چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳

سياست‌زدگی ما مردم

اگر کسی بخواهد در محدوده‌ی زبان فارسی وبلاگ بنويسد، از سياست‌زدگی گريزی نخواهد داشت. اين لااقل وضع خود من در اين مدّت بوده است. در همين تارنگار -به‌ويژه در سه-چهار ماه اخير- سياست‌زدگی از سر و روی نوشته‌ها می‌بارد؛ يادداشت‌ها را که از هر سمت بجوری*، بالاخره يک‌جوری به سياست ختم می‌شوند. تازه اين تارنگارِ هم‌چون منی است که اغلب کوشش دارم از سياست فاصله بگيرم؛ آن‌ها که اصلاً به هدف سياسی‌نوشتن به اين وادی پا گذاشته‌اند که جای خود دارند.
در وبلاگ‌ها، از سرکوب و سانسور می‌گويند، از رفراندوم و انتخابات می‌گويند، از اعدام و شکنجه و حبس می‌گويند، از حرف فلان مقام حکومتی و بهمان مفسر سياسی و ... می‌گويند...، جای عشق را امّا، در گاه‌شمار زندگی جوانان‌مان خالی ديدم! نمی‌دانم اين سرنوشت را چه کسی برای مردم ما رقم زده که گفتن از سياست همه‌چيزشان بشود؟ چرا توليد فکری جوان ايرانی منحصر به سياست شده است؟ ريشه‌ی سياست‌زدگی مزمن مردم ما در کجاست؟

* اين از آن فعل‌هاست که در نوشتارهای ما جايش خيلی خالی است. ظاهراً بيش‌تر در گويش اصفهانی کاربرد دارد.

پی‌نوشت:
دوست ارجمند آقای مسعود برجيان بر اين يادداشت پاسخی نگاشته‌اند که دوستان را به خواندن‌اش فرا می‌خوانم. فقط جهت توضيح، اميدوارم ياران توجه داشته باشند که من ننوشته‌ام "جای عشقی‌نويسی (يا مثلاً وبلاگ‌های عشقی) را در گاه‌نگار جوانان‌مان خالی ديدم"، بل نوشته‌ام: «جای عشق را... در گاه‌شمار زندگی جوانان‌مان خالی ديدم». بحث من عشقی‌نويسی نيست! حضور عشق در زندگی، معنای عام و انسانی دارد که دوستان در پيام‌ها به درستی به آن اشاره کرده‌اند. پرسش من اين است که بر کدامين سبب جای عشق و محبّت به "سياست‌زدگی" داده شده است؟ همچنين، واژه‌ی "گاه‌شمار" با واژه‌ی "گاه‌نگار" (يعنی وبلاگ) تفاوت بنيادين دارد که لابد دوستان به آن عنايت کافی مبذول داشته‌اند. بد نيست که يادآوری شود بحث من "سياست‌زدگی" است و نه "سياست" يا "انديشه‌ی سياسی" در معنای عام آن. من نوعی آلودگی اجتماعی را زير سئوال برده‌ام.
در زمان انقلاب نيز -در آن هياهوی خام انقلابی- شوون انسانی را به کناری افکندند، به اين بهانه که اولويت در مبارزه با امپرياليسم است!