I support
Ezra Levant

:: وبلاگ‌ها ::

Sunday، April 08، 2007

درباره‌ی اصول نقادی و حاشيه‌‌ای بر موضوع مهدی خلجی

نخست نظرگاه پيام يزدانجو را با هم بخوانیم تا برسيم سر اصل حرف:
اسف­آور است كه عده­ای عقده­ای، آدم انديشايی مثل مهدی خلجی را آماج اتهامات ابلهانه كرده‌اند – و همچنين دردآور كه كوتوله­ی بی‌شرمی به خود اجازه­ی توهين به او را داده. مهدی خلجی، آن­گونه كه من از خلال نوشته­ها و نقدونظرهای هرازگاهی شناختم، انسانی است ارزنده و از اين رو شايسته­ی انتقاد، ولو با گزنده‌ترين الفاظ. گفتن ندارد: با همه­ی اختلاف نظرها، از بابت كوششی كه در راه انديشه­گری دارد، من احترامی برای او قائل‌ام بسيار بيش از آن‌كه بداند. [منبع]
مهدی خلجی را از روی نوشته‌هايش می‌شناختم. بعداً با هم تماسی هم پيدا کرديم، تا زد و حدود دو سال پيش آمد تورنتو. می‌خواست در کانونی به اسم آگورا، مال تعدادی دانشجوی ايرانی که اين‌روزها بی‌شباهت به "انجمن اسلامی" نيست، سخنرانی کند. به نظر می‌آمد که تشکيلات اين افراد را زيادی جدّی گرفته است! من تلويحاً به او يادآور شدم که خطّ و ربط بعضی از گردانندگان اين تشکيلات از هيچ‌يک از فعّالين ايرانی تورنتو پوشيده نيست و بهتر است دامن خودش را آلوده نکند. البته سخت نبود که بفهمم از حرفم خوشش نيامده. مهم برای او این بود که در محلی "دانشگاهی" حرف بزند، عدّه‌ای هم گوش بدهند! بعد از آن ديگر با هم ارتباطی نداشتيم.

در ايران، در ميان اهل قلم، ما با دو گروه از افراد مواجه‌ایم: آدم‌های خارج از بدنه‌ی قدرت -که اکثريت جامعه است- و هم‌چنين تعداد قليلی که به نحوی از قدرت مايه می‌گيرند و درون بدنه‌ی آن فعّال‌اند. سخن‌گفتن و تنفس برای نخستين گروه، به‌غايت دشوار و حتّا ناممکن است. آدمی که مذهبی نيانديشد يا از لحاظ تبار به مذهب رسمی کشور مرتبط نباشد، تمام مدّت زير ضرب است. من خودم اين فضا را با پوست و گوشت و خون تجربه کرده‌ام. من خود در اين فضا باليده‌ام و زوايای آن را زيسته‌ام. برای آدمی مثل من که حرفی برای گفتن داشت، فقط يک "دو-راهی" وجود داشت: يا دهنم را ببندم و تابع باشم و در صورت لزوم سازم را در همان ملودی کوک کنم، يا بزنم به چاک! من البته راه دوّم را برگزيدم، ولی موضوع اين است که همه‌کس امکان خروج از ايران را ندارد.
و امّا گروه دوّم، کسانی بودند -و هستند- با ريشه‌ای مذهبی، با ساختار ذهنی مذهبی، که امکان استفاده از تريبون‌های داخل کشور در اختيارشان بود. کسانی که در نشريات و رسانه‌های داخل کشور فعال‌اند، از راستی‌ها تا چپی‌ها، از بنيادگرايان تا معتدل‌ها، جمله‌گی ريشه در اين گروه دارند. وقتی می‌شنويد که فلان کس، در فلان نشریه‌ی داخل ايران، فلان سال قلم زده، بی‌ترديد متعلق به همين طيف بوده است؛ تکه‌ای از گستره‌ی آن. اين طيف، برخلاف گروه نخست، نه در زمان تحصيل با مشکلی مواجه شده است، نه در ورود به دانشگاه با سدّی. پس از آن، به فراخور حال خود، تريبونی يافته برای نشر افکارش.

