‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

اشاره به کتاب "بدون بدهی برای همیشه"


بعضی از کتاب‌ها را هر بار که می‌خوانی، نکته‌ی جدیدی به تو می‌آموزند. بعد شگفت‌زده می‌شوی که چطور تا به حال متوجه این نکته‌ نشده بودی! این خاصیت کتاب‌های ارزشمند است.
من اعتقاد راسخ دارم که لحظه‌ای را نباید روی کتاب‌های بد و بی‌ارزش تلف کرد، در مقابل معتقدم کتاب‌های عالی را هر چند وقت یک‌بار باید از نو دست گرفت. ذهن ما -بسته به روحیه‌ و دغدغه‌های همان لحظه- با نکاتی در این کتاب‌ها گره خواهد خورد که در مطالعه‌ی قبلی، با کم‌توجهی از روی آن‌ها رد شده بودیم.
یکی از این کتاب‌ها که حکایت برنامه‌ریزی مالی پایه است، نوشته‌ی خانم Gail Vaz-Oxlade است به نام "بدون بدهی برای همیشه" (Debt-Free Forever). آگاهی‌های این کتاب برای امروز من شاید خیلی ابتدایی باشند، اما با هر بار مراجعه، نکاتی را در ذهنم زنده می‌کند که دارند رو به کمرنگ‌شدن می‌روند. مثلاً این نکته‌ی پایه که "شیوه‌ی خرج‌کردن مهم‌تر از میزان درآمد است" را گاهی ما بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم فراموش می‌کنیم!
این کتاب بیش‌تر برای مخاطب کانادایی و آمریکایی نوشته شده و با سیستم مالی این کشورها سازگاری دارد، ولی آموزه‌ی محوری آن -که برنامه‌ریزی مخارج و شیوه‌ی خرج‌کردن است- موضوعی جهانی است و هر جا که زندگی کنیم، به‌‌ کار ما می‌آید.
تارنمای نویسنده:
http://www.gailvazoxlade.com/index.html
See More

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای به "نویسنده چیست؟" اثر میشل فوکو


برای بازخوانی یک متن، دیروز، مقاله‌ی معروف "نویسنده چیست؟" میشل فوکو را باز برگی زدم. این مقاله در سال 1969 به‌ فرانسه منتشر و ده سال بعد به انگلیسی ترجمه شده است. بعضی از نکات آن اما هم‌چنان می‌تواند موضوع اندیشیدن باشد. مثلاً این دو-جمله:
«چگونه می‌توان چند گفتمان را به یک نویسنده‌ی مشخص نسبت داد؟ چگونه می‌توانیم کارکرد نویسنده را برای پاسخ به این پرسش به‌کار گیریم که با یک فرد روبه‌رو هستیم یا چند فرد؟»

به زبان ساده، در این‌جا فوکو مطرح می‌کند که یک نویسنده دوره‌های مختلفی دارد که گاه این دوره‌ها، در تضاد با هم هستند. پس یک فرد با یک شناسنامه، می‌تواند در جوهر خود چند نویسنده باشد. نیز در جای دیگر مطرح می‌کند که دوران نویسندگی یک فرد با زمان حیات تاریخی او منطبق نیست، چه شماری از تلاش‌های قلمی همین فرد حاصل دوران "نگارنده‌گی" اوست که "اثر" نیستند و تنها بخش‌هایی از نوشته‌های او این فرد را "نویسنده" کرده است. یعنی بین "نگارنده" (Writer) که می‌تواند مثلاً یک اعلامیه‌ی دیواری بنویسد با "نویسنده" (Author) که با متن ارتباط ارگانیک دارد و آفریننده‌ی آن است فرق است. همچنین فوکو "مناسبات قدرت" را در متن رد می‌گیرد که موضوعی قابل اعتنا و از مباحث مورد علاقه‌ی نویسنده است، ولی به بحث ما این‌جا بی‌ارتباط است.
با خواندن این دیدگاه‌ها ما می‌فهمیم با متفکری پیچیده طرف هستیم که می‌داند چگونه در لالوی معانی مانور دهد و موی از ماست مفاهیم بکشد. از این متن چند صفحه‌ای، بهروز شیدا* ترجمه‌ای به‌دست داده که بیش‌تر باید گفت چکیده و اقتباسی از متن اصلی است برای توضیح "تئوری گفتمان" میشل فوکو. با این وجود، شیدا با دقتی مثل‌زدنی، مفاهیم پایه در متن را  بدون دستکاری و با وفاداری به زبان فوکو، در ترجمه‌ی خود گنجانده است. طبق معمول، کنجکاو شدم که ببینم آیا ترجمه‌ی دیگری از این متن به فارسی موجود است؟
ظاهراً این جستار به فارسی نیز برگردانده شده است، زیر عنوان "مولف کیست؟" متن فارسی را نخوانده‌ام، اما همین‌که عنوان کلیدی مقاله غلط ترجمه شده، شاید بشود به فهم عمیق مترجم از متن شک کرد! عنوان مقاله‌ی فوکو (What is an Author?)  است که واژه به واژه‌ی آن با دقت انتخاب شده است.
 برای درک این مقاله، نخست باید به تفاوت دو واژه‌ی Author و Writer توجه کرد. این دو مفهوم-واژه هر چند این‌روزها در متن‌های انگلیسی نیز جابه‌جا به‌کار می‌روند، اما گویای مفاهیم متفاوتی هستند.  در زبان فارسی البته چنین تفکیکی وجود ندارد، ولی برای فهم نظریه‌ی فوکو، ما لازم است این تفاوت محتوایی را بشناسیم.
Author ایده‌ای را می‌آفریند و مناسبات معنایی آن‌را می‌سازد و ورز می‌دهد. او ایده را می‌آفریند، توسعه می‌دهد و به گفت‌وگو می‌گذارد.  از این رو او خالق اثر است. تئوری‌های ادبی یا علوم سیاسی همه حاصل کار Author هستند.
Writer کسی است که ایده‌ای را که دیگری خلق کرده به شکلی تحلیل و بیان می‌کند.  او خالق ایده نیست؛ تنها شرح‌دهنده‌ی آن است. روزنامه‌‌نویس‌ها یا زندگی‌نامه‌نویس‌ها از این جمله‌اند.
آثار ادبی‌ای که از لحاظ فرم یا محتوا یگانه هستند و در آن‌ها مفهومی خلق می‌شود، Author دارند. آثار ادبی‌ای که موضوعی قبلاً آفریده‌شده را نوسازی می‌کنند و از سویی دیگر شرح می‌دهند، حاصل کار Writer هستند.
نکته‌ی دیگر، تنها کسی Author خوانده می‌شود که اثرش منتشر شود (کاغذ یا اینترنت). ایده در حد گفتاری یا حتا شخصی‌نویسی‌های روزمره، فرد را Author نمی‌کند؛ ایده باید ثبت شود تا شناسنامه بگیرد.

با توجه به تعاریف بالا، آن‌چه فوکو در پی توضیح‌اش برآمده، ماهیت‌شناسی این‌دو واژه و تفکیک آنها از یکدیگر بوده است. بعنی جستار فوکو پدیدارشناختی است و از این رو آگاهانه What (چیست) را به جای Who (کیست) به‌کار برده است. فوکو در مقاله‌ی خود موفق می‌شود که این‌دو را از هم تمیز دهد و بازشناساند.
شوربختانه در فارسی، دو واژه‌ی "نگارنده" و "نویسنده" برابرنهاد مناسبی برای Writer و Author نیستند. امیدوارم توضیح من توانسته باشد از مراد فوکو رونمایی کند.

:: متن اصلی مقاله: What is an Author?
:: بهروز شیدا دارای دکترای ایرانشناسی، منتقد و پژوهشگر ادبی ساکن سوئد است.

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

گذر واقعیت از صافی برداشت فردی

به قول دکتر رابرت انتونی: «انسان واقعیات را نمی‌فهمد، بل‌که فقط استنباط می‌کند.»[1] در دیگر سخن، تصویر انسان از واقعیت محدود به برداشت او است. از این روست که ما قادر به دیدن خیلی از مسائل نیستیم، بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم.
من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علاف‌ها را نمی‌دید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً این‌طور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئله‌ی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوه‌ی جفت‌وجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطه‌ی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیین‌کننده است و سرچشمه‌ی افکار و عمل او را شکل می‌دهد؟
پرسش این است که چرا قوه‌ی ادراک ما انتخابی عمل می‌کند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پس‌زمینه‌ی این قوه‌ی ادراک چیست؟ این پس‌زمینه خود چگونه شکل می‌گیرد؟ وقتی صحبت از "من" می‌کنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامه‌ای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
به گفته‌ی دکتر مکس‌ول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا می‌کند همیشه مطابق است با آن‌چه در باره‌ی خودش و محیط‌اش "واقعیت" تصور می‌کند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه می‌شود تبیین کرد؟

شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک می‌کند که خود را بشناسیم، و بعد کمک می‌کند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کرده‌ایم یا به ما تحمیل‌شده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیده‌های سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیق‌تر ببینیم و به شناخت وسیع‌تری از مغزه‌ی همگی آن‌ها برسیم.
پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آن‌چه به‌راستی پس‌زمینه‌های ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درون‌مایه‌ی خودش برسد و اگر بخشی از پهن‌دشت سازنده‌ی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینه‌ی آن‌را فراگیرد.


:: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
1- Anthony, Robert; Beyond Positive Thinking; Morgan James Publishing, 2005.
2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

الیس مونرو، برنده‌ی نوبل ادبیات 2013

نوبل ادبیات امسال به الیس مونرو، داستان‌نویس 82 ساله‌ شهیر کانادایی تعلق گرفت. می‌توان با قاطعیت گفت که این نویسنده از جمله برندگان این جایزه است که صرفاً به‌ خاطر غنای ادبی و شایستگی‌هایش انتخاب شده و نه بر اساس ملاحظات سیاسی یا حقوق بشری.

اليس مونرو استاد به‌تصويرکشيدن ارتباطات انسانی از جمله شهرک‌نشينی، تحصيل، ازدواج، طلاق، درگيری‌‌های خانوادگی و اجتماعی، مسائل مربوط به مهاجرت و ديگر نقاط واقعی زندگی در محيطی بومی ‌در آمريکای شمالی است. بنابراين کارهایش را می‌توان روايت ادبی از تاریخ و اجتماع اين منطقه دانست. با این حال، خواننده در هر کجای کره‌ خاک که بزید، می‌تواند با داستان‌های او ارتباط برقرار کند.
خلاقیت ویژه‌ الیس مونرو، طرح پرسش‌هایی کانونی در کوتاه‌ترین شکل ممکن است: زندگی منطقه‌ای/شهرکی چیست؟ مادربودن به چه معناست؟ زن بودن چگونه است؟ کانادایی یعنی چه؟ مرزهای عشق کجاست؟ خیانت چیست؟ تسلیم چیست؟ در بطن داستان‌های کوتاه این نویسنده –که همگی بستری اجتماعی دارند- با شرایط روانی و مادی انسان در ارتباط و جدال با این پرسش‌ها آشنا می‌شویم. جالب توجه اینجاست که نویسنده برش‌هایی تاثیرگذار و عمیق از زندگی شهروند آمریکای شمالی را با ظرافت تمام،‌ اما با دوری از پیچیدگی‌های زبانی بیان می‌کند که این‌ سیاق، کار قلمی‌او را از نویسندگان نسل پست مدرن یا آثار روان‌نگر یا نگاشته در فرم «جریان سیال ذهن» به‌کل متفاوت می‌کند.
شخصیت‌های‌ داستانی الیس مونرو آدم‌هایی هستند از بطن اجتماع، اما نه از اعماقش. داستان‌های او ارادتی به فقرگرایی یا ایدئولوژی‌ها و «ایسم»های رنگارنگ ندارند و در آن‌ها، انسان‌ها در عین درگیری با رنج‌ها و مصائب زندگی، طعم خوشبختی را نیز می‌چشند. الیس مونرو نویسنده‌ای است که هیچ‌گاه تسلیم مدهای روز ادبی نشد و در تمام کارهایش تلاش کرد تا تصویری امیدوار و واقع‌گرایانه از انسان ارائه دهد.
اليس مونرو را بايستی يکی از پيروان مکتب «ادبيات تصوير» نیز دانست که شاخصه‌ ادبيات آمريکایی است. در اين نوع ادبيات، بيش از آنکه به مسائل صرفاً روان‌شناختی يا تکنيک‌های زبانی و شگردهای بيانی توجه شود (مثل ادبيات فرانسوی یا آمريکای جنوبی یا پیروان آنها در ایران خودمان)، ارتباطات انسانی را با دقت نقاشی می‌کند و به تصوير می‌کشد. او به دست شخصیت دوربین میدهد تا از زاویه نگاه خود محیط را نشان دهد. به همين لحاظ، اين نوع ادبيات پایه‌ای است برای نمايش و سينما. دقت در تحليل لحظات و بازنمايی موقعیت‌های فرد در اجتماع نيز شاخصه‌ ديگری از کار مونرو است که به این نوع ادبیات شاید بشود گفت «داستان موقعيت».
آثار الیس مونرو جوایز جهانی متعددی را به خود اختصاص داده‌ است. از جمله این آثار می‌شود به این عنوان‌ها اشاره کرد: «رقص سایه‌های خوشحال»، «زندگی دختران و زنان»، «چیزی که منظورم بود به شما بگویم»، «فکر می‌کنی کی هستی؟»، «ماه‌های ژوپیتر»، «پیشرفت عشق»، «دوست جوانی‌هایم»، «اسرار فاش‌شده»، «عشق زن خوب»، «نفرت، دوستی، معاشقه، عاشقی، ازدواج»، «گریزپا»، «دورنمای کسل راک»، «خوشحالی بسیار» و «زندگی عزیز».
نکته: اگر اشتباه نکنم، او نخستین نویسنده داستان کوتاه است که نوبل می گیرد.

× این یادداشت در شماره‌ی 270 روزنامه‌ی قانون (سه‌شنبه ۲۳ مهر 92) زیر عنوان "نوبلی شایسته‌ ادبیات" منتشر شد: [پیوند]

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای گذرا به کتاب "ثروت خانوادگی"


کتاب ثروت خانوادگی نوشته‌ی جیمز هیوز جونیور، تلاشی پدیدارشناسانه است در فرمول‌بندی مفهوم "میراث". در این کتاب،‌ ثروت به سه بخش اصلی "سرمایه‌ی انسانی"، "معلومات انسانی" و "پول" تقسیم می‌شود. این سه بخش در یک قالب و تنیده در یکدیگر محتوای ثروت را می‌سازند. بر خلاف نظر عامه که ثروت را با پول یکی می‌گیرد، بدون هر یک از این سه مورد،‌ کار ساخت میراث لنگ می‌ماند.
این کتاب، اصول ساخت شجره در یک خانواده را شرح می‌دهد. موضوع این کتاب، بیش از آ‌ن‌که در دایره‌ی ثروت‌اندوزی خلاصه شود، به فهمی عمیق از مفهوم میراث در زمینه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی، تاریخی و الخ کمک می‌کند و اهمیت بی‌بدیل آن‌را نمایان می‌سازد. از این روست که برای فهمی فلسفی و عقل‌گرایانه از "میراث"، خواندن این کتاب یک باید است. ما با خواندن این کتاب متوجه می‌شویم که چرا در اروپا خانواده‌هایی با چند صد سال پیشینه حضور دارند و رکن سلطنت در جایگاه سمبل میراث، چرا و چگونه حراست می‌شود.
این کتاب آموزشی را نویسنده برای تدریس به خانواده‌های ثروتمند و کورپوریشنهای آمریکایی و بینلمللی تالیف کرده است.

شناسه:
Hughes Jr., James E.; Family Wealth: Keeping It in the Family: How Family Members and Their Advisers Preserve Human, Intellectual, and Financial Assets for Generations; New York: Bloomberg Press; 2004.

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

توضیحی در باره‌ی "معرفی کتاب"

من در این چند سال نوشتن، تعدادی کتاب را نیز معرفی کرده‌ام؛ کتاب‌هایی که گمان کرده‌ام ارزش معرفی دارند. باز هم اگر امکانی دست دهد، همین خط را ادامه خواهم داد.
بعضی از این معرفی‌ها را دوستانی شناخته و نشناخته -از سر فرهنگ‌دوستی البته- در صفحات خود بازنشر کرده‌اند که باعث خوشوقتی‌ام است. موضوع اما این است که در متن بعضی از آن‌ها دست برده شده؛ حال به هر دلیلی.
این مقدمه آمد که دو موضوع یادآور شود:
برای من همیشه مسئله‌ی زبان و ضرب‌آهنگ متن و حسی که نویسنده در نوشته می‌ریزد، از محتوای متن مهم‌تر بوده است. من آدمی ‌"حسی‌نویس"ام تا "جدی‌نویس". برای همین است که وبلاگ می‌نویسم نه مقاله. حتا در تحلیل‌های جدی‌ام هم می‌شود ملودی کلمات و رنگ‌آمیزی سطرها را دید و حس را رد گرفت. واژه را به‌جای آن‌که بنویسم، از قلم جاری می‌کنم. همین است که نوشته‌هایم هویت دارند؛ باشناسنامه‌اند و فقط مال من‌اند... و می‌شود میان متن دیگران -اگر نظر ظریف و دقیق‌بین داشته باشی- تشخیص‌شان داد. همین است که در آن‌ها بیش‌تر تناقض می‌بینی تا یک‌دستی، چه هر یک حال‌وهوای "لحظه‌"ای نویسنده‌شان را بازتابانده‌اند. البته من در صدد توضیح‌ام، نه ارزش‌گذاری بر کار قلمی‌ام؛ آن بماند به عهده‌ی خواننده. خلاصه می‌خواهم بگویم اگر در متن من واژه و سطری جابه‌جا شود، آن متن دیگر نوشته‌ی من نیست.
دوم این‌که اگر خواستید آن معرفی‌ها را بخوانید، بهتر است در همین صفحه بخوانید، نه جای دیگر.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

