‏نمایش پست‌ها با برچسب محض گفتن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محض گفتن. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰

دکتر فرهنگ هلاکویی جاده‌خاکی زیاد می‌زند، اما جملات ماندگار هم کم ندارد. یکی از آن‌ها همیشه آویزه‌ی گوشم است: "از جمع نترس، کسی به تو آسیبی نمی‌زند"!
البته این جمله غلط است، اما دوست‌داشتنی‌ست. جمع می‌تواند آسیب هم بزند. شاید هم جایی باشد پر از حس امنیت. هر دو تایش ممکن است. چیزی که این وسط مهم است شخصیت درونی آدمی‌ست: خیلی از آدم‌ها کلاً آدم جمع و جمعیت نیستند. خیلی‌ها هم از روی سطحی‌بودن، در هر جمعی گوشه‌ای جا می‌گیرند. خلاصه داستان پیچیده‌تر این حرف‌هاست!

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

پس‌گرفتن "دکترای افتخاری" از علی‌میرفطروس!

شوربختانه رفتار حذفی و توهین‌آمیز آقای صمدانی -که عنوان دکتر و ریاست دانشگاه آمریکایی گلوبال را یدک می‌کشد-، به صرف یک اختلاف عقیده، نه نشانی از خردورزی آکادمیک دارد، نه احترام به آزادی بیان و اندیشه. به قول معروف: "هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک"!
دستپاچگی شعارگونه دکتر صمدانی را می‌شود در یادداشت نوری‌علا مصداق یافت که به قولی، صرفاً مسئولیت از سر بازکردن است و بس. در این بازی مسئولیت‌گریزی البته، آقای صمدانی بر دیگر هم‌وندان خود پیشی گرفته، سعی در تخریب وجهه‌ی روشنفکری بلندآوازه‌ دارد که نیازش به القابی چون "دکترای افتخاری" فلان دانشگاه در حد "هیچ" است. به‌واقع اگر قرار بر اعتبارگیری از طرف مقابل باشد، این دانشگاه "افتخاری" آمریکایی گلوبال (اینترنتی) جناب صمدانی است که از نام بزرگی چون علی میرفطروس بهره برده، نه به‌عکس.

در این باره پاسخ علی میرفطروس خواندنی است:
«برطبق اطلاعیه ای که در روزنامهء انقلاب اسلامی آقای «دکتر» ابوالحسن بنی صدر منتشرشده، گویا مسئول «دانشگاه؟ گلوبال یونیورسیتی»، آقای صمدانی، به اتهام واهی ِ«حمایت من ازحملهء نظامی به ایران!!!»،خواستار سلب «تیتر دکترای افتخاری» این «دانشگاه ؟» ازمن شده است!

براین مژده گرجان فشانم رواست!
من همواره به پشتوانهء کتاب ها و تحقیقاتم (که خوشبختانه بخاطر استقبال و عنایت عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران، هریک، به چاپ‌های متعدّد رسیده)، هیچگاه به اینگونه «دانشگاه» ها و«تیترها»، اعتنائی نداشته یا اعتباری نداده ام وبدون فروتنی، معتقد بودم که :این تیتر ِ دکتری است که باید به من افتخارکند نه برعکس!، ولذا، هیچگاه و درهیچیک از کتاب هایم ،ازاین «تیتر» استفاده نکرده ام...ِ»[لینک]



یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

دزدهای اقتصادی وارد کانادا می‌شوند!