من اين‌قدر ساده‌انديش نيستم که فکر کنم کسی می‌تواند با چند سال دانشگاه رفتن و خواندن چند جلد کتاب، خاستگاه و مکانيسم مذهبی ذهنش را تمام‌وکمال تغيیر دهد. من مکانيسمِ به معنای واقعی کلمه قدرتمند مذهب و کارکرد درونی آن را می‌شناسم. کارکرد روانی مذهب و خداترسی بانفوذ‌تر و ژرف‌تر از آن است که در کوتاه‌مدّت به تغيير تن دهد. خود من، با وجودی که در خانواده‌ام هيچ‌گاه موضوع دين تعيین‌کننده نبوده، چند سالی طول کشيد تا بر جدال دينی-خدايی ذهنم فائق آيم. آن‌روز که با مهدی خلجی دیدار کردم، در ابتدای برخورد، به او گفتم "من وبلاگ را به صرف تمرین فارسی‌نويسی و تصحيح غلط‌های املايی‌ام راه انداخته‌ام نه چيز ديگر"، تا به اين طريق، ورود به بحث جدّی را در همان خانه‌ی اوّل مسدود کرده باشم! من بر اين باورم که لازمه‌ی بحث جدّی، زمينه‌ی فکری مشترک است؛ داشتن اطلاعات مشترک و خوانده‌های مشترک کافی نيست. آد‌م‌هايی از دو جنس ناهمگون، فقط با هم جدل می‌کنند و از هم دلخور می‌شوند... و سخت بشود بين‌شان گفت‌وگویی سازنده دربگيرد. آدم‌های غير هم‌جنس، در نيت نسبت به هم ظنين‌اند و با پيش‌زمينه‌ی منفی ذهنی به همين نزديک می‌شوند، بنابراين، برخورد آنان در اکثر مواقع به مصاف می‌انجامد نه هم‌انديشی. همين است که آشنايی آنان اين‌قدر راحت به دشمنی می‌کشد. بر همين اصل، انسان‌ها را می‌شود از نوع انتخاب دوست و هم‌نشين و هم‌سخن شناخت، نه از طرز لباس‌پوشيدن و تظاهر کلامی و ظاهری‌شان. مغناطيس "جنس و اصالت" انسان چنان قدرتی دارد که در هر پوششی که باشی، تو را به خود می‌کشد. با تمام اين تفاصيل، استراتژی من در زندگی، حمايت از کسانی است که در تلاش بريدن از ذهنيت مذهبی-سنتی هستند. اين افراد را نبايد تنها گذاشت و بايد با آنان همدلی نشان داد. بايد پروسه‌ی تغيير در آن‌ها را با همدلی تسريع کرد.

اين‌روزها بازار ناسزاگويی و اتهام‌زنی به مهدی خلجی حسابی داغ است. جالب اين‌که آن‌ها که او را به سخيف‌ترين ناسزاها و اتهام‌ها می‌نوازند، همان‌هايی هستند که دو سال پيش، پای منبرش نشسته بودند! انگار اين دایره‌گون دو سال مهلت می‌خواست تا به نقطه‌ی اوّلش برسد. حال بايد ديد چرا قضايا به اين سو رفته.
آن‌چه در اين معادله تغيير کرده، نه روحيه و نگرش اين افراد، بل‌که شرايط حساس جهانی و فشارهای علنی آمریکا به جمهوری اسلامی است. همين باعث شده که اين‌ها نقاب اعتدال از چهره بردارند و شمشير از رو ببندند و هر کس که ساز مخالف می‌زند را از دم تیغ بگذرانند. طبعاً، در مرحله‌ی نخست، به سراغ کسانی (کسی) می‌روند که هم‌نشين سابق‌شان بوده. پرونده‌سازی‌های ناشيانه و برخوردهای هيستيريک و هتاکانه‌ای که با مهدی خلجی شده خاستگاهی جز اين ندارد. اکنون پرسش کليدی اين است که با علم به اين مسائل، با وجودی که ريشه‌ی دشمنی و بی‌پرنسيپی دشمن مشخص است، چطور بايد با او برخورد کرد؟ رسم منِ مجيد زهری اين است: کسی که بخواهد ريشه‌ام را بزند، بدون کم‌ترین ترحّم ريشه‌اش را می‌زنم، چه باور دارم ديرپاترين فلسفه‌ی تاریخ بشر "قانون جنگل" است و فلسفه‌ی قدرت (فلسفه‌های قدرت) تماماً از روی آن و با مايه‌گيری از آن تبيين شده است. يعنی چاره‌ای جز اين نمی‌ماند. آگاهم که کوتاه‌آمدن در مقابل دشمن، افزودن بر نيرو و حس تهاجم و تجاوزگری اوست. برخورد من با دشمن، برخوردی است که عيناً با سگ می‌کنم: تا پارس کرد او را می‌زنم تا بترسد و فرصت پاره‌کردن من را نيابد. ولی کسی که انسان‌ها را چيزی جز "ابزار بالارفتن" نمی‌بيند، فقط يک‌ راهِ حل می‌شناسد: معامله‌کردن! او اين‌قدر در مقابل بدخواهان سکوت می‌کند و انفعال نشان می‌دهد "تا خودشان سر عقل بيايند"، بی‌توجه به مقصود و نيت اين افراد. او به فضايی در حدّ توالت عمومی وارد می‌شود تا خودش را توجيه و تبرئه کند، بی‌عنايت به ريشه‌ها و بنياد دشمنی. اين چشم‌فروبستن‌ها عامدانه است؟ اين هم شايد مغناطيس بازگشت به سوی هم‌جنس باشد؛ کشش به کسی که فکر می‌کنی رشته‌های الفت و پس‌زمينه‌ی ذهنی مشترک با او داری؟ هر کسی اختياردار عمل خويش است...

