جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

بزرگ‌ترين متفکر آمريکا!

تازه که آمده بودم کانادا، توی کلاس زبان با يک دختر آفريقايی از اهالی کنگو آشنا شدم. دختر مهربانی بود. دقيق يادم هست که چه سئوالی باعث آشنايی ما شد: "با هيجان، از او در باره‌ی شاعر بزرگ کشورشان امه سه‌زر پرسيدم". راستش وقتی که گفت تا به حال اسمش را هم نشنيده، يکّه خوردم! گفتم عجب آدم بی‌ذوقی است که شاعر بزرگ کشور خودش را هم نمی‌شناسد! البته او بعد از چند روز جستجو به من گفت که نام امه سه‌زر را نه در زمره‌ی "شعرا"ی کشورش (حالا بزرگش پيش‌کش!) بل‌که در ميان کارمندان محلی مستعمراتی‌ها يافته است! آن‌جا بود که به يکی از فريب‌کاری‌های علی شريعتی و شرکا پی بردم.
زنده‌ياد احمد شاملو از ميان صدوبيست‌وچهارهزار پيغمبر آمريکايی، حضرت جرجيس، يعنی جناب لنگستون هيوز را کشف کرده بود. ايشان نيز مدعی بودند که لنگستون هيوز يکی از "برجسته‌ترين و مبارزترين شعرای آمريکا است" در صورتی که واقعيت می‌گويد اين زبان‌بسته يک ستاره هم در آسمان ادب و هنر آمريکا ندارد!
حضرت فرانتس فانون و "صورتک‌های سفيدش" را هم که همه يادمان هست؟ آن قهرمان مبارزه و آن "نويسنده‌ی بسيار برجسته" را می‌گويم که کتاب‌هايش ورق زر روشنفکران انقلابی‌مان شده بود؟!

اين روزها که "رفقا" دست در دست "برادران" در تشييع جنازه‌ی سوزان سونتاک شرکت کرده‌اند و با وجودی که تشييع‌جنازه تمام شده دل از قبرستان و گريه و زاری نمی‌کنند، به ياد موارد بالا افتادم! همان واژه‌ها را می‌شنوم که در مدح و ثنای حضرات بالايی می‌شنيدم: «بزرگ‌ترين متفکر، بزرگ‌ترين روشن‌فکر...» و اين يکی از همه مضحک‌تر است: «قهرمان زندگی (تا ديروز "شهادت" مد بود، حالا "زندگی‌کردن" رو بورس است!) و ... کذا»!
امّا در تمام اين شخصيت‌ها که کمی باريک شويم، می‌بينيم که قضيه اصلاً بر سر خلاقيت‌های ادبی آن‌ها نبوده و نيست، بل‌که دليلِ دستچين‌شدن‌شان، صرفاً مواضع سياسی-ايدئولوژيک آن‌ها و بيش‌تر، مواضع سياسی-ايدئولوژيک کسانی بوده که آن‌ها را به ملت به عنوان "اديب و متفکر" قالب کرده بودند. در سه مورد نخست، سياه‌پوست‌بودن و در مورد بخصوص فانون و هيوز، دشمنی‌شان با آمريکا و سفيدپوست‌های به‌اصطلاح "نژادپرست" يا "امپرياليست" يا چه می‌دانم "اشرافی" بوده که دهان شريعتی و شاملو و امثالهم را آب انداخته و ايشان را به سمت‌شان کشانده بود و هم‌امروز، در مورد آنارشيستی به نام سوزان سونتاک -که من نمی‌دانم کجا و چه وقت و از سوی که به مقام "بزرگ‌ترين متفکر آمريکا" نائل آمده(!)- طرفداری‌های او از تروريست‌های بانی يازده سپتامبر و مخالفتش با سياست‌های آمريکا وی را به قهرمان روشنفکران جهان سوّمی بدل کرده است. بحث بر سر کيفيت‌های احتمالی اين چند نفر نيست، بل‌که دانستن اين واقعيت است که هرکس که چپ بزند و با سياست آمريکا مخالفت کند، می‌شود عزيزدردانه‌ی اين حضرات و بلافاصله زير علم‌اش صف می‌کشند و سينه می‌زنند. داستان فکاهی-تراژيک اين دوستان آن‌جا به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد که ايشان دم از علاقه‌مندی به يکی از به‌اصطلاح "بزرگ‌ترين متفکران آمريکايی" می‌زنند، در صورتی که در دنيای واقعی، سايه‌ی هر چه آمريکايی هست -بی‌سواد و باسواد فرقی نمی‌کند- را با تير می‌زنند! اصلاً اين‌ها به واژه‌ی "آمريکا" آلرژی دارند و با شنيدن‌اش فوراً کهير می‌زنند! بخش فارسی بی بی سی که بی‌شباهت به دانشگاه امام صادق نيست هم در اين ميان -چون هميشه- تبليغات‌چی اين جمع شده است.
اين تازه چند مورد کوچک بود که برشمردم؛ کل تاريخ صدساله‌ی ما را با همين جعل و حقه‌بازی‌ها بافته‌اند! هر چه انسان شريف و خدمت‌گزار بوده به خائن، و هرچه آدم شر بوده به قهرمان تبديل کرده‌اند؛ ملّت نيز طوطی‌وار پذيرفته‌اند و اين جفنگيات -خدشه‌ناپذير- چون وحی منزل توی کله‌شان لانه کرده است. در واقع به جای اين‌که تاريخ معاصر به مردم ما چيزی بی‌آموزد، فقط آنان را برانگيخته می‌کند و باعث اختلاف‌شان می‌شود، چرا که درون‌مايه‌اش واقعی نيست. اميد دارم دوستانی که اهل انديشه‌اند و شناسنامه‌ی سياسی مستقلی دارند، قبل از افتادن در اين موج‌های ايدئولوژيک و فريادکشيدن نام شخصيت‌هايی که از آن‌ها اصولاً شناخت دقيقی ندارند، کمی بررسی کنند و در اصل موضوع بيش‌تر بی‌انديشند تا نشوند دنباله‌رو و سياه‌لشکر عدّه‌ای سودجو.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳

ارزش‌گذاری زمانی انديشه‌ها

به هنگام نقد هر انديشه‌ای‌، يکی از کليدی‌ترين نکاتی که می‌بايستی مورد توجه قرار گيرد، دورانی است که آن انديشه به آن تعلق دارد. اشتباه نشود: منظورم از "دوران"، تقويم نيست بل‌که "ارزشگذاری تاريخی" است. ما به عنوان خواننده يا منتقد، می‌بايستی نخست ماهيت کار پژوهشگران را با معيار جهان مدرن بسنجيم و طبقه‌بندی کنيم و ببينيم که چشمداشت آن پژوهشگر رفتن به آينده و رشد است يا بازگشت به گذشته و پسرفت. برای نمونه، انديشه‌ی دکتر آرامش دوستدار را هرطور برانداز کنيم و با هر شيوه‌ای به سنجش گيريم -چه موافق و چه مخالف-، کتمان نتوانيم کرد که متعلق به عصر حاضر است. او با متد، ابزار و خرد امروزی جهان پيرامونی را می‌سنجد و همپای انسان مدرن امروزی گام می‌زند و زندگی می‌کند. در مقابل، ابزار فکری و انديشه‌ی دکتر عبدالکريم سروش از لحاظ ماهيتی متعلق به بخش عقب‌مانده‌ی جامعه‌ی بشری است و آن‌چه می‌گويد در بخش مدرن جهان نه کاربردی دارد، نه هيچ عينيتی می‌يابد و نه انسان مدرن به آن وقعی می‌نهد و بنابراين، متعلق به دنيای مدرن -يعنی سرسلسله‌ی تاريخ (زمان تاريخی) معاصر- نيست. مثال ساده‌ای بزنم: شما ممکن است همسايه‌ای را که اغلب موزيک‌اش را بلند می‌کند تحمل کنيد، اما محال است همسايه‌ای را که در مجتمع آپارتمانی گوسفند نگه می‌دارد، يا می‌خواهد به جای گاز، از اجاق چوب‌سوز برای غذا پختن استفاده کند تحمل کنيد، برای اين‌که او به دهات تعلق دارد نه مجتمع شهری.
پژوهشگری چون دکتر سروش که با پشتوانه‌ی گذشته به جنگ حال می‌رود و با اين ابزار قصدش تأثيرگذاری بر آينده است، به واقع حتا به ايستايی جهان هم قانع نيست، چه ايده‌آل او در گذشته تحقق يافته است. او جهان معاصر را نمی‌پسندد، به اين دليل ساده که جهان گذشته را می‌پسندد و در آن حال‌وهوا سير می‌کند، حال اين جهان گذشته ممکن است خيالی يا واقعی باشد (که اغلب خيالی و "مدينه فاضله" است). امّا هدف پژوهشگری چون دکتر دوستدار، عبور از گذشته و رسيدن به آينده‌ای متفاوت با گذشته است. بنابراين، نقد امثال من بر انديشه‌ی آرامش دوستدار، تا حدود زيادی متدولوژيک است و نه ماهيتی، ولی نقد بر انديشه‌ی عبدالکريم سروش يا علی شريعتی و امثالهم، بنيادی و ماهيتی است (من در اين جا قصدم روشن‌کردن ايستارها است).
اين شايد بزرگ‌ترين کيفيت انديشه‌ورز باشد که در زمان معاصر به‌سر برد و بزرگترين کيفيت خواننده، که بتواند "تعلق تاريخی-زمانی" پژوهش‌گران را تشخيص بدهد.

پی‌نوشت Dec 30, 2004:
در قسمت پيامگير، خواننده‌ای به نام آقای حسنعلی نمازی به نکته‌ی درخور توجهی اشاره کرده‌اند که جا دارد به آن پرداخته شود. از آن‌جا که کامنت‌ها به‌طور اتوماتيک پس از مدّتی پاک می‌شوند، اين نظر را به همراه توضيحی که بر آن نگاشته‌ام به اين جا منتقل می‌کنم:
حسنعلی نمازی: اصل تعلق انديشه به دوران خاص هم مطلب مهمي است. چگونه ميتوان اين مسئله را در هنگام شنيدن يک فکر و زماني که آن فکر به اصطلاح تازه است تشخيص داد؟ و بفرض تشخيص ، عکس العمل صحيح در قبال افکاري که تاريخ انقضا دارند چيست ؟ بعبارت ديگر ، اگر بنده نوعي و ديگر امثال بنده در سال ۱۳۵۷ تشخيص ميداديم که مطالب علي شريعتي تاريخ انقضا دارند ، الا بي تفاوتي و شانه بالا انداختن ، حرکت معقول ديگري در قبال اين تفکرات موجود بود؟ البته بحث تاريخ انقضا و ارتباط آن با خرد و حکمت هم خود مقوله ديگري است.

مجيد زهری: این‌جا دو مطلب بايد از هم تفکيک شوند:
يکی همان که می‌گوييد، يعنی «تعلق انديشه به دورانی خاص» که البته مبنای نوشته‌ی من نيست. آن ديگری آن دورانی است که انديشه‌ورز "از لحاظ فکری" در آن زندگی می‌کند (اين دوران ربطی به "زمان تقويمی" ندارد) و برای آن دوران انديشه توليد می‌کند و انديشه‌اش فقط به درد مردم متعلق به همان دوران می‌خورد. توجه داشته باشيد که بسياری از کشورهای عقب‌مانده‌ی جهان، همين امروز، حتا از قرن هيژدهم-نوزدهم آلمان هم عقب‌تر هستند و مثلاً حرف‌های کانت و امثالش کم‌ترين جايی در جهان‌شان ندارد. ما در دنيايی عميقاً نامتوازن زندگی می‌کنيم، و امّا در همين دنيای نامتوازن، شروط و قواعدی پايه‌ريزی شده است که در حکم "مبنا"، ملّت‌ها و انديشه‌ها را -از لحاظ سطح رشد- طبقه‌بندی می‌کند.
حال معيار برای سنجش تاريخی (سطح توسعه) جوامع چيست؟ مبنا، کشورهای رشديافته‌ی غربی هستند. ممکن است در کوه‌های کليمانجارو، قبايلی باشند که با آسودگی و آرامش خيال زندگی کنند، امّا اين آسودگی در زندگی، معيار سنجش تاريخی (توسعه‌يافتگی) آن‌ها نيست. اين مردم "عقب‌مانده" نام می‌گيرند، زيرا با معيار توسعه‌ی غربی -که همانا سطح رشد جوامع غربی است- سنجيده می‌شوند. اين‌که در جهان به بعضی از کشورها "پيشرفته" و به بعضی "در حال توسعه" و به بعضی ديگر "عقب‌مانده" می‌گويند، دقيقاً بر اساس همين معيار است. حتا از لحاظ جغرافيايی نيز جهان با مبنای اروپايی تقسيم‌بندی شده است و برای نمونه، خاور دور و خاور ميانه، بر اساس موقعيت جغرافيايی‌شان با اروپا نام‌گذاری شده‌اند. حال در تثبيت اين معيارها تا چه حد اصل عدالت رعايت شده بحث ديگری‌ست، ولی چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين واقعيت جاری جهان ما است. پس، خط‌کش سنجش توسعه در جهان مشخص است: معيار کشورهای غربی.
حال، وقتی نگاه دو فيلسوف -آرامش دوستدار و عبدالکريم سروش- را به جهان پيرامونی، با همان معياری که ذکر شد می‌سنجيم، به نتيجه‌ای می‌رسيم که من در اين يادداشت رسيده‌ام.

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

پرسش و پاسخ: نقد جواد طباطبايی بر آرامش دوستدار؟

بخش نخست
کودک ايران اين پرسش را با من مطرح کرده و خواسته است که در وبلاگ به او پاسخ بدهم:
جناب زهری:
با سپاس فراوان از ارایه دو لینک بسیار بامحتوایی که در بلاگ مطرح نمودید:
1— مقدمه کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی اثر استاد آرامش دوستدار
2— نقش گسترده دین در حیات جامعه ایران از گفتگوی نشریه تلاش با دکتر طباطبایی
مطلبی که خواستم با شما درمیان گذارم نقدی بوده از آقای طباطبایی به اثر استاد آرامش دوستدار که من را وادار به بازخوانی این دو اثر نمود اما همچنان بر گره های من افزوده شد.
خواستم نظر شما را در خصوص انتقادات آقای طباطبایی بدانم؟
اول اجازه دهید برداشت خودم از کتاب ایشان را ارایه دهم:
نخست آنکه متاسفم پس از چند سال از نشر این اثر زیبا این لحظه توانستم آن را مطالعه نمایم آن هم در حد مقدمه کتاب و نه همه آن و این بیش از پیش حاکی از فقر فرهنگی مایی که در درون مرز هستیم است و ممنون میشوم اگر شما میتوانید کمکی به من نمایید تا از هر طریق بتوانم این اثر را در درون مرز تهیه نمایم.
برگردیم به اصل مطلب:
انتقاداتی که آقای طباطبایی به این اثر داشتند از لحاظ نحوه نگرش ایشان به تاریخ اندیشه سیاسی که به قول ایشان تخصص ایشان است شاید درست باشد اما اینکه به کلیت این اثر حمله نموده و در چندین مورد این کار را نموده اند از دید من نمیتواند درست باشد و آن نادیده گرفتن سیر بنیان فکن دین در تاریخ ایران میباشد که از هر نظر که به آن نگریسته شود آثار مخرب آن اصلی ترین عامل عقب ماندگی ایران میباشد.
خواستم اگر امکان دارد در خصوص علت این انتقادات آقای طباطبایی از شما توضیح بخواهم که این انتقادات با توجه به اینکه خود آقای طباطبایی نیز نسبت به دین دیدگاه انتقادی دارند از چه سرچشمه میگیرد؟
البته نحوه برداشت من از این دو نوشته متاسفانه محدود به خواندن مقدمه کتاب استاد دوستدار میباشد و شاید در اثر خواندن همه آن کتاب به شناخت کاملتری از آن میرسیدم.
البته از چند دوست در داخل کشور نیز در خصوص کارهای قبلی آقای دوستدار سوالاتی را نیز کردم اما متاسفانه هیچ کس از ایشان شناختی نداشتند که بر ابهامات من افزودند.
ممنون میشوم در این مورد به ذهن آشفته من یاری رسانید.
يادآوری:
دکتر طباطبايی در گفت‌وگوی بلند خود، به اقتضای تنوع پرسش‌ها، به مسائل گوناگونی اشاره می‌کند که هر يک می‌تواند در جای خود پايه‌ی بحث مفصلی باشد. بنابراين از اين گفت‌وگو تنها می‌شود به سرخط انديشه‌ی او پی برد نه بيش‌تر. همچنين شخصاً معتقدم برای نظردادن راجع به کارنامه‌ی ارباب انديشه، بهتر است مجموعه‌آثارشان را بخوانيم و در آن بی‌انديشيم، و الا با مرور تنها تکه‌ای از آن مجموعه، به شناخت دقيقی از بن مايه‌ی فکری و آن‌چه در صدد ارائه‌اش بوده‌اند نخواهيم رسيد. حال که از من نظر شخصی‌ام را جويا شده‌ای، دوست‌تر دارم که اين نوشته را چون گپی دوستانه بپذيری تا نظری کارشناسانه.