ملاحسنی در نوشته‌اش به دزدهای اقتصادی‌ای اشاره می‌کند که این‌روزها  از ایران کرور کرور به کانادا می‌آیند. البته حرف در اساس درست است، اما حواشی‌‌ای دارد. اول کامنت من را پای آن یادداشت بخوانید:

ایرانی‌هایی که این‌روزها به کانادا می‌آیند، اغلب با پول‌های سنگین وارد می‌شوند. پل‌های اقتصادی پشت سر را هم هم‌چنان حفظ می‌کنند و مرتب در رفت و آمدند. کانادا البته کاری ندارد در کشوری مثل ایران که نظام اقتصادی از پایه فاسد است و برای رشد هم باید حق را ناحق کرد، هم رشوه داد؛ هم مالیات نداد... چه موجوداتی پرورش پیدا می‌کنند. آنچه برای اقتصاد کانادا مهم است، تزریق پول توسط تازه‌واردین است. این پول‌های گنده و تحقیقاً بادآورده فقط منحصر به ایرانیان نیست. اتفاقاً عامل مهمی که کانادا را از افتادن در چاه عمیق رکود نجات داد و می‌دهد، همین ایمیگرنت‌های "عزیز" هستند!
دو پرسش مطرح است: اول این‌که آیا کانادا از وجود این افراد در خاک خود بی‌خبر است؛ و دوم، آیا این اختلاس‌کنندگان منحصر به ایرانیان هستند؟

کسانی که وارد کانادا می‌شوند، منظورم پولدارهای‌شان، اکثراً از کشورهایی می‌آیند که نظام سالم اقتصادی ندارد. در چنین کشورهایی، اگر شخص چم‌وخم کار را -که رشوه، کلاه‌برداری، زدوبند و الخ. است- یاد بگیرد، خیلی زود چاق می‌شود. سیستم سیاسی کانادا طبعاً می‌داند در این‌جور کشورها، از راه سالم نمی‌شود پول‌دار شد، چون ساختار تعریف‌شده‌ی اقتصادی‌ای وجود ندارد. اما باز به آن‌ها آگاهانه خوش‌آمد می‌گوید!
مسئله‌ی مهم برای کانادا -که کشوری عمیقاً اقتصادی و از بازیگران مهم این صحنه است- ورود پول است. وقتی به این راحتی و بدون زحمت سرمایه‌های سنگین را می‌شود جذب کرد، چرا که نکنند؟ مگر از این راحت‌تر می‌شود اقتصاد را رشد داد، حال به هر قیمت؟!

البته من طرفدار این نظریه نیستم؛ فقط خواستم به آن‌چه که "واقعیت اقتصادی" این کشور و جهان امروز است اشاره‌‌ای کرده باشم.

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

بیژن پاکزاد درگذشت


در روزگاری که نام ایران در اخبار همراه است با تروریسم و کشتار و سرکوب، تک‌ستاره‌هایی نیز هستند که بر این نام افتخارآفرین‌اند. یکی از آن‌ها بیژن پاکزاد -طراح به‌نام مد- بود که دیروز در سن 67 سالگی بر اثر سکته‌ی مغزی درگذشت.
بیژن -که بسیاری او را از روی ادکلن‌هایش می‌شناختند- دلی داشت سخت در گرو ایران. این اواخر که پایش به تلویزیون‌های ایرانی خارج از کشور باز شده بود، این عشق را در هر فرصتی بیان می‌کرد. او می‌گفت که به دبی می‌رود تا بتواند از ورای خلیج همیشه فارس، در فضای ایران تنفس کند. آرزو داشت که برای یک‌بار هم که شده، باز میهن‌اش را ببیند و بر خاک‌اش بوسه زند، ولی...

یاد بیژن پاکزاد، یار همیشه عاشق میهن پایا باد!

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

با یک تیر، دو سفر!

من آدم سفرهای دور-و-دراز نیستم، چون به هفته نرسیده، دلم برای تختم و در و دیوار خانه‌ام یک‌ذره می‌شود، ولی با این هزینه‌های گزاف، سفر یک‌هفته‌ای هم چندان عاقلانه به‌نظر نمی‌رسد.