در راستای نقدی به "پيرمرد و دريا"ی همينگوی


در پی جست‌وجویی، چشمم به نوشته‌ای خاک‌گرفته خورد و کک انداخت به تنبان‌ام که پس‌نوشته‌ای برایش بیایم. این چند خط، حاصل کار است:

من نمی‌دانم اين نقدنوشته‌ واقعاً کار بارگاسيوسا است، يا جناب مترجم محترم زحمت نوشتن‌اش را کشيده... آن‌چه که می‌دانم امّا اين است که ربط چندانی به پيرمرد و دريای ارنست همینگوی ندارد. بگذاريد از نوشته شاهد بياورم، با اضافه‌کردن توضیحاتی:

نویسنده در باره‌ی شخصيت اصلی پيرمرد و دریا چنين می‌نویسد: «مردی با حریف کینه‌توزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری می‌کند و به آدم بهتری تبدیل می‌شود».
ظاهراً اين "رفيق" کمال‌طلب، همينگوی را با اعضای متعهد حزب کمونيست اشتباه گرفته‌ است؛ همین‌طور پیرمرد خنزرپنزری داستان را با قهرمانان خلق! همينگوی شخصيتی خلق نکرده که بعد از يک نبرد به "آدم بهتری" تبديل شود و بشود به‌اصطلاح "انسان طراز نوین"... همينگوی نویسنده‌ی فرم مسخره‌ی "رئاليسم سوسياليستی" نبوده که به "نفس مبارزه" بهایی گزاف بدهد. اغلب داستان‌های همينگوی -به‌ويژه اين داستان‌اش- روايت شکست آدمی‌ست، در تقلا و نبرد بی‌حاصلی که زندگی نام‌اش است. در این نبرد، هیچ ارتقایی در انتظار نیست.

اين تکه خواندنی‌ست: «... وقتی سانتیگو خسته و کوفته با دستان خونین به دهکده‌ی کوچکی که آن‌جا زندگی می‌کند برمی‌گردد، استخوان‌های بی‌خاصیت ماهی بزرگ را که کوسه ماهی‌ها آن را خورده‌اند با خود حمل کند و به نظرمان می‌رسد که این فرد بر خلاف تجربه بی‌حاصل اخیرش، از نظر روحی وضع بهتری پیدا کرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحی و هم جسمی توانایی‌های محدود یک انسان فانی را ارتقا داده است
نویسنده نه‌تنها محتوای اثر هنری همینگوی را به پست‌ترین نقطه نزول داده، بل‌که با ناديده‌گرفتن سمبوليسم کليدی اين اثر، تن نویسنده را نیز در قبر لرزانده است!
بگذاريد سخن را کوتاه کنم: پیرمرد و دريا در يکی از فرم‌های شناخته‌شده‌ی داستان کلاسيک، يعنی "داستان بر مبنای تقابل/جدال" (Conflict) نوشته شده است. تقابل در اين داستان -که اساس است- "جدال انسان با طبيعت" (Man Vs Nature) است. در دنیای داستان کلاسيک، در جدال با طبيعت، انسان شکست می‌خورد (با استثناهای تکنولوژيکی کاری نداريم). بر این اصل، قهرمان داستان همينگوی پی ريخته شده تا در بيهوده‌گی زندگی تقلایی بکند و بعد شکست بخورد. استخوان‌های ماهی نيز شمايل و تمثيل خود او است؛ آيينه‌ی تمام نمای او و ثمر زندگی‌اش. به هر رو این داستان هر چه هست، گمان نمی‌کنم توضیح "راه تجلی انسان" باشد!

«داستان همینگوی غم‌انگیز است اما بدبینانه نیست. برعکس، همینگوی نشان می‌دهد که همیشه و در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد؛ رفتار انسان می‌تواند شکست را به پیروزی تبدیل کند و به زندگی‌اش معنا ببخشد.
من می‌گویم اين داستان به معنای واقعی کلمه بدبينانه است. محتوای رئاليستی آن نیز -که تز داستان‌نویسی همينگوی است- اصولاً همين است. به‌عبارتی، همینگوی نویسنده‌ی ورشکستگی انسان است نه موفقیت‌اش. همينگوی هيچ‌کجا سعی نکرده خواننده‌اش را به زندگی خوشبين و اميدوار کند؛ لااقل من نخوانده‌ام.
این درست که قهرمان داستان با زدن به دریا می‌خواهد به زندگی‌اش معنا ببخشد، اما نتیجه‌ی کارش چه می‌شود؟

«سانتگو...مرد فروتنی‌است؛ در کلبه‌ی درب و داغانی زندگی می‌کند و تختواب‌اش را روزنامه‌ها تشکیل می‌دهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد
معيارهای ارزشی‌ نویسنده‌ی محترم را می‌بينيد؟ فلاکت‌زده‌گی یک فرد را در کدام جهان‌بینی -به‌جز مذهبی (مخصوصاً اسلامی و صوفیستی آن) و نیز چپی- می‌شود به "فروتنی" او تعبیر کرد؟ واقعیت این است که سانتیاگو آدم بدبختی است که فلاکت از سر و روی زندگی‌اش می‌بارد. او در دايره‌ی بيهوده‌گی زندگی افتاده و دارد مثل بقيه دست‌وپا می‌زند، شاید به جایی برسد. او ته‌مانده‌ی امیدش را هم خرج می‌کند، ولی ته کار به آدمی باخته و تسلیم مبدل می‌شود. ماهيگری سانتیاگو تیر آخری است که می‌اندازد که اتفاقاً به سنگ می‌خورد. اين تصويری است که ارنست همينگوی در خیلی از کارهاش در صدد ارائه‌‌اش برآمده است.

اين تکه را در دنباله‌ی توضیح قبل داشته باشید: «نبرد سانتیگو با نیزه‌ماهی او را تبدیل می‌کند به آدمی شگفت‌انگیز که به سادگی و با فروتنی تمام مثل قهرمان‌ها رفتار می‌کند و بی‌آنکه لاف بزند یا که مغرور شود؛ تنها به سادگی مسئولیتش را انجام می‌دهد
جداً حال آدم از اين‌همه رمانتيسم بی‌محتوا به‌هم می‌خورد! کدام ساده‌گی، کدام فروتنی،... کدام مسئوليت؟ طرف رفته شکم‌اش را سیر کند، چيزی از آب بگيرد و بیاورد در بازار بفروشد دوزار گیرش بیايد؛ اين آخر چه ربطی به فروتنی دارد؟ مغروربودن یا نبودن یک پیرمرد بدبخت و در اعماق چه اهمیتی در دایره‌ی زندگی بشر دارد؛ کدام گره را از مشکلات بشر می‌گشاید؟ "مسئوليت"؟ طرف مگر پيغمبر است که آمده باشد مسئوليت‌اش را انجام بدهد و برود پی کارش؟ یا "انسان طراز اول" حزبی است که از آغاز ملتزم به دنیا آمده باشد؟ تا حالا کجای دنيا ديده‌ايد کسی ماهی بگیرد به‌خاطر مسئوليتی معنوی؟ رئاليسم سوسياليستی نخ‌نما در این نوشته به‌راستی که حیرت‌آور است! جز چهارتا آدم جهانِ سوّمی، کسی تره هم خرد نمی‌کند برای اين ذهنيت‌های آرمان‌گرای عقب‌مانده...

«رمان دو نقطه مهم و اساسی دارد که ماجرای سانتیگو را تغییر می‌دهد، یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجه‌شدن با کوسه ماهی‌ها، که داستان را به سمت اندیشه‌های داروینی پیش می‌برد، یعنی انسانی برای بقایش مجبور است موجودی را بکشد و وقتی منزلتش در خطر است از تمام شجاعت‌اش بهره می‌گیرد تا مقاومت کند
سانتیاگو از روی استيصال و ناچاری تمام توانش را گذاشته که توشه‌ای به‌چنگ بیاورد، برای اقتصاد زندگی‌اش. خب از آن حراست می‌کند که عکس‌العملی است طبیعی. اگر بخواهیم روانشناسانه هم به موضوع نگاه کنیم، او در پی اثبات این نکته است که "هنوز آدم به‌دردبخوری است".

