چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶

یکی از مشکلات عمده‌ی من در روزهای گذشته‌ کمبود بشقاب بود. همین تعداد کم -که هر چندوقت یک‌بار یکی‌شان بر اثر حادثه‌ای ناگوار دار فانی را وداع می‌گفت- روی هم تلنبار که می‌شدند، می‌ماندم که چه‌کنم! دست آخر مجبور می‌شدم بشویم‌شان، چون در غیر این صورت چیزی نبود که در آن غذا بخورم. تا این‌که راه حلّی به ذهنم رسید: رفتم دوازده‌تای دیگر خریدم!

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

این حسین بی‌خانمان پدیده‌ای است برای خودش! افاضه‌ی آقا را بِسُکید:
«قرار است انقلاب ایران و دوام سی‌ساله‌ی دموکراسی خودجوش و غیرعادی‌اش به گند کشیده شود.»[منبع]

من در زندگی‌ام آدم رذل زیاد دیده‌ام -- مدل به مدل، رنگ‌ووارنگ. ولی باور کنید موجود به حقه‌بازی این فرد نه که ندیده‌ام، هیچ‌وقت از دایره‌ی خیالم هم رد نشده!

دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶

دوستی (13)

1- آفت بزرگِ دوستی، "حس رقابت" است. رقابت‌جويی، گاه دوستی‌ای بادوام را به دشمنی‌ای ریشه‌ای بدل می‌کند.
2- برتری‌جویی در جوهر آدمی‌ست، امّا با حسابگری می‌شود آن‌را مهار کرد و یک رابطه‌ی انسانی را به تعادل رساند.
3- ما فکر می‌کنیم "نشان‌دادن برتری خود به طرف مقابل" است که حس رقابت را در او برمی‌انگيزد. دقیقاً برعکس! به واقع "پنهان‌کردن برتری خود" است که دوست‌مان را به رقابت با ما وامی‌دارد. موضوع اين است که تشخیص برتری -حال در هر زمینه‌ای- کار ساده‌ای‌ست و در توان هر کسی. ما چه بخواهیم چه نخواهیم، برتری‌های دیگران را نسبت به خود می‌بینیم و آن‌ها هم برتری‌های ما را می‌بینند. ولی هنگامی که به هدف "متعادل‌نگه‌داشتن ارتباط"، بر روی شایسته‌گی‌ها و نقاط مرتفع‌تر خود سرپوش بگذاريم، در واقع طرف‌مان را به جایی برکشیده‌ایم که مایه‌ و لیاقت‌اش را ندارد. یعنی برای او جایگاهی تصنعی ساخته‌ایم. کسی که در جایگاهی تصنعی بنشیند، سریع به آن عادت می‌کند و دیگر نمی‌تواند از آن پایین بیاید.
4- ما در نقطه‌ای نسبت به دوست‌مان برتریم، امّا با عملکرد خود او را در جایگاهی هم‌سطح خود نشانده‌ایم. از یک‌سو او خودش می‌داند که لایق این جایگاه نیست، از سوی دیگر از آن جایگاه خوشش آمده و به آن عادت کرده و نمی‌تواند از آن دل بکند. همین‌جاست که جرقه‌ی رقابت -با مایه‌ی حسادت- زده می‌شود و دوستی را ویران می‌کند.

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

ارجحيت؟

قصدم از نوشتن از خواص وبلاگ! این بود که به مقوله‌ی "ارجحيت" در بین مردمی با فرهنگ‌های گوناگون اشاره‌ای کرده باشم. ورود به این مبحث ما را به جاده‌های پرپیچ‌وخمی می‌کشد... مثلاً یکی‌اش "نسبیت در اخلاق"... یکی دیگرش موضوع "تقدّم‌ها در فرهنگ‌ها و جوامع مختلف". پیام‌گزاران نیز -پای یادداشت- از زوایای مختلفی بر همین نکته دقّت کرده‌اند.
چیزی که امّا بايد رویش فکر کرد این است که "این حق تقدّم‌ها از کجا آب می‌خورد و ريشه‌اش در کجاست"؟ چرا از یک ابزار ثابت و مشترک (مثلاً‌ همین وبلاگ)، به گونه‌هايی کاملاً مجزا و متفاوت استفاده می‌شود؟ ابزار است که نوع کاربرد و کارکرد خود را تعيین می‌کند يا کاربر؟