از 25 آگوست تا هفت سپتامبر در اروپا بودم. اول به سوئد رفتم (رفتیم)؛ به شهر گوتنبرگ یا به تلفظ محلی "یوتوبوری". هوا سرد و شدیداً متغیر بود و ویرانگر روحیه‌ی بشاش. خود شهر هم چیز دندانگیری برای دیدن نداشت جز خیابان "اونی" که آن‌هم... بگذریم!
در مرکز شهر به بیلیارد رفتیم؛ چهارنفری. می‌توانم بگویم تنها غیر سوئدی‌های آن‌جا همین ما چهارنفر بودیم! من وارد جزئیات نمی‌شوم که مایه‌ی ملال است... همین را بگویم که یک آبجو ناقابل آن‌جا چیزی حدود 12 دلار کانادایی برای‌مان آب خورد...
تنها مرکز خرید شهر (مال) شیک بود اما تا بخواهید گران. اکثر لباس‌ها -مخصوصاً مارک‌های آمریکایی- دو برابر قیمت کانادا بودند. من مانده بودم که با این درآمدهای سوسیالیستی، چطور مردم زورشان می‌رسد خرید کنند؟
مردم آراسته و زیبا بودند؛ چه زن و چه مرد، مخصوصاً زن‌ها... و عاشق صحبت‌کردن با انگلیسی‌زبان‌ها. به هر حال، دیدن این شهر در حد یک سفر چند روزه بد نبود.
در آلمان، در فرانکفورت، بخت‌یار بودیم که هوا مطلوب بود با دمایی تن‌نواز. شهر، شهر آخر تابستان بود که مردم در تکاپوی مکیدن آخرین قطرات شهد فصل‌اند؛ فصلی که مردم را در انتظاری یک‌ساله می‌گذارد و می‌رود. در زمانی کم، بیش‌تر از آن‌چه که می‌شد دیدیم و گشتیم.
در مجموع، سفر خوبی بود، اما بهتر می‌شد اگر با بعضی دوستان اینترنتی دیدار می‌کردم، مثل حمیرا در سوئد و بعضی دیگر در آلمان یا جاهای دیگر. بماند به وقتی دیگر...

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸

درستکاری نمرده است

دو روز پیش شب‌هنگام، در پمپ بنزین Esso در خیابان یانگ بالاتر از 401، رفتم که از دستشویی استفاده کنم. ساعتِ دلبندم را درآوردم و گذاشتم به‌کناری، تا موقع شستن دست و رو، خیس نشود. نیم‌ساعت بعد، موقع رانندگی، وقت را که آمدم ببینم، با مچ لخت دستم روبرو شدم! بلافاصله برگشتم.
مستقیم رفتم سراغ پمپ بنزینی و با لحنی نگران و البته مداراگر، از ساعتم پرسیدم. مرد هندی از من نشانی خواست. توضیح دادم. لبخندی زد و با طمأنینه، ساعت طلایی‌ بندچرمی را گذاشت روی پیشخوان. ماوقع را که پرسیدم گفت: "فروشنده‌ی Tim Horton's وقتی آن‌را در دستشویی پیدا می‌کند، با این گمان که صاحب‌اش آن‌را جاگذاشته، پیش من می‌گذاردش به امانت... بد نیست که از او تشکر کنی". طبیعتاً همین قصد را هم داشتم.
پسری بود احتمالاً ترک، شايد سی‌ساله. از او یک کافی خواستم. داد. اسکناسی به او دادم و گفتم بقیه‌اش هم انعام‌ات. متعجب شد! گفتم باورم نمی‌شد کسی بتواند از یک ساعت سوئیسی قاب‌طلا بگذرد، آن‌هم با بندی چرمی که به دست همه بخورد؟! پول را قبول نکرد و گفت اگر می‌خواهی کمک کنی، به درون صندوق کودکان بی‌بضاعت بیانداز. انداختم. گفت تنها وظیفه‌اش را انجام داده نه بیش.
خانه که می‌آمدم، با حسی خوب، حسی که هم گرم بود و هم امیدوارانه، به ساعتم نگاه می‌کردم و به جای رد زمان، صورت صادقانه‌ی پسر را در آن می‌دیدم.