من به برخوردهايی که با مهدی خلجی شده به شکل "جنگ گرگ‌ها" نگاه نمی‌کنم. رذالت و هتک حرمت به هر سمتی و در هر قالبی را نکوهیده می‌شمارم. درست از همين روست که سکوت نکردم و موضع گرفتم. ولی نیز معتقدم برخورد انفعالی و معامله‌گر مهدی خلجی با مشتی اسلاميست درنده مجوزی به آنان می‌دهد برای پاره‌کردن افرادی بيش‌تر. يک شهروند، بايستی از تبعات رفتار خود در اجتماع آگاه باشد و همان‌قدر که به منافع خودش اهميت می‌دهد، منافع اجتماع را نيز درنظر بگيرد، چه در غالب اوقات، منافع شخص و اجتماع جدای از هم نيست.

برچسبها: ,

دوستی در اورکات؟

به جعبه‌ی ايميل‌هام که سرک می‌کشم، گاهی می‌بینم دعوت‌نامه‌ای هم از اورکات رسيده است؛ کسی من را به فهرست دوست‌های خودش اضافه کرده است. روی لینک کليک می‌کنم و به خانه‌اش می‌روم. اکثر اوقات، نه آن شخص را می‌شناسم، نه خطی از نوشته‌هايش خوانده‌ام. گاه هم شده پروفايلی بوده با يک‌سری مشخصات گنگ، حتّا بدون عکس صاحبش.
من کاری ندارم که ديگران چطور از اورکات استفاده می‌کنند، امّا از طرف خودم می‌توانم بگویم دنبال درازکردن فهرست اسامی هيچ‌گاه نبوده‌ام. مسابقه‌ که نيست! فقط کسی را به فهرست خودم اضافه می‌کنم که یا خودش را بشناسم (و دوستم باشد) و يا به‌واسطه‌ی نوشته‌هايش آشنايی‌ای بين ما باشد. قطعاً چنين فردی آدمی است با هويت مشخص، نه مجازی و گمنام. چرخ دوستی‌مان هم روزی کج شود، طبعاً اسمش را از فهرست حذف می‌کنم.
خلاصه دوستانی که از سر لطف، من را به فهرست خود اضافه می‌کنند، محبت بفرمايند چند خطی از خودشان بنويسند، يا سابقه‌ی آشنايی‌مان را آدرس بدهند، تا آدم سر-در-گم نشود و حق انتخاب داشته باشد.

برچسبها:

Saturday، April 07، 2007

دو صورت برف

Snow-Covered Road

باورکردنی‌ نيست که برفِ به اين زيبايی بتواند چنين آسان کار و زندگی انسان را مختل کند! دورويی‌اش را گويی از بعضی انسان‌ها به‌ ارث برده! ولی چه‌کنم که زندگی به من آموخته فقط سپيدی را ببينم...

* Snow-Covered Road by Claude Monet.

برچسبها:

Thursday، April 05، 2007

سطحی‌نگری دينی!

مسلمان‌زاده‌گانی که به نيت گرويدن به دینی ديگر از اسلام می‌برند، يا به هدف تبليغ برای دينی ديگر اسلام را نقد می‌کنند، هيچ‌ احترامی در من برنمی‌انگيزند. ايراد کار اينان، برنگذشتن از پوسته و شناخت سطحی‌شان از اساس دين است.
خداپرستان بی‌دين نيز فرق چندانی با گروه نخست ندارند، چه هنوز در هراس ماورا‌لطبيعه دست‌وپا می‌زنند...