وظیفه‌ی رسانه‌ای شخصی -مثل وبلاگ- بازتاب دغدغه‌های فرد است. این دغدغه‌ها گاه آشکار و گاه درونی و پنهان هستند.
بسیار شنیده‌ایم که "فلانی دو-شخصیتی است و در وبلاگ از خودش یک چهره‌ی دروغین نقاشی کرده است"! راست این است که این اظهار نظر، در پی تخریب شخص است، نه کنکاش در اصل ماجرا. آن‌چه مسلّم است، همه‌ی انسان‌ها دارای بُعدهای گوناگون شخصیتی هستند؛ گاه حتّا متضاد و در تقابل با یکدیگر. این خصلت، آيینه‌ی پيچيدگی و چندگونه‌گی پیکر شخصیت آدمی‌ست. بنابراين، اگر کسی در وبلاگش طوری خودش را نشان داد که با چهره‌ای که از او می‌شناسيم بسیار فاصله داشت، در اصل او دارد بخشی یا ضلعی از "منِ درونی" خودش را آشکار می‌کند.
به باور من، وبلاگ ويترين تمام‌نمای بلاگر است. هر چه او می‌نویسد و هر طور که در آن عمل می‌کند، -خودآگاه یا ناخودآگاه- دارد پاره‌ای از هستی خودش را نمايش می‌دهد. نمایش خود، جبری است که در آن اسيريم...

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

یک اتفاق ساده... و جالب

امشب اتفاقی افتاد که در عین سادگی، تا بخواهید جالب بود. اصلاً کمی من را شوکه کرد!
جریان از این قرار بود که من چند تا چراغ -از این‌ها که با نور خورشید شارژ می‌شوند- گذاشته‌ام توی باغچه‌ی جلوی خانه. خیلی هم دوست‌شان دارم. شب که می‌بینم‌شان، احساس خوبی بهم دست می‌دهد... گذشت تا این‌که یک‌روز ناگهان متوجه شدم یکی از چراغ‌ها غيب‌اش زده؛ آن‌که به پياده‌رو نزديک‌تر بوده! بگی-نگی حالم گرفته شد! گفتم لابد کسی لازم داشته برده(!)... آخر قیمتی ندارد... گذرم که افتاد به فروشگاه، می‌خرم و می‌گذارم سر جایش.
امشب که پيچيدم توی پارکینگ سرباز جلوی خانه، طبق معمول نگاهی انداختم به باغچه. یکهو چشمم خورد به همان چراغ، درست در همان جای قبلی که بود! قضیه گیجم کرد. یعنی کسی آن‌را برده و بعد از حدوداً يک‌ماه پس آورده؟ فکر نکرده اگر من ببینم که دارد می‌گذارد سر جایش، خِرَش را می‌گيرم؟ کسی که يک‌بار ریسک کرده، چرا باید باز آن‌جا آفتابی بشود؟ اصلاً چرا این‌ کار را از اوّل کرده که بخواهد وجدان‌درد بگیرد و کارش را جبران کند؟ همه‌ی این‌ها حسابی گیجم کرد...
فکر می‌کنم دختر کوچولوی همسایه از رنگ چراغ خوشش آمده و از روی بچه‌گی آن‌را برده و بعد مادرش که در سفر بوده بازگشته و چراغ را دیده و گذاشته سر جایش. این تنها امکانی است که می‌دهم.
خلاصه کل ماجرا اصلاً اهميتی ندارد، ولی کلاً اتفاق جالبی بود برایم.

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

شاهکاری در شعر نو!

بدون حاشيه، برويم به سراغ يکی از شاهکارهای نظم مدرن از استادی بی‌همتا، که برای بهره‌بردن از آن لحظه‌ای را نبايد از دست داد:
سگم بر درخت می‌شاشد و می‌رود
عصا به دست من نیز می‌روم
آن‌که می‌گوید: اوم مانی پادمه هوم
بر هوا علامت می‌گذارد و می‌رود
من که می‌گویم: شانتیه شانتیه می‌روم
مَردُم یک بار که من مُردَم مُردَم
برنخواهم گشت
تنها نامم خواهد ماند
که تا ابد مو بر اندامِ زبان راست خواهد کرد!
[متن کامل اين گنجينه‌ی ادبی]

ولی خودمانیم: اگر آدم‌هایی مثل رضا براهنی نبودند، اين دنيا عجب جای کسل‌کننده‌ای می‌شد!