«سانتیگو که ویران شده و بی‌سواد است؛ نمادی‌است از انسان در بهترین وضعی که قرار دارد؛ تصمیم می‌گیرد که بر خودش مسلط شود و با خدایان و اسطوره‌های مختلف نبرد کند.»
جداً جز تبسم، چه پاسخی می‌شود به این نظرپرانی داد؟ آدم یاد بعضی مفصران می‌افتد که حافظ بیچاره را به "قرآن‌خوان" تبدیل کرده‌اند! زبان توجیه‌گر که در پی کشف حقیقت نیست...

و اما از همه جالب‌تر، پاراگراف آخر است:
«مدت زمان کمی پس از آن که این کتاب به چاپ رسید؛ فاکنر گفت که همینگوی «خدا را کشف کرده.»
خب اگر گفته، حرف بی‌جایی زده! لااقل به این داستان ربطی ندارد.
«در این داستان شگفت‌انگیز، احساسات‌گرایی با نبودن خود؛ خودنمایی می‌کنند
اگر قرار باشد محوری را در این داستان روی میز تشریح بگذاریم، آن "خشونت" است نه "احساسات": خشونت طبیعت، خشونت زندگی و انتهای غم‌انگیز پیرمرد. جای احساسات در این داستان کجاست؟
«سانتیگو مثل اسپارتان‌ها در قایق خود در میان اقیانوس نشسته است. و نکته اصلی داستان که در تک تک عبارات آن نهفته است و در آن‌ها نفوذ کرده این است که وقتی سانتیگو پیر خسته و کوفته است و غم و غصه دارد و در سراشیبی قرار دارد؛ دیرک قایقش را به دست می‌گیرد و در دهکده خوابیده پیش می‌رود. آن چیزی که خواننده در این لحظه حس می‌کند را نمی‌توان به این سادگی‌ها تشریح کرد، و این همان رازی است که کتاب‌های بزرگ و به‌یاددماندنی همراه خود دارند؛ شاید این راز «شفقت»؛ «دلسوزی» یا «انسانیت» باشد اما هر چه که هست به احساسات بشر مربوط می‌شود
فرق اساسی و غیر قابل قیاس این است که اسپارت‌ها، در سرگذشت اسطوره‌ای و تخیلی‌شان پیروز می‌شوند، اما سانتیاگوی همینگوی شکست می‌خورد... و در شکست، هیچ رازی نهفته نیست.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

"ایرانیان و اندیشهء تجدد" از جمشید بهنام


کاوشگران پگاه اندیشه‌ی تجدد در ایران مشروطه، اغلب از ارتباط فکری ایرانیان با روسیه و غرب خبر می‌دهند. خبر می‌دهند که با طلوع افکار غربی -اعم از اجتماعی، فرهنگی و فنی- بر پهن‌دشت فکر منورالفکرهای آن دوران، اندیشه‌ی مشروطه‌طلبی و حکومت قانون جوانه زد. این‌میان آن‌چه از قلم می‌افتد، حرکت قطار مدرنیته در همسایه‌گی‌مان بوده که بسیاری از منورالفکرها به‌واقع مسافر همان قطار بودند.
جمشید بهنام در ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد*، پاگیری تجددطلبی در ایران را از همین منظر برمی‌رسد. او به نوش‌گاه بسیاری از جویندگان فکر و بعدها اندیشه‌گران ایرانی اشاره می‌کند که جایی جز سرچشمه‌ی حوزه‌ی ‌روشنفکری ترکیه نبوده است.

*شناسه:
بهنام، جمشید. ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد. تهران: نشر فرزان، چاپ دوم، 1383.

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷

جريان کتابی که به امانت رفت!

داستان کوتاه نوشته مجید زهری

«... در بالینم بود که خوابم برد... اينک کتاب را تقدیم‌ات می‌کنم و از تأخير معذرت می‌خواهم!»

رفيق پیر ما عادت غريبی دارد: کتاب که دستت ببيند ويرش می‌گيرد که يکجوری آن‌را امانت بگيرد! چندی پيش رفته بودم کتابفروشی ایندیگو (Indigo) سر بلور (Bloor) و بی (Bay) که ديدم آن‌جا در کافی‌شاپ طبقه‌ی دوّم پلاس است. تعارفش کردم به قهوه. تا آمد من‌ومن کند که "مثلاً چيزی نمی‌خورد"، جلوی ميز را خالی ديد! دقيقه‌ای بعد که قهوه‌ی داغ را مزه‌مزه می‌کردم، ديدم چشم دوخته به کيف نيمه باز من. حواسم به عادت هميشه‌گی‌اش نبود. حافظ؛ خنياگری، می و شادی[1] را درآوردم تا بويش کنم و ورق‌‌اش بزنم. آب از لب و لوچه‌ی پيرمرد راه افتاد و کک به تنبان‌اش که زبانی بريزد و کتاب را از چنگم درآورد.
- تا حالا تو دستت کتابی ندیده بودم که تميز باشه، از بس تو زیر جمله‌ها خط می‌کشی و رو سفيدی ورق‌ها مشق می‌نويسی!
- اینو تازه خريدم.
- جداً! عجب! اتفاقاً ارزش کتابای تو به همین خط‌خطی‌های توشه، وگرنه کتاب رو که از هر جا می‌شه گير آورد...

«کتاب تو را گرفتم... و چون کتاب برای من در حکم همه‌چيز است...»

هر چند پشت دست من از بس داغ شده ديگر جای خالی ندارد، با اين حال تا به خودم آمدم ديدم کتاب پَر! امّا پيرمرد اهلش نيست ملاخور کند؛ می‌خواند و می‌آورد!
* * *
دوستی دارم که ديرسالی‌ست دارد روی حافظ کار می‌کند. کار جديد در اين باره دربياید روی هوا می‌زند. همين بود که تعجب کردم وقتی سراغ فلان مطلب را در اين کتاب از من می‌گرفت! گفت کتاب را داشته، اما داده دست نااهل و شوهرش داده‌اند. چيزی که در کتاب می‌خواست، اتفاقاً زمانی که کتاب را می‌خواندم برای من هم ایجاد ابهام کرده بودم. برای همين بدون گشتن صاف رفتم سراغ‌اش. ديدم آن صفحه مثل ماتحت ملای محل پاکِ پاک است! اهميت ندادم و کارش را راه انداختم.

«از خوش‌شانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقدیم‌ات می‌کنم...»

پنج دقيقه شاید از خاتمه‌ی تلفن نگذشته بود. هنوز کتاب در دستم بود و نگاهش می‌کردم. يکدفعه انگار پس گردنم زده باشند، از جا پريدم! کتابفروش مگر مرض داشته داخل جلد کتاب آدرس بنويسد؟ نه آدرس نبود!

«دوست بسيار عزيزم مجيد!
کتاب تو را که گرفتم، شبی در حال مطالعه در بالینم بود خوابم برد. ناگهان فنجان قهوه‌ام بر روی لبه‌های قسمت پايين آن ريخت و چون کتاب برای من در حکم همه‌چيز است، لذا جدّ کردم تا جلد دیگری از آن را پيدا کنم. از خوش‌شانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقديم‌ات می‌کنم و از تأخير معذرت می‌خواهم!
دوست پير تو»
1- آخرین اثر هما ناطق.

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

چند کلمه در باره‌ی "نوشتن با دوربین"



گفت‌وگو با ابراهیم گلستان که در کتابی به نام نوشتن با دوربین گرد آمده است، حاصل تلاش پرویز جاهد و طاقت هر دو است در چهار نشست. کتاب را بپسندید یا نه، بر خلاف خیلی از کتاب‌ها، از آن‌هایی است که به یک‌بار خواندن‌اش می‌ارزد. من البته آن‌را دوبار خوانده‌ام و چند باری هم زیرورویش کرده‌ام به قصد نوشتن معرفی‌نامه‌ای... که نوشته شد. حالا مانده تا انتشار، یا ... تا سرنوشت محتوم‌اش چه باشد.
پرسودترین کار این اثر، چوانداختن نام نویسنده‌ای است که در تمام این سال‌ها مورد طعن و حذف جامعه‌ی روشنفکری ایران بوده؛ چه قبل و چه بعد از انقلاب. از این رو، نسل امروز را با یکی از خوش‌قریحه‌ترین نویسندگانش آشنا می‌کند (گذشته از آرای سیاسی او).
نحوه‌ و خط کاری پرسشگر را نمی‌پسندم. در خود معرفی‌نامه در این باره به اجمال نوشته‌ام. چیزی که اما حائز اهمیت است، حسن انتخاب اوست. او به سراغ کسی رفته که خیلی‌ها ابا داشته‌اند بروند.

بخت اگر یار باشد، بیش‌تر در این باره خواهم نوشت.

*شناسه:
جاهد، پرویز. نوشتن با دوربین: رو در رو با ابراهیم گلستان. تهران: اختران، اسفند ۸۵.