برچسبها:

Tuesday، March 27، 2007

در بدرقه‌ی زمستان

ايران که بودم، يا حتّا همان اوایلی که آمده بودم خارج، از خودم می‌پرسيدم چرا اين غربی‌ها فقط راجع به آب‌وهوا با هم حرف می‌زنند؟ حرف ديگری ندارند؟ بعد از یک‌مدّت، زندگی در کانادا به من آموخت که گفتن از آب‌وهوا، از واجبات است!
چه کيفی می‌دهد که ديگر برف روی زمين نبينی! زمستان امسال داشت ديگر خسته‌کننده می‌شد. عموسرما (بعضی‌ها البته خوش دارند بگويیم "عمه‌سرما") بدجوری لنگر انداخته بود. طوری پشت هم برف می‌آمد که برف‌ديدن و برف‌روبيدن شده بود یک‌جور عادت. بدی آدميزاد همين است ديگر؛ عادت می‌کند!
خلاصه زمستان رفت. بهار هم می‌رود. بسته به اين است که چطور از آن بهره ببريم...

پ.ن: قطعه‌شعر بر سه‌شنبه برف می‌بارد نازنين نظام‌شهيدی را قبلاً هم اين‌جا خوانده‌ايد. بازخوانی‌اش بی‌لطف نيست، چون هم موضوع‌اش "بدرقه" است و هم نشان می‌دهد که با عنصر "برف" و سرما چطور می‌شود از عشق و البته از جدايی گفت:

برف‌پاک‌كن‌ها
دست تكان می‌دهند
بر سه‌شنبه برف می‌بارد.

دست تكان می‌دهيم
- «خداحافظ»

برف‌پاک‌كن‌ها
از روی تو
برف سه‌شنبه را
می‌روبند.

من دست تكان می‌دهم
نقش تو را پاک می‌كنم
- «خداحافظ»

بر جاده خالی برف می‌بارد
و برف‌پاک‌كنی
ديوانه‌وار
به اين سو و آن سوی جدار گلو
می‌كوبد.

در گلويم بر نام تو برف می‌بارد...

برچسبها:

Sunday، March 25، 2007

ويدئوهای کنار اين وبلاگ

دوستی که از موزيک‌-ويدئوهايی که چندی است کنار اين صفحه می‌گذارم خوشش آمده، از من خواسته نام ترانه و خواننده‌اش را هم کنار دست‌اش بنويسم. البته يادآوری بدی نيست. شايد در آينده همين کار را کردم، شايد هم خط قبلی را ادامه دادم.
من فکر می‌کنم قرار نیست هر حرکتی جنبه‌ی آموزشی يا خبررسانی داشته باشد. قرار نيست پشت هر حرکتی منظوری ثانوی خوابيده باشد. قرار نیست هر حرکتی در توجيه حرکتی ديگر باشد. گاه می‌شود يک حرکت را در درون خودش معنی کرد و معنی‌اش را درون خودش جُست. اين مقوله‌ی "التزام" چگونه و از کجا به فرهنگ و ادبيات ما راه يافته را نمی‌دانم، امّا اين را می‌دانم که خصم خلاقيت‌های فردی و رشد فرديت است. از حرف اصلی پرت نيافتيم:
وبلاگ مجيد زهری به يک‌سری يادداشت روزانه ختم نمی‌شود؛ يک مجموعه است مشتمل بر يادداشت‌ها، لينک‌ وبلاگ‌ها و پايگاه‌ها، لينک‌های خواندنی روزانه، بخش نگاه -که جرقه‌های ذهن است- و فرم اصلی و ترکيب کار. اين‌ مجموعه در کنار هم معنی کلّی را می‌سازد و می‌رساند. اگر من قرارم اين بود که فقط بنويسم، می‌شد جای بهتری از وبلاگ پيدا کرد. باز هم انگار بی‌ربط به موضوع حرف زدم!

برچسبها:

Sunday، March 18، 2007

بازی با توپ ديگران؟

من هيچ‌وقت با توپ کسی بازی نمی‌کنم. بازی‌هايی را که بعضاً افراد غرض‌ورز سعی می‌کنند من‌را به درون آن بکشند زير نظر می‌گيرم و انگيزه‌شناسی می‌کنم، امّا هيچ‌وقت به آن پا نمی‌گذارم. ورود به بازی غرض‌ورزان، رسميت‌بخشيدن به آن‌ است. من اصول خودم را برای بازی دارم.
جسارتِ آدم‌های شديداً آسيب‌پذير، در ورود به بازی‌هايی که اصولاً بازیکن آن نيستند، فقط مايه‌ی خنده‌ است برايم. بعضی با اين گمان که "الآن بهترين فرصت است"، شروع می‌کنند به چنگ‌ودندان نشان‌دادن، غافل از اين‌که با هول‌بازی، فقط دست خودشان را رو کرده‌اند. يادشان می‌رود تنها کسانی می‌توانند رو بازی کنند که کم‌تر آسيب‌پذير باشند. نيز يادشان می‌رود که در جنگ، حريف تا موقعی به اصول اخلاقی پابندی نشان می‌دهد که خطر شکست او را تهديد نکند؛ پای شکست که به‌ميان آمد، همه‌چيز را زير پا می‌گذارد که فقط پيروز شود. تنها انديشه در جنگ پيروزی ا‌ست. تنها آدم‌ها متعصب نادان برای مردن و باختن می‌جنگند.