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

از خواص وبلاگ!

در رادیوی The Edge (رادیوی راک مدرن)، تبلیغی گذاشته بود برای وبلاگ‌های این رادیو. این تبلیغ را دو دختر اجرا می‌کردند. تا آن‌جا که ذهنم یاری می‌دهد، آگهی این‌طور بود:
دختر اولی به دومی می‌گوید: من وقتی می‌لاگم، با خودم ور می‌رم!
دوّمی می‌گوید: هیچی مثل لاگیدن منو حشری نمی‌کنه!!

رفتم توی فکر که ببینید فرق ماهوی وبلاگ‌های فارسی با انگلیسی از کجا به کجاست؟ یعنی ما چه از وبلاگ می‌خواهیم و می‌گیریم و بقیه چه چیز. به قول شاعر:
"دانه‌ی فلفل سیاه و خال مه‌رویان سیاه..... هر دو جان‌سوزند، امّا این کجا و آن کجا!"
و ورژن بی‌ادبی‌اش:
"دختران در زیر یار و اشتران در زیر بار...... هر دو نالانند، اما این کجا و آن کجا!"
(احتمالاً در این وبلاگ خواننده‌ی زیر 18 سال نباید داشته باشیم!)

وبلاگ فارسی محلی است برای جوش‌آوردن خون ما... وبلاگ‌هایی نظیر آن‌چه سخن‌اش رفت جایی است برای فان و تفریح. تا بخواهید ما این پدیده را جدّی می‌گيريم و در آن اندیشه‌ و دل و روان‌مان را می‌ریزیم... برای این‌ها محلی است برای هیجان و نشاط بیش‌تر. خلاصه فرق، از زمین تا زیرزمين است!

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

حکايت "وطن‌پرستان" و آن‌چه ايران‌اش ناميم

من اغلب در رفتار "وطن‌پرستان" دوگانه‌گی‌ای ديده‌ام که به رياکاری می‌زند. حرف اين است که در اين خارجِ کشور، کسانی که بی‌وقفه "وطن‌ وطن" می‌کنند، از اتفاق همان‌هايی هستند که کم‌ترین رفت‌و‌‌آمدی با ايرانيان ندارند. از قضا، بسياری‌شان با منِ نوعی که برخورد داشته‌اند، همان ابتدا -با اصرار- توصيه کرده‌اند که "از ايرانيان دوری کنم"!
نکته اين‌جاست که لابد ايران اين حضرات از سکنه خالی‌ست و قرار است از خارج آدم وارد کند!

ايران همين است که می‌بينيم و ايرانی‌ هم همين. اگر دوست‌اش داریم، همين که هست را بايد دوست داشته باشیم. خواست ما (بخوان تخيّل ما) واقعيتِ موجود را عوض نمی‌کند؛ از اتفاق، پذيرش ماست که گام نخست برای بهترسازی‌ست.

تبلیغ نفرستيد!

بخشی از وقت محدود من، همه‌روزه صرف پاک‌کردن میل‌های تبلیغاتی می‌شود. بخش عمده‌تری هم می‌رود به پای درخواست‌های من، از کسانی که مرتب خبر می‌دهند که "به‌روز شده‌اند" يا "نشريه‌ی جديدی درآورده‌اند" يا جالب‌تر از همه اين‌که "پروکسی جديدی کشف کرده‌اند"، تو گويی من در کانادا -برای خواندن مطالب فارسی- احتياج به فيلترشکن دارم! با لحنی شبيه به تمنا، با صرف وقتِ بسيار، از اين افراد که تعدادشان هم کم نيست می‌خواهم که اين حقير را از افتخار مطالعه‌ی مطالب خواندنی‌ خود معاف بفرمايند... که انگار به خوردشان هم نمی‌رود. خلاصه اينترنت است و در حوزه‌ی زبانی ما کلافی دارد که تا بخواهيد سر-در-گم است و من که هيچ، گنده‌تر از من هم حريف‌اش نمی‌شود...
تنها کاری که از دست من برمی‌آيد اين است که اين ميل‌های اهدايی و عنايتی را نخوانده بريزم توی مستراح و سيفون انفرماتيکی را بکشم!

شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶

بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (2)

انديشمندان ايرانی در مصاف با روزگار خویش
ادبا، روشنفکران و بزرگان ايران‌زمين، کسانی که به آن‌ها می‌بالیم و حتّا یک‌گام جلوتر رفته آنان را "به اشتباه" معرّف هويت ايرانی قلمداد می‌کنيم، نه تنها منتقد جدّی فرهنگ و اجتماع زمانِ خود بوده‌اند، بل‌که اگر واقع‌بينانه‌تر به سرگذشت‌شان بنگريم، درخواهیم يافت که از آن به‌کل بیزار بوده‌اند. اين دقيقاً وجهِ تمايز انديشمندان اروپايی-آمریکایی با اهلِ فکر ماست. اگر انديشمندان اروپايی-آمریکايی بر مدار اجتماع و فرهنگ خود و در راستای بهبود و بالندگی همان‌ ساختاری که از آن برخاسته‌اند کوشش کرده‌اند، در مقابل انديشمندان ايرانی به فرهنگ و اجتماع خود شوريده‌اند و تمام همّ‌وغم خويش را بر تغيیر و زيروروکردن ساختمان آن گذارده‌اند. فردوسی سی‌سال منزوی شد و خونِ دل خورد تا دنيايی بيافريند که بديل اجتماع و روزگار خودش باشد. حافظ چه ناله‌ها که از اجتماع، حکّام و فرهنگ جامعه‌ی خودش نکرد. ناصر خسرو، رومی و صائب -همه- جلای وطن کردند تا بخت زندگی خویش در جای ديگری بيازمايند. صدها مثال تاریخی نظير اين‌ها می‌شود آورد که در آن‌ها صرفاً از "جور زمانه‌" گفته‌اند و از روزگار خويش شکايت کرده‌اند... یا اصلاً عطای زندگی در وطن به لقایش بخشیده، کوچيده‌اند. اصولاً آثار ادبی ما اساسی جز "شکايت" ندارد و بر همين بنيان پايه‌ ريخته شده است. شايد بگويیم که فلان‌کس از زورگويی نظام شِکوه کرده و ديگری مشکلات را در دین جامعه جسته و آن‌يک تاختن از بيرون مرزها را مايه‌ی نابسامانی جامعه دانسته؟ در هر حال، همه‌ی اين‌ها دليلی بوده برای "شکايت"، نه "تأيید" و حمايت؛ دليلی بوده برای "تقابل" و نه "همراهی".

به تاریخ معاصر نظر کنيم: چه کس بيش از صادق هدايت از روزگار خودش بيزار بوده است؟ هدايت برای آن‌که بيزاری خود از وضع موجود را نشان بدهد، به "دنیای تخيل" پناه برده بود: ايرانِ باستانی خلق کرده بود که با هيچ منطقی تحقق‌پذير و سازگار نبود! هم‌او دستِ آخر به اين نتيجه رسيد که راهی جز کوتاه‌کردن ادامه‌ی راه ندارد، چه ادامه‌دادن و "ايجاد تغيیر" را در اساس بی‌نتيجه يافته بود.
گفته‌ی درست علی میرفطروس را (نقل به مضمون: وقتی انسان‌ها از زمين قطع اميد کنند، به آسمان پناه می‌برند) می‌شود اين‌طور نيز گفت: انسانی که از سروسامان‌گرفتن وضع روزگار خودش ناامید بشود، به دنيای تخيل پناه می‌برد. چنين بود که روشنفکر ايرانی، ايرانِ باستانی باشکوه و بی‌نقص خلق کرد، تا کمبودهای عاطفی خود را از آن طريق مرهمی گذارد.
قزوينی و جمال‌زاده هيچ‌وقت به ايران بازنگشتند. صادق چوبک در آخرین روزها قصه‌های منتشرنشده‌اش را پاره کرد و دور ريخت. بزرگ علوی در آلمان ماند؛ فقط يک‌بار دم انقلاب به ايران سفر کرد. آن‌ها هم که ماندند، راهی را رفتند که پيشينيان رفته بودند: تقابل با وضع موجود.