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

جلسه‌ی کتابخوانی در تورنتو

در تورنتو یک‌‌سالی هست که گروهی راه افتاده به اسم "کانون کتابخوانی" (Toronto Book Club). کار این گروه، بحث و تفحص راجع به آثار تاریخ معاصر است. شکل کارشان این‌طور است که هر جلسه -که در نخستین جمعه هر ماه (ساعت ۷ تا ۱۰) برگزار می‌شود- کتابی را می‌گذارند روی میز و تشریح می‌کنند. در آخر همان جلسه نیز کتاب ماه بعد معرفی می‌شود تا در این یک‌ماه فرصت، اهالی مو را از ماست‌اش بیرون بکشند.
گفتنی‌ست که این تشکیلات به هیچ سازمان و خط فکری و مشی تئوریک-عملی خاصی وابسته نیست و تا آن‌جا که من در این سه جلسه شرکت‌ام دریافته‌ام، اصل "استقلال" را سفت‌وسخت در آغوش گرفته است.
من شخصا چندتن از گردانندگان کانون را از دور می‌شناسم. در باره‌ی کارنامه‌شان حکمی نمی‌دهم که نه لازم است، و نه اصولا شناخت کافی وجود دارد. آن‌چه به نظر من اما معرف این افراد و جلسه‌شان است، نحوه‌ی اداره و برگزاری آن است که خود بهترین شاخص و معرف تواند بود. گذشته از استثناهایی -که هر جایی را با صحنه‌ی پیکار سیاسی و تبلیغات حزبی اشتباه می‌گیرند و انگار جز از دریچه‌ی تنگ تعلقات ایدئولوژیک‌شان روزنه‌ی دیدی به پیرامون ندارند و صد البته اگر این‌ها در جلسات ما ایرانیان حضور نداشته باشند باید به ایرانی‌بودن‌ خودمان شک کنیم (!)- قریب‌به‌اتفاق افراد می‌آیند تا با حضوری صلح‌آمیز و حاوی احترام و تحمل، از هم بیاموزند. در این جلسات، آن‌چه بیش از هر چیز تمرین می‌شود رواج "فرهنگ شنیدن" است؛ شنیدن و تحمل آرای دیگری، بدون ورم‌کردن رگ‌های گردن. اگر بر انصاف باشیم، این سیاق در میان ما ایرانیان سخت کمیاب و به‌ گفتی حتا تابوشکنی است! شرکت روزافزون مشتاقان -طوری که گاه جا برای نشستن نمی‌ماند- خود بهترین گواه موفقیت این جلسات است.
جمعه هشتم فوریه قرار است که چهاردهمین جلسه‌ی کانون کتابخوانی برگزار شود. نه عضو‌شدن می‌خواهد و نه حق شرکت و عضویت. ورود برای عموم آزاد و حضور هر کس که علاقمند به کتاب و تاریخ معاصر است، به دیده‌ی منت گرفته می‌شود.
این هم نشانی جلسه:
Room 4
North York Civic Centre

در این جلسه قرار است کتاب دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی نوشته‌ی دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان به نقد و بحث گذاشته شود. در این جلسه بیش‌تر روی چهار فصل پایانی کتاب تمرکز خواهد شد. البته چون موضوع بحث کارنامه‌ی بیست‌ساله‌ی دوران رضاشاه بزرگ است، از دیگر منابع و اسناد نیز کمک گرفته خواهد شد.
به هر رو، قصد من از این یادداشت معرفی این جلسات و گسترش کتابخوانی -در حد بضاعت خودم- بود که از چندی پیش تصمیم‌اش را داشتم، اما به‌خاطر گرفتاری‌های جوراجور هی به تعویق می‌افتاد. اگر آمدید و خلاصه بد گذشت، خسارت وارده را بنویسید به حساب من!

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

گذری تا بخواهید مختصر به کتاب "سفرنامه‌ی اونور آب - جامعه‌شناسی مهاجرت" اثر پرویز رجبی


سفرنامه‌ی اونور آب - جامعه‌شناسی مهاجرت* به قلم پرویز رجبی یادآور رفتار خاصی است که نیاز به اشاره دارد. نکته‌ای که ایرانیان خارج از کشور -منظورم غالب اهل قلم آن دیار- گرفتارش هستند و هیچ‌وقت هم انگار از آن درس نمی‌گیرند این است که سفرای فرهنگی ارسالی از درون مرز -حالا ما نمی‌گوییم از سوی فلان رژیم- می‌آیند این‌جا، می‌خورند، می‌خوابند، می‌چرخند، پذیرایی می‌شوند، آخر سر هم که برگشتند، برای خود ما لغز می‌خوانند! تا بوده همین بوده. از مرحوم گلشیری بگیرید تا ریز و درشت‌شان. مسئله البته بازمی‌گردد به دلتنگی ما برای ایران که شکننده‌مان کرده و مهمان‌نوازی خاص ایرانی -که راستش فقط مایه زحمت است- و احتمالا کمی بی‌توجهی به درس تجربه. شاید هم دلیل دیگری دارد که من نمی‌دانم و لابد شما می‌دانید.
نکته‌ی غریب در دعاوی این سفرا -و اصلا کل ماجرا- این است که ما خارج‌نشینان "نادان"، در این گوشه‌ی غربت، داریم زندگی خودمان را تلف می‌کنیم و حواس‌مان هم به ماوقع نیست و از آن‌طرف و بدتر از آن، شعور درک ماهیت لطیف و انسانی زندگی زیر سایه‌ی نظام جمهوری اسلامی را نداریم! برای نمونه به قول دکتر پرویز رجبی، زندگی واقعی و کیفیت‌دار در قهوه‌خانه‌ها و چلوکبابی‌های بین راهی (مخصوصا جاده‌های شوسه) ایران جریان دارد، نه ۵۰۰۰ رستوران شیک مونتریال، با این توضیح که در این قهوه‌خانه‌ها مردم واقعا زندگی می‌کنند، اما در رستوران‌های مونتریال یا دیگر جاهای کانادا فقط زندگی را می‌گذرانند یا به بیان مودبانه‌اش زندگی خود را دارند تلف می‌کنند یا ساده‌تر اگر بخواهیم بگوییم، آن‌ها زندگی نمی‌کنند بل‌که زندگی آن‌ها را می‌...! باز صد رحمت به غرب‌زده‌گی آل احمد!

برعکس وقت و حوصله‌ی دریامثال شما دوستان، همین چندقطره فرصت ناچیز من همه‌گاه در معرض تبخیر است، روی همین حساب، بررسی "اثر ماندگار" دکتر پرویز رجبی بماند برای اهلش، یا بیخ ریش هم‌قطاران و "رفقا"ی‌شان. با اجازه‌ی شما، من تنها با چند اشاره از این کتاب می‌گذرم که خودش مشت نمونه‌ی خروار است و اهل خرد را بس.

مشکل اصلی کتاب نه شاخ‌وبرگ‌ها، که محتوی و پیام آن است. تصویری که پرویز رجبی از حال‌وهوای کانادا و زندگی ایرانیان مهاجر ارائه می‌دهد خام است و در همان سطح باقی می‌ماند. او ایرانیان کانادا را عده‌ای وامانده نشان می‌دهد که با وجود موفقیت‌های بعضا شغلی و تحصیلی، مزه‌ی زندگی واقعی را نچشیده‌اند. از لحاظ این کتاب، ایرانیان کانادا توان جذب‌شدن در کانادا و درهم‌آمیزی با جامعه‌ی آن را -آن‌طور که باید- نداشته‌اند. در بخش پایانی کتاب حتا نویسنده از این هم می‌گذرد و خیلی صریح می‌گوید که ایرانیان مهاجر آن‌طور که شایسته است، مدنیت کانادا را درک نکرده‌اند! این لابد معنی‌اش این است که مثلا ما وقتی نیمه‌شب داریم رانندگی می‌کنیم، پشت هیچ چراغ قرمزی نمی‌ایستیم! یا راننده اتوبوس ایرانی اگر یک‌وقت عصبانی شد، به رسم میهن اسلامی‌مان، همان‌جا ترمز دستی را می‌کشد و با مسافر گلاویز می‌شود! جالب این‌که کل این درک افسانه‌ای و جامعه‌شناسانه را نویسنده‌ی محترم در طول فقط یک‌ماه سفر به کانادا، و آن‌هم از پشت پنجره‌ی آپارتمان میزبانش به‌دست آورده‌ است...