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

اشاره‌ای به فیس‌بوک

گاهی که می‌شود، سری می‌زنم به فیس‌بوک ببینم دنیا دست کی‌ست. گذرا اغلب رد می‌شوم از روی عکس و فیلم و نوشته‌ها... چیزی که هست، خیلی از بلاگرها رو آورده‌اند به فیس‌بوک، به جای وبلاگ. علت‌اش را باید دید که چیست.
به‌نظرم فیس‌بوک خیلی بیش‌تر به "کافه‌ی فرهنگی" شبیه است تا وبلاگ. جمعی‌تر است. رفت‌و‌آمد در آن بیش‌تر است. برخوردها خلاصه‌تر و کوتاه‌تر است (نمی‌گویم مختصر و مفید). موقعیت در آن عادلانه‌تر تقسیم می‌شود، برای همین [تقریباً] فرصت خوانده‌شدن برای همه یکسان وجود دارد. تلفیق تصویر و متن در آن چشم‌گیرتر است. و البته نوتر است و نو، هیجان‌انگیزتر از کهنه است.
متن اما در فیس‌بوک ماندگاری ندارد. پرده‌ی "فرمالیسم" بر پنجره‌های فیس‌بوک تیره‌تر آویزان است تا وبلاگ. همین است که در آن‌جا فقط باید گفت و رد شد؛ جرقه‌ای زد و زود به خاموشی نشست.

کیفیت پدیده‌ی اینترنت این است که هر کس را به فراخور حال‌اش مشغول کرده است. در آن برای هر روحیه‌ای مشغولیت هست. ولی خودمانیم: این میوه‌های یکدست و خوشرنگ که کنار هم گروهانی از سربازان را می‌مانند، هیچ‌کدام، بو و مزه‌ی آن میوه‌های کژ و کوژ و درهم میوه‌‌فروشی سر محله‌مان را ندارند...؟

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

کسی می‌داند با BlackBerry چطور می‌شود فارسی نوشت یا لااقل به‌فارسی خواند؟
این‌طوری شاید بشود گاهی این‌جا چیزی نوشت.

پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸

رکسانا صابری در سی ان ان

امشب قرار است رکسانا صابری[1] در CNN ظاهر شود و در باره‌ی آن‌چه در مدت حبس بر او رفته سخن بگوید[+]. زمانش: ده شب به وقت شرق آمریکا.
امیدوارم لااقل این‌یکی مثل آن تعداد صادراتی فرصت‌طلبی از آب درنیاید[2] که بعد از مدت طولانی "چند ساعت" به‌اصطلاح بازجویی، از "باکلاسی" و "خوش‌برخوردی" برادران اطلاعات چه‌ها که نگفتند!

توضیحات:
1- رکسانا صابری خبرنگار آمریکایی (اصلیت: از طرف پدر ایرانی و مادر ژاپنی، متولد آمریکا) است که بیش از دو سال در ایران زندگی کرد و عشق‌اش این بود که با ملاهای اصلاح‌طلب مثل خاتمی عکس یادگاری بگیرد و در تایید "حضور دموکراسی نوع شرقی" در ایران برای جهان استکبار گزارش بفرستد. خودمانیم: زبان‌بسته در آخر بدجوری بهای "عشق‌اش" را پرداخت کرد!
2- برای نمونه، فرناز سیفی (وبلاگ امشاسپندان) بود که بعد از ساعاتی "بازداشت" و بازجویی، در باب "مهربانی و انسانیت" برادران اطلاعاتی و فضای مطلوب "هتل اوین" مطلب نوشت، اما همین فرد، قضیه‌ی بازداشت‌اش را پیراهن عثمان (بخوان کیس سیاسی) کرد و از آن طریق، از دولت هلند پناهندگی سیاسی گرفت! جداً که جایزه‌ی نوبل فرصت‌طلبی هم برای این‌یکی کم است...

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

تبریک نوروزی اوباما

تبریک نوروزی بوراک اوباما -هم از لحاظ متن، هم اجرا- برایم جالب بود. از بابت متن، احترامی که به تاریخ ایران و ایرانیان گذاشت و توجه‌دادن به تاثیرگذاری‌شان -خصوصاً در آمریکا- دلچسب بود. پیام سیاسی‌ای که زیرکانه در آن گنجانده شده بود اما حرفی دیگر داشت: با آن در واقع به رژیم کارت سبز نشان داد! از لحاظ قدرت بیان و اجرا، اوباما از قبیله‌ی کندی و کلینتون است، به هر حال از لفاظی تا عمل فاصله بسیار است!