ادامه دارد...

  • بخش نخست همين يادداشت
  • چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

    ژانر!

    عجيب اصرار دارند بعضی از اهل ادبیات که لغت نامأنوس "ژانر" را فلفل‌-نمک دست‌پخت‌شان بکنند؛ واژه‌ای فرانسوی که حتا در فارسی نمی‌شود آن‌را درست تلفظّ کرد؟ ايرادی دارد اگر به جای آن "سبک"، "فرم"، "گونه"، "شاخه" و از اين دست واژه‌های "خودی" -بسته به جايگاه کلمه در متن- استفاده کنیم؟ چيزی از سوادمان کم می‌شود؟ لابد!
    تاریخ استفاده از واژه‌های غربی که بار مفهومی دارند می‌رسد به دوره‌‌ی ناصرالدّين‌شاه. شايد هم کمی عقب‌تر که من اطلاعی ندارم. البته آن‌موقع زبان فارسی جايگزینی برای‌شان نداشت و خب اهل فکر چاره‌ای نداشتند. امّا امروز به نظرم وضع کمی فرق بکند...
    استفاده از لغت‌های غربی در نوشته‌ها و قطارکردن نام‌ کتاب‌هایی که اغلب لای‌شان هم باز نشده پای تحقیق‌ها، نوعی فخرفروشی و تظاهر بيش نيست. يک‌جور لاپوشانی بی‌سوادی‌ست. به قول گفتنی، طرف که پای استدلالش چوبین است و قلمش زور چندانی ندارد، دست به دامن اين‌قبيل ترفندها می‌شود. ذکر منبع برای نوشته البته خوب است و حتا لازم است، امّا تکرارکردن یک منبع در سراسر نوشته از همان جنس است که عرض شد.

    دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

    پدر نمونه!

    اين پدر فداکار دارد تمام سعی‌اش را می‌کند که فرزندش در آينده فرد مفيدی برای جامعه بشود. بايد قدر اين‌تيپ پدرها را دانست. جداً که دست‌مريزاد!

    یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶

    مشروطيت؛ انقلاب با جنبش؟

    به جستار عالمانه‌ی شما مختصر ايرادی وارد است که آن را بازمی‌گويم:

    در کاربرد واژگانی که بار محتوايی سنگينی دارند، بايد دقّت کرد. به عبارتی، مشروطه را نمی‌توان هم "جنبش" و هم "انقلاب" برشمرد.
    به باور اين قلم، مشروطه يک "جنبش" بود نه "انقلاب"، چرا که در مسير سال‌ها، در پی بهسازی سياسی-اجتماعی-فرهنگی ايران آن دوره بود، نه تغيیر ساختاری نظام سلطنتی. در مشروطه البته نداهای پراکنده‌ی جمهوری‌خواهانه نیز شنيده شد (بعدها از خود سردار سپه)، بدون اين‌که هيچ‌گاه فراگير شود.

    می‌نويسيد: «رشد "آگاهی ملی" علت اصلی وقوع انقلاب مشروطیت بود». اين تکرار نظرگاه مارکس -در باب امر انقلاب- است، با واژگانی ديگر. بايستی پرسيد: به‌راستی کدام انقلاب در تاريخ بشر "حاصل رشد آگاهی ملّی" بوده که اين يکی باشد؟! ژاکوبن‌ها در انقلاب فرانسه، موژيک‌ها در انقلاب روسيه يا حاشيه‌نشينان شهری و نيمچه‌روشنفکران کم‌خوانده‌ی ما در کدام "آگاهی" غرق بودند که انقلاب کردند؟‌ انقلاب حاصل به‌هم ریختن مکانيسم يک اجتماع و لاجرم انفجار در لايه‌های آن است که طبعاً ربطی به "آگاه‌شدن" اجتماع ندارد.
    واقعيت اين است که مشروطه "جنبشی روشنفکرانه" بود که هيچ‌گاه به درون لايه‌های اجتماع نفوذ نکرد. دليلی هم نداشت که نفوذ کند.

    از نظری (به قول شاهرخ مسکوب و علی ميرفطروس) می‌شود رضاشاه را فرزند خلف و ميوه‌ی مشروطيت خواند، از لحاظی نيز دليل شکست آن. همان