هر چند نویسنده در جای‌جای کتاب اصرار دارد که «جامعه‌شناس نیست» که این خود در تعارض با عنوان کتاب است، اما تا بخواهید فتواهای جامعه‌شناسانه صادر می‌کند. مثلا بعد از تعریف فراوان از فضاهای عمومی و رستوران‌های مونتریال، بر این اعتقاد جسورانه پای می‌فشرد که مردم در آن شهر و دیگر جاهای کانادا فقط عمر خود را می‌گذرانند و از آن‌ -آن‌گونه که بایسته‌ی زندگی واقعی است- بهره نمی‌برند... حالا تعریف زندگی‌ای که کیفیت دارد چیست بماند!
نکته‌ای که آقای رجبی بدون تامل کافی از میانش میانبر می‌زند این است که معنی زندگی در جاهای مختلف کره‌ی خاک یکسان نیست. حتا برای ساکنان یک منطقه‌ی مشخص جغرافیایی نیز یکسان نیست. در کنارش، ایرانیان درون مرز بایستی توجه داشته باشند که انسان مهاجر درگیر "جبر تغییر" است و پس از مدتی سکونت در کشوری غربی، بسته به پذیرایی جامعه‌ی میزبان و بازبودن محیط آن و بسته به دریافت و قابلیت فردی خود فرد، به آن کمابیش دلبسته می‌شود و خو می‌گیرد. از این رو، نگاهش به زندگی نمی‌تواند بر مدار نگاه قبل از مهاجرت‌اش بماند. همین است که انسان مهاجر -در اغلب نمونه‌ها- درک مشترکی با ایرانی ساکن ایران ندارد یا که این درک کمرنگ است. دلیل احترام‌نگذاشتن بعضی‌ها به گونه‌های مختلف نگاه به زندگی درواقع درک ناقص آن‌ها از این "تفاوت ناگزیر" است.

ایستایی روند زندگی شمار اندکی از ایرانیان نسل اول مهاجر و دلبستگی و منجمدماندن‌شان در همان طرز زندگی ایرانی که از آن آمده‌اند، برای نویسنده‌ی کتاب ارزشی معنوی به‌شمار می‌آید! نویسنده در چند جای کتاب از دوستانش که هم‌چنان در عرفان و موسیقی سنتی ایران غوطه می‌خورند با تمجید فراوان یاد می‌کند. طعنه‌ای هم می‌زند به ایرانی "غرب‌زده‌"ای که از رادیوی وی آهنگ غربی پخش می‌شده! من نمی‌خواهم بگویم که این طرز زندگی عیبی است برای این افراد، اما هر چه باشد کیفیت هم نیست. شاید بشود گفت سلیقه است یا عدم قابلیت تطبیق‌پذیری یا چیزی از این قبیل. ساختن خلوت‌کده و فرورفتن در پیله‌ی خود اجتناب است از حضور در بستر فرهنگ و بدنه‌ی اصلی جامعه.

نویسنده‌ی کتاب، رضا براهنی را "جهانی‌ترین نویسنده‌ی ایرانی" معرفی می‌کند که البته اظهار نظر در این باب را به اهل فن می‌سپاریم!! نیز نویسنده میزبان خود را یکی از بزرگان حوزه‌ی قلم امروز ایران معرفی می‌کند که احتمالاً بجاآوردن رسم میهمانی است و شاید هم نقبی به گذشته‌هایی که در اتوپیای "چپ" همسنگر بوده‌اند! این‌جا اما حرف من این است که صرف یک‌ماه میهمان کسی بودن یا رفاقت با میزبان آیا باید میهمان را به یک‌چنین نظرپرانی تنک‌مایه و کم‌بنیه‌ای وادارد؟ این آیا اظهارنظر کارشناسانه است یا به تعبیری، چیزی شبیه به نان-قرض-دادن؟ شاید هم در لفافه‌ی قدرشناسی و آداب‌دانی، زمینه‌ی سفر بعدی چیده می‌شود که البته قابل درک است!

نشست‌وبرخاست با چند دوست هم‌نسل و احتمالا با پیشینه‌ی سیاسی مشترک (چپ) و شبهای دورهمی و احتمالاً به همراه می و خاطره‌گویی را نباید به شناخت کامل از جامعه‌ی گسترده و متفاوت ایرانیان کانادا تعبیر کرد و بر کتاب عنوان دهان-پر-کن "جامعه‌شناسی مهاجرت" نهاد؛ نحوه‌ی زندگی و عقاید این چند تن را نیز نبایستی به کل جامعه‌ی ایرانیان تعمیم داد. این جز تقلیل‌گرایی نیست. افتادن به دام این‌گونه کلی‌گویی‌ها، شایسته‌ی پژوهشگری نیست که در حوزه‌ی تاریخ باستان ایران کارهای نسبتاً ماندگار کرده است.

به نظرم پاسخ پرویز رجبی به اسماعیل نوری‌علا راجع به قضیه‌ی سد سیوند از همه جالب‌تر باشد. وقتی نوری‌علا متذکر می‌شود که با آب‌انداختن سد سیوند، امکان نبش و جست‌وجوی آثار باستانی منحصر‌به‌فرد در منطقه از میان می‌رود، پرویز رجبی می‌گوید خب همه جای ایران آثار باستانی دارد! هم‌چنین اذعان می‌کند که مشکل کم‌آبی منطقه را نباید دست کم گرفت که این مشکل روز آن مردم است. به باور من، این استدلال پای‌چوبین روشنفکری، می‌تواند بهترین چوبدست را دست رژیم اسلامی بدهد تا با آن بر فرق سر تاریخ و هویت ملی ما بکوبد.

موضوع دیگر شوربختانه سوارشدن بر موج بازار است. علاقه‌ی روزافزون جوانان درون مرز برای زندگی در کانادا از کسی پوشیده نیست. از این لحاظ است که سفرنامه‌ای که عنوان کانادا را یدک بکشد، به سال نمی‌رسد که چند چاپ پیاپی را رد می‌کند. دو نشانی که این‌جا با یک تیر زده می‌شوند یک بدنمایی زندگی ایرانیان خارج از کشور برای خوشحال‌کردن اهالی قدرت است و در دیگر سو، استفاده‌ی اقتصادی از عطش جوانان امروز ایران برای شناخت نادانسته‌های "فرنگ" است. گمان نمی‌کنم این طرز نگرش و عمل چندان شرافتمندانه و مرتبط به پژوهشی در جامعه‌شناسی مهاجرت باشد! شاید هم من زیادی بدبین‌ام...

نثر پرویز رجبی را دوست دارم. لطافت و روح دارد و احاطه به واژه و تعبیر نیز. در کل اما گفتنی‌ست که گرفتاری در چنبره‌ی تعبیرسازی‌های طاقت‌گیر و زدن به صحرای کربلای گاه‌به‌گاه، این‌جا و آن‌جا، جز این‌که مسیر سفر سفرنامه را منحرف و ذهن خواننده را خسته کند، عایدی‌ای ندارد. نیز در چاردیواری گمان من، با سیاق امروزین سفرنامه‌نویسی نمی‌خواند.

 اینرا هم در باب اصلاح بگویم و بروم که امیدوارم به سوء نیت تعبیر نشود: در میانه‌ی کتاب، اصطلاح "شستم خبردار شد" به اشتباه، «شصتم خبردار شد» ذکر شده است که یک غلط املایی است و لابد تقصیر ناشر!
شصت: عدد شصت
شست: انگشت شست

باز هم می‌شد نوشت، ولی برای وبلاگ‌خوان‌ها حوصله‌‌بر می‌شد. ضمنا نگاه من مطلق نیست. نوشته‌ام ممکن است تند بزند، اما شیله‌پیله‌دار هم نیست. من فقط نظرم را گفتم، با زبانی کاملا شخصی و انتخابی. درک و تصمیم روی این کتاب بماند به عهده‌ی شعور فردی خود خوانندگان.

شناسه:
رجبی، پرویز؛ سفرنامه‌ی اونور آب - جامعه‌شناسی مهاجرت. تهران: کتاب آمه، 1389، 312 برگ.

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

اشاره به کتابی تازه

اخیرا کتابی به تورنتو رسیده با عنوان روانشناسی مهاجرت - سفرنامه اونور آب نوشته‌ی پرویز رجبی. هر چند این کتاب بی‌نکته و حرف حساب نیست، اما در مجموع و به باور من، مجموعه‌ای است از لوده‌گی و صدور احکام کلی و خام‌اندیشانه. در نخستین فرصت، با آوردن فرازهایی از کتاب، نگاهی اجمالی به آن خواهم داشت.

پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶

پژوهش تازه‌ی علی ميرفطروس پيرامون کارنامه‌ی محمّد مصدّق

اهالی تاریخ معاصر، ديدگاه‌های علی‌ ميرفطروس راجع به محمّد مصدّق را از دست ندهند! یادداشت دنباله‌دار آقای میرفطروس دکتر محمد مصدّق: آسیب شناسی یک شکست -که پاره‌های پيوسته‌ی کتابی‌ست که به زودی نشر خواهد يافت- در پيوند است با اثر تازه‌ی جلال متينی نگاهی به کارنامه‌ی سياسی دکتر محمّد مصّدق. به ظنّی، اين مجموعه‌جستار، پيوست و تکميلی‌ست بر آن کتاب خواندنی.
هر دو اثر -ضمن روشنگری و نقد بی‌طرفانه‌ی کرده‌های سياسی مصدّق-، بر "اسطوره‌زدايی" از شخصيت و کارنامه‌ی وی نطفه بسته‌اند و پا فشرده‌اند. اين روش، دقيقاً مسير شناخت شخصيت‌های تاریخی -آن‌گونه که بر تاریخ اثر گذاشته‌اند- است؛ مشی‌ای که در حوزه‌ی آکادميک جهان غرب سال‌ها -بل‌که دهه‌ها- ست رواج دارد، امّا در فضای هم‌چنان ايدئولوژیک‌زده و مذهب‌گرفته‌ی ايران ما، کم‌ياب و کم‌دسترس است.

یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶

اشاره به کتاب "نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق" اثر جلال متینی


اثر ارجمند جلال متينی نگاهی به کارنامه‌ سياسی دکتر محمد مصدق* را که می‌خواندم، در اين انديشه بودم که چه بهتر بود اگر به جای واژه‌ی "نگاهی" در عنوان، "نقدی" می‌نشست. امروز که بخش سوّم از جستار دکتر محمّد مصدّق؛ آسیب شناسی یک شکست را می‌خواندم، ديدم علی میرفطروس با چه دقّت و موشکافی اين نکته را برجسته کرده است:
دکتر مصدّق، بعنوان یکی از شریف‌ترین نمایندگان جنبش مشروطه‌خواهی، دارای خصائل و فضائل مهّمی بود (از جمله پاکدامنی، فسادناپذیری و عشق او به استقلال ایران) و بی‌تردید، وجود همین خصائل و فضائل بود که وی را از دیگرِ رهبران سیاسی عصر، ممتاز و متمایز می‌ساخت. دکتر متینی در کارنامهء دکتر مصدّق متأسفانه به این خصائل و فضائل توجّه چندانی نکرده بلکه بسان معلّمی سختگیر، بیشتر به "عیبجوئی" پرداخته است. این کم‌توجّهی شاید برای این بوده که با وجود مقالات و رسالات بسیار و عموماً اغراق‌آمیز دربارهء این خصائل و فضائل، نویسنده -اساساً- بدنبال بیان "ناگفته‌ها و ناشناخته‌ها" در کارنامهء دکتر مصدّق بوده است![متن کامل]
جلال متينی در پژوهش خود -که سراسر انتقاد است به کارنامه‌ی سياسی محمّد مصدّق- از جمله تبعات ملّی‌کردن صنعت نفت و موضع‌گيری‌های آتی آن را زير پرسش می‌برد، انتقادی که قبلاً نيز جسته‌-گريخته يا گسترده، از سوی ديگران ابراز شده (مثلاً نوشته‌های مهدی شمشيری و حميد سيف‌زاده). نکته‌ای که امّا کم‌تر به‌ديده گرفته می‌شود، توجه به "روانشناسی متنی جامعه" و "آثار روانی ملّی‌کردن صنعت نفت" است. سنجيده‌گی -یا ناسنجيده‌گی- هر عمل سياسی را با دورشدن از آن و به کمک "عامل زمان" می‌شود ارزيابی کرد، امّا چيستی و چگونگی پاگيری آن را نه با رقم و چرتکه، بل‌که با "درون‌کاوی روان يک اجتماع" بايستی شناخت. بايد ديد چه شده که مردم در پشت خيزش يا حرکتی ايستاده‌اند. تحلیل انقلاب اسلامی 57 نیز بدون درنظرگرفتن پايه‌های روانی و فرهنگی آن ره به جايی نمی‌برد. بنابراين بخشی از عيار يک عمل سياسی، مربوط است به عوامل روانی و خواست باطنی (پايه‌های فرهنگی) آن اجتماع.
در باره‌ی تبعات "ملّی‌شدن صنعت نفت" بسيار گفته شده و لازم است باز هم گفته شود، امّا آن‌چه به موضوع روانشناسی اجتماع آن دوران (پس از مشروطيت تا آغاز دهه‌ی سی) مربوط می‌شود و لازم به ذکر است، اين است که ملّی‌کردن صنعت نفت برای ملّتی مغلوب که سال‌ها غير مستقيم تحت استعمار خارجی -به‌ويژه انگلیس- بوده، نه صرفاً یک استراتژی سياسی، بل‌که بيش و پيش از آن، نوعی اعاده‌‌ی حيثيت و احيای غرور ملّی بوده است که سابقهاش به دوران رضاشاه میرسد. بنابراين، ملّی‌کردن نفت برای ايرانيان آن‌دوران بيش از هر چيز يک "آرمان" بود، با رشته‌های احساسی قطور و ژرف در روان اجتماع.

نکته مهم که باید لحاظ شود، نقش کارگردانان ملی شدن نفت بودند. آیا مصدق سکاندار این کشتی بود؟ به باور من خیر و این دقیقاً نقطه ثقل درک نقشآفرینی مصدق است؛ نقشی که به او نسبت میدهند اما با واقعیت نمیخواند! سوابق خانوادگی مصدق السلطنه فیروز، ستیزش با شاه و سلطنت پهلوی را نیز نباید از نظر دور داشت.

طرفه اینکه کتاب دکتر متینی یکی از بهترین متنهای تاریخی در رابطه با کارنامه مصدق است.

*شناسه:
 متينی، جلال. نگاهی به کارنامه‌ سياسی دکتر محمد مصدق. لوس‌آنجلس: شرکت کتاب، 2005.

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

نويسنده به دنبال کاراکتر يا کاراکتر در دست نويسنده؟

شاهرخ مسکوب در جايی -به نظرم در گفت‌وگو با علی بنوعزيزی- می‌گويد "وقتی در کوی دوست را شروع کردم به نوشتن، کلاف نوشته از دستم در رفت و مرا به دنبال خود کشاند و به جايی برد که خودش می‌خواست. اين گوناگونی که در آثار من می‌بينيد، به همين خاطر است" (نقل به مضمون - جمله‌ها بازنويسی من است). محمود فلکی در داستان قهرمان داستان طرحی می‌ريزد که در آن، شخصيت اصلی از همراهی با مضمون سر-باز-می‌زند و از اين رو، تقابل/جدالی پديد می‌آيد بين نويسنده و کاراکتر. امروز ديدم رضا قاسمی در مقايسه‌ای که از "فضای مجازی" اينترنت و "واقعيت" به‌دست داده، به همين نکته اشاره کرده: «... نوشتن، به يک معنا، چيزی نيست جز آفريدن فضايی مجازی. تفاوتی اگر هست اين است که، برخلاف فضای مجازی وب، در فضای مجازی هر نوشته، نويسنده (و حتا خواننده) بازيگر است نه بازيچه
واگوی تئوریک اين‌گونه داستان‌نويسی و طرز فکر را می‌شود در جستار معروف مرگ نويسنده (The Death of the Author) رولن بارت (Roland Barthes) ديد. به طور خلاصه، اين تئوری معتقد است: "اين شخصيت‌های داستانی هستند که نويسنده را به‌دنبال خود می‌کشند و اصولاً نويسنده تنها ابزاری است برای روايت -نه خلق- آن‌ها". شماری حتا نويسنده را آلتِ دست شخصيت‌های داستانی قلمداد کرده‌اند.

بعضی هم معتقدند که "می‌نويسيم، تا اتفاق بيافتد"، مثل رمان اتفاق ايرج رحمانی. از اين دست طرز فکر -در قالب رمان و داستان- فراوان است؛ طرفداران خودش را نيز دارد.

من شخصاً بر اين باورم که می‌شود از نظريه‌ها و مشی‌های گونه‌گون ادبی لذّت برد و اثر گرفت، امّا به نفع نويسنده است که برده‌ی فکری هيچ‌يک از آن‌ها نشود. تئوری را می‌شود هم "ابزار شناخت" دانست و هم "ابزار ساخت". اوّلی -به‌نظرم- ارجح است.

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

کتابی در باره‌ی دکتر محمّد مصدّق

يکی از جالب‌ترین کتاب‌هايی که اخيراً خوانده‌ام، نگاهی به کارنامه‌ء سياسی دکتر محمد مصدق* نوشته‌ی جلال متينی است. دکتر متينی سال‌ها استادی تاريخ و نيز پست رياست دانشگاه مشهد را به عهده داشت. فقط يک‌ نمونه از کارهای گران‌مايه‌ی اين استاد عالی‌قدر، تحقيق گسترده‌ای است که -زير نظر وی- در آثار و احوال ابوالفضل بيهقی انجام شده است. در واقع بدون تلاش و نظرداشت او، بيهقی را آن‌طور که امروز هست، نمی‌توانستيم شناخت. نگفته نماند که دکتر متينی، نزدیک به شانزده سال است که مهم‌ترین ژورنال تاریخی به زبان فارسی، يعنی ايران‌‌شناسی را درمی‌آورد.
کتاب، پژوهشی گرانسنگ است که در طبقه‌ی "تاریخ سياسی معاصر" می‌گنجد. با وجود نگاه انتقادی، نويسنده از جاده‌ی انصاف و مراعات روش علمی تاریخ‌نگاری خارج نمی‌شود. کتاب شامل يازده بخش و پنج پيوست است. سر فرصت، اين اثر خواندنی را -با زوايايش- معرفی خواهم کرد.