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

"حماقت" مسابقه‌ای است که شرکت‌کنند‌گانش -یعنی همین اعضای جامعه‌ی بشری- برای سبقت‌گرفتن از هم سخت در حال تاختن‌اند! حالا بیچاره آن کسی که بخواهد از ادامه‌ی مسابقه صرفِ نظر کند؛ چنان او را هو می‌کنند که به‌آنی متواری شود و خودش را در گوشه‌ای گم‌وگور کند و... این هم عاقبت‌اش!

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

اسماعیل نوری‌علا مطلبی نوشته که به ظن من، تمثیل کامل "کتمان" است! این نوشته، آن بنیه‌ی استدلال را ندارد که خواننده‌ را بتواد قانع کند و فقط تعداد پرسش‌های پیرامونی را افزایش می‌دهد. البته او در "خانه‌ای شیشه‌ای نشسته"، اما جالب این‌که به‌جای دیگران، این‌بار این خود اوست که به خانه‌ی خودش سنگ می‌زند! او به‌جای پیچاندن مسائل تاریخی، گزیده بود که راحت می‌رفت سر اصل موضوع و دلایلش را فهرست می‌کرد... و این یعنی ضدضربه‌کردن شیشه (Temper) خانه. شیشه را هم می‌شود سخت کرد، با حفظ شفافیت در دیدگاه‌ها و احترام به شعور خواننده!

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

برای من نوشتن آمد-نیامد دارد. یک موقع هست که سر شوق‌ام؛ خب، چیزی قلمی می‌کنم. اغلب اما حرفی برای گفتن نیست... بگذارید راست‌اش را بگویم؛ در گوش‌تان بگویم: حرف برای زدن زیاد هست، آن‌قدر که دارد لبریز می‌کند، ولی من آدم گفتن‌اش نیستم. یعنی مخاطبی که دقیقه‌ای چشم بدوزد به کلامم را نمی‌بینم. شاید هم باشد، آن گوشه ایستاده باشد به‌نظاره، ولی من لزومی به سرویس‌دادن بی‌جا به او یا کس دیگری نمی‌بینم. گاهی اگر بخواهم ذهنم را تخلیه کنم، البته گاهی، سرکی می‌زنم به این دکان و کرکره‌ای بالا می‌کشم و دستمالی روی پیشخوان به‌گردگیری، و الا...

طول مدت نوشتن این نوشته: دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه. دروغ نگفته باشم، با بازخوانی و ویرایش (وسواس است دیگر!)، چیزی حوالی چهار دقیقه.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یادی از ایرج عماد

ایرج عماد کهنسال‌ترین وبلاگ‌نویس فارسی بود. من این لقب را به او داده بودم. درست و غلط‌اش هم پای خودم. برایش وبلاگی ساختم، تا کمی از زندگی هذیانی‌اش را شب‌ها توی آن بریزد؛ هم خودش را تخلیه کند و هم دیگران را از دست خود راحت. او هم می‌نوشت و خوشحال بود از آن، چون اغلب نشریات نوشته‌هایش را بایکوت کرده بودند... و همین بود که وبلاگ شده بود خانه‌ی امیدش.
ایرج همین شنبه‌شب مرد. خبر را امشب شنیدم. همه‌مان می‌میریم روزی! عماد اما عقایدی داشت که در جایش بحث‌برانگیز بود. او ستیز خاصی داشت با اسلام. می‌گفت فلاکت عظیم ملت ما همین غوطه‌وری و دست‌وپازدن در باتلاق اسلام است. او هیچ فرصتی را برای تندی‌کردن به اسلام از دست نمی‌داد. خیلی موارد هم مورد لعن قرار می‌گرفت از این بابت، اما کوتاه‌آمدن رسم او نبود.
القصه، قبل از مرگ، وصیت کرده بود که او را بسوزانند. گفته بود مبادا جسم‌اش سر از مسجد درآورد! اما بیچاره خبر نداشت که قرار است همین فردا برایش مجلس ختم بگیرند!
من قصد قضاوت در عاقبت او را ندارم. سرگذشت هر کسی سزاوار استقلال است؛ درست مثل بودن‌اش. خواستم فقط یادی از او کرده باشم و گفته باشم "خواستن همیشه توانستن نیست". باید دید برای جامه‌ی عمل پوشاندن به خواستی، آیا امکاناتش هم فراهم است یا نه؟