ملاحظه‌ای در تئوری‌ آرامش دوستدار
دکتر آرامش دوستدار سه کتاب در زمينه‌ی فلسفه منتشر کرده است: ملاحظات فلسفی در دين و علم، درخشش‌های تيره و اخيراً امتناع تفکّر در فرهنگ دينی که تکميل‌شده‌ی سلسله مقالات او در نشريه‌ی الفبا (به سردبيری غلامحسين ساعدی) است. در اين سه اثر، او نظريه‌ی خود يعنی "دين‌خويی تاريخی ايران(ايرانيان)" را مفصل به بحث می‌نشيند. اين تئوری مدعی است که فرهنگ ايران به لحاظ "دين‌خويی"ِ وخيم خود، سترون بوده و توانايی زايش هيچ نوع انديشه‌ی مستقلی را ندارد. دوستدار معتقد است که به استثنای خيام، انديشه‌ورزان ايرانی جميعاً دچار هراسی درونی -نشأت گرفته از دين‌خويی خود- بوده‌اند که اين، آنان را از توليد انديشه باز می‌داشته است. به همين دليل، هيچ‌يک از ايشان نه مولّد فکر بوده‌اند، و نه در اصطلاح "اُريجينال" و بکر و يکتا. اين توضيحات داده شد تا به مغزه‌ی تئوری دوستدار و نيز راديکاليسم بيانی او آگاه شويم.
يکی از نقدهای اساسی بر عملکرد دوستدار اين است که برای تئوريزه‌کردن نظريه‌ای چنين برانگيزنده، موظف بوده است طی مقالات، نشست‌های آکادميک و يا سخنرانی‌هايی ابهام‌های ذهنی خوانندگان خود را مرتفع سازد يا تقليل بخشد. مسئوليت نظريه‌پرداز، سخن گفتن با مخاطبانش است، چه او که تخمی می‌کارد، اگر به عمل خود باور دارد، می‌بايستی به باليدن و بارورشدن‌اش همّت گمارد. امّا مشکل آرامش دوستدار اين است که گذشته از آن‌که او به فارسی می‌نويسد، ظاهراً به روشنگری خواننده‌ی "دين‌خوی" خود اهميتی نمی‌دهد! آرامش دوستدار تا همين چند ماه پيش، نويسنده‌ای "زيرزمينی" محسوب می‌شد، زيرا هيچ‌کس نه او را ديده بود، نه در نشستی حضور به‌هم رسانده بود، نه در جايی سخنرانی کرده بود و نه به‌جز مرحوم الفبا، در جايی نوشته بود. اين گوشه‌گيری، نه تنها از سوی مخاطب نابخشودنی‌ست، بل‌که به ضرر خود نويسنده نيز هست، چه حرفش در ميان حجم آثار منتشرشده گم می‌شود و برای مثال، وقتی کودک ايران به دنبال کتاب او می‌گردد، حتا کسی نام نويسنده را هم نشنيده است! در اين ميان، کسانی نيز فرصت می‌يابند تا با انگيزه‌ای سياسی-عقيدتی، يکّه‌تاز ميدان شده، نويسنده و آثارش را بزنند و فروکاهند.
در مقام پاسخ‌گويی به تئوری "دين‌خويی"، می‌توان پرسيد: اگر آرامش دوستدار کار فردوسی را -برای مثال- کم‌مايه ارزيابی می‌کند، در مقابل بگويد در "اروپای زاينده و غير دين‌خو"ی هم‌عصر فردوسی، کدام اثر حتا همپايه‌ی همين شاهنامه خلق شده است؟ به جز يونان باستان -که چون عصر دايناسورها به يک‌باره ناپديد شد- به غير از دانته که من کمدی الهی او را چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ غنای هنری و انتخاب سوژه باز همسنگ شاهنامه نمی‌دانم، به‌راستی چه کسی را می‌شود در اروپا، همتراز فردوسی، بيهقی، حافظ، رازی، پورسينا، طبری، سهروردی، ناصرخسرو، عطار، ابوريحان بيرونی، خوارزمی، خيام، نظامی و ده‌ها اديب و انديشمند صاحب‌نام که ايران‌زمين به جهان هديه کرده است يافت؟ من باور دارم که حتا نظير متفکّرانی که شناسنامه‌ای عربی-اسلامی داشته‌اند -چون ابن خلدون و ابوالعلاء معری- نيز در اروپای هم‌عصر برنخاسته است. حاصل کار پژوهش‌گرانی چون دکتر علی ميرفطروس که در زمينه‌ی جنبش‌های اجتماعی ايران تحقيق می‌کنند، درست عکس نظريه‌ی دکتر آرامش دوستدار را نشان می‌دهد. مقاله‌ی نکاتی در شناخت جنبش‌های اجتماعی در ايران نمونه‌ی گويايی از اين دست است. نکته‌ی ديگری که نظر شخص من را در کارهای دوستدار به خود جلب کرده است، کم‌دانی او از شخصيت‌های تاريخی و عدم تسلط او به تاريخی است که مدعی صاحب‌نظری در آن است. همين ضعف باعث گشته که دوستدار در رخدادهای تاريخی چندان باريک نشود و فقط از آن‌ها گزاره‌هايی در جهت اثبات نظريه‌ی خود بسازد. چنين است که در اثر فلسفی‌يی که نگاهی تاريخی دارد، با انگاشت همسانی سده‌ها، گاه با پَرش‌هايی چندصدساله روبرو می‌شويم، بدون اين‌که به درون‌مايه‌ی اين چندصدسال توجهی بشود! به‌همين خاطر، بندهايی از پژوهش آرامش دوستدار، رنگ يکسونگری و بيش از آن تحقير به خود گرفته است. اگر امکانی فراهم شد، در مقاله‌ای مجزا خطاهای تاريخی سه اثر آرامش دوستدار را برخواهم شمرد.
و امّا در حيطه‌ی نظری، آن‌چه بر من مسلم است، دوستدار بيش از هر کس تحت تأثير آموزه‌های ماکس وبر بوده است. وبر در اثر مهم خود اخلاق پروتستانی و روح سرمايه‌داری (The Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism)، هرچند نگاهی مذهبی به تاريخ ندارد، امّا به هر رو ريشه‌ی مسيحيت را به يونان باستان پيوند می‌زند و مدعی‌ می‌شود که مسيحيت -به‌ويژه پروتستانيسم- با ايجاد گونه‌ای نظم اخلاقی، بن‌مايه‌ی انديشه و بستر رشد را در اروپا فراهم کرده است. به اين طريق، وبر فرهنگ‌های باليده در مسيحيت را "دارای توان رشد، و غير را فاقد اين توان" ارزيابی می‌کند. آرامش دوستدار هرچند فيلسوفی بی‌دين است، امّا تأثير انديشه‌ی ماکس وبر بر او انکار نشدنی‌ست.
در قسمت بعد، به مبحث "دين‌خويی" مورد نظر دوستدار بيش‌تر خواهيم پرداخت.

  • گفت‌وگو با آرامش دوستدار پيرامون آثارش (لينک‌ها از کودک ايران)
  • : [يک][دو][سه] [صدا]
  • گزارشی از جايگاه آرامش دوستدار در تاريخ معاصر، از کيواندخت قهاری
  • : [متن][صدا]
  • پای حرف‌های آرامش دوستدار
  • : [+]
  • يادداشتی از نيلوفر بيضايی با اشارات متعددی به آرای آرامش دوستدار
  • : [+]
  • گزارشی از تنها سخنرانی آرامش دوستدار
  • : [+]
  • معرفی درخشش‌های تيره، الاهه بقراط
  • : [+]

    چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۳

    چند کلمه درباره‌ی "ساختار ادبی"

    در جهان امروز اهميت فرم در نوشتارها به حدّی است که برای نمونه در فضای مطبوعاتی و دانشگاهی غرب، محال است نوشته‌ای که چارچوب‌های تثبيت شده و مشخص (علمی) را رعايت نکند جدّی گرفته ‌شود يا اقبال انتشار بيابد. به خبرها در روزنامه‌های معتبر که دقّت کنيد، جدای از محتوا، همگی يک فرم دارند؛ مقالات نيز به همين‌ شکل. در دانشگاه‌ها هيچ مقاله‌ای -حتا در حد تکليف شب- پذيرفته نمی‌شود مگر ساختار Essay در آن رعايت شده باشد. قصه‌نويسی نيز همين اندازه -و چه بسا بيش‌تر- تابع فرم است. قصه‌ی بی‌ساختار قصه نيست، "حکايت" است.
    با اين تفاصيل، ما ايرانيان هنوز نه درک درستی از ساختارگرايی ادبی[1] داريم و نه اصولاً شناختی از فرم‌های رايج نوشتاری! بعضی نيز که اين فرم‌ها را می‌شناسند، در ارائه‌شان در کارهای خود کوتاهی می‌کنند، چه می‌دانند مخاطب پيش رو شناختی از آن‌ها ندارد. اکثر رمان‌های فارسی که من ‌خوانده‌ام، از بی‌ساختاری رنج می‌برده‌اند و اغلب به "خطابه" شبيه بوده‌اند تا رمان. برای نمونه، کافه رنسانس نوشته‌ی ساسان قهرمان را که مرور می‌کردم، با اهتمام به کيفيت‌ها و نگاه انسانی نويسنده، به نظرم آمد که در دو فصل آخر، نويسنده در کالبد يک جامعه‌شناس بر سکو ايستاده و در حال ايراد خطابه است! يا گاه، بعضی نويسندگان رمان را با تز دکترای علوم سياسی اشتباه می‌گيرند و با طرح تز خود، کل رمان را به دفاع از آن اختصاص می‌دهند که نمونه اخيرش بهشت خاکستری از عطاالله مهاجرانی است. درست اين هنگام است که وقتی به داستان بلند مسيو ابراهيم و گل‌های قرآن[2] بر می‌خوريم، هرچند با درون‌مايه‌ی آن موافق نباشيم، تسلط نويسنده بر فرم داستانی را تحسين می‌کنيم.
    به احتمال قريب‌به‌يقين، سبب، بی‌دانشی نويسندگان است که رمان‌های ايرانی را از تصويرگرايی به درون‌گرايی سوق داده است، چه ايشان توان صحنه‌سازی ادبی و به تصوير کشيدن رخدادها را ندارند و به همين خاطر سعی می‌کنند با حضور در نقش ناصح يا دانای کل و گاه نظريه‌پرداز سياسی، اين خلا را جبران کنند. همين می‌شود که شخصيت‌ها، به جای شهروندان واقعی يک جامعه، به سربازان هم‌شکل يک پادگان تغيير ماهيت می‌دهند!
    من پيشنهاد می‌کنم هر نويسنده‌ای که شناخت دقيقی از فرم‌های نوشتاری علمی ندارد، حال در هر جايگاهی که هست، يک کتاب راهنما تهيه کند و بخواند و بياموزد، و درست آن وقت است که به درازگويی‌ها و خروج‌های غير تعمدی ادبی خود پی خواهد برد.

    توضيحات:
    1- منظورم مکتب "ساختارگرايی" نيست بل‌که صرفاً نظر به تبعيت از فرم‌های پذيرفته شده‌ی آکادميک دارم.
    2- می‌شود گفت که اين داستان، درست نقطه‌ی مقابل زوربای يونانی (نوشته‌ی نيکوس کازانتزاکيس) است. زوربای يونانی نگاهی مترياليستی دارد و فرهنگ "خوش‌باشی و دم را غنيمت شمار" را تبليغ می‌کند، امّا مسيو ابراهيم... ديدگاهی موراليستی دارد و قواعد مکانيکی زندگی غربی (به ظن نويسنده از خود بیگانه و خالی از معنا و معنويت) را زير سئوال می‌برد و جهان‌بينی صوفيانه‌ی مذهبی را تجويز می‌کند. به عقيده‌ی من، هر چند در هر دو اثر نگرش ضد مدرن مشهود است (به خصوص در موسيو ابراهيم...)، امّا از لحاظ ساختار بسيار قابل توجه‌اند.
  • اصول ابتدايی مقاله‌نويسی
  • (Essay): [+]
  • اصول ابتدايی گزارش‌نويسی
  • (Report): [+]
  • اصول ابتدايی نقد تطبيقی
  • (Comparison & Contrast): [+]
  • روش خلاصه‌کردن يک متن
  • (Summary): [+][+]

    سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳

    نتيجه‌ی رفراندوم وبلاگی

    رفراندوم وبلاگی را برداشتم. به نظرم با مجموع 138 رأی بعد از ده روز بشود به يک نتيجه‌گيری "وبلاگی" رسيد. گزينه‌ها و تعداد رأی‌ها به شرح زير بودند:
    1- به هدف تثبيت رژيم است: 25
    2- به هدف تغيير رژيم است: 16
    3- به هر حال به تثبيت رژيم کمک می‌کند: 6
    4- به انحلال رژيم تسريع می‌بخشد: 39
    5- همگام با اصلاحات حکومتی است: 6
    6- مغاير با اصلاحات حکومتی است: 8
    7- هيچ سودی ندارد: 38

    البته من خودم شاهد بودم که ظرف دو ساعت، دوازده رأی به گزينه‌ی آخر (#7) اضافه شد، حالا يا سيستم درست کار نمی‌کرده و کسی چندبار کليک کرده، يا از پروکسی‌های مختلف استفاده کرده و يا...؟ گزينه‌ی اوّل نيز ظرف همين ديروز به يک سير نجومی (+10) رسيد که احتمالاً به بلای شماره‌ی 7 دچار شده بود! با تمام اين وجود، نتيجه چنان مغشوش بود که با چند رأی بالا و پايين تفاوتی در اصل آن حاصل نمی‌شد. هرچند گزينه‌ی چهار -که گزينه‌ی انتخابی خود من هم بوده- با اقبال بيش‌تری روبرو شد، ولی در کل اختلاف نظرها به حدّی است که نمی‌شود هيچ برداشتی از زاويه‌ی ديد عمومی به‌دست داد. جالب اين‌جاست که دقيقاً همين نگاه مغشوش را در اين چند روزه، در دنيای واقعی نيز شاهد بوده‌ايم!
    در کل تجربه‌ی بدی نبود. از دوستانی که به آن لينک دادند تشکر می‌کنم.

    دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به پروژه‌ی وبلاگ‌نويسان

    من می‌خواهم خودم را مجاب کنم که به سياست کاری نداشته باشم حتا در حيطه‌ی نظری آن، امّا سياسی‌نويسی کشش عجيبی دارد! اين کشش همان‌قدر زياد است که جذّابيتِ وبلاگ نوشتن، در صورتی که می‌شود از اين وقت برای کارهای ماندگار و پرمايه‌تری (مثلاً پژوهشی دامنه‌دار و نوشتن کتاب) استفاده کرد.
    ماجرای پيام فضلی‌نژاد چند روزی‌ست که به دغدغه‌ی ذهنی من تبديل شده است. به نظر من کل داستان او ساختگی می‌آيد. اوّلين بار سينا مطلبی بود که نام او را -به عنوان شکارچی وبلاگ‌نويسان- به دهان‌ها انداخت. آن موقع برخورد او با فضلی‌نژاد، بيش‌تر به دشمنی دو جوان جويای نام و رقيب می‌مانست تا موضوعی قابل اعتنا. امّا سيگنالی که او فرستاد، با ذهنيت جامعه‌ی ايران خواند و به باور تبديل شد. جمهوری اسلامی نيز -به عنوان رژيمی که روان جامعه‌ی ايران را به‌خوبی می‌شناسد چه خودش زاده و محصول اين روان است- همين سيگنال را در قالب پروژه‌ای به جامعه باز گرداند. قراردادن عکس فضلی‌نژاد، بدون هيچ توضيح اضافی، درست در مقابل عکس چهار متهمی که سر در گريبان در نقش توّاب‌هايی مظلوم حضور دارند، اتّفاقی نيست. يا در عکسی ديگر هم‌اوست که "خندان" متهمان را در راهروی دادگاه همراهی می‌کند يا بهتر است بگوييم به دادگاه می‌آورد. در اين ميان کسی از خودش نپرسيد که رژيمی پليسی اگر می‌خواست هويت بازجوها و عوامل اطلاعاتی‌اش را در اختيار مردم بگذارد که ديگر پليسی نمی‌شد؟! امّا موضوع اين است که جهان‌بينی ديرپا و اسطوره‌ای "شر و خير"، در جان و روان ما چنان با قدرت حضور دارد که با شيفتگی به ديدن نمايش‌هايی با عناصر شر و خير می‌نشينيم و بر عليه شرّ فرياد بر می‌آوريم... اين فرياد البته بيش از آن‌که در حمايت از "خير" باشد، در لعن "شرّ" است. عنصر "تنفر" نيز در کنار ناآگاهی، حتا قوی‌تر از آن، در جان و روان ما حضور دارد و تحقيقاً همين عنصر بود که در کنار ديگر عناصر، در انقلاب اسلامی نقش‌آفرينی کرد. ياد جملات پايانی بيگانه اثر کامو می‌افتم که آن اعدامی، آرزو می‌کرد هياهو و تنفر حاضران پای چوبه‌ی دارش، هر چه بلندتر و بيش‌تر باشد!
    همان‌طور که من و شما می‌دانيم شيوه‌ی "اعتراف‌گيری تلويزيونی" نخ‌نما شده و ديگر کاربردی ندارد (حتا صدای معاون سابق رئيس جمهور را هم در آورده!)، بايد از خود بپرسيم پس چرا رژيمی که طبعاً او هم مثل ما اين واقعيت را می‌داند از اين ابزار سوخته کماکان استفاده می‌کند؟ تحليل‌اش بماند برای مفسران سياسی، امّا قدر مسلم اين است که روان جامعه برای پذيرش از اين قبيل بازی‌ها کاملاً آمادگی دارد. به همين خاطر، رد پای "تلقين" حکومتی را (برای منحرف‌کردن ذهن‌ها؟) می‌شود در ماجرا پررنگ ديد.

    شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

    1 و 2 و 3...

    1- در آستانه‌ی سال نو، اين‌جا را همچين بگی‌نگی خانه تکانی کردم. نمی‌دانم چرا اين کار را کردم چون شکل و شمايل قبلی را دوست داشتم (به قول بعضی‌ها حرفه‌ای بود!). شايد دلم را زده بود؟ اين خصلت جانور دوپا است که هرچيزی بعد از مدّتی دلش را می‌زند... به هر حال بدک نشد.
    2- در قهوه‌خانه‌ی اورکات، شانسی چشمم خورد به کاميونيتی دبيرستانی که دو سال آن‌جا درس خوانده بودم. گشتم در ميان اعضا، سه‌ تا از بچه‌ها را گير آوردم که اتفاقاً با دوتاشان از دوران دبستان و راهنمايی هم‌کلاس يا هم‌مدرسه‌ای بوديم. خواستم عضو شوم، دستم لرزيد! راستش به نظرم احمقانه آمد که ياد آن دوران نکبتی را زنده نگه دارم! يادم هست بزرگ‌ترين دغدغه‌ی ناظم مدرسه اين بود که چرا مدرسه‌ی ما -که مدرسه بچه‌درس‌خوان‌ها بود- بر خلاف مدارس ديگر هيچ شهيد نداده! بنده خدا حالش از اين بابت خيلی گرفته بود! تا اين‌که يکی از جوجه‌بسيجی‌ها -که اغلب ديوانه‌بازی در می‌آورد و دعوا راه می‌انداخت و به اين خاطر بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند "سامورايی"- زد و شهيد شد و برای‌شان افتخار آفريد! حالا با چه دوز و کلکی آن زبان‌بسته را روانه کرده بودند، کسی خبر نداشت. باور بفرماييد اگر می‌دانستيم که بعد از اين قضيه، چه به روزگارمان می‌آورند و محيط دبيرستان را چطور با سرعت به تکيه تبديل می‌کنند و چطور -چپ و راست- گوش ما را می‌گيرند و جای تشويق به درس خواندن، به مراسم سينه‌زنی و توسرزنی می‌کشانند، هر طور بود ره‌اش را می‌زديم که شهيد نشود!
    3- "رفراندوم وبلاگی" کنار صفحه را، چند روز ديگر بر می‌دارم. به نظرم در حدّی رأی داده‌اند که بشود نتيجه‌ای گرفت. نتيجه‌اش همين حالا هم برای من روشن است و البته قابل پيش‌بينی بود. در يادداشتی مستقل در باره‌اش خواهم نوشت.
    به قول هادی خرسندی، اينم از اين!

    چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳

    سياست‌زدگی ما مردم

    اگر کسی بخواهد در محدوده‌ی زبان فارسی وبلاگ بنويسد، از سياست‌زدگی گريزی نخواهد داشت. اين لااقل وضع خود من در اين مدّت بوده است. در همين تارنگار -به‌ويژه در سه-چهار ماه اخير- سياست‌زدگی از سر و روی نوشته‌ها می‌بارد؛ يادداشت‌ها را که از هر سمت بجوری*، بالاخره يک‌جوری به سياست ختم می‌شوند. تازه اين تارنگارِ هم‌چون منی است که اغلب کوشش دارم از سياست فاصله بگيرم؛ آن‌ها که اصلاً به هدف سياسی‌نوشتن به اين وادی پا گذاشته‌اند که جای خود دارند.
    در وبلاگ‌ها، از سرکوب و سانسور می‌گويند، از رفراندوم و انتخابات می‌گويند، از اعدام و شکنجه و حبس می‌گويند، از حرف فلان مقام حکومتی و بهمان مفسر سياسی و ... می‌گويند...، جای عشق را امّا، در گاه‌شمار زندگی جوانان‌مان خالی ديدم! نمی‌دانم اين سرنوشت را چه کسی برای مردم ما رقم زده که گفتن از سياست همه‌چيزشان بشود؟ چرا توليد فکری جوان ايرانی منحصر به سياست شده است؟ ريشه‌ی سياست‌زدگی مزمن مردم ما در کجاست؟

    * اين از آن فعل‌هاست که در نوشتارهای ما جايش خيلی خالی است. ظاهراً بيش‌تر در گويش اصفهانی کاربرد دارد.

    پی‌نوشت:
    دوست ارجمند آقای مسعود برجيان بر اين يادداشت پاسخی نگاشته‌اند که دوستان را به خواندن‌اش فرا می‌خوانم. فقط جهت توضيح، اميدوارم ياران توجه داشته باشند که من ننوشته‌ام "جای عشقی‌نويسی (يا مثلاً وبلاگ‌های عشقی) را در گاه‌نگار جوانان‌مان خالی ديدم"، بل نوشته‌ام: «جای عشق را... در گاه‌شمار زندگی جوانان‌مان خالی ديدم». بحث من عشقی‌نويسی نيست! حضور عشق در زندگی، معنای عام و انسانی دارد که دوستان در پيام‌ها به درستی به آن اشاره کرده‌اند. پرسش من اين است که بر کدامين سبب جای عشق و محبّت به "سياست‌زدگی" داده شده است؟ همچنين، واژه‌ی "گاه‌شمار" با واژه‌ی "گاه‌نگار" (يعنی وبلاگ) تفاوت بنيادين دارد که لابد دوستان به آن عنايت کافی مبذول داشته‌اند. بد نيست که يادآوری شود بحث من "سياست‌زدگی" است و نه "سياست" يا "انديشه‌ی سياسی" در معنای عام آن. من نوعی آلودگی اجتماعی را زير سئوال برده‌ام.
    در زمان انقلاب نيز -در آن هياهوی خام انقلابی- شوون انسانی را به کناری افکندند، به اين بهانه که اولويت در مبارزه با امپرياليسم است!

    سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

    بگذار ببوسمت!

    Morrissey
    [همواره] جايی هست در آفتاب
    برای آن‌کس که بخت يارش باشد
    يکی را دنبال کن
    و من فکر می‌کنم مال خودم را يافته‌ام
    آری معتقدم يافته‌ام مال خودم را.
    پس، چشمانت را ببند
    و به کسی فکر کن که اندامش را می‌پسندی
    و [آن‌گاه] بگذار ببوسمت...

    There's a place in the sun for anyone
    Who has the will
    Chase one and I think I found mine
    Yes I do believe I have found mine.
    So, close your eyes
    And think of someone you physically admire
    And let me kiss you
    ...
    Morrissey

    یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۳

    به بهانه‌ی جلسات کانون ايرانيان در دانشگاه تورنتو

    شکستگی دست، و به تبع آن بيکاری در دو-سه ماه گذشته، اين فرصت را ايجاد کرد که به خيلی از جاها سرکی بکشم. يکی از آن‌ها جمعی بود که به کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو شهرت داشت(و دارد). درکل من دو بار در جلسات آن‌ها شرکت کرده‌ام: يکی بحث راجع به انتخابات آمريکا و ديگری ديشب، در باره‌ی رفراندوم. اين‌جا بايد اعترافی بکنم: آن‌چه که من را به حضور در اين جمع واداشت، شايعه‌هايی بود که از گوشه و کنار شنيده بودم. بسياری -که تعدادی‌شان خود دانشجو يا فارغ‌التحصيل از دانشگاه‌های تورنتو هستند- معتقدند که آن‌چه به عنوان کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو می‌بينيم، عکس‌برگردان انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌های ايران است و جمع کثير دانشجويان ايرانی دانشگاه‌های تورنتو را نمايندگی نمی‌کند. به همين دليل هم هست که تاکنون با اقبال چندانی از سوی دانشجويان ايرانی روبرو نشده است. اين خودش دليل کافی‌يی بود که شم خبرنگاری من عود کند؛ می‌خواستم ببينم چقدر اين موضوع صحت دارد.
    در نخستين جلسه، کلآ سطح بحث چندان دندان‌گير نبود. اين موضوع البته برای من اهميتی نداشت و آن علتی نبود که مرا به آن‌جا کشانده بود. برای دريافت بهتر مسئله، کاری که من کردم اين بود که وضعيت اقامتی هر تعداد از شرکت‌کنندگان جلسه را که توانستم جويا شدم. اين مهم است که شما دانشجوی ايرانی-کانادايی (مقيم يا تبعه کانادا) باشی، و يا اين‌که با ويزای دانشجويی و بورسيه آمده باشی. البته اين موضوع برای من ژورناليست بار منفی ندارد، امّا از لحاظ نگاه به رويدادهای ايران تفاوت‌هايی را ايجاد می‌کند که خواهم گفت. باری، قريب‌به‌اتفاق کسانی که من با آن‌ها گفت‌وگو کردم، با ويزا آمده بودند. بعضی‌شان البته در اين‌جا تقاضای اقامت کرده بودند. فضای فکری جلسه، فضای اصلاح‌طلبی حکومتی بود. حتا بعضی از حضار مسئله‌ی "تغيير بنيادين جمهوری اسلامی"(انحلال) را امری از رده خارج عنوان می‌کردند. نيز نگاه اکثريت جمع به سياست‌های غرب، نگاهی منفی بود. اين درست همان تفاوتی‌ست که بايد به آن ظريف شد: تفاوت کسی که مقيم و ساکن غرب است و طبعاً منافع آن برايش اهميت دارد، و در مقابل نگاه کسی که ميهمان غرب است. اگر هردوی اين گروه از افراد واقع‌بين (منظور نگاهی سنتی به سياست داشته باشند) باشند، قاعدتاً در فرجام، به تحليل متضادی از سياست‌های غرب می‌رسند. حال، اگر کسانی از گروه "ميهمان"، سابقه‌ی تلاش برای "ماندگاری جمهوری اسلامی" در انجمن‌های اسلامی دانشگاهی را داشته باشند، بی‌شک نگاه منفی‌تری به سياست غرب خواهند داشت، چه سمت‌گيری آنان نمی‌تواند فارغ از تعلّقات "عقيدتی-سياسی" و "شهروندی"(شهروند ايران، ميهمان کانادا) باشد. اين موضوع قابل درک است و ايرادی هم بر آن وارد نيست، فقط قصد روشن‌ کردن صف‌آرايی‌هايی است که به راستی وجود دارند امّا گاهی ما قادر به ديدن آن‌ها نيستيم. ناگفته نگذارم که اقليتی نيز با تفکر غالب مخالفت می‌کردند، امّا اين مخالفت‌ها -به لحاظ کيفی- شنيده نمی‌شد و نمی‌توانست به تفکّر جمعی جهت دهد. همچنين خود اين افراد آن‌طور که بايد از "طرز نگاه ايرانی-اسلامی به سياست غرب" کنده نشده بودند و به همين خاطر، بر باورهای (يافته‌ها) نوين خود محکم نمی‌ايستادند. در اين جمع، کميت انسانی (تعداد) چندان تعيين کننده نبود، زيرا اهرم‌های عملی در دست عدّه‌ی معدودی بود که فضای غالب را سمت و شکل می‌دادند.
    موضوع ديگری که بايستی به آن توجه شود، مدّت‌زمانی‌ست که روند تکميلی انسجام عقيدتی افراد به آن نياز دارد. تغيير يک شبه ممکن نمی‌شود. در کنارش، اين جزو محالات است که کسی در غرب درس بخواند و از محيط اثر نگيرد. با کسانی که از قبل با انديشه‌ی جمهوری اسلامی مشکل داشته‌اند و به اين‌جا آمده‌اند کاری ندارم، امّا من شخصاً اين تغيير را در کسانی که قبلاً در انجمن اسلامی فلان دانشگاه فعاليت می‌کردند، مشاهده کرده‌ام. نگاه اين افراد از جزم‌های رايج مبدأ، فاصله گرفته بود و آنان را به نوعی همزيستی مسالمت‌آميز با کسانی که از لحاظ جمهوری اسلامی "ضد انقلاب" و "خطر" ناميده می‌شوند کشانده بود. اين را می‌شد از هم‌نشينی و روند گفت‌وگوها دريافت. اين از فوايد و يا بهتر است بگوييم جبر دموکراسی است. من اين‌جا روی سخنم با جمع عددی حاضران نيست، بل‌که نگاهم فقط متوجه آن تعدادی است که تفکر غالب انجمن دانشجويان ايرانی دانشگاه تورنتو را -با حضور و فعّاليت خود- شکل می‌دهند.
    نکته‌ی ديگری که سرعت تغيير در اين افراد را کُند کرده است، توقعی است که هم‌قطاران قبلی (اغلب ساکن ايران) در آن‌ها ايجاد می‌کنند. انسان در حال گذار، هميشه سنگينی نگاه هم‌قطاران قبلی را بر خود احساس می‌کند و خود را موظف به پاسخگويی و تشريح وضعيت لحظه‌ای خود به آنان می‌داند. به‌ويژه با وجود اينترنت، اين "نگاه" (کنترل) با شدّتی بيشتر حضور دارد و نمی‌شود با بی‌تفاوتی از کنارش گذشت. بخشی از شخصيت انسان را "آن چيزی که ديگران از او می‌خواهند باشد" می‌سازد. مثلاً تصورش را بکنيد کسی که تا ديروز در انجمن اسلامی فلان دانشگاه، دانشجويان را به نماز جماعت ترغيب می‌کرده يا "ضد انقلاب" را مشتی حقوق‌بگير آمريکا می‌دانسته، امروز در جلسه‌ای با افرادی که کم‌ترين ارزشی برای آرمان‌های "امام امت" و انقلاب اسلامی قائل نيستند حضور به‌هم می‌رساند و آن‌گاه، دوستان و همفکران ديروزی‌اش -که همان باورهای گذشته را نمايندگی می‌کنند-، کنجکاوانه و بيش از آن با نگرانی پی‌گير دانستن ماوقع می‌شوند. اين، تغيير در اين افراد را کُند می‌کند. با تمام اين اوصاف، اجبار فضای جديد و ارتباطی که با دگرانديشان خود برقرار می‌کنند -اگر در محيط جديد ماندگار شوند- به احتمال قوی به تغييرکردن و همسازشدن با تفکّر فضای نوين منجر خواهد شد.

    در جلسه‌ی دوّم، بر خلاف پيش‌بينی من (به خاطر برفی‌بودن هوا و دلايل ديگر)، علاوه بر اعضا، حتا تعدادی از اهل قلم سرشناس تورنتو هم حضور داشتند. دو دليل برای اين موضوع می‌شود برشمرد: 1- اين اهل قلم، خود تشکّلی مناسب و فضايی برای بحث و تبادل نظر ندارند، به همين خاطر برای حرف‌زدن به جمع دانشجويان پناه آورده‌اند. اين نشان می‌دهد که بچه‌های کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو، در ارائه‌ی نوعی گفتمان مداراگر و متمدنانه، از بقيه‌ی اقشار موفق‌تر بوده‌اند. 2- می‌خواهند در محيط دانشگاهی و جوان نفوذ کرده و با استفاده از امکانی که موجود است، بر جمع تأثير بگذارند. در کنارش، آشنايی با تفکّرهای جوان، هميشه برای اهل قلم جذابيت داشته است.
    نحوه‌ی اجرای جلسه به اين صورت بود که چند نفر "منتخب"، هفت دقيقه (که البته در تمام موارد از اين مدّت تجاوز کرد) سخن می‌گفتند و بعد اگر کسی پرسشی داشت مطرح می‌کرد. به جز دو نفر از اين افراد، بقيه با رفراندوم مخالف بودند. اين در حالی بود که حضّار (شايد حدود چهل نفر، به غير از سخنرانان)، همگی به جز يک نفر، با رفراندوم موافق بودند! اين دقيقاً يک‌طرفه بودن جلسه و انتخابی‌بودن سخنرانان (البته نه همه‌شان) را نشان می‌داد؛ يعنی همان "تفکّر غالب" که از آن سخن رفت. من اين‌گونه صف‌آرايی را نمی‌خواهم از زوايه‌ی تنگ سياسی تفسير کنم، چون بی‌ترديد جنبه‌ی روانی آن بيش‌تر حائز اهميت است.
    اين نوع نگرش يا تقسيم کار، بيش از آن‌که به صرف تعلقات سياسی افراد باشد، برآمده از نوعی عادت است که متأسفانه اين روزها به سنت اجتماعی جامعه‌ی برون‌مرزی تبديل شده است. نسل انقلاب که از هر سو با تبليغات منفی رژيم بمباران شده و شخصيت‌اش در چارچوب اين نظام شکل گرفته است، قاعدتاً سخت بتواند بدبينی خود نسبت به "ضدّ انقلاب فراری" را از ميان ببرد و به ايرانی خارج از کشور به چشم ايرانی بدون پسوند و پيشوند بنگرد، هرچند اين بدبينی تنها به ايزوله‌شدن خودش می‌انجامد. آمدن به کانادا و تحصيل در دانشگاه، دليل بر حضور کامل در اجتماع نيست. تشکيل اين‌گونه حلقه‌ها، از جهاتی خود می‌تواند نمايانگر انزوای دانشجويانی باشد که ارتباط را با هم‌گنان خود بهتر برمی‌تابند و از ارتباط برقرارکردن با جامعه‌ی اصلی ايرانی عاجزند (يا به هر رو اجتناب می‌کنند). از آن‌سوی، ايرانيان "تبعيدی" نيز همان‌قدر به دانشجويانی بدبين هستند که بورسيه‌ی تحصيلی جمهوری اسلامی را در جيب دارند. نظر شخصی من اين است که بايد ديوار اين‌گونه بدبينی‌ها را شکست و پای تعلقات سياسی را در هنگام برقراری ارتباطات انسانی به ميان نکشيد. اگر دموکراسی اين امکان را داده که افراد با امنيت در کنار هم زندگی کنند، می‌شود از اين امکان برای گسترش و کثرت‌بخشيدن به فضای گفت‌وگوها استفاده‌ای بهينه کرد.
    خود بحث ديروز چندان حرفی برای گفتن نداشت، چرا که هنوز رفراندومی در کار نيست که بخواهيم سر چند و چون آن چانه‌زنی کنيم!

    شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۳

    فيلترينگ، امضای فرم رفراندوم

    دوستان حتماً خبر دارند که تارنمای رفراندوم فيلتر شده است؟ چنانچه قصد امضای آن را داريد، می‌توانيد مستقيماً به نشانی زير ايميل بفرستيد:
    newsletter@60000000.com

    جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۳

    تناسب زمانی دموکراسی

    در وبلاگ هوای تازه اين اظهارنظر نظرم را جلب کرد:
    «به نظر من دموكراسي در ايران حركت لاك پشتي دارد و به آهستگي در جريان است , اما بهتر از صادرات آن از طرف غرب خواهد بود.»[+]

