در جهان امروز اهميت فرم در نوشتارها به حدّی است که برای نمونه در فضای مطبوعاتی و دانشگاهی غرب، محال است نوشتهای که چارچوبهای تثبيت شده و مشخص (علمی) را رعايت نکند جدّی گرفته شود يا اقبال انتشار بيابد. به خبرها در روزنامههای معتبر که دقّت کنيد، جدای از محتوا، همگی يک فرم دارند؛ مقالات نيز به همين شکل. در دانشگاهها هيچ مقالهای -حتا در حد تکليف شب- پذيرفته نمیشود مگر ساختار Essay در آن رعايت شده باشد. قصهنويسی نيز همين اندازه -و چه بسا بيشتر- تابع فرم است. قصهی بیساختار قصه نيست، "حکايت" است.
با اين تفاصيل، ما ايرانيان هنوز نه درک درستی از ساختارگرايی ادبی[1] داريم و نه اصولاً شناختی از فرمهای رايج نوشتاری! بعضی نيز که اين فرمها را میشناسند، در ارائهشان در کارهای خود کوتاهی میکنند، چه میدانند مخاطب پيش رو شناختی از آنها ندارد. اکثر رمانهای فارسی که من خواندهام، از بیساختاری رنج میبردهاند و اغلب به "خطابه" شبيه بودهاند تا رمان. برای نمونه، کافه رنسانس نوشتهی ساسان قهرمان را که مرور میکردم، با اهتمام به کيفيتها و نگاه انسانی نويسنده، به نظرم آمد که در دو فصل آخر، نويسنده در کالبد يک جامعهشناس بر سکو ايستاده و در حال ايراد خطابه است! يا گاه، بعضی نويسندگان رمان را با تز دکترای علوم سياسی اشتباه میگيرند و با طرح تز خود، کل رمان را به دفاع از آن اختصاص میدهند که نمونه اخيرش بهشت خاکستری از عطاالله مهاجرانی است. درست اين هنگام است که وقتی به داستان بلند مسيو ابراهيم و گلهای قرآن[2] بر میخوريم، هرچند با درونمايهی آن موافق نباشيم، تسلط نويسنده بر فرم داستانی را تحسين میکنيم.
به احتمال قريببهيقين، سبب، بیدانشی نويسندگان است که رمانهای ايرانی را از تصويرگرايی به درونگرايی سوق داده است، چه ايشان توان صحنهسازی ادبی و به تصوير کشيدن رخدادها را ندارند و به همين خاطر سعی میکنند با حضور در نقش ناصح يا دانای کل و گاه نظريهپرداز سياسی، اين خلا را جبران کنند. همين میشود که شخصيتها، به جای شهروندان واقعی يک جامعه، به سربازان همشکل يک پادگان تغيير ماهيت میدهند!
من پيشنهاد میکنم هر نويسندهای که شناخت دقيقی از فرمهای نوشتاری علمی ندارد، حال در هر جايگاهی که هست، يک کتاب راهنما تهيه کند و بخواند و بياموزد، و درست آن وقت است که به درازگويیها و خروجهای غير تعمدی ادبی خود پی خواهد برد.
توضيحات:
1- منظورم مکتب "ساختارگرايی" نيست بلکه صرفاً نظر به تبعيت از فرمهای پذيرفته شدهی آکادميک دارم.
2- میشود گفت که اين داستان، درست نقطهی مقابل زوربای يونانی (نوشتهی نيکوس کازانتزاکيس) است. زوربای يونانی نگاهی مترياليستی دارد و فرهنگ "خوشباشی و دم را غنيمت شمار" را تبليغ میکند، امّا مسيو ابراهيم... ديدگاهی موراليستی دارد و قواعد مکانيکی زندگی غربی (به ظن نويسنده از خود بیگانه و خالی از معنا و معنويت) را زير سئوال میبرد و جهانبينی صوفيانهی مذهبی را تجويز میکند. به عقيدهی من، هر چند در هر دو اثر نگرش ضد مدرن مشهود است (به خصوص در موسيو ابراهيم...)، امّا از لحاظ ساختار بسيار قابل توجهاند.
اصول ابتدايی مقالهنويسی (Essay): [+]
اصول ابتدايی گزارشنويسی (Report): [+]
اصول ابتدايی نقد تطبيقی (Comparison & Contrast): [+]
روش خلاصهکردن يک متن (Summary): [+][+]
با اين تفاصيل، ما ايرانيان هنوز نه درک درستی از ساختارگرايی ادبی[1] داريم و نه اصولاً شناختی از فرمهای رايج نوشتاری! بعضی نيز که اين فرمها را میشناسند، در ارائهشان در کارهای خود کوتاهی میکنند، چه میدانند مخاطب پيش رو شناختی از آنها ندارد. اکثر رمانهای فارسی که من خواندهام، از بیساختاری رنج میبردهاند و اغلب به "خطابه" شبيه بودهاند تا رمان. برای نمونه، کافه رنسانس نوشتهی ساسان قهرمان را که مرور میکردم، با اهتمام به کيفيتها و نگاه انسانی نويسنده، به نظرم آمد که در دو فصل آخر، نويسنده در کالبد يک جامعهشناس بر سکو ايستاده و در حال ايراد خطابه است! يا گاه، بعضی نويسندگان رمان را با تز دکترای علوم سياسی اشتباه میگيرند و با طرح تز خود، کل رمان را به دفاع از آن اختصاص میدهند که نمونه اخيرش بهشت خاکستری از عطاالله مهاجرانی است. درست اين هنگام است که وقتی به داستان بلند مسيو ابراهيم و گلهای قرآن[2] بر میخوريم، هرچند با درونمايهی آن موافق نباشيم، تسلط نويسنده بر فرم داستانی را تحسين میکنيم.
به احتمال قريببهيقين، سبب، بیدانشی نويسندگان است که رمانهای ايرانی را از تصويرگرايی به درونگرايی سوق داده است، چه ايشان توان صحنهسازی ادبی و به تصوير کشيدن رخدادها را ندارند و به همين خاطر سعی میکنند با حضور در نقش ناصح يا دانای کل و گاه نظريهپرداز سياسی، اين خلا را جبران کنند. همين میشود که شخصيتها، به جای شهروندان واقعی يک جامعه، به سربازان همشکل يک پادگان تغيير ماهيت میدهند!
من پيشنهاد میکنم هر نويسندهای که شناخت دقيقی از فرمهای نوشتاری علمی ندارد، حال در هر جايگاهی که هست، يک کتاب راهنما تهيه کند و بخواند و بياموزد، و درست آن وقت است که به درازگويیها و خروجهای غير تعمدی ادبی خود پی خواهد برد.
توضيحات:
1- منظورم مکتب "ساختارگرايی" نيست بلکه صرفاً نظر به تبعيت از فرمهای پذيرفته شدهی آکادميک دارم.
2- میشود گفت که اين داستان، درست نقطهی مقابل زوربای يونانی (نوشتهی نيکوس کازانتزاکيس) است. زوربای يونانی نگاهی مترياليستی دارد و فرهنگ "خوشباشی و دم را غنيمت شمار" را تبليغ میکند، امّا مسيو ابراهيم... ديدگاهی موراليستی دارد و قواعد مکانيکی زندگی غربی (به ظن نويسنده از خود بیگانه و خالی از معنا و معنويت) را زير سئوال میبرد و جهانبينی صوفيانهی مذهبی را تجويز میکند. به عقيدهی من، هر چند در هر دو اثر نگرش ضد مدرن مشهود است (به خصوص در موسيو ابراهيم...)، امّا از لحاظ ساختار بسيار قابل توجهاند.