جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

بزرگ‌ترين متفکر آمريکا!

تازه که آمده بودم کانادا، توی کلاس زبان با يک دختر آفريقايی از اهالی کنگو آشنا شدم. دختر مهربانی بود. دقيق يادم هست که چه سئوالی باعث آشنايی ما شد: "با هيجان، از او در باره‌ی شاعر بزرگ کشورشان امه سه‌زر پرسيدم". راستش وقتی که گفت تا به حال اسمش را هم نشنيده، يکّه خوردم! گفتم عجب آدم بی‌ذوقی است که شاعر بزرگ کشور خودش را هم نمی‌شناسد! البته او بعد از چند روز جستجو به من گفت که نام امه سه‌زر را نه در زمره‌ی "شعرا"ی کشورش (حالا بزرگش پيش‌کش!) بل‌که در ميان کارمندان محلی مستعمراتی‌ها يافته است! آن‌جا بود که به يکی از فريب‌کاری‌های علی شريعتی و شرکا پی بردم.
زنده‌ياد احمد شاملو از ميان صدوبيست‌وچهارهزار پيغمبر آمريکايی، حضرت جرجيس، يعنی جناب لنگستون هيوز را کشف کرده بود. ايشان نيز مدعی بودند که لنگستون هيوز يکی از "برجسته‌ترين و مبارزترين شعرای آمريکا است" در صورتی که واقعيت می‌گويد اين زبان‌بسته يک ستاره هم در آسمان ادب و هنر آمريکا ندارد!
حضرت فرانتس فانون و "صورتک‌های سفيدش" را هم که همه يادمان هست؟ آن قهرمان مبارزه و آن "نويسنده‌ی بسيار برجسته" را می‌گويم که کتاب‌هايش ورق زر روشنفکران انقلابی‌مان شده بود؟!

اين روزها که "رفقا" دست در دست "برادران" در تشييع جنازه‌ی سوزان سونتاک شرکت کرده‌اند و با وجودی که تشييع‌جنازه تمام شده دل از قبرستان و گريه و زاری نمی‌کنند، به ياد موارد بالا افتادم! همان واژه‌ها را می‌شنوم که در مدح و ثنای حضرات بالايی می‌شنيدم: «بزرگ‌ترين متفکر، بزرگ‌ترين روشن‌فکر...» و اين يکی از همه مضحک‌تر است: «قهرمان زندگی (تا ديروز "شهادت" مد بود، حالا "زندگی‌کردن" رو بورس است!) و ... کذا»!
امّا در تمام اين شخصيت‌ها که کمی باريک شويم، می‌بينيم که قضيه اصلاً بر سر خلاقيت‌های ادبی آن‌ها نبوده و نيست، بل‌که دليلِ دستچين‌شدن‌شان، صرفاً مواضع سياسی-ايدئولوژيک آن‌ها و بيش‌تر، مواضع سياسی-ايدئولوژيک کسانی بوده که آن‌ها را به ملت به عنوان "اديب و متفکر" قالب کرده بودند. در سه مورد نخست، سياه‌پوست‌بودن و در مورد بخصوص فانون و هيوز، دشمنی‌شان با آمريکا و سفيدپوست‌های به‌اصطلاح "نژادپرست" يا "امپرياليست" يا چه می‌دانم "اشرافی" بوده که دهان شريعتی و شاملو و امثالهم را آب انداخته و ايشان را به سمت‌شان کشانده بود و هم‌امروز، در مورد آنارشيستی به نام سوزان سونتاک -که من نمی‌دانم کجا و چه وقت و از سوی که به مقام "بزرگ‌ترين متفکر آمريکا" نائل آمده(!)- طرفداری‌های او از تروريست‌های بانی يازده سپتامبر و مخالفتش با سياست‌های آمريکا وی را به قهرمان روشنفکران جهان سوّمی بدل کرده است. بحث بر سر کيفيت‌های احتمالی اين چند نفر نيست، بل‌که دانستن اين واقعيت است که هرکس که چپ بزند و با سياست آمريکا مخالفت کند، می‌شود عزيزدردانه‌ی اين حضرات و بلافاصله زير علم‌اش صف می‌کشند و سينه می‌زنند. داستان فکاهی-تراژيک اين دوستان آن‌جا به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد که ايشان دم از علاقه‌مندی به يکی از به‌اصطلاح "بزرگ‌ترين متفکران آمريکايی" می‌زنند، در صورتی که در دنيای واقعی، سايه‌ی هر چه آمريکايی هست -بی‌سواد و باسواد فرقی نمی‌کند- را با تير می‌زنند! اصلاً اين‌ها به واژه‌ی "آمريکا" آلرژی دارند و با شنيدن‌اش فوراً کهير می‌زنند! بخش فارسی بی بی سی که بی‌شباهت به دانشگاه امام صادق نيست هم در اين ميان -چون هميشه- تبليغات‌چی اين جمع شده است.
اين تازه چند مورد کوچک بود که برشمردم؛ کل تاريخ صدساله‌ی ما را با همين جعل و حقه‌بازی‌ها بافته‌اند! هر چه انسان شريف و خدمت‌گزار بوده به خائن، و هرچه آدم شر بوده به قهرمان تبديل کرده‌اند؛ ملّت نيز طوطی‌وار پذيرفته‌اند و اين جفنگيات -خدشه‌ناپذير- چون وحی منزل توی کله‌شان لانه کرده است. در واقع به جای اين‌که تاريخ معاصر به مردم ما چيزی بی‌آموزد، فقط آنان را برانگيخته می‌کند و باعث اختلاف‌شان می‌شود، چرا که درون‌مايه‌اش واقعی نيست. اميد دارم دوستانی که اهل انديشه‌اند و شناسنامه‌ی سياسی مستقلی دارند، قبل از افتادن در اين موج‌های ايدئولوژيک و فريادکشيدن نام شخصيت‌هايی که از آن‌ها اصولاً شناخت دقيقی ندارند، کمی بررسی کنند و در اصل موضوع بيش‌تر بی‌انديشند تا نشوند دنباله‌رو و سياه‌لشکر عدّه‌ای سودجو.