*شناسه: متينی، جلال. نگاهی به کارنامه‌ء سياسی دکتر محمد مصدق. لوس‌آنجلس: شرکت کتاب، پاييز 1384-2005.

پانوشت:
آن‌طور که خبر دارم، نشريه‌ی نيمروز در هر شماره، بخشی از اين کتاب را منتشر می‌کند. گفتم تا اگر نمی‌توانيد کتاب را تهيه کنيد، آنلاين بخوانيدش.

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

نقاشی "عروسک پشت پرده"


بزرگمهر حسين‌پور، قسمت دوّم عروسک پشت پرده‌‌ی هدايت را تصوير کرده است. قسمت اوّل را هم که لابد قبلاً ديده بوديد.
کارش برايم جذاب است. هم در تصويرگری خلاقيت به خرج داده، هم در انتخاب نوع داستان سليقه. اميدوارم شاهد کارهای ديگری از او -و ديگران- در همين زمينه باشیم که جايش در حوزه‌ی هنر ما به‌غايت خالی است.

و امّا اگر بخواهم با استفاده از امکانی که وبلاگ به آدم می‌دهد بزنم به جاده‌ی خاکی و خارج از برنامه حرف بزنم، دوست دارم داستان‌هایی از هدايت را فهرست کنم که خودم از آن‌ها خیلی خوشم می‌آيد. البته سليقه‌ها در مورد کارهای هدايت متفاوت و گاه متناقض است. مثلاً يک‌سری از کارهای او را که ائمه‌ی ادبيات توی سرش می‌زنند (مثل گلشیری)، به نظر من نمونه ندارند. مثلاً در آسمان ادب امروز ايران سخت بشود کاری در حد همين عروسک پشت پرده توليد کرد، برای اين‌که ژرفای نويسنده‌ای مثل هدايت ناياب است.
من از اين‌ها خوشم می‌آيد. البته هدايت را در آينه‌ی کارهايش دوست دارم، امّا اين‌ داستان‌ها را بيش‌تر از باقی:
1- زنی که مردش را گم کرد
2- عروسک پشت پرده
3- شب‌های ورامين
4- سگ ولگرد
5- بن‌بست
6- زنده‌به‌گور
7- آبجی‌خانم
8- مرد‌ه‌خورها
9- سه‌ قطره خون
10- گرداب
11- داش آکل
12- طلب آمرزش
13- مردی که نفسش را کشت
...
مخصوصاً من به بزرگمهر پيشنهاد می‌کنم که برای کار بعدی‌اش، داستان زنی که مردش را گم کرد را به تصوير بکشد که قابل طراحی‌ست.
يک پرانتز هم باز کنم: اگر امروز نويسندگانی به ژرف‌نگری صادق هدايت نداريم يا کم داریم، اين خود دليل روشنی است که کار ادبی در ديار ما سير نزولی داشته است.

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

در کتابفروشی

امروز امکانی دست داد که سری به کتابفروشی بزنم. سردستی اين‌ها به چنگم آمد:
فرهنگ ايرانی، جامعه‌ی مدنی و دغدغه‌ی دموکراسی از دکتر علی‌اکبر مهدی که نمی‌دانم کيست، شعر و فلسفه‌ی هولدرلين از مهدی استعدادی شاد، یادداشت‌های منتشرنشده‌ی سيّدمحمّد طباطبایی مربوط به مشروطيت، حقوق اساسی يعنی آداب مشروطيت دول از محمّدعلی فروغی، شخصيت تاریخی مورد علاقه‌ی من - به کوشش علی‌اصغر حق‌دار، نسيمی از علی ميرفطروس که کتابی‌ست مرجع، ضمير پنهان که خود می‌دانيد کار يونگ است، غروب بت‌ها از حضرت نيچه، تبارشناسی استبداد ايرانی ما از هوشنگ ماهرويان که عنوان دلچسبی دارد، بحران دموکراسی در مجلس اوّل به همّت غلام‌حسين ميرزاصالح - از آن کتاب‌های پيرمردی، به سوی فانوس دريایی از ويرجينيا وولف نازنين که خواندن دارد، نگاتيو اثر تازه‌ی هومن عزيزی و آدم اوّلِ کامو که جايش در هر کتابخانه‌ای‌ست.

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

درباره‌ی "سنگام" از مهرنوش مزارعی


سنگام اثر مهرنوش مزارعی نخستین قصه‌ از مجموعه داستان غریبهای در اتاق من* است که در فرم روایی-خاطرهنویسی با ملاط سمبلیزم نوشته شده است. این قصه را دو شخصیت می‌سازند، دو همکار، دو زن، یکی ایرانی و ديگری هندی که اولی حکایت دومی بازمی‌گوید. زن هندی (شالپا) شوهرش را از دست داده و با خاطره‌ی او -شاید بهتر است گفت در خاطره‌ی او- زندگی می‌کند. اتاق کار او پر است از عکس‌های شوهر سابقش و هر چه می‌گوید در داِیره‌ی خاطرات مشترک‌شان می‌گذرد. سپس زن با مردی دیگر آشنا می‌شود و مرد نو جایگزین قبلی می‌شود.
نویسنده با بهره گرفتن از نام و مضمون فیلم هندی سنگام -که خود انتخابی تمثیلی است و در آن زنی در بین عشق دو مرد گیر می‌کند و جبر زندگی سرنوشت او را رقم می‌زند- به عصر حاضر و دنیای مدرن و ماشین (آمریکا) وارد می‌شود و این‌بار زنی کارمند و تحصیل‌کرده با ظاهری مستقل را در همان قالب بازسازی می‌کند. در آخر، با کمک‌گرفتن از سمبلیزم، مثلاً سنگ سیاه بار که سمبل سنگ قبر است («تصویر محوی از سان‌جی بر سنگِ سیاهِ بار افتاده بود») و همبسترشدن خیالی راوی با شوهر مرده‌ی زن هندی که در واقع "همبستری وداع" یا "آخرین بوسه" است یا نوشیدن شراب در جام‌های خیلی مخصوص شوهر (گذشتن از مرز ممنوع و خط قرمز او)، آخرین سنگر حیات ذهنی او را می‌شکند.
تصویری که از شخصیت زن هندی در داستان ارائه می‌شود، تصویر "زن بی‌اختیار" است. شوهر هر چند مرده است، اما در جای‌جای داستان چون روحی سرگردان حضوری سلطه‌گر دارد. سانجی نماد فرهنگ سلطه‌گر و شالپا ضلع دیگر معادله و در واقع نماد سلطه‌پذیری و تابعیت است. پیرو باور به تناسخ، این فرهنگ از کالبدی به کالبدی دیگر روان است و چون موضوعی درونی است، مکان و موقعیت چندان تاثیری در تبلور آن ندارد. از این رو، هندی‌بودن شالپا و حضورش در مسیر تناسخ، خود نمودی دیگر از سمبلیزم در این داستان است.
سنگام حکایت بازتولید ذهنیت جبرگرا و زن سنتی در مناسبات دنیای مدرن است. علاوه بر آن، نشان می‌دهد که سیطره‌ی فرهنگ چگونه می‌تواند انسان‌ها را در هر موقعیتی که باشند از اختیار تهی کند: سیطره‌ی فرهنگ چون موضوعی درونی و روان‌شناختی، جایگاه زن و مرد و موقعیت‌شان را در قبال یک‌دیگر تعیین می‌کند و تعریف هر یک را تنها در این چارچوب ممکن می‌سازد.

*شناسه:
مزارعی، مهرنوش؛ غریبهای در اتاق من. تهران: آهنگ دیگر، 1382.

برداشت من
با مهرنوش مزارعی با قصه‌ی یک فیلم خوب آشنا شدم که در فصلنامه‌ی "باران" منتشر شده بود. زبان بی‌پروا و شعور نویسندگی‌اش نظرم را گرفت. با خواندن سه مجموعه‌ی خاکستری، غرِيبه‌ای در اتاق من و کلارا و من دریافتم که علاوه بر این‌دو خصلت ادبی، ایجاز و آزمودن فرم‌های گوناگون نیز پایه‌های دیگری از کار او هستند.
فردا ساعت 5 تا شش (به وقت شرق کانادا) با او گفت‌وگوی رادیویی دارم که می‌شود از طریق اینترنت آن را شنید.