برچسبها:

Wednesday، March 14، 2007

حکايت هايپررئاليتی که بعضی دچارند!

اگر دوستانی که در دو-سه روز گذشته در باره‌ی اصطلاح Hyperreality مطلب نوشته‌اند، سعی خودشان را بيش‌تر بر اين نمی‌گذاشتند که به طرف مقابل ثابت کنند "سواد ندارد"، مخاطب هم نفع بيش‌تری می‌برد. چرا در جامعه‌ی ما، اغلب اثبات دانايی خود، با اثبات نادانی ديگری همراه می‌شود؟ خواندن چندتا کتاب بيش‌تر يا دانستن چهارتا اسم متفکر غربی -بيش‌تر- که اين‌قدر فخرفروشی ندارد. امّا انگار بدجوری دوستان را هايپر می‌کند! ياد آن استادی می‌افتم که خودش را تبديل کرده به نماینده‌ی انحصاری و تام‌الاختيار "شرکت نيچه" در زبان فارسی! تصوّر کنيد اگر اين دوستان به جای معرّف يا مترجم، خود اين متفکران بودند چه می‌کردند؟!

این تيپ فضاسازی‌ها، فقط راه را بر گفت‌وگوهای سازنده می‌بندد. فضای آموزش، فضای هم‌آوايی است، نه ميدان تک‌گویی‌های رعب‌آور و حريف‌طلبيدن. ايجاد چنين فضايی به معنی برچيده‌شدن بستر گفت‌وگوی سالم و انتقادی است. هر چند حق انتخاب شيوه‌ی بحث برای هر کس محفوظ است، امّا شيوه‌ی يادشده، فقط موضوعات پرکشش را به حاشيه می‌راند و از دسترس دور می‌کند. کسی هم اگر بخواهد پا پیش بگذارد و در حد بضاعت خودش نظری بدهد، از ترس ريشخندشدن، کوبيده‌شدن يا الحاق به یکی از صفوف متخاصم، عطای نظردادن را به لقايش می‌بخشد.
ما به‌جای اين‌که در نقّالی تئوری‌هايی که غربی‌ها مبدع و مبدأ آن هستند از هم سبقت بگيريم، بهتر است اوّل رسم با-هم-زيستن و کار گروهی را از آن‌ها ياد بگيريم!

برچسبها:

Tuesday، March 13، 2007

بالاخره چهارشنبه‌سوری کِی شد؟

شنيدم که امروز چهارشنبه‌سوری است. آمدم طبق رسمی که در اين صفحه برای جشن‌های ملّی دارم، لوگوی آن‌را بگذارم بالادست، آن کنار... بعد از محل آتش‌بازی خبر بگيرم و اگر حالی بود، شال‌وکلاه کنم بزنم بيرون. بعدش بلافاصله از جای ديگر شنيدم که "نه‌خير، هفته‌ی ديگر است"! انگار حکايت جشن ملّی هم شده قضيه‌ی رويت ماه در عيد قربان که بين علما اختلاف نظر هست!
به قول مرحوم شاعر: چيزی را می‌خواهی از مزّه بياندازی، برايش هم‌جنس و جانشين بتراش!
ايضاً:
چو يکی شود دو تا
نه خورشيد بینی نه ماه!

برچسبها:

Monday، March 12، 2007

چيز ديگری که در باره‌ی فيلم کذايی 300 به ذهنم خطور کرده اين است که در سال‌های نه‌چندان دور، طرفدارهای اصلی فيلم‌های اکشن به سبک‌وسياق تخيلی-آبگوشتی را سنين 10 تا 15 سال تشکيل می‌دادند. اين‌روزها امّا، اين‌طور که از قرائن پيداست، شعور جمعی در آمریکا بدجوری آب کشيده است! البته داستان فقط به آمریکا ختم نمی‌شود...
این‌که دنيا دارد رو به عامی‌گری می‌رود چيزی نيست که لازم باشد پيرامونش تحقيق آکادميک بکنی تا دريابی‌اش. همين که رهبران چند دهه‌ی پيش جهان را با رهبران کنونی‌اش مقايسه کنیم، ضريب شعور جمعی جهان امروز خودش را نشان می‌دهد.

برچسبها:

Saturday، March 10، 2007

قرار است در اين هفته که می‌آيد، ديگر اثری از برف نماند. همين امروز باران شروع شده و دما يواش‌يواش صفر را رد کرده است.
زمستان طولانی و خسته‌کننده‌ای بود... و حوصله‌سربر. البته هنوز برای پيشواز بهار زود است و هیچ بعيد نيست که باز سروکله‌ی هجوم کريستال‌های آسمانی پيدا نشود! خلاصه کانادا است و زمستان‌هايش.
بچه‌ها که از گرم‌شدن هوا کلّی عشق می‌کنند، چون تعطيلات زمستانی‌شان هم شروع شده. البته برف و سرما هم که باشد، باز بساط تفريح بچه‌ها تعطيل نمی‌شود؛ هيچ‌وقت تعطيل نمی‌شود. "تفريح" و "بچه‌گی" چنان به هم گره خورده‌اند که تو گويی تا بچه نباشی، نمی‌توانی از ته دل از تفريح لذّت ببری. همين است که وقتی آدم‌بزرگ‌ها در ياد تفريح را مزه‌مزه می‌کنند، سر از کوچه‌های کودکی و نوجوانی خود درمی‌آورند.
...

برچسبها:

Sunday، March 04، 2007

تعويض آدرس اين وبلاگ

چند روز پيش در حاشيه‌ی وبلاگ نوشتم، الان فکر کردم که ممکن است چشم دوستان به آن نخورده باشد؛ گفتم همين‌جا هم درخواستم را تکرار کنم:
چند روزی است که وبلاگ را روی دومين خودم (www.majidzohrai.com) آورده‌ام. سپاسگزار دوستان می‌شوم اگر آدرس قبلی را عوض کنند.

برچسبها:

امروز دوست محترمی دو ايراد از ظاهر اين وبلاگ گرفت: یکی ‌گفت عرض صفحه زياد است و یکی هم فضا و ظاهرش خيلی جدّی است.
عرض صفحه که زياد باشد، طبعاً خواننده مجبور است سرش را هی به سمت چپ‌وراست ببرد تا بتواند نوشته را دنبال کند. امّا حسن کار هم اين است که ديگر یادداشت دراز نمی‌شود و لازم نيست مرتب دست آدم روی ماوس باشد و بالا و پايين‌ ببردش. امّا جدّی‌بودن شکل صفحه: خب اين چيزی است که من می‌پسندم. شايد خیلی‌ها نپسندند... که البته هر کس سليقه‌‌ای دارد. ولی در کل طراحی ايده‌آل از لحاظ من بايد دو خاصيت عمده داشته باشد: ساده‌گی ظاهر و امکانات کافی فنی.

برچسبها:

Wednesday، February 28، 2007

اين‌جا که بوی سياست به خودش می‌گيرد، خيلی از وبلاگ‌نويس‌ها -مخصوصاً آن‌ها که درون مرز هستند- جرئت نمی‌کنند اين‌طرف‌ها آفتابی بشوند. طبيعی هم هست. اين‌قدر با اخبار سياسی از همه طرف بمباران می‌شوند که همین وبلاگ‌ها فقط برای‌شان به عنوان "جای فراغت" باقی مانده؛ اين‌ها هم اگر تمام مدّت بزنند توی خط سياسی که ديگر واويلا!
بدی دیگر يادداشت سياسی اين است که آدم وادار می‌شود به درازنويسی. هر چه من از ورّاجی قلمی گريزانم، باز گاه گريبانم را می‌گيرد!
ولی خب گاهی نوشتن از سياست اجتناب‌ناپذير است، حتا برای منی که ميانه‌ی چندانی با آن ندارم. لحظاتی هست که آدم نمی‌تواند سکوت کند و وادار می‌شود به حرف زدن... گاهی حتا فريادکشيدن!

برچسبها:

Tuesday، February 27، 2007

اگر آمریکا حمله کند...

پاسخ من به نظرخواهی "گوشزد"

گفتم حالا که مجلس خودمانی است، در باره‌ی اين نظرخواهی من هم چيزکی قلمی کنم، با کمی سيرداغ-پيازداغ اضافه:

اوّل- اگر جنگی دربگيرد -که اميدوارم نگيرد- خيال‌تان تخت که کسی از خارج از کشور، به جبهه‌های حق عليه باطل نخواهد پيوست. آن‌هايی که اعتقادی به حفظ اين نظام ندارند که تکليف‌شان از اوّل مشخص است، آن‌ها که دارند و می‌گويند یا پنهان‌اش می‌کنند امّا، تکليف‌شان به مراتب مشخص‌تر است: وقتی طرف در وضعيتی که خبری نيست، فلنگ را بسته و حاضر نيست در سيستم حکومتی مورد قبول و دلخواهش زندگی کند، جنگ که بشود، اگر کلاهش هم بيافتد آن‌طرف‌ها آفتابی نخواهد شد!
پ.ن: يکی از ثمرات گرانقدر انقلاب اسلامی، ريشه‌کن‌کردن نسل آرمان‌خواهی در ايران بود. طرفه اين‌که در آن خاک و در ميان آن خون و تبار، اگر يک‌ فقره آدم آرمان‌خواه مثل چریک‌ها و امثال جزنی، احمدزاده، پویان... و گلسرخی پيدا کرديد، بياوريد جايزه‌ی نقدی دريافت کنيد! هر کس هم که خودش را در آن خط نشان می‌دهد، دارد وانمود می‌کند و فقط شعار می‌دهد... و خلاصه دستی از دور بر آتش دارد. شما باور نکنيد!

دوّم- اگر کسی يک‌وقت خواب‌نما شد و همين‌جوری هوس کرد پوتين پا کند و بزند به جاده‌ی تفنگ‌بازی... و مش‌قاسم‌وار سوار قاطرش بشود برود جنگ ممسنی ، خيال‌اش تخت که خيلی زود سرخورده خواهد شد. دليل‌اش روشن است: اصلاً سرباز آمريکايی‌ای به آن خاک پا نخواهد گذاشت و اصولاً جبهه‌ای وجود نخواهد داشت که کسی بخواهد به صفوف آن بپيوندد. آمریکا از آن‌جا که می‌داند نجس است و نبايد پایش را روی خاک مقدس اسلامی‌مان بگذارد، دو تا ناوش را پارک می‌کند در اقيانوس هند و از همان‌جا شروع می‌کند به روبوسی با تأسيسات نظامی حضرات.
پ.ن: توصیه‌ام اين است که دوستان اگر امکان‌اش را دارند، گاهی نگاهی به کانال ميليتاری آمریکا (Military Channel) بياندازند. خيلی آموزنده است به جان شما! تصور کلاسیک آدم از رو-در-رويی جنگی را به‌دقيقه‌ای کن‌فيکون (با لهجه‌ی فصيح قزوينی: کون‌ف‌يه‌کون!) می‌کند.

در آخر و کمی جدّی‌تر: عامل تحريک آمریکا چيزی نیست جز فن‌آوری اتمی جمهوری اسلامی. اگر ماشين جنگی عمو سام به‌کار بيافتد، تا همه‌جا را شخم نزند نمی‌ايستد. کاری اگر می‌خواهيم بکنيم، الان موقع‌اش است... که فردا قطعاً دير است.

برچسبها:

Tuesday، February 20، 2007

نوشتن از رشد و گسترش اسلاميسم (ايدئولوژی اسلام‌گرايی/اسلام تهاجمی و بنيادگرا) در غرب -مخصوصاً در کانادا-، دغدغه‌ی اصلی من نیست، ولی گاهی جريان سيّال ذهن، خود‌به‌خود ذهنم را با آن درگیر می‌کند. بهتر بگويم: هر چقدر هم که بخواهم آن‌را ناديده بگيرم، گاه مثل مگسی به دايره فکر من نفوذ کرده، اين‌قدر وز وز می‌کند تا ناچار شوم با مگس‌کشِ کلمات، يک توسری جانانه نثارش کنم!
طبعاً آن‌چه در اين باره می‌نويسم، ترواش آنی قلم است نه کاری ريشه‌ای و پژوهشی. به هر حال، فايده‌ی همين تيپ يادداشت‌ها اين است که مارمولک‌های اسلاميست و سالوس‌های فرصت‌طلب اطراف‌شان بدانند کسی هم هست که نفس می‌کشد و از آن‌ها و عقيده‌شان بدش می‌آید.

پ.ن: خلاصه، همه‌اش که نمی‌شود خود را به بی‌خيالی زد و از عشق و صفا نوشت، می‌شود؟!

برچسبها:

Monday، February 05، 2007

حمله اتمی؟

همه‌مان زياد شنيده‌ايم که "ايران لبنان يا عراق نیست! جرأت ندارند به آن حمله کنند" و از اين دست کلی‌بافی‌ها. گذشته از اين‌که اين‌جور اظهار نظرها پايه‌ی استدلالی محکمی ندارند، از لحاظ تاریخی نيز جای ترديدند. آيا کسی هست که از رخدادهای پنج‌-شش‌سال گذشته‌ی جهان شوکه نشده باشد؟ در اين سال‌ها، ديديم که ارزش پيش‌بينی‌ها چيزی بوده در حد صفر.
من البته از روی نظر شخصی يک کامنت‌گذار به يقين نمی‌رسم، ‌امّا دليلی هم نمی‌بينم روی آن تأمل نکنم. مسئله حمله‌ی اتمی يا غير اتمی این‌قدر مهم هست که اگر در قبالش کاری نمی‌کنيم، لااقل درباره‌اش جدّی بيانديشيم.

برچسبها:

Sunday، February 04، 2007

شب که می‌آمدم خانه، برای اين‌که ببينم اوضاع آب‌وهوا چيست، زدم روی اخبار. مجری داشت خبر می‌خواند. گذاشتم باشد تا تمام شود و هوا را بگويد. يادم رفته بود از گوش‌هايم بخواهم که نشنوند!
در اخبار می‌گفت بمب انتحاری در بغداد، صد و سی‌ نفر را گشته و چند برابر آن را زخمی کرده است. درست بعد از آن صدای بوش را پخش کرد که از مجلس می‌خواست "صد ميليارد دلار" به بودجه‌ی نظامی بيافزايد. پشتم يخ کرد... امان از این هوا!

برچسبها:

Tuesday، January 30، 2007

امروز حرفی در گلویم گیر کرده بود که نمی‌زدم، خفه‌ام می‌کرد. اين‌ که البته شوخی بود، چون می‌بینيد که نزدم و هم‌چنان سُر و مُر و گنده اين‌جا نشسته‌ام!
القصه، ناشتايی خورده-نخوره، آمدم سراغ ورودی وبلاگ... امّا هر چه کردم، بلاگر راه نداد. انگار بتا تعريف‌های ديروز من را تاب نياورد و شد قضيه‌ی "عروس تعریفی"! چه می‌شود کرد، سرويس مجانی است، نازش را بايد کشيد... شيطنت‌های گاه‌به‌گاهش را بايد به راه‌آمدن‌هايش بخشيد.
پ.ن: شايد هم مشکل خانگی بوده و من خبر نداشتم؟ راست‌اش مدّتی‌ست که کامپيوتر فرتوت من ديگر چندان با صاحبش رفيق نيست. تازگی‌ها اين اوست که برای خودش برنامه‌ی کاری می‌چيند نه من؛ گاهی با من هم‌قدم است و به هر سوراخی که بخواهم می‌بَرَدم، گاه امّا مَرکب تا سر کوچه‌ رفتن هم نيست. روزی نيست که چشم در چشمم ندوزد و نوازشم را احساس نکند، با اين‌ وجود، باز نارفيقی می‌کند! ولی چه کنم که من بدجوری رفيق‌بازم و نمی‌توانم ازش دل بکنم. آخر رفیق کهنه‌اش بهتر است.

برچسبها:

Monday، January 15، 2007

بالاخره حسابی برف آمد!

امروز سپيدی، چهره‌ی شهر را در خود کشيد. از ساعت دو نيمه‌شب تا حوالی يازده صبح، بی‌قطع "باران يخی" باريد. خلاصه اين پديده‌ی مختص به اندکی از کشورها، حسابی روده‌درازی کرد! بعدش برف آمد؛ حسابی هم آمد.
بعد از روز سخت کاری، به خانه که می‌رسی، برف‌پاروکردن در انتظارت است! وظيفه‌ای‌ست که نمی‌شود از زيرش شانه خالی کرد. برف را که نروبی، بعدی می‌آيد و می‌نشيند بر قبلی و باز بعدی... و محوطه‌ی جلوی خانه‌ات دفن می‌شود. با اين وصف، توئی که مجبوری لااقل روزی دوبار از اين مسير گذر کنی، شانس بيآوری که بی پای شکسته زمستان را به آخر برسانی.
اين را خصوصی می‌گويم، شما هم قول بدهيد به کسی نگويید: من از برف‌پاروکردن بدم نمی‌آيد. با اين وضعی که گلوبال ورمينگ پديد آورده، به‌گمانم برف‌‌‌پاروکردن را -حتا در تورنتوی کانادا- بايستی جزو تفريحات کمياب و خيلی ويژه شمرد! خلاصه فرصت را بايد روی هوا زد. فقط حيف که کسی نيست با او دمی برف‌بازی کنم. اين‌همه برف، بدون برف‌بازی؟ حتا کسی نیست با او آدم‌برفی بسازی.
...

برچسبها:


:: نقل بخشی از يادداشت‌‌، با ذکر نام نويسنده و لینک به منبع، بی‌اشکال است. ::
:: Copyright © 2004-2007 www.MajidZohari.Com All Rights Reserved ::
:: Built & Designed by M. Zohari ::