    اين، شايد نگاه جمع کثيری از ايرانيان -به‌ويژه آنان که متمايل به "اصلاح‌طلبان" هستند- باشد، امّا به باور من، اين نظريه از دوگونه خطا رنج می‌برد: هم از لحاظ کاربردی و هم بُعد نظری. نقد بر تلفيقی از اين‌دو خطا را، می‌توان چنين عبارت‌بندی کرد:
    1- بر اساس نظر بالا، بايد فرض را بر اين بگذاريم که به‌راستی در ايران، روند دموکراسی در جريان است. دموکراسی، هرچند پايه‌های اجتماعی دارد، امّا در واقع فرمی از "دولت" و "نظام سياسی" است. واقعيت اين است که با گذشت بيست‌وپنج سال از استقرار جمهوری اسلامی، در ساختار نظام هيچ تغييری و در قانون اساسی نظام کم‌ترين تغيير اساسی به چشم نمی‌خورد. يعنی، يک ولی فقيه در رأس بوده (ابتدا آيت‌الله خمينی و سپس آيت‌الله خامنه‌ای) و رئيس جمهور و مجلسی نيز وجود داشته که نقش‌شان از "نماد" و "تدارکات"(فرماليته) فراتر نمی‌رفته است. در نتيجه، هرچند در چند بخش کوتاه زمانی، شاهد تغييراتی در شيوه‌ی زمامداری بوده‌ايم، امّا اصل به همان شکل دست‌نخورده باقی مانده است.
    2- اگر بپذيريم که دموکراسی در اوضاع جهان امروز، بخشی از "توسعه" تلقی می‌شود، و اگر بپذيريم که توسعه در جهانی که هر روز کوچک‌تر می‌شود امری پيوسته و فراملّی است، ناگزير بايستی بپذيريم که دموکراسی در چارچوب هر کشور، ملزم به هماهنگی با سير توسعه‌ی جهانی است. پس «حرکت لاک‌پشتی» به سوی دموکراسی در يک کشور، در زنجير پيوسته‌ی توسعه‌ی جهانی (به‌عنوان جامعه‌ای که عضوی از جامعه‌ی جهانی است) که شتابی فزاينده دارد، نوعی "بازرفت" و "عقب‌گرد" به حساب خواهد آمد. به زبان دقيق‌تر، وقتی جهان توسعه‌گرا دو گام پيش برود، ما يک گام پيش رفته‌ايم و در بُعد زمان، هر روز بر فاصله‌ی ما با هم افزوده خواهد شد. به اين شکل، ديگر نمی‌توانيم در موازنه‌ی جهان توسعه‌يافته نقشی بيابيم. پس، حرکت رو به جلوی ما بايد شتابی متناسب با روند توسعه‌ی جهانی داشته باشد. نکته‌ی ظريف اين‌جاست که اين شتاب را عدّه‌ای در داخل مرزها تعيين نمی‌کنند و خواستی شخصی يا صرفاً ملّی نيست، بل‌که وابستگی تام به شتابی دارد که جهان توسعه‌گرا را به‌پيش می‌برد. بنابراين، اين ما هستيم که می‌بايد روند دموکراسی‌ ملّی‌مان را با روند توسعه‌ی جهانی تنظيم و همساز کنيم و قاعدتاً نمی‌توانيم ساز خودمان را (بر اساس مثلاً تئوری نشدنی "دموکراسی دينی"!) بزنيم.
    حتا می‌شود با موضوع از زوايه‌ای راديکال‌تر برخورد کرد و به خواست جهانی برای "استقرار دموکراسی در بخشی از جهان" نقشی پررنگ‌تر داد. برای نمونه، کسی نمی‌تواند امروز ثابت کند که مردم عراق در زمان صدام حسين و مردم افغانستان در دوره‌ی طالبان، خود نيز سودای پی‌ريزی نظامی دموکرات در سر می‌پروراندند؟ برای اين ادعا هيچ دليل قابل قبولی در دست نيست، چه هيچ‌يک از اين‌دو ملّت حتا يک اپوزيسيون مطرح يا نيرويی سازمان‌يافته‌[1] بر ضد حکومت‌های خود نداشتند. با اين وجود، خواست جهانی آنان را ملزم (با جنگ) به اين کار کرد، چه نظام‌های آن‌دو کشور خطری برای "توسعه‌ی جهانی" تلقی می‌شدند.
    3- اين‌که ادعا کنيم "دموکراسی وارداتی نيست"، بيشتر به شعارهای ناسيوناليستی امثال جمال عبدالناصر و جمال‌الدين اسدآبادی می‌ماند تا واقعيتی تاريخی و جاری در جهان. چه ما بخواهيم و چه نخواهيم، دموکراسی دست‌آورد کوشش فکری جهان غرب است. از آن‌جا که اين دست‌آورد امتحان خودش را به خوبی پس داده، و از آن‌جا که قرار نيست انسان‌ها هر چيزی را خودشان از نو خلق کنند (و الا ما بايد خودمان مثلاً برق را اختراع کنيم!) دموکراسی را نيز می‌شود آموخت و نه خلق کرد. البته دموکراسی را بايد با فرهنگ و آداب و رسوم مردم آموخته کرد (بومی‌کردن دموکراسی، مثل ژاپن)، ولی اين بدان معنا نيست که دست‌آوردی به بزرگی دموکراسی را به صرف غربی بودنش، از خود ندانيم و نپذيريم و همه‌ی راه‌هايی را که انسان غربی رفته، بخواهيم از نو -و با شيوه‌ای نو و آزمايش نشده- برويم.
    ضمناً من تصور می‌کنم کسانی (مذهبيون، سنتی‌ها) که در دل مهری به دموکراسی و تجدد ندارند، اين شعار را -که "دموکراسی وارداتی نيست"- دستاويزی کرده‌اند تا امتناع خود از دموکراسی را پنهان کنند.

    توضيحات:
    1- در افغانستان البته "مجاهدين" بودند، امّا مجاهدين نماينده‌ی تنها بخش کوچکی از قوم تاجيک افغانستان بود که برای قدرت‌گيری خود می‌جنگيد و مقبوليت ملّی نداشتند. ژنرال دوستم نيز از ازبک‌ها بود و وجهه ملّی نداشت.

    سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳

    نجس و باقی قضايا!

  • همکار من که فيليپينی است، تعريف می‌کرد که چند روز پيش، شوهر خواهرش يکی از همکاران عرب خود را به صرف شام دعوت می‌کند؛ او هم می‌پذيرد. خلاصه کنم: شب واقعه، آقای عرب، نه تنها شام صاحب‌خانه را پس می‌زند، بل‌که ميوه‌ای را هم که خانم خانه به او تعارف می‌کند، به آشپزخانه می‌برد و جلوی چشمان حيرت‌زده‌ی اهل خانه می‌شويد و بعد تناول می‌فرمايد! صاحب‌خانه‌ی شگفت‌زده که فکر کرده بود دوستش آن شب از دنده‌ی چپ بلند شده و کمی که بگذرد خوب می‌شود، خيلی آبرودارانه جريان نخوردن غذا و شستن ميوه را جويا می‌شود. طرف مربوطه هم ذهن صاحب‌خانه را بی‌رودربايستی روشن می‌کند که: "ما غذای حرام نمی‌خوريم"!
    حالا دوست من توقع داشت که من به‌عنوان يک مسلمان‌زاده -که به اين خاطر لابد بايستی همه‌جا جوابگوی نابخردی هم‌کيشان خود باشم- اين معما را حل کنم که اگر آن عرب غذای مردم را نجس می‌دانسته، پس چرا دعوت‌شان را قبول کرده بود؟! ظاهراً با وجود اعتراف صريح خود اعرابی، عکس‌العمل وی اين‌قدر ثقيل بوده که زبان‌بسته‌ها يارای هضم و تفسيرش را نداشتند! و امّا نظر من اين بود که آن عرب، دقيقاً به اين دليل مشخص دعوت‌شان را پذيرفته بود که بهشان گوشزد کند "غذای‌شان نجس است".

  • تابستان که به اروپا رفته بودم، با دوستان صحبت ا‌ز اين شد که بعد از يکی‌شدن واحد پولی اروپا، چقدر جنس‌ها گران شده است. دوستم گفت: «زياد نگران نباش! اگر قصد خريد داری، راه‌های ارزان‌خريدن هم هست»! گفت: «اين‌جا اعراب و هم‌کيشان آلبانيايی‌شان، هر جنسی را که "سفارش بدهی"، با نصف قيمت برایت می‌آورند». گفتم آخر چگونه؟ گفت: «از کفار غنيمت می‌گيرند»!

  • چند روز پيش که يکی از اعراب از فيلم تئو ونگوک‌نامی خوش‌اش نيامده بود، با همان صراحتی که هم‌قبيله‌ای‌اش به آن دوست فيليپينی گفته بود «شام شما نجس است»، فيلمساز مربوطه را سلاخی کرد! البته همفکران ايشان در بی‌بی‌سی برايش همدردی کردند و در «نقد محققانه‌ی» خود به‌درستی يادآور شدند که تقصير اصلی متوجه «دستگاه قضايی هلند» و بيشتر از آن، متوجه خود آن فيلمساز «غير مطرح» و ناآگاهی بوده که بلد نبوده فيلم خوب بسازد! ما به اين وسيله از پرتوافشانی اين محققان بر ذهن تاريک خود خاکسارانه سپاس‌گزاری می‌کنيم!

  • چند وقت پيش که هنوز راديو صدای پارسی پابرجا بود، خانمی زنگ زده از نژادپرستی ايرانيان گله می‌کرد. می‌گفت که شوهرش عرب است و به او مرتب سرکوفت می‌زند که چرا وقتی از ايرانيان می‌پرسند "آيا عرب هستيد"، با ناراحتی و بلافاصله جواب می‌دهند: "نه‌خير"!
  • شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۳

    رفراندوم نمادين نه واقعی

    نفس بحث‌های گوناگونی که پيرامون طرح رفراندوم در رسانه‌های ايرانی درگرفته، البته قابل درک است، امّا نکته‌ای که غالباً با بی‌توجهی روبرو شده، "نمادين‌بودن" اين طرح است. روشن است که طرحی نمادين قدرت اجرايی ندارد، بنابراين، تلاش گسترده‌ی انگيزه‌شناسانه و ريشه‌يابانه‌ی اين منتقدين، تنها حکايت‌گر جو مملو از بدبينی اپوزيسيون تواند بود. ايشان اگر متوجه باشند که از اين به‌اصطلاح رفراندوم، کسی به نان و آبی نخواهد رسيد و فقط قصد به محک گذاشتن بنيه‌ی سياسی و افزايش پتانسيل همياری جامعه است، ديگر اين‌قدر سر خوبی و بدی‌اش چانه‌زنی نمی‌کنند و مشارکت در آن را ساده‌تر می‌گيرند. همين بدبينی‌های مزمن، سهم‌طلبی‌ها و جاه‌طلبی‌ها است که اپوزيسيون را هم‌چنان اندر خم يک کوچه نگه‌ داشته است و امکان نمی‌دهد که شأنی درخور يک اپوزيسيون واقعی بيابد. چنين است که نه اپوزيسيون درک درستی از خواست جامعه دارد، -و مهم‌تر- نه مردم اعتماد چندانی به اپوزيسيون پيدا می‌کنند.

    پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به "سکولاريسم در اسلام" از نگاه دکتر جواد طباطبايی

    «نظريه‌ی‌ "وحدت‌ ديانت‌ و سياست‌"، در ايران‌، بسيار جديد است‌ و با ايدئولوژيک‌‌شدنِ‌ اسلام‌ پيوند دارد. اين‌ نظريه‌ را در ايران‌، نخست‌، علی شريعتی بر پايه‌ی‌ اقتباس ‌نفهميده‌ و نسنجيده‌ای‌ از ايدئولوژی‌ها سياسی جديد، به‌ويژه‌ ماركسيسم‌ مبتذل‌، عرضه‌ كرد. پيش‌ از او نيز آل‌ احمد -كه‌ در قلمرو مباحث‌ نظری مردی عامی‌، سخت‌ بی‌مايه‌ و بيشتر از آن‌، مردِ سياسی‌ مغرضی‌ بود- كوشش‌ كرده‌ بود از اسلام‌ به‌ عنوان‌ ابزار و حربه‌ای ‌سياسی استفاده‌ كند. بنابراين‌، اسلام‌ سياسی‌ كنونی‌، اسلامی‌ است‌ كه‌ در مسلخ‌ ايدئولوژی‌های سياسی‌ جديد قربانی‌ شده‌ است‌؛ نظريه‌ی‌ سياسی‌ نيست‌، بل‌كه ‌ايدئولوژی پيكار سياسی‌ است‌... جدايی دين‌ و دولت‌ در اسلام‌، بايد به‌ معنای ‌ايدئولوژی‌زدايی‌ از آن‌ باشد وگرنه‌ سكولاريزاسيون‌ در مورد اسلام‌ مفهومی‌ يكسره‌ بی‌معناست‌ و بی ‌سبب ‌نيست‌ كه‌ در همه‌ی‌ مطالب‌ بسياری كه‌ در اين‌ مورد نوشته ‌می‌شود، يک‌ جمله‌ی‌ جدّی‌ وجود ندارد. نبايد فراموش‌ كرد كه‌ پرچم‌داران‌ اين‌ تلقی‌ جديد از دين‌، كسانی‌ مانند عبدالكريم‌ سروش‌، نخست‌، خود از هواداران‌ شريعتی ‌در ايدئولوژيک‌‌كردن‌ دين‌ بودند و موضع‌ كنونی‌ آنان‌ نيز از ديدگاه‌ بحث‌ نظری در اين‌ باره‌ يكسره‌ بی‌ربط‌ و در بيراهه‌ است‌. در اين‌ مورد، برای نمونه‌ می‌توان‌ به‌ مقاله‌ای‌ از عبدالكريم‌ سروش‌ مراجعه‌ كرد كه‌ چند ماه ‌پيش‌ در كتابی باعنوانِ‌ سنت‌ و سكولاريسم‌ منتشر شده‌ است‌. در اين‌ مقاله‌، نويسنده‌، "سكولاريسم‌" را بی ‌آن‌كه ‌اشاره‌ای‌ به‌ مضمون‌ آن‌ در الهيات‌ مسيحی‌ بكند، به‌عنوان‌ مفهومی بديهی‌ به‌ كار می‌گيرد و آن‌گاه‌ پس‌ از توضيحاتی درباره‌ی‌ ترجمه‌ی‌ آن‌ واژه‌ به‌ عربی و آوردن ‌ابيات‌ بسياری‌ از مولوی و ديگران‌، نتيجه‌ می‌گيرد كه‌ به ‌هر حال‌، «عقل‌ سكولار كافی نيست‌» و از اقبال‌ لاهوری ‌نقل‌ می‌كند كه‌ «عقل‌ تا بال‌ گشوده‌ است‌، گرفتارتر است‌». آن‌چه‌، بر حسب‌ معمول‌، در اين‌ نوشته‌ی‌ عبدالكريم ‌سروش‌ ناگفته‌ می‌ماند، اين‌ است‌ كه‌ بالاخره‌ دعوا بر سرچيست‌ و اين‌، به‌ قول‌ عوام‌، «به‌ نعل‌ و به‌ ميخ‌ زدن‌»، چه‌فايده‌ای‌ دارد؟
    نظر من‌ اين‌ است‌ كه‌ امثال‌ عبدالكريم‌ سروش‌، از بيراهه‌ای‌ كه‌ سال‌ها پيش‌ در آن‌ گام‌ گذاشته‌ بودند، نمی‌توانند بيرون‌ بيايند. ايدئولوژيک‌‌كردن‌ دين‌، كوششی‌ نادرست‌ بود و تا زمانی‌ كه‌ روشنفكری‌ دينی دربحث‌ از نسبت‌ دين‌ و دنيا در اسلام‌ نتواند پرسش‌ را از اين‌ ديدگاه‌ مطرح‌ كند، نخواهد توانست‌ سخنی جدّی مطرح‌ كند. بحث‌های‌ كنونی روشنفكری‌ دينی‌، حجاب‌ پرسش‌هايی است‌ كه‌ بيراهه‌ی‌ ايدئولوژيک‌‌كردن‌ دين‌ ازچهار دهه‌ پيش‌ مطرح‌ كرده‌ است‌. روشنفكری‌ ايران‌ نبايد بيراهه‌ای را دنبال‌ كند كه‌ روشنفكری دينی در برابر او گشوده‌ است‌. تكرار می‌كنم:‌ زمان‌ آن‌ رسيده‌ است‌ كه ‌روشنفكری ايران‌ با اقتدای‌ به‌ شعار روشنگری‌ «جرأت‌ دانستن‌» را پيدا كند. در اين‌ راه‌، دو خطر، ما را تهديد می‌كند: نخست‌، خطر جدّی‌گرفتن‌ نظريه‌های «ازپای‌بست‌ ويران‌» روشنفكری دينی و ديگر، افتادن‌ در دام ‌كسانی كه‌ روشنفكری دينی را جدّی می‌گيرند.»
    دکتر جواد طباطبايی؛ برگرفته از گفت‌وگو با نشريه‌ی روشنفکری تلاش، مهر 82.

    دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳

    فراخوان به چه هدف؟!

    اظهار نظر بعضی از فعّالين سياسی پيرامون طرح رفراندوم، حکايت از نوعی بدفهمی دارد. برای نمونه می‌توان از اظهار نظر آقايان علی کشتگر، مسعود بهنود و فرّخ نگهدار ياد کرد. مثلاً آقای نگهدار برداشت خود را چنين عبارت‌بندی می‌کنند که نخست، بايد مجلس موسسان تشکيل داد و بعد قانون اساسی را در آن بررسی و تصويب کرد و سپس، قانون اساسی مصوب مجلس موسسان را به رأی عمومی گذاشت!
    بايد پرسيد: مگر جمهوری اسلامی بيکار نشسته که عدّه‌ای بيايند و برايش مجلس موسسان تشکيل بدهند؟ تشکيل مجلس موسسان مستلزم نبود تشکيلاتی به اسم مجلس شورای اسلامی و لاجرم، رفتن نظام موجود است. بنابراين، طرح رفراندوم نوعی طرح نمادين است و نه عملی، و قصد از آن، مطرح کردن ايده‌ی رفراندوم در حوزه‌ی عمومی -و جهانی- است.
    بعد، اگر طرح قانون اساسی توسط مجلس موسسان تصويب شود، به چه دليل بايد به رأی عمومی گذاشته شود؟ مجلسی اگر متشکل از نمايندگان ملّت است، و اگر اين اختيار را دارد که قوانين را بررسی و تصويب کند، ديگر نيازی وجود ندارد آن را به رأی ملّی بگذارد، چرا که با اين کار، اعتبار و ماهيت وجودی خود را زير سئوال می‌برد. آن‌چه که بايد به رأی عمومی گذاشته شود، در واقع نوع نظام سياسی است و نه قانون اساسی. البته مجلس هم می‌تواند نوع نظام را تعيين کند، امّا به‌خاطر ضريب خطا، بهتر است خطای احتمالی به گردن کل ملّت باشد تا تعدادی نماينده(انتخاب نظام با رأی ملّت وجهه‌ی جهانی بهتری خواهد داشت).

    با انتخاب بوش، آمريکا دست خود را برای ادامه‌ی طرح نظم‌دهی جهانی باز می‌بيند. از سوی ديگر، جمهوری اسلامی با سرعت بخشيدن به طرح‌های اتمی خود، به دنبال "وسيله"ای است تا خود را تا ابد ماندگار کند. اين‌جا امّا مردم هم نقش دارند. مردم می‌توانند با هم‌صدا شدن، به جهان بگويند که با نظام موجود و قوانينش موافق نيستند و اين صدا -در وضعيت فعلی که چشم‌ها به ايران دوخته شده است- می‌تواند جهانيان را با خود همراه کند. در واقع، اگر مردم نظام موجود را نمی‌خواهند، اين را بايد به نحوی نشان بدهند. مردم با اعلام حضور خود در واقع خود را به‌عنوان گزينه‌ای واقعی، به معادله‌ی تغيير می‌افزايند. برای "مردم" بودن، بايد در آينده‌ی خويش نقش داشت.

    جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۳

    معرفی کتاب

    دو گفتار

    «چگونه ممکن است، ملتی در گذشته‌اش با فساد و ظلم و ادبار بسر برده باشد و بيکباره بپاخيزد و سرفرازانه آينده‌ای درخشان بيافريند؟»[1]

    دو گفتار

    اهل مطالعه دلآرام مشهوری را با رگِ تاک[2] می‌شناسند. اين کتاب پژوهشی و در عين حال سخت، گفتار بلندی‌ست پيرامون نقش دين در تاريخ اجتماعی ايران. مغزه‌ی اين گفتار اختصاص دارد به جنبش بابی‌گری و نقش رفورم‌گرای آن در دوران استيلای قدرت مطلقه‌ و توأمانِ روحانيت و دربارِ قاجار.