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

آمدن 2009 و به هر حال تبریک!

نوعی تعهد ضمنی می‌گوید: "سال نو که رسید، بلافاصله تبریک بگو و برای همه آرزوی بهترین‌ها را بکن"! خب، این‌هم مثل خیلی از رفتارهای روزمره‌ی ماست که انجامش می‌دهیم، بدون ذره‌بین انداختن به ریشه‌هایش. بد هم نیست البته. یک‌جور فرصت است برای نزدیک‌کردن انسان‌ها به هم. اما بدبختی این‌جاست به هفته نکشیده، باز از هم دور می‌شویم و "همان آش و همان کاسه"ی باقی روزهای سال!
من در تخیل خودم، می‌گردم دنبال امکانی که بشود بلندمدت‌تر انسان‌ها را به هم جوش داد. مثلاً متعصب‌نبودن در مذهب یا ایدئولوژی یا دیگر ایمان‌ها. ولی عقربه‌ی ساعتم یک‌چرخ‌اش تمام نشده منصرف می‌شوم، برای این‌که به گواه تاریخ، انسان‌ها دائماً بین این تعصب و آن جزم در غلت و چرخش‌اند!
امید هم چیز خوبی است البته. بی امید اصلاً مگر می‌شود زندگی کرد؟ ولی اگر سیر سال‌های گذشته را محکی بزنیم، می‌بینیم وضع آن‌طورها هم که باید بهتر نشده؟ سالی رفت و دیگری آمد و وضع اغلب ما... پس چه شد آن‌همه امید که خرج کردیم؟ فقط امیدواری به آینده‌ی بهتر که کافی نیست... ولی خب لازم است.
ولی من ته دل از تبریک سال نو خوشم می‌آید. برای من فرای عادت است؛ فرای دلگرمی‌دادن ا‌ست. نوعی همدلی با زمان و رفاقت با گذشته‌هاست... و روداشتن به آینده البته. تغییر سال لحظه‌ای است که مسیر شکسته‌ی زمان را به‌هم بند می‌زند. ایستگاهی‌‌ست برای تعویض قطار حرکت زندگی. برای درک آن‌چه رفته و آرزو برای آن‌چه قرار است بیاید، حضور این نقطه الزامی‌ست. و ما سرگردان بین این ایستگاه‌ها...
سال نو مبارک!

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

توی این گرفتاری و حساب-‌کتاب‌های آخر سال، با این برف نیم‌بند که هی می‌آید و نمی‌آید، با امیدواری‌ای که همراه عوض‌شدن سال می‌آید، با دیدارها و نشست‌های خودمانی آمدن سالِ نو... و این‌ها، حیف نیست آدم بنشیند درگیری‌های "خطه‌ی مقدس" را تحلیل کند؟!

  • این هم حرف حساب، از نوعی دیگر: [+]
  • شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

    موسیقی مدرن ما که حرفی برای گفتن دارد!

    سال‌ها پیش، توی عروسی پسرعمه‌ام که توی باغ بزرگی بود، با برادرهام کنار هم نشسته بودیم. لحظه‌ای شد که عروس و داماد وارد شدند: دست در دست هم، پشت‌شان دو-سه همراه، به‌علاوه‌ی سه‌نفر داریه-دنبک‌زن. حالا دقت کنید به این سه‌تا آخری: مردهایی مسن، بدجوری تریاکی، با داریه و دنبکی در دست، چیزی را خارج می‌زدند و نخراشیده باهاش می‌خواندند که کم‌ترین تناسبی با هم نداشت، ولی با پشتکاری باورنکردنی، همین‌جور دور زوج جوان می‌چرخیدند و ادامه می‌دادند و باک‌شان هم نبود! پسرعمه‌ام و خانمش که با مهمان‌ها می‌خواستند روبوسی کنند، این‌ها هی وسط می‌پریدند و حرکات و شکلک‌های عجیبی درمی‌آوردند (احتمالاً چیزی شبیه به رقص) و صداهایی... که بالاخره جناب داماد را -که قرار بود آن‌شب سنگین‌ترین شب زندگی‌اش باشد- مجبور کردند چندباری نگاهی تند و عاقل اندر سفیه بهشان بیاندازد شاید دست بردارند... ولی کو گوش شنوا! همین که به من رسیدند، از داماد پرسیدم قضیه‌ی این حضرات چیست؟ گفت: "این‌ها را آورده‌اند که مسخره‌بازی دربیاورند و اول مراسم، جماعت را کمی بخندانند".(نقل به مضمون) البته پسرعمه‌ام "گمان" می‌کرد که قضیه این است، چون دیده شد که قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست و این‌ها در واقع گروه موزیک مراسم عروسی او هستند!
    من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگ‌های محسن نامجو را می‌بینم، نمی‌دانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان می‌افتم!

    جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷

    بلاگچرخان گوگلی

    من این چند روزه دارم می‌بینم که دنیا باز هم پیشرفت کرده و چیزی آمده به بازار نت به اسم "بلاگچرخان گوگلی" یا یک‌همچین چیزهایی. من این چند روزه دارم می‌بینم با این‌که به‌‌کرات و «باز فریاد بلورخانم توی حیاط دنگال می‌پیچد*»، ولی این گوش‌های سنگین، من‌را از قافله هم‌چنان عقب انداخته است.
    خلاصه جویای اطلاعاتیم از این حضرت گوگل‌‌چرخان تا فضای لینک‌های خاک‌گرفته این‌جا را آب‌وجارویی کنیم و حالی بهش بدهیم.
    شروع همسایه‌ها، کار ماندگار احمد محمود.

    دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

    زنده‌باد خریت!

    مغز آدم‌هایی مثل من، تمام مدت در حال تحلیل است، آرام و قرار ندارد، در حال چیدن و جفت‌وجورکردن مسائل مختلف است. درست این‌جاست که به حال آدم‌های نفهم غبطه می‌خورم!
    آدمی نفهم، با آن دنیای کوچک و ساده‌ای که دارد، راحت زندگی می‌کند. راست می‌گویم. دغدغه‌اش کوچک است. در زندگی زجر نمی‌کشد، بل‌که باعث زجر امثال من می‌شود. در کل، خوشا به حالش!

    پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

    حتا در جنگ نیز باید مروت داشت

    حکایت زندگی همه‌اش پیرامون "صلح" نیست؛ "جنگ" نیز جدایی‌ناپذیر از این حکایت است. جنگ اما -با آن‌که بد است و اغلب تحمیلی- خود قواعدی دارد و بازیگران‌اش -اگر مکلف به حدودی از اخلاق و شرافت‌ باشند- ملزم به رعایت‌اش.
    انتهای رذالت هنگامی است که فردی ترسو، بدون هیچ شناسه و سابقه‌ی قابل اتکایی، پشت نامی مستعار، آن‌هم نصفه-نیمه، مخفی بشود و به آدم‌های شناخته‌شده "شبیخون" بزند: [+]
    نکته‌ی عبرت‌انگیر حالا این‌است: اگر این جناب گمنام "انتهای رذالت" است، کسی که دارد از نوشته‌ی سراسر تخریب و عقده‌گشایانه‌ی او استفاده‌ی ابزاری می‌کند و به این وسیله، با فرصت‌طلبی‌ای موذیانه از مخالف خودش انتقام می‌گیرد، چه صفت برازنده‌اش است؟