    1- حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی»
    "دو گفتار" نوشته‌ی دلآرام مشهوری، همان‌گونه که از نامش پيداست، شامل دو جُستار بلند است که چندان ربطی به هم ندارند. نخستين جُستار حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی» عنوان گرفته است. در آن، نويسنده با ذکر مثال‌ها و ارائه‌ی استدلال‌هايی چند، به کسانی که با دست‌آويزکردن تصحيح ديوان ادبای پارسی‌گوی -به‌ويژه حافظ- و دست‌‌ بردن در ميراثِ فرهنگی ايران، به‌دنبال نامی برای خود بوده‌اند می‌شورد و اين‌گونه اعمالِ خلاف فرهنگ و ادب و تأثيرش بر آيندگان را آسيب‌شناسی می‌کند. نويسنده می‌پرسد: «آيا سرايندگان و انديشه‌ورزان ايرانی نوشتن نمی‌دانستند که آثارشان "غلط‌گيری" می‌شود؟!»[3] در اين بين او به‌ويژه دست بر احمد شاملو و مقدمه‌اش بر حافظ می‌گذارد و نظرگاهِ مارکسيستی او در بازخوانی حافظ را رد می‌کند. به‌يادآوردنی‌ست زنده‌ياد شاملو خود اعتراف کرده بود که در «چاپخانه، پس از آنکه "ديوانش" حروف‌چينی می‌شود، در غزلی "صوفی" را نامناسب دانسته و بجای آن "ساقی" می‌گذرد».[4]
    در پی اين نقد، نويسنده نظريه‌ی خود مبنی بر "امکان زرتشتی‌بودن حافظ" را مطرح می‌کند و مختصر ادله‌ای نيز ارائه می‌دهد و وعده می‌نهد که در آينده، در اثری جداگانه، به‌طور همه‌جانبه‌ای موضوع را بررسد.

    2- «ما» و «غرب زدگی» آل احمد
    گفتار دوّم کتاب، نقد بلندی‌ست بر غرب‌زدگی جلال آل احمد با عنوان «ما» و «غرب زدگی» آل احمد. شايد بشود گفت در بين نقدهايی که غرب‌زدگی آل احمد را از زوايای گوناگون مورد بررسی و ارزيابی قرار داده‌اند، سنجشگری خانم مشهوری از قبيله‌ی ديگری است. اين نقد از چند جهت حائز اهميت است: از لحاظ "سبک علمی نقد" که پيروی تام دارد از ساختار نقد آکادميک غربی. در اين‌گونه نقد، با فرم و چارچوبی مشخص، کلامی بی‌پرده و موجز و بدون حاشيه‌روی روبروييم که چاشنی استدلال، دلايل خردمندانه و استناد به اسناد مرجع، مقبوليت سنجش و درک مطلب [برای خواننده] را به قابلِ قبول‌ترين سطح می‌رساند.
    دوّمين نکته‌ای که اين نقد را برجسته می‌کند، نگاه تطبيقی و روان‌شناسانه‌ی نويسنده به بطن جامعه‌ی قبل از انقلاب -به‌ويژه دهه‌ی چهل– است. او با ريشه‌يابی علمی، خاستگاه توليد آثاری چون غرب‌زدگی و بستر رويش تفکرهای ضدّ تجدّدی چون آل احمد (و شريعتی) را می‌شناساند. نويسنده می‌کوشد نشان دهد که دوگانگی جامعه‌ی دهه‌ی چهل و موج مدرنيزمی که پايه‌های آموزشی و تبليغاتی آن ضعيف بود، سبب گرديد که ما با پاگرفتن ذهنيت‌هايی امتناع‌گرا، مخرّب و نهيليستی چون جلال آل احمد، و رويکرد انقلابی به اسلام و مبدأ مذهبی ("بازگشت به خويشتن خويشِ" شريعتی، فرديد، شايگان، نصر و ...) روبرو گرديم. اين دوگانگی و تضاد که محصولش "امتناع" بود، باعث تنش‌های عميق هويتی در جامعه، و کِشت و گسترش سريع انديشه‌ی آل احمد و شريعتی در لايه‌های تحتانی و ميانی جامعه گشت و به فاصله گرفتن مردم و حکومت از يکديگر، و عدم همکاری روشنفکران با دولت انجاميد که فرجام‌اش را نيز همگی ديديم! در همين رابطه، نويسنده متذکر می‌شود:«چنين است که آل احمد بر اساسی‌ترين درد جامعهء ايرانی انگشت می‌گذارد و آن جدايی، بيگانگی و حتی دشمنی ميان "ملت" و "حکومت" است. دستگاه حکومت -حتی اگر بهترين هم باشد- آنجا که با بدبينی، اکراه و کارشکنی روبرو باشد، ناگزيز به زور متوسل می‌شود و از خدمت به ملت وا می‌ماند.»[5]

    اگر بخواهيم -مختصر و مفيد- مغزه‌ی نقد دلآرام مشهوری بر غرب‌زدگی آل احمد را بازگوييم، بايستی گفت که جامعه‌ی ملتهب و در حالِ گذار دهه‌ی چهل ايران، به‌دليل ريشه‌های قطور سنت و مذهب، و از آن‌ سوی به دليل ورود شتابزده‌ی مدرنيزم، ضعف آموزش و تبليغات رژيم وقت -که نياز اساسی مدرنيزم و مدرنيته است- و عدم جايگزينی کامل "ابزار تفکر مدرن" به‌جای "سنتی‌انديشی" و "دين‌خويی"[6]، و در اين بين، سنگ‌اندازی گروه‌های فرصت‌طلبی چون حزب توده، به نوعی بدگمانی و يأس دچار شده بود، چه از سويی می‌ديد ارزش‌های بنيادين جامعه در حال فروريختن است و از سويی ديگر، جايگزينی ارزش‌های جديد را يا نمی‌ديد، و يا اگر هم می‌ديد برنمی‌تابيد (همان‌طور که از متن کتاب مثال آورده شد). به همين خاطر، گونه‌ای تضاد شديد اجتماعی به‌وجود آمد که مولدهايی چون آل احمد و شريعتی بدان سوخت رسانيدند و ژرف و ژرف‌ترش کردند تا به انقلاب انجاميد.

    توضيحات:
    شناسنامه‌ی کتاب: مشهوری، دلآرام. دو گفتار. چاپ اوّل. پاريس: انتشارات خاوران، تابستان 1379، در 110 صفحه.
    1- ص 85.
    2- مشهوری، دلآرام. رگ تاک(دو جلد). چاپ چهارم. پاريس: انتشارات خاوران، بهار 1381، در 647 صفحه.
    3- ص 3.
    4- ص 54 حافظ شاملو، به نقل از ص 16 دو گفتار.
    5- ص 94.
    6- اين اصطلاح را از دکتر آرامش دوستدار به‌وام گرفته‌ام.
  • مصاحبه‌ی اخير دلآرام مشهوری
  • : [+]

    سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳

    خليج هميشه فارس

    "شير که پير می‌شود، روباه ..."

    The world calls it Persian Gulfحرکت خودجوش وبلاگ‌نويسان در اعتراض به گنجاندن عبارت "خليج عربی" زير نام خليج فارس در اطلس جهانی موسسه‌ی نشنال جئوگرافيک، پيشتاز ديگر حرکت‌های اعتراضی بوده است. صفحه‌ی هر وبلاگی را بگشاييم، در آن جمله‌ای، عبارتی، کلمه‌ای در نکوهش اين خطای حساب‌شده به چشم‌ می‌خورد. اين هم‌آوايی، نشان از واقعيّتی دارد: زمانی که پای "منافع ملّی" به ميان آيد، مردم آگاه تعلّقات سياسی خود را کنار می‌گذارند و يک‌صدا، به دادخواهی حقوق ملّی خويش برمی‌خيزند. رويکرد به ناسيوناليسم پويا حتا از سوی نيروهای راديکال چپ، گواه منطق‌گرايی و رشدِ فکری جامعه‌ی ايران است.
    هرچند نخستين‌باری نيست که می‌بينيم در سطح جهانی، با ارکان هويتی و ملّی‌مان برخوردی نامعقول می‌شود، امّا در مقابل، از معدود دفعاتی است که شاهديم حرکتی اعتراضی به اين وسعت، بدون سازماندهی و پشتيبانی دولتی و فقط از روی خواست تک‌تک اعضايش شکل می‌گيرد. شعور جمعی اعضای حرکت به‌خوبی واقف است که تقسيم يک کشور را از مصادره تاريخ و افتخارات آن آغاز می‌کنند؛ نخست اسم مکان را عوض می‌کنند و وقتی نام جديد جا افتاد، بی‌چانه‌زنی، خود محل را طلب می‌کنند. نيز اين شعور جمعی دريافته که اگر حکومتی چنان به ورطه‌ی انحطاط افتاده که شيخ‌نشين‌های ذره‌بينی با سی-چهل سال تاريخ باديه‌ای برای کندن تکّه‌ای از خاک تحت حکمرانی‌اش دندان تيز کرده‌اند، چشمداشت به حمايت چنين حکومتی از پايه خطاست.
    تجربه‌ی اين اعتراض خودجوش ثابت کرد که هنوز هم دست‌ها يکديگر را می‌جويند و يکديگر را می‌فشارند و اين تجربه، می‌تواند فراراه اعتراض‌های خودجوش بزرگ‌تری قرار گيرد و همبستگی‌های منسجم‌تری را نويد دهد.

    یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۳

    تعطيل عيد مسلمانان در آلمان!

    يوشکا فيشر -وزير امور خارجه‌ی آلمان از حزب سبزها و کسی که خود به دين و خداوند باوری ندارد- متعاقب شلوغی‌های ترور تئو وان‌گوک، پيشنهاد کرد که يکی از اعياد مسلمين را تعطيل رسمی اعلام کنند. اين پيشنهادِ کاملآ "بجا"، درست زمانی ارائه داده شد که دولت طرحی را جهت کم‌کردن روزهای تعطيل -برای واداشتن مردم به کار بيشتر- در دست بررسی داشت! ترديدی نيست که اين‌دست پيشنهادها، نامی جز "عقب‌نشينی" در مقابل بنيادگرايان اسلامی ندارد و نشانه‌ی واهمه‌ی گوينده‌اش است، ولی در کنارش، مهم‌تر اين است که بدانيم: آيا اصولآ چنين کاری در آلمان عملی است؟
    تا آن‌جا که من اطلاع دارم، دو عيد اسلامی داريم: فطر و قربان. عيد فطر، به شکرانه‌ی يک‌ماه روزه‌داری برگزار می‌شود و عيد قربان، به مناسبت پايان مناسک حج. در کشوری فردگرا که همه در فکر حفظ سلامت خود و تغذيه‌ای مناسب‌ هستند و طبعآ جلوگيری از غذاخوردن اعضای خانواده و به‌خصوص کودکان می‌تواند عملی ناشايست و غير عقلی-اخلاقی تلقی ‌شود، چگونه ممکن است پايان يک ماه گشنگی-تشنگی کشيدن را به عنوان جشن به مردم قبولاند؟! ثانيآ، آيا رسميت بخشيدن به ماه روزه، رسميت بخشيدن به ديگر توقع‌های روزه‌داران -از جمله تغيير در برنامه‌های تلويزيونی(مخصوصآ آلمان که بسيار آزاد است)، وضع رستوران‌ها و ...- نيست؟ اصولآ چگونه ممکن است در کشوری که در همه‌ی فروشگاه‌هايش مشروبات الکلی آزادانه عرضه می‌شود، در پارک‌هايش مردم لخت حمام آفتاب می‌گيرند، سوناهايش اغلب مختلط است، در سرزمينی که فاحشگی يک شغل تلقی می‌شود و تقريبآ همه‌ی شهرهايش تعداد قابل توجهی فاحشه‌خانه‌ی رسمی دارد، به روزه‌داری مسلمانان احترامی درخور گذاشته شود؟ عيد قربان وضعش از عيد فطر هم بدتر است! عيد قربان موجوديتش به سربريدن گوسفند بستگی دارد و اين عمل در غرب، يکی از زشت‌ترين و وحشيانه‌ترين رفتارهای بدوی به حساب می‌آيد.

    بعد از ماجراهای اين سه‌ساله در جهان، اروپاييان عجيب به دستپاچگی افتاده‌اند! از يک سمت می‌خواهند "نژاد مرکزی" پُست‌ها را در يد خود نگه دارد و به شرايط اجتماعی مشابه چندفرهنگیِ کانادا و آمريکا تن ندهند، از سوی ديگر موج مهاجرت و زاد و ولد فزاينده‌ی مسلمانان امان‌شان را بريده و آنان را به فکر چاره‌جويی فوری انداخته است. تکنولوژی شتاب می‌گيرد، تغيير جهان نيز...

    پی‌نوشت:
    1- آلمان 87 ميليون جمعيت دارد و چيزی حدود سه ميليون نفر از اين جمعيّت مسلمان هستند. از درآمد جمعيت بزرگ مسيحيان آلمان، با رضايت خود ايشان، ماهيانه سه‌درصد به کليساها تخصيص می‌يابد تا همچنان دستگاه کليسا پرقدرت و پابرجا بماند. با اين تفاصيل، آيا بعيد به نظر نمی‌رسد که دموکراسی آلمان با اکثريتی مطلق، روزی را به عيد مسلمانان اختصاص دهد و حتا آن روز را تعطيل رسمی اعلام کند؟
    2- آنان که به آلمان سفر کرده‌اند، از نظم حيرت‌انگيز اين کشور سخن‌ها گفته‌اند. مثلآ، قطارهای زيرزمينی آلمان، حتا يک دقيقه تأخير ندارند، يا در فرودگاه فرانکفورت، در طول روز در هر دقيقه سه پرواز می‌نشيند يا بلند می‌شود. اکنون حساب کنيد عيد مسلمانان(تعطيل رسمی) -که بر اساس سال قمری، هر سال ده روز عقبگرد دارد- تا چه حد می‌تواند با نظم اداری آلمان ناهمخوان باشد!

    پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۳

    ترور داريم تا ترور!

    دانه‌ی فلفل سياه و خالِ مه‌رويان سياه
    هر دو جان‌سوزند، امّا اين کجا و آن کجا؟!


    بله، ترور همه‌جا هست و به مذهب و مسلک خاصی منحصر نمی‌شود و نشانه‌ی تعصّب و جهالت است و ... همه‌اش قبول! ولی گوينده‌ی اين نکات ظاهرآ يا صورت‌مسئله را درست متوجه نشده و يا بر اساس بعضی تعلقات و مصلحت‌طلبی‌های عقيدتی-سياسی، عمدآ ذهن مردم را به انحراف می‌کشد؟ آيا ايشان نمی‌بيند که بعضی از رژيم‌ها -زير پرچم اسلام- تروريسم را دولتی کرده‌اند، شبکه‌های ترور به‌راه انداخته‌اند، جهان را به ترور اتمی تهديد می‌کنند؟ بين تروريسم دولتی با عملکرد تعدادی آمريکايی خشکه‌مذهبِ ضدّ سقطِ جنين آيا فرق نيست؟
    رهبری يک نظام برای قتل يک نويسنده(سلمان رشدی) جايزه ميليونی تعيين می‌کند. دکتر کورش آريامنش(رضا مظلومان) را به خاطر نوشته‌های ضد مذهب‌اش در نشريه‌ی "پيام ما آزادگان" و نيز فعّاليت‌های سياسی‌اش در خيابان‌های پاريس ترور می‌کنند. در ايران خودشان قتل‌های زنجيره‌ای به‌راه می‌اندازند و بعد برای لاپوشانی جنايات و ختم غائله، فقط ابزار قتل‌ها را از سر راه بر می‌دارند، مثل کسی که موقع جارو زدن اتاق خاکروبه را زير فرش بريزد! همين امروز، به هر تروريستی که در عراق يک آمريکايی را بکشد، به هر که هليکوپتر آمريکايی را سرنگون کند، فلان‌قدر دستمزد می‌دهند! خانواده‌ی يک تروريست انتحاری، نه تنها برای آدمکشی فرزندش جايزه‌ی هنگفتی از جمهوری اسلامی می‌گيرد، بل‌که تحت پوشش حقوق بنياد شهيد قرار می‌گيرد. يعنی يک‌مشت تروريست فلسطينی، از جيب ملّت ايران تغذيه می‌شوند! هنگامی که هزاران انسان بی‌گناه در برج‌های تجارت جهانی خاکستر می‌شدند، همين افراد به خيابان‌ها ريختند، شادی کردند و تخم کين و نفرت افشاندند. "دکتر" حسن عباسی(يدالله قزوينی)، تئوريسين نظامی رژيم، به پشتوانه‌ی جمهوری اسلامی، آمريکا و دنيای متمدّن را به انفجار اتمی تهديد می‌کند و از هر جنايتی -اعم از يازده سپتامبر، سربريدن مردم بی‌گناه در عراق و ...- تجليل می‌کند. مسئول مهم‌ترين روزنامه‌ی دولتی ايران يعنی حسين شريعتمداری، يک برنامه‌ساز تلويزيون به‌نام فرود فولادوند را علنآ به قتل تهديد می‌کند، هرچند که نخستين باری نيست که زبان و قلم وی، برای مخالفان چنين حکمی صادر می‌کند. حتا مشتی حزب‌اللهی مفت‌خور، از چند وبلاگ‌نويس هم نمی‌گذرند و سپاه سرکوب اسلامی راه می‌اندازند! ترور دولتی مگر شاخ‌ودُم دارد؟
    حرف اين است: دولت‌ها و شبکه‌هايی با دست‌آويز کردن اسلام، ايادی خود و عدّه‌ای خشکه‌مقدّس را به بمب انتحاری در جهان بدل کرده‌اند تا امنيّت تمامی مردم جهان را به خطر بی‌اندازند. ما برخاستگان از جوامع اسلامی، پيش و بيش از هر جامعه‌ی ديگری وظيفه داريم تروريسم اسلامی را نفی کنيم تا هم حساب خودمان را در اذهان جهانيان از اين افراد جدا سازيم، و هم خود غير مستقيم مشوّق‌شان نشويم.

    پی‌نوشت:
    نويسنده‌ی وبلاگ سيبستان سخت دم از اخلاق می‌زند، امّا هنگامی که شخصی بی‌نام و نشان در فضای وبلاگ خود ايشان اين‌جانب و آقایان نيما راشدان و مرتضی نگاهی را "شارلاتان" خوانده ترور شخصيّت می‌کند، ايشان نه تنها خم به ابرو نمی‌آورد، که از گوينده با اين عبارات تقدير هم می‌کند: «قلم و ديدگاه و پايه دانشی تو را بسيار ارج می نهم. برای من شماره تلفنی از خودت ايميل کن. دوست دارم با تو بيشتر آشنا شوم»! اين هم نمونه‌ی ديگری از «قلم و ديدگاه و پايه دانشی» شخصی که نويسنده‌ی سيبستان، دوست دارد بيشتر با او آشنا شود:[+]
    دم خروس را ببينيم يا قسم حضرت عباس ايشان را باور کنيم؟

    شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳

    چه کسی مقصر است: تروريست يا مقتول؟!

    [آغاز: سيزدهم نوامبر / پايان: شانزدهم نوامبر]
    صحنه‌ای از فيلممن همه‌گاه برای انسان‌هايی که در چنبره‌ی تعصبات دينی-مذهبی گرفتارند احساس تأسف کرده‌ام. اين تعصب‌ها -در هر طيف و شکل که باشد- با دست‌آوردهای حقوقی و علمی بشری در ستيزند. در اين بين، "توجيه‌گری"، از جهاتی خود راز ماندگاری اين تعصب‌ها تواند بود.
    در توجيه عمل جنايتکارانه‌ی عرب مسلمانی که هنرمند هلندی تئو وان‌گوک را به قتل رساند، چند يادداشت به چشمم خورده که خميرمايه‌شان را استدلال‌هايی يکسان تشکيل می‌داده است. پرداختن به يکی از آن‌ها می‌تواند پاسخی باشد به بقيه، و نيز ذهن‌هايی که مشابه می‌انديشند.
    يادداشت "چهره‌ی مخدوش آزادی بيان" نوشته‌ی آقای داريوش ميم، نشأت گرفته از نوعی جهان‌بينی است که به جهان‌شمولی حقوق بشر چندان باوری ندارد و اين حقوق را برپايه‌ی عادات و باورهای منطقه‌ای تقسيم‌بندی می‌کند. در چيستی و چرايی چنين نگرشی، تاکنون پژوهش‌های فراخ‌دامنی صورت گرفته‌ که با رجوع به آن‌ها، می‌شود مسئله را ريشه‌ای دريافت. اجمالآ، چکيده‌ی اين پژوهش‌ها اين است که اين افراد، معتقدند جهان را می‌شود به "چهارديواری‌های اختياری" تقسيم نمود تا مردم در هر يک از اين مدارهای بسته، بر اساس اصول دينی و سنتی خود زندگی کنند و از بيرون نيز به نام و "بهانه‌ی احترام به حقوق يکديگر"، کسی را يارای سرک‌کشيدن به درون اين چهارديواری‌ها نباشد"! يادداشت مورد بحث ما، تکرار و تأييد ساده‌ی اين جهان‌بينی -با تمامی کم و کيف آن- است.
    * * *
    نويسنده‌ی چهره‌ی مخدوش آزادی بيان، پس از "کينه‌جو" خواندن فيلم‌ساز مقتول می‌گويد: «فيلم کوتاه و زننده‌ی فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون‌گوگ، را امروز ديدم و پرسش‌های فراوانی در ذهنم نقش بست.»(تأکيد از م.ز.)
    بايد پرسيد بر چه اساسی اين فيلم "زننده" است: از لحاظ ساختار و تکنيک فيلم‌سازی و يا از لحاظ تعرفه‌های محتوايی؟ پاسخ را در چند سطر پايين‌تر، در اين پرسش‌واره می‌يابيم:
    «چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟»
    به‌عبارتی، به ظن منتقد محترم، اين فيلم به عقايد و تاريخ مسلمين و قرآن توهين کرده است و به همين خاطر فيلمی "زننده" محسوب می‌شود. در کنارش، منتقد با نگاهی انگيزه‌شناسانه مدعی می‌شود که هدف از ساخت اين فيلم، نه اعتراض به فناتيزم اسلامی و سرکوب شرعی زنان، بل‌که نوعی "کينه‌جو"يی شخصی و حتا از آن بالاتر، تبعيض قانونی غرب در قبال اسلام و مسلمين است. نويسنده با اين ادعا که «بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند»(تأکيد از م.ز.)، دست دولت(ها)‌ و قوانين مدنی هلند(و در کل قوانين غربی) را با فيلم‌سازی "کينه‌جو" در يک مشارکت "زننده" هم‌کاسه و آلوده می‌بيند. بنابراين، جهان اسلام با توطئه‌ای سيستماتيک و اسلام‌ستيزی‌يی قانونمند مواجه است که هيچ فريادرسی هم نيست مگر "عملگرايی خود مسلمين". اين نگرش -يعنی هنگامی که با بی‌توجهی کامل به پايه‌ی اعتقادی و انگيزه‌ی تروريست، ترور فقط بازتاب عمل ديگران ارزيابی شود- در واقع به "تروريست و تجاوزگر" نقشِ مظلوم و به "مقتول و تجاوزديده" نقش ظالم می‌دهد و به روشنی ترور اسلامی(عقيدتی-سياسی) را توجيه می‌کند. تا همين‌جای کار را داشته باشيد:

    اکنون، قبل از ورود اساسی به متن يادداشت و ارائه‌ی افزودنی‌ها و توضيحات پيرامونی، لازم می‌دانم که فهرست‌وار، تعدادی از فرافکنی‌ها و مطالب خلافِ واقع در يادداشت مزبور را برشمرده، توضيحی بر آن‌ها بی‌افزايم. اين روشنگری، ما را به شناخت بهتری از "انديشه‌ی راهنما" و خطّ فکری نويسنده‌ی آن متن خواهد رساند، چه بدون بازشناسی مولّد فکری اين‌گونه نويسندگان، ممکن است يک‌وقت به اشتباه فکر کنيم چنين يادداشت‌هايی واقعآ در طلب حقوق بشر و مساوات انسانی به نگارش درمی‌آيند.
  • منتقد محترم، برای آن‌که بگويد زن‌ستيزی و مجازات‌های غير انسانی فقط مختص به قرآن نيست، گوشه‌ای هم به تورات می‌زند: «در متن تورات سخنانی که درباره‌ی زنان آمده است و احکام دين يهود درباره‌ی زنان به مراتب گزنده‌تر از چيزی است که در قرآن آمده است» و برای آن‌که اشکال کار را از احکام فقهی و شريعت اسلامی به جای ديگری متوجه کند(اين "جای ديگر" لابد برداشت غلط خود مردم از اسلام است!)، از جامعه‌ی تورات‌مدار حجّت می‌آورد: «يهوديان با همين سنت خود زندگی می‌کنند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد»
  • .
    آيا به‌راستی يهوديان با سنت خود زندگی می‌کنند؟! کل زندگی يهوديان به سنّت خلاصه می‌شود؟ تعريف و جايگاه اين "سنّت" چيست؟ آيا مشابه همان است که در جوامع اسلام‌مدار می‌بينيم؟ ايشان لابد نمی‌خواهند که من و شما باور کنيم آلبرت اينيشتين و اسحاق نيوتن به سبب دستيابی به رازهای نهان تورات چنين در علم درخشيدند، يا فرويد از روی اصول انسان‌شناسی تورات به شناخت روان انسان نائل آمد، يا در حوزه‌ی تاريخ و فلسفه، گلدتسيهر، اسپينوزا و نولدکه از وفاداری‌شان به سنّت يهود، عالم گشتند! برای مثال، آيا نقش سنت در جامعه‌ی مسلمانان مراکش با جامعه‌ی يهوديان آمريکا همسان است؟ به‌علاوه، تاکنون چه کسی ديده يک يهودی، حتا در خاک اسرائيل کسی را به خاطر نوشتن آيات تورات بر تن زنی(يا موارد مشابه) ترور کند؟ چرا اين‌گونه ترورها فقط مختص به اسلام است و بس؟ چرا ترور انتحاری، شلاق‌زدن، سنگسار، چشم‌درآوردن، سر و دست و پا بريدن و امثالهم فقط ويژه‌ی جوامع اسلامی است؟ لطفآ نگوييد که هيچ ربطی به سنّت اسلامی (شرع، فقه) و عقب‌ماندگی اين جوامع ندارد!
    دليل اين است که در جامعه‌ی يهودی، خود يهوديان کمر به نقد و تابوشکنی از دين خود بستند، امّا در جوامع اسلامی، تا کسی آمد بگويد فلان حکم با حال حاضر بشر سازگار نيست، روشنفکران توجيه‌گر مذهبی، بلافاصله با چوب تکفير او را به‌سختی نواختند. اگر اسلام در قرن بيست‌ويکم کماکان خشونت می‌آفريند، يکی از دلايل و عواملش همين روشنفکرانی هستند که اين خشونت را در زرورق "احترام به دين مردم" دست‌نخورده و ماندگار نگه می‌دارند. در دينِ ايستا، خشونت بازتوليد می‌شود. چاره‌ی کار، تحوّل است و تحوّل با نقد ممکن می‌شود.
  • منتقد می‌نويسد: «به نظر شما اگر فيلم‌سازی آيات انجيل يا تورات را بر بدن زن برهنه‌ای در حال ادای فرايض دينی مسيحی يا يهودی نقش می‌کرد و سپس از طريق آن فيلم تحت پوشش دفاع از حقوق بشر و آزادی بيان، عقايد دينی مسيحيان يا يهوديان را به سخره می‌گرفت، واکنش‌ دستگاه‌های قضايی غربيان چه بود؟»

  • پاسخ در يک کلام چنين است: هيچ! يا آقای داريوش ميم اين حرف را از روی ناآگاهی خود می‌زند، يا به هدف بالانس‌کردن نوشته‌اش و يا شايد هم برای ايجاد محرکه(Attention) در مخاطب. در ادبيات و به‌خصوص در سينما هم بسياری از صحنه‌ها خلق می‌شوند تا فقط هيجان بی‌آفرينند(Rising Action) و مخاطب را تا آخر کار با خود همراه کنند. راه چاره ساده است: پيشنهاد می‌کنم ايشان در فروشگاه‌های سکسی اروپا -در ميان فيلم‌های پورنو- گشتی بزنند(معصيّتش با من!) و خود ببينند که فيلم‌هايی وجود دارد که در درون فضای کليسا و با لباس کشيش و راهبه ساخته شده‌اند و هيچکس را هم به خاطرش ترور نکرده و نمی‌کنند؛ در جوامع مسيحی «آب هم از آب تکان نمی‌خورد»! اخيراًحتا از بعضی محافل اين آواز بلند شده که حضرت مسيح همجنس‌گرا(Gay) بوده است، باز «آب از آب تکان نمی‌خورد». البته شايد منتقد محترم ما معتقد باشند که بايستی يک‌جورهايی جلوی اين آزادی بی‌حدوحصر (بخوان بی‌بندوباری!) غربی را گرفت و اين گمراهان را نيز -با سلسله ارشادهای مستمر خود- به صراط مستقيم محمّدی آورد که البته درجای خود پيشنهاد قابل تأملی‌ست!!
  • منتقد می‌گويد که تئو وان‌گوک در فيلم خود، عقايد مسلمانان را مسخره کرده بود. تا آن‌جا که من مشاهده کردم، وان‌گوکِ مقتول فقط تجاوز به کودک، تازيانه‌زدن و سرکوب زنان در خانواده و جامعه را "نقد"(نه مسخره) کرده بود. حتماً منظور منتقد اين نيست که اين موارد، واقعاً جزئی از "عقايد و فرهنگ مسلمانان" هستند؟ شايد هم منظور اين باشد که هيچ نشانی از اين موارد -مثل کودک‌آزاری، زن‌ستيزی، تازيانه‌زدن، و من اضافه می‌کنم: سنگسار، قطع اعضای بدن و...- در جوامع اسلامی نمی‌توان يافت که قضاوتش را به خوانندگان می‌سپاريم.

  • ايشان می‌نويسند: «آيا اين عدم حساسيت غربيان به حقوق مسلمانان، نه به عنوان مسلمان، بلکه به عنوان انسان، ناخواسته راه را بر رشد حرکات افراطی به نام دين هموار نمی‌کند؟»
  • در اين گزاره، چنين وانمود می‌شود که حقوق انسانی مسلمانان در غرب ناديده گرفته می‌شود که به‌عنوان شاهدی عينی و حی‌وحاضر در غرب، با صراحت انکارش می‌کنم! اسلام‌ستيزی در جامعه‌ی ايران، به مراتب ژرف‌تر و پاگيرتر از هريک از کشورهای غربی است. باور نداريد، گشتی در ميان همين وبلاگ‌ها بزنيد! البته دست‌آويز کردن عبارت "حقوق انسانی مسلمانان" و به‌اين‌گونه تقسيم‌کردن‌ انسان‌ها -درست هرجا که قافيه تنگ آمد- روش جديدی نيست و تنها خلط مبحث است، چه اين حقوق را بايستی اوّل تعريف کرد و بعد سر چند و چون آن چانه زد. منشور حقوق انسانی مسلمانان کدام است: رساله‌ی آيت‌الله خزعلی، آثار دکتر سروش، اسلام بنی‌صدر، اسلام اخوان‌المسلمين، اسلام بن لادن و زرقاوی و ... مختاريد که انتخاب کنيد! دست روی هر يک که می‌خواهيد بگذاريد، امّا نکته اين‌جاست که خود مسلمانان -تعداد قابل توجهی‌شان- هم بر روی اين روايت‌ها توافق نظر ندارند. شايد هم بگوييد هنوز آن قانون مورد نظر تدوين نشده که بخواهد جامعه‌ی "دموکراتيک اسلامی" بر پايه‌ی آن پی ريخته شود؟ خُب اين که ديگر گناه غربيان نيست، گناه خود شما روشنفکران اسلامی است که همچنان از تدوين قانونی معقول و ساخت جامعه‌ای جهان‌پسند عاجز مانده‌ايد! امروز اگر انسان مسلمان برای تحصيل، گريز از مرگ(پناهندگان سياسی) و زندگی بهتر به غرب کوچ می‌کند، در واقع دارد به کمبودها و بی‌عدالتی‌های جامعه‌ی اسلامی مبدأ خودش اعتراض می‌کند. آمدن کسی مثل آقای داريوش ميم برای تحصيل به انگليس، اعتراف صريحی‌ست به کاستی‌های سيستم آموزشی ساخته و پرداخته‌ی مسلمين. اين‌ها که انکارپذير نيستند، هستند؟
    در بند دوّم گفت‌آورد، منتقد به‌طور ضمنی، خشونت‌گرايی افراطيون مسلمان را "بازتاب بی‌توجهی غربيان به حقوق آن‌ها" قلمداد کرده و به اين شکل، غرب را مسبب دانسته است. در اين‌جا بايستی پرسيد: آيا به‌راستی اسلام اينان در خود پتانسيل خشونت ندارد؟ آيا دين اسلام -مثل مسيحيت- خشونت‌زدايی شده است و يا نه، با همان شکل و شيوه‌ی بدوی و سنتی خود در کلنجار است؟
    امروز که حکومت ولايت فقيه زير سئوال می‌رود، از سوی کافران نيست، از سوی خود مسلمانان ايران است. بن لادن نيز بيش و پيش از هر چيز، مايه‌ی سرافکندگی نود درصد از خود مسلمانان جهان است و نه جهان غرب. در نتيجه، آيا بهتر نيست بگوييم: اين حساسيت و تعصّب غيرعادی بعضی از مسلمانان است که نه تنها برای جهان غرب، بل‌که برای عموم جهانيان مشکل‌آفرين شده و صدالبته برای خودشان بدنامی به‌همراه آورده است؟ کارسازتر نيست اگر خود مسلمانان در اين باورها تعديل کنند؛ برای فيلمی آدم نکشند و يا اگر تروريستی چنين کرد، از او حمايت ضمنی نکنند؟ قضاوتش سپرده به انصاف خودتان!
  • منتقد می‌گويد: «مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است.» با اين تفاصيل، من جدآ مانده‌ام علت چسبيدن اين بزرگوار به ام‌القرای لندن، و تن‌دادن به اين «زندگی مهجور و دور از خرد و آزادی و عدالت» در چيست؟! امّا خودمانيم، خيلی ناگوار است که انسان در ميان دو کرانه گير کند: از سويی نتواند دل از نعمات و امکانات غرب برکند، و از سوی ديگر، بخواهد با چنگ و دندان همان معيارهای ارزشیِ اسلامی قبلی را -که توان فراهم‌نمودن فضا و امکانات زندگی معقول برای او را نداشته- حفظ کند. برای اين‌گونه افراد، غرب فقط محلی‌ست برای "استفاده‌کردن"، بدون هيچ‌گونه مشارکتی، تو گويی غرب به اين‌ها بدهکار است. در حين استفاده، صدای اعتراض‌شان هم البته بلند است!

  • در راستای واپسين نکته‌، منتقد مدعی می‌شود: «راه آسان و بی‌دردسر برای زيستن در غرب و بی‌دردانه مدعی فرهنگ بودن اين است که دست از اسلام بشويی و هر روز به هر بهانه‌ای طعنه‌ای به اسلام بزنی و خود را از زحمت تبعيض برهانی
  • اين‌جانب حاضر است عکس مادر سالخورده‌ی خودش را -که در غرب با باور راسخ و مهر به اسلام، و با حجاب و همان رخسار اسلامی زندگی می‌کند- برای منتقد ارسال دارد، به همراه تأييديه‌ی مادر مهربان که در غرب، به مراتب بيش از خود جامعه‌ی اسلامی باورهای او محترم شمارده شده است. به‌واقع مشکل امثال منتقد، در ناهمخوانی خود ايشان با جوامع باز است؛ عيب را نه در خود، که در ديگری می‌بينند. اين‌گونه افراد بر اساس تجربه‌ی موفق انقلاب اسلامی 57، تصور می‌کنند به هر جا که رفتند می‌توانند آن‌جا را بر طبق ميل خود تغيير دهند که تفکّری به‌غايت سلطه‌جويانه و نشدنی‌ست. اگر قرار بود دنيای غرب بر مبنای اصول راهنمای اسلام به وضعيت پيشرفته‌ی امروزين خود برسد، بی‌شک امروز عربستان سعودی چندين گام از غرب پيش می‌بود؛ آقای داريوش ميم نيز برای تحصيل -به جای لندن- مثلآ به خارطوم تشريف می‌بردند! راه حل برون‌رفت از چنين تضادّ فکری-شخصيتی، کاستن از تعصّب‌هايی‌ست که انسان را ميانِ دو کرانه، سرگردان نگه داشته است.
  • منتقد می‌گويد: «وقتی [آدمی] ببيند دفاع از مدارا، آزادی و حقوق بشر تنها به صورت يک‌جانبه و برای تأمين منافع ارباب ثروت و قدرت اعمال می‌شود، حال بدی به او دست می‌دهد». اگر به راستی چنين بود، دولت‌های غربی به آن عرب گريخته از موطنش اجازه‌ی اقامت در کشورشان را نمی‌دادند که او هم ناجوانمردانه، با داشتن پاسپورت کشور ميزبان در جيب، يکی از افتخارات ملّی‌شان را در خيابان ذبح اسلامی کند! اگر چنين بود، به منتقد اجازه نمی‌دادند که از امکانات زندگی و تحصيل در اروپا استفاده کند تا در آزادی کامل، عدالت همين اروپا را زير سئوال ببرد! اگر چنين می‌بود، پناهجويان به جای اروپا، مسير کشورهای اسلامی را درپيش می‌گرفتند که از مدارا و آزادی و عدالت -به تأييد ضمنی منتقد- بهره‌ی بيشتری ببرند...
  • به اين گفته‌ی منتقد دقت کنيد: «خطا تنها از جانب مسلمانی متعصب و نادان نيست که از سر عصبيت قوانين مدنی يک کشور اروپايی را زير پا می‌گذارد و حتی فرصت صدور فتوايی را هم به مراجع مسلمين نمی‌دهد
  • به زبان ساده‌تر، منتقد مدّعی است که شخصی خودسر، بدون هماهنگی با کسی(کسانی) و بدون اين‌که زير پوشش تشکيلاتی باشد، تنها از روی عصبيت آنی دست به قتل زده است! با اين حرف اهداف ديگری نيز دنبال می‌شود: 1- فرد تروريست بی‌ارتباط با تفکر اسلامی برانگيزنده‌اش ارزيابی شده و تنها يک "استثنا" به‌شمار می‌آيد؛ 2- تروريست مزبور، از روی آگاهی و برای ايجاد رعب و وحشت و بستن دست و دهان ديگر منتقدين اسلام، به ترور دست نزده؛ و 3- در عين قائل شدن قدرت صدور فتوای قتل برای مراجع [تقليد] مسلمين، پای آنان را در اين ترور(و شايد هم ترورهای ديگر) داخل نمی‌بيند. يعنی مشکل از آن تفکری نيست که فرد را به تروريست بدل کرده، بل‌که مشکل از تعصب و نادانی خود او است! نمی‌دانم چرا اين اظهار نظر مرا به ياد ادعای سران جمهوری اسلامی انداخت که قتل‌های زنجيره‌ای را تنها کار فردی خودسر(سعيد امامی/اسلامی) و بی‌ارتباط با بدنه‌ی نظام وانمود می‌کردند! منتقد چه دليل قاطعی برای ارزيابی خود دارد؟ از کجا معلوم که اين فرد، بر حسب تهييج عدّه‌ای يا تشکيلاتی دست به ترور نزده باشد؟ اقدامات هدفمند و برنامه‌دار تروريستی اسلامی در اقصا نقاط گيتی، اين گمان را به حقيقت نزديک می‌کند.
    * * *
    وقتی کسی به چنين احساس و نظری برسد که قانون کشورهای لائيک فقط حامی مسيحيان و يهوديان است و بگويد «هيچ وقت از خود پرسيده‌ايد چرا در اکثريت قريب به اتفاق موارد، اين قانون تنها درباره‌ی مسيحيان و يهوديان اجرا می‌شود؟ چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟»، بی‌شک ايراد در معيار سنجش و در شيوه‌ی ارزش‌گذاری خود او است. چه کسی گفته بايستی مبنا و معيار ارزش‌ها در جوامع لائيک غربی، از روی اعتقادات و سنّت‌های مسلمين الگوبرداری و تنظيم شود؟ با کدام تراز و چوب‌خط بايستی خطوط قرمز و الگوهای ارزشی و اخلاقی جامعه‌ی غرب را شناسايی کرد و اصل احترام را بايستی بر کدامين مفاهيم شالوده ريخت؟ چرا عملی که از لحاظ اخلاق و عرف غربی خطا نيست -مثل نوشتن آيات يک کتاب مقدّس بر تن انسان- بايستی جان هنرمند غربی را در کشور خودش تهديد ‌کند؟ چرا بايد او از روی ترس و با يک عقب‌نشينی، باورهای خودش و بيش از آن دست‌آوردهای حقوقی جامعه‌ی مدرن بشری را زير پا بگذارد؟ مگر قرار است جامعه‌ی غرب همه‌ی آن‌ راهی را که طی قرون طی کرده بازگردد و به "بهانه‌ی سازگاری"، به جوامع عقب‌مانده‌ی اسلامی نزديک شود؟ يا مگر قرار است در جامعه‌ای غربی، برای هر دين و مسلکی قانون مدنی جداگانه‌ای تدوين کنند؟! در جامعه‌ای غربی چه کسی خط می‌دهد و چه کسی پيروی می‌کند: اخلاق اسلامی الگو بايد باشد يا اخلاق عرفی خود جوامع غربی؟ آيا انسان غربی -با معيار غربی- ملزم است همان اصول غريبی را رعايت کند که يک مسلمان مثلآ به هنگام دست‌زدن به آيات قرآن (با وضو) رعايت می‌کند؟ آيا بی‌توجهی به چارچوب‌های عرفی و اخلاقی غربی از سوی مسلمانان افراطیِ "پناهجو" و به هيچ انگاشتن دست‌آوردهای مدنی و حقوق بشری آنان، مشکل غربيان است يا کسانی که از خارج به آن سرا پناه آورده‌اند و حال می‌خواهند باورهای قرون وسطايی خويش را به جامعه‌ی ميزبان تحميل کنند و نظم موجود را ويران سازند؟ چرا امثال منتقد توجه نمی‌کنند که تن‌دادن به نگرش‌های عقب مانده‌ی اسلاميست‌های فناتيک و عقب‌نشينی در مقابل تحميل آن‌ها، نامی جز بازرفت تاريخی ندارد؟ غرب اگر زيباست به خاطر غربی بودن آن است و نه "اسلامی-غربی" شدنش! (در حاشيه، من تصوّر می‌کنم کراهت نوشتن آيات قرآن "بر تن يک زن" و متعاقبش، برانگيخته‌شدن اعراب، دقيقآ تأييد همان حقيقتِ "زن‌ستيزی‌اسلامی" است که تئو وانگوگ تلاش کرده بود نشانش بدهد.)
    مخاطب فيلم‌ساز کيست: مردم کشورش، يا عدّه‌ای قليل از پناهجويان؟ آيا اين‌گونه پرتوقع‌ و معترض بودن بعضی از مسلمانان، خود گواه روشنی بر رعايت حقوق انسانی آن‌ها در غرب نيست؟ اگر دولت يا جامعه‌ی ميزبان اهل مدارا نبود، اگر برای حرف آن‌ها گوش شنوايی نداشت، اگر مسلمانان احساس آزادی در انديشه و امنيت در کلام نمی‌کردند، باز هم چنين صريح لب به اعتراض می‌گشودند؟ آيا آن‌ها در زادگاه خودشان هم همين‌طور شجاع بودند، و يا نه، به محض احساس خطر فرار را بر قرار ترجيح دادند و به غرب پناهنده شدند؟
    سمت ديگر قضيه را با هم ببينيم: اگر شيعيان بخواهند طبق سنت‌های خود در خيابان‌های آمستردام دسته‌ی سينه‌زنی و بساط قمه‌زنی راه بی‌اندازند، يا مسلمانان بخواهند در جامعه‌ای که در آن "سکس آزاد" رواج دارد، زنی را که با مردی خارج از پيوند زناشويی ارتباط داشته در ملا عام سنگسار کنند، يا در روز عيد قربان در معابر عمومی سرِ چهارپا ببرند، يا کله‌ی سحر بر پشت بام اذان بگويند، يا کسی را که در ماه رمضان مشروب نوشيده و يا مسلمان‌زاده‌ای که روزه‌اش را شکسته شلاق بزنند، يا سودانی‌ها و سوماليايی‌ها و اعراب شاخ آفريقا بخواهند دختران خود را ختنه کنند، يا ... چرا بايد مردم بومی اروپا به باورهای آن‌ها احترام بگذارند؟ معيار آيا حقوق بشر است، يا قوانين قبيله‌ای، منطقه‌ای، خشونت‌آميز و بدوی جوامع اسلامی؟ آيا يک گام عقب‌نشينی در مقابل اين افراد، به عقب‌نشينی‌های بيشتری نخواهد انجاميد؟

    نگاه منتقد محترم که می‌گويد «به اعتقاد من، بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند» منصفانه است يا تعصّب‌آميز؟ نيازی به تکرار نيست که اعتقادات امثال منتقد و ديگر مسلمين نمی‌تواند معيارهای اخلاقی و راه و روش زندگی شهروند اروپايی را تعيين کند که خود در سرزمينش، ساختاری از دولت و جامعه را پايه‌ريزی کرده است. نقش امثال منتقد -به عنوان "مراجعين" نه "سازندگان"- در غرب، همگام‌شدن با اين ساختار است نه جبهه‌گيری در مقابلش. توجه شود که "حق‌طلبی" با "طلبکاری" فرق اساسی دارد. گو اين‌که انسان‌ها در مدنيت غرب از حقوقی مساوی برخوردارند، امّا اين به آن معنا نيست که افراد مخاصم با تمدّن غرب، عقايدشان را از راه‌هايی غير دموکراتيک به غرب تحميل کنند. برای نقش‌آفرين بودن در جامعه‌ای دموکراتيک، بايستی ابزاری دموکراتيک برگزيد. به‌عبارتی، نخست بايد جذب آن شد و با همدلی در آن فعاليت و همکاری کرد، نه اين‌که به گوشه‌ای از اين جامعه خزيد و برای نابودی‌اش نقشه کشيد! مثلآ، اين‌گونه برانگيختن انسان‌های منزوی(مثل مسلمانان افراطی ساکن اروپا) که "نبايد در برابر غرب احساس حقارت کرد و بايد ارزش‌های خود را تمام و کمال حفظ کرد و الخ" تنها آشکار کننده‌ی رگه‌ای قوی از امتناع در گوينده است. روشن بگويم: کسی نمی‌تواند در غرب زندگی کند و در عين حال، ارزش‌های غربی -مثل احترام به آزادی بيان هنرمندان- را با توسل‌جستن به ترور و تخريب زير پا بگذارد. انسان اسلام‌گرا نمی‌تواند در غرب در مدار ارزش‌های خود منجمد شود. اگر اين‌گونه افراد نمی‌توانند ارزش‌های اخلاقی و عرفی جوامع غربی را درک کنند، لااقل توجه داشته باشند که در آن‌جا، قانون که فرآورده‌ی علمی و اعتقادی سازندگان جامعه‌ی غربی است، راهنمای شهروندان است نه اجبار و ترس‌افکنی عدّه‌ای کوچک از پناهجويان مسلمان.
    هنگامی که از اين افراد پرسيده می‌شود "اگر زندگی به شيوه‌ی غربی را خوش نداريد، پس چرا به اين‌جا کوچ کرده‌ايد"، بعضی با ساده‌انگاری اين پرسش را با سخن شاه يکی می‌کنند که گفت: «يا جزو حزب رستاخيز شويد و يا پاسپورت‌تان را بگيريد و برويد خارج»! فهم اين موضوع ساده است: زندگی در غرب، نيازمند پذيرش و لااقل احترام به ارزش‌های غربی و مشارکت در جامعه‌ی غربی است و اگر کسی به غرب صرفآ به خاطر استفاده از نعماتش آمده، آن فرد يک شهروند نيست بل‌که يک "غارتگر" است. کسانی که اروپا را به شکل خوان يغمايی می‌بينند که بايد از آن کند و غنيمت گرفت و در رشدش هيچ همکاری نکرد، کسانی که برای استفاده از حقوق دولتی هفت، هشت يا ... فرزند دارند و در عين حال، اين بچه‌ها را با اجبار به مکتب‌های قرآن‌خوانی می‌فرستند و روسری سرشان می‌کنند، اينان نامی به جز سوء‌استفاده‌گر و دشمن تمدّن غرب ندارند. اين افراد، با چنگ و دندان می‌کوشند که تمدّن غرب را به عقب برگردانند، امّا اين واقعيّت را مغزهای بسته‌شان درک نمی‌کند که اگر غرب امروزه "غرب" شده و اين توان را دارد که به آن‌ها کمک مالی کند و کشورهای خودشان ندارد، دقيقآ به خاطر خِرَد‌گرايی و عقل‌مداری و به سبب رشديافتگی مردمی است که غرب را ساخته‌اند. يعنی درواقع، مبارزه با اين تمدّن، از ريشه زدن رفاهِ خود اين افراد است؛ امّا کو گوش شنوا!
    برای يک مهاجر يا پناهنده، اصالت بخشيدن به خود و باورهای خود تا به آن‌جا ممکن است که با چارچوب‌ها و اصول اساسی جامعه‌ی ميزبان در تضاد نی‌افتد. اگر اقليتی بخواهد عقايد خويش را به جامعه‌ی ميزبان تحميل کند، اگر اقليتی بخواهد ارزش‌هایی را به جامعه‌ی ميزبان بقبولاند که اين ارزش‌ها در واقع با معيار سنجش‌ غربی "ضد ارزش" به حساب می‌آيند(مثل بستن دهان منتقدان مذهب)، در واقع اين خود او است که جو را به سمت التهاب و خشونت می‌کشاند.

    اين اظهار نظر، گويای درجه‌ی انصاف منتقد است: «حداقل کاری که می‌شد کرد اين بود که در همان دادگاه‌هايی که انکار هولوکاست را جرم عليه بشريت می‌دانند عليه اين فيلم‌ساز کينه‌جو و بی‌پروا اعلام جرم می‌کردند...». در اين قياس، يکی از بزرگترين فجايع و جنايات عليه بشريت -يعنی کشتار شش‌ميليون انسان بی‌گناه صرفآ به خاطر نژاد و دين‌شان- با ساختن يک فيلم يازده‌دقيقه‌ای يکی انگاشته می‌شود، تا چه شود، اين "برادران" زودرنج شايد بالاخره لطف کرده از گناه نکرده‌ی جهان غرب صرف نظر کنند و در ارزيابی‌های بعدی خود، ديگر چپ و راست بر سينه‌ی غرب مدال تبعيض نچسبانند! اگر اين «حداقل کار» است، پس حداکثر توقع همفکران منتقد چيست؟ برای نازک‌دلی برادران مسلمان، غرب بايد چه هزينه‌ی گزافی بپردازد، جنايتی چون هالوکاست که به‌راستی رخ داده را کتمان کند؟ دقّت کنيد که چه می‌گويد: «هنوز هم در کشورهايی مانند فرانسه و آلمان نفس انکار کشتار يهوديان جرم تلقی می‌شود». مگر قرار است نشر اکاذيب و کتمان واقعيّت و ناديده‌گرفتن حقوق قربانی جرم تلقی نشود؟ مگر اروپا، اليگارشی جمهوری اسلامی است که هرکس هر خلاف واقعی را خواست برزبان آورد، حق را ناحق جلوه دهد و هر قدرت‌مداری خود نقش قانون و قانون‌گذار و مجری قانون را يک‌جا ايفا کند؟! آيا بايستی اجازه دهند تا رياکاری سياست‌باز به‌نام روژه گارودی -که برای گرفتن دستمزد خوش‌خدمتی‌اش به دستبوس آيات عظام رسيد- پايه‌ی حافظه‌ی مردم را سست کند، خاطره‌ی فاجعه‌ای به اين عظمت را کمرنگ کند تا راه برای جنايت‌های بعدی هموار شود؟
    در ثانی، زمانی دادگاه عليه کسی اعلام جرم می‌کند که آن کس جرمی مرتکب شده باشد. مگر نقد دين و مذهب از لحاظ قانون غرب جرم است؟ برای دادگاه هلند، معيار قانون هلند است و نه تفکرات دينی آقای داريوش ميم! به‌علاوه، وقتی تروريست محترم خود در نقش دادستان و قاضی و مجری حکم حاضر می‌شود، ديگر چه حاجتی به وجود دادگاه است! او و امثال او اگر اعتقادی به قانون و محکمه داشتند که ديگر آدم نمی‌کشتند؟ مشکل منتقد اجرا نشدن قانون نيست بل‌که خود قانون است. همان‌گونه که در ميانه‌ی يادداشت اشاره شد، انسانی عميقآ مذهبی که در فضای غرب باورهای خود را در خطر(حتا برباد رفته) می‌بيند و به خاطر حس "امتناع" نمی‌تواند جذب فرهنگ ميزبان شود، کل سيستم غرب را مقصر و در مقابل خود می‌بيند. چنين است که فرياد برمی‌آورد: «مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است».
    از خوانندگانی که تا به انتهای مقاله، نويسنده را همراهی کردند سپاس‌گزاری می‌کنم.

  • فيلمی که باعث ترور تئو وانگوگ شد: [+]

  • » جُستارهای مرتبط:
  • وبلاگ پناهندگی: «تسليم»

  • وبلاگ با شما نيستم: «قتل سیاسی یک هنرمند هلندی به دست اسلامگرایان»

  • وبلاگ ملکوت: «چهره‌ی مخدوش آزادی بيان»

  • وبلاگ سيبستان: «ضد مقدس، تلويزيون و ترور»

  • وبلاگ کتابچه: «کشتنِ تئو ون‌گوگ، مايه‌ی شرم‌ساریِ همه‌ی مسلمانان»

  • وبلاگ امير:
  • «قتل تئو ون گوک»
  • وبلاگ ايگناسيو:
  • «جناب جامی! لطف کنید و بنده را هر چه سریعتر بکشید»
  • وبلاگ ماه‌منير:
  • «کشتن توهین است یا فیلم مستند نشان دادن؟»
  • وبلاگ مرتضی نگاهی
  • : «غرب و اسلام انقلابی»
  • وبلاگ ملکوت
  • : «اندر حديث مدارا و دموکراسی»
  • وبلاگ ماه‌منير
  • : «مقدس تر از جان انسان چيست؟» و «بند دوّم همين يادداشت»

    جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۸۳

    در رثای آن چريک پير!

    وقتی که يک مهره‌ی سوخته بخواهد به‌زور خودش را زنده نگه دارد، به زنده‌ها مجال زندگی‌کردن نخواهد داد. گذشته از کژی‌ها و خطاهای سياسی بی‌شمار، عرفات درواقع همان چهارسال پيش -که کار صلح با اسرائيل را "پادرهوا" گذاشت- مرد، امّا وابستگی شديد به قدرت و سودای پيشوايی -و البته معلوم شد مال‌اندوزی- نگذاشت که اين مرگ سياسی را بپذيرد. گو اين‌که مرگ در هيچ شکلش خوش‌آيند نيست، امّا شخصآ مرگ عرفات را به مثابه برداشتن سدّ مهمی از جلوی پای صلح در خاورميانه ارزيابی می‌کنم. همچنين باور دارم که با رفتن آخرين سمبل‌ها و بازماندگان مشی چريکی، گفت‌وگوی متمدنانه و ديپلماسی سهل‌تر عموميّت خواهد يافت.

    چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

    نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!

    حسن محمودی دست بر نکته‌ی نغزی گذاشته است: "به نقل از جمال ميرصادقی، احمد شاملو مدعی می‌شود که جمالزاده نويسنده‌ی واقعی يکی بود يکی نبود نيست و در واقع، آن‌را از دو نويسنده‌ی دوره‌ی مشروطيّت دزديده است"! در پيامگير آدم و حوا چنين نوشتم:
    نمی‌دانم رواست که به گفته‌ی جمال ميرصادقی استناد کنيم يا نه؟ فرض را بر اين می‌گذاريم که شاملو واقعآ چنين گفته:
    در جهان غرب -که کارها اغلب بر مدار منطق می‌گردد- اگر صاحب‌نظری يک يا حداکثر دوبار در حوزه‌ی ادبيات يا سياست يا ... نظری خلاف واقع ابراز کند(به‌قول معروف اکاذيب نشر کند)، بايستی حيثيت "نظری" خود را برباد رفته بداند. در ايران ما البته وضع به گونه‌ی ديگری‌ست!
    در ايران، استدلال، فقط به کار توجيه و اثبات نظريات خدشه‌ناپذير قديمیِ ما می‌آيد و بس. مباد روزی که قلم کسی به نقد "قهرمانی" چون شاملو بگردد؛ آن قلم را چوب تکفير کرده بر سر خود منتقد می‌شکنند! مثلآ همين شاملو، نظريه‌ی نويسنده‌ای را -در باره‌ی ضحاک و کاوه و فردوسی و ...- کپی کرده و چند ناسزا نيز برآن افزوده، در دانشگاه برکلی تحويل حضار می‌دهد. کاری به کژی‌ها و نژندی‌های محتوايی مدعای او نداريم که بحث‌اش به‌واقع مثنوی هفتاد من است، امّا بعد از اين‌که بوی قضيه‌ی کپی‌برداری بلند می‌شود، می‌فرمايد که «به وقت سخنرانی مست بودم» و خلاص! خب آب هم از آب تکان نمی‌خورد؛ نبايد هم بخورد، چون شاملو بوده است ديگر! امّا ريشه‌يابی قضيه ما را به کجا می‌برد:
    بحث جمالزاده و "اوّلين مجموعه‌قصّه‌ی فارسی" نيز -چون قضيه‌ی فردوسی- درست به هدف شکستن مبدأهای تاريخی و ادبی يک ملّت است. اين مبدأها که سکوهای افتخار اين ملّت هستند، بعضی را آزار می‌دهند که بايستی شکسته شوند. آخر امورات عدّه‌ای فقط از مبارزه با اعتبار ملّت‌ها می‌گذرد ديگر... تصوّرش را بکن: جمالزاده -يعنی پدر قصّه‌نويسی يک ملّت- به‌يکباره به دزد آثار ديگران تبديل می‌شود! کاوه‌ی آهنگر، اسطوره‌ی مبارزه با ظلم و ظالمين، ناگهان به يک لات قدّاره‌بند نزول می‌کند، ضحاک می‌شود پدر سوسياليسم تاريخی و حيثيت و نقش بی‌بديل کورش هخامنشی، در زير تيغ نقدِ حضرات به خاکروبه‌دانی تاريخ پرتاب می‌شود...[1]
    احمد شاملو در مقدمه‌اش بر ديوان حافظ، خود با صراحت اعتراف می‌کند که بعضی از واژگان را، در لحظات آخری که «حافظ شاملو» می‌خواست زير چاپ برود، به ميل شخصی تغيير داده است![2] بيچاره تاريخ و فرهنگ ما و بيچاره‌تر نوادر ادبی ما چون حافظ، که شاملو فارسی‌نويسی يادشان می‌دهد!
  • در همين رابطه
  • : «زيرسئوال بردن جمال‌زاده، زيرسئوال بردن مبدا داستان‌نويسى معاصر فارسى است»

    توضيحات:
    1- چکيده‌ای از سخنان شاملو در برکلی.
    2- دلآرام مشهوری در دو گفتار، در جُستار "حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی»"، دست بردن شاملو در غزليات حافظ را نقد کرده است.

    پی‌نوشت:
    1- اخيرآ شخصی به نام ناصر پورپيرار، در چند جلد کتابی که با عجله و تنها ظرف دو يا سه‌سال نوشته، تمامی تاريخ ايران‌زمين را ساخته‌ی صهيونيست‌ها خوانده است! هم‌کيش او عبدالله شهبازی نيز در آثارش، تاريخ و شخصيّت‌های تاريخی ما را لجن‌مال کرده است. می‌خواهم بگويم احمد شاملو از اين حيث يگانه نيست!
    2- در مثل مناقشه نيست! از اين‌رو بود که نام شاملو در کنار آن دو نام قرار گرفت و الا شکّی نيست که شاملو خود از مفاخر ملّی ماست و جايگاه ادبی او در شعر معاصر، بی‌مانند است.
    3- شنيده‌ام که ناصر پورپيرار جزو معارضان عراقی و از دار و دسته‌ی حزب‌الدّعوه‌ای‌هاست و اصولآ اصليتی ايرانی ندارد. نمی‌دانم اين خبر تا چه حد صحت دارد، امّا جانبداری‌های اين شخص از صدّام حسين و همچنين "تاريخ درخشان اعراب"، اين گمان را به حقيقت نزديک می‌کند.

    سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۳

    فصلِ دوّم از "ملاحظاتی در تاريخ ايران"

    دوّمين فصل از ملاحظاتی در تاريخ ايران -اثر ماندگار دکتر علی ميرفطروس- به روی شبکه‌ی جهانی رفت. پيش‌تر اين اثر روشنگر را معرفی کرده بودم که استاد نيز مهر ورزيده، آن را در تارنمای‌شان قرار داده بودند... محور بحث‌ها در فصلِ دوّم کتاب به اين شرح است:
    «اسلام؛ يک دين سامى / خصوصيات تند قوم سامى و انعكاس آن در زبان و هنر اعراب / تفاوت پيغمبران سامى و پيغمبران هند و ايرانى / قهر و خشونت و نقش آن در اقتدار اسلام / مرگ حضرت محمد و ارتداد قبايل عربستان / حمله اعراب به ايران / نظراتی‌‌ در باره چگونگى استقرار اسلام در ايران / مقاومت‌‌ها و پايدارى‌‌ها / نقش قهر و خشونت و پرداخت جزيه در مسلمان‌‌ شدن ايرانيان / نتيجه و پايان سخن.»

    دکتر ميرفطروس در مجموعه‌آثارش، پيش و بيش از آن‌که آگاهی‌رسانی کند، "آموزگار چگونه انديشيدن" است. از اين‌رو، همّت بلند او علاوه بر گشودن پنجره‌های نو بر جان‌های شيفته، مولّدی است برای تولّدِ استعدادها و انديشه‌های نو.
    مطالعه‌ی اين اثر جانمايه‌دار را به پويش‌گران تاريخ اجتماعی ايران پيشنهاد می‌کنم.
  • کاری ديگر از همين قلم
  • : «در يک اتـّحاد خاموش و اعلام‌نشده، فرهنگِ ملّی ما، پيروز می‌شود»

    دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳

    تغيير نگرشِ عبدالحسين زرّين‏كوب

    دوستی از من پرسيده‌اند که چرا استاد زرّين‌کوب در آيينه‌ی دو اثرش -دو قرن سکوت و کارنامه اسلام- چنين متفاوت به نظر می‌آيد؟ ايميل ايشان را با هم می‌خوانيم:
    کتاب "کارنامه اسلام" از دکتر زرّين‌کوب را از کتابخانه شما انتخاب و خواندم. مشکلی با آن پيدا کردم که خواستم با شما در ميان بگذارم. اين اثر کاملآ متفاوت با آنی است که پيشتر از اسلام خوانده بودم و تا حدود زيادی متفاوت با آن‌چه در کتاب "دو قرن سکوت" از همين نويسنده می‌باشد. ممنون می‌شوم بتوانيد در خصوص اين تناقض توضيح بدهيد.
    در پاسخ اين دوست، مختصری نوشتم که با کمی تغيير اين‌جا می‌آورمش:
    من بدون ورود در مضمون اين دو کتاب، فقط شما را اشارت می‌دهم که برای خوانش دقيق هر کتاب، نبايستی "هرمنوتيک" را از نظر دور داشت. استاد زرّين‌کوب، دوقرن سکوت را در جوانی در سن 29 سالگی(1330ه‌خ) و کارنامه اسلام را در پيرانه‌سری به رشته‌ی تحرير درآورد. انتقادها و حتا تهديدها به استاد زرّين‌کوب -پس از انتشار دوقرن سکوت- چنان بود که ايشان در چاپ دوّم، بخش‌هايی از کتاب را حذف کرد و متن را زيربنايی ويرايش نمود و در مقدمه‌ای که بر آن نگاشت، آن اثر را "محصول دوران جوانی خود" خواند. از جهاتی هم می‌شود اذعان داشت که دوقرن سکوت بازتاب رويکرد ناسيوناليستی و باروری انديشه‌های وطن‌خواهانه در فضای آزاد سال‌های 20 تا 30 و کارنامه اسلام، محصولی از سير اسلاميزه‌شدن جامعه و دولت بوده است که روشنفکران نيز از گزندش در امان نماندند. و نيز کارنامه اسلام، ثمره‌ی فشار همه جانبه‌ی روانی بر نويسنده‌ای "ناسيوناليست" و لائيک بوده که در جامعه‌ی غالب، تاب دفاع از باورهايش را نداشته است. يک دليل هم شايد اين باشد: "سن که گذشت، محافظه‌کاری عارض می‌شود"، چنان‌که اغلب آثاری که جهان را متحوّل کردند، در سنين جوانانی نويسندگان‌شان خلق شدند.
    موفق باشيد.

    شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۳

    چند خط راجع به "برخورد تمدّن‌ها"

    بعد از يکی-دو ماه معطلی، ديروز بالاخره کتابخانه‌ی شهر برخورد تمدّن‌ها* را برايم فرستاد. اين‌طور که مقدمه‌ی کتاب می‌گويد، در تابستان 1993 پروفسور ساموئل هانتينگتون مقاله‌ای با همين نام را در ژورنال Foreign Affairs منتشر می‌کند. اين مقاله در طول سه‌سال چنان بحث‌های جدّی‌يی را دامن می‌زند که به گفته‌ی سردبير ژورنال، از 1940 به اين‌سو در آن بی‌سابقه بوده است. همين بحث‌ها نويسنده را وا می‌دارد که نقطه‌نظراتش را -گسترده‌تر و منسجم‌تر- در کتابی ارائه دهد.
    کتاب پنج فصل را شامل می‌گردد: "جهانی از تمدّن‌ها، تراز تناوبی تمدّن‌ها، پديدارشناسی تمدّن‌ها، برخوردهای تمدّن‌ها، آينده‌ی تمدّن‌ها".
    *Huntington, Samuel P. The Clash of Civilizations. New York: Simon & Schuster, 1996.
    پی‌نوشت:
    اخيراً ژورناليست باسابقه‌ی ايرانیِ ساکن آلمان، دکتر مصطفا دانش نيز کتابی منتشر کرده است که محور بحث در آن، فراگيری سريع اسلام فناتيک و خطری‌ است که از آن متوجه مدنيت غرب می‌شود. اين کتاب نيز در محافل آکادميک بازتاب گسترده‌ای داشته و به انگليسی و فرانسه هم ترجمه شده است. آن‌طور که شنيده‌ام، شرکت کتاب ترجمه‌ی فارسی آن را در دست انتشار دارد.

    جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۳

    اهميت "نهاد خانواده" در آمريکا

    راستش عدّه‌ای حق دارند که از توجه فراوان مردم آمريکا به "ارزش‌های خانوادگی" شوکه شوند. خُب آمريکا سمبل سرمايه‌داری است و سال‌ها در کله‌مان فرو کرده‌اند که در اين جامعه، تنها معيار ارزش‌ها پول است و مردم از خود بیگانه‌اند و... از اين‌گونه خُزعبلات! از آن سوی می‌بينيم که شخصی به نام جورج واکر بوش، می‌آيد و گذشته‌ی خويش را با صداقت و شجاعت نقد می‌کند و اذعان می‌دارد که "ايمان به خداوند، نه تنها باعث ترکِ عادت مشروب‌خوری‌اش گشته، بل‌که کليّتِ زندگی نابسامان‌اش را سمتی مثبت داده است". او اصل "حميت خانواده و ارزش‌های خانوادگی" را محور مبارزه‌ی انتخاباتی خويش می‌گرداند. او خود می‌داند که با دست‌گذاشتن بر ارزش‌های خانوادگی، همجنس‌گرايان، فمينيست‌ها و بسياری را که به نظام خانواده چندان باوری ندارند، به دشمنی با خود وا می‌دارد، امّا از آن‌جا که باوری راسخ به آن‌چه می‌گويد دارد، معيارهای ارزشی خود را فدای مصالح تبليغاتی-انتخاباتی نمی‌کند. در مقابل، شخصی به نام جان کری، کسی که به سبب بی‌تجربگی در کار اجرايی جامعه‌ی آمريکا را خوب نمی‌شناسد، در دوّمين مناظره‌اش با بوش، ارزش‌های خانوادگی را به سُخره می گيرد!
    ...
    شگفتی‌ام از اين‌جاست که بعضی از افراد که خوب می‌دانند نظام همبسته‌ی خانواده چه نقش مثبتی در زندگی انسان‌ها ايفا می‌کند، به خاطر تعلّقات ايدئولوژيکی و تنفرشان از بوش، هر چه او کرده و گفته را نکوهش می‌کنند! نقّادی سياستمداران حق همگی ماست، ولی در اين نقّادی، سزاوار است که لااقل اعتقادات و ارزش‌های خودمان را فراموش نکنيم.

    پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۳

    ترور تئو وان‌گوگ، فيلمساز هلندی

    در آمستردام، يک عرب مسلمان مراکشی، يکی از فيلمسازان برجسته‌ی هلندی به نام تئو وان‌گوگ را در روز روشن با ضربات چاقو و شليک چند گلوله به قتل می‌رساند. "گناه نابخشودنی" اين فيلمساز اين بوده که از رابطه‌ی ستم‌بار زن و مرد مسلمان در کشورهای عربی فيلمی تهيه کرده بود. پس از اين جنايت، در گوشه و کنار هلند اعتراضاتی مردمی شکل گرفت که بعضی‌شان تا حدودی راديکال بود. گفتنی‌ست قبل از ترور، وان‌گوگ به قتل تهديد شده بود و پليس را نيز از اين موضوع مطلع کرده بود، امّا هيچ اقدامی برای محافظت از وی صورت نگرفته بود.
    نويسنده‌ای، در تحليلی عجيب، از اين واقعه چنين نتيجه‌گيری کرده است که «راسیسم و فاشیسم جدی‌ترین خطر برای آینده تمام اروپا است»، تو گويی ترور يکی از افتخارات ملّی هلند، نه تنها "خطر" محسوب نمی‌شود که بايستی به تروريست "عزيز" مدال افتخار هم داد! بايستی به ايشان يادآور شد: خطر جدّی برای اروپا راسيسم و فاشيسم نيست، بل‌که تروريسم رو به گسترش اسلام فناتيک است که متأسفانه دولت‌های اروپايی، به‌خاطر مصلحت‌های سياسی خود از آن غافل مانده‌اند. دولت‌های اروپايی، برای آن‌که درمقابلِ مبارزه‌ی آمريکا بر عليه تروريسم صف‌آرايی کنند، چشم خود را بر رشد فزاينده‌ی فناتيزم عربی-اسلامی -حتا درون قلمرو خويش- بسته‌اند. تهديد جدّی در واقع، سيل پناهجو و زاد و ولد تصاعدی اعراب مراکشی و الجزايری در اروپای غربی است، کسانی که به خاطر جزم‌های فکری-عقيدتی و فرهنگ بسيار خشن خود، امکان سازگاری و جذب‌شدن در جوامع مدرن را ندارند.

    چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳

    دليل مخالفت همه‌جانبه‌ی اروپا با جمهوری‌خواهان نه جانبداری از حقوق بشر بود و نه ضدّيت با جنگ؛ اروپا از اين ترس داشت(همچنان دارد) که کنترل رگ حياتش، يعنی انرژی، به‌طور کامل به دست آمريکا بی‌افتد. اکنون پرسش اين‌جاست که با دو-قطبی‌شدن اقتصاد جهان، آيا به نفع کشورهايی چون ايران است که به اردوی آمريکا بپيوندند يا به اردوی اروپا؟ لازم به يادآوری‌ست که حجم مبادلات اقتصادی آمريکا، حدود دوبرابر و نيم کل اتحاديه‌ی اروپا و حجم نقدينگی آمريکا، دو برابر اروپا است. يکپارچگی و قدرت سياسی-نظامی آمريکا در مقايسه با اروپا که ديگر نيازی به اشاره ندارد.
    از لحاظ تعداد آرا، بوش سه‌ونيم ميليون بيشتر رأی آورد. اين درحالی بود که اکثر بنگاه‌های نظرسنجی، نشريات و خبرگزاری‌های آمريکا -با جديّت- از دموکرات‌ها طرفداری می‌کردند. نيز، سرمايه‌گذاری تبليغاتی دموکرات‌ها در اين دوره بی‌سابقه بود. در هر سه مناظره، اين کری بود که پيروز شده بود. به گمانم، مردم فيلم "تبليغاتی" مايکل مور، رو کردن مدرک‌های تقلّبی بر عليه بوش، دست‌گذاردن بر هم‌جنس‌گرا بودن دختر ديک چينی و ديگر بی‌اخلاقی‌های دموکرات‌ها را فراموش نکرده‌اند. نيز فراموش نکرده‌اند که به هنگام اعلام پشتيبانی کلينتون از کری و سخنرانی‌های وی، جمهوری‌خواهان به خوبی می‌توانستند از ضعف کلينتون(قضيه‌ی مونيکا لووينسکی) بر عليه کمپين جان کری استفاده کنند، امّا نکردند... به هر رو، اکثر ايالت‌ها و مردم آمريکا جورج بوش را برگزيدند.
    فراموش نشود: سبب بالارفتن امتياز جان کری، پيروزی او در چهار استان مهم آمريکا(نيويورک، کاليفرنيا، ميشيگان و واشينگتن) بود. اين استان‌ها، بزرگ‌ترين جمعيّت خارجیان و رنگين‌پوستان را در خود جای داده‌اند. سياه‌پوستان، لاتين‌ها، جوامع يهوديان و مسلمانان و زنان بيوه(Single Moms) کری را پشتيبانی کردند و سفيدپوستان، اکثر خانواده‌ها و جامعه‌ی ايرانی جورج بوش را.
    * 20% از کل ارتش آمريکا در عراق سياهپوست(African-American) و 25% لاتين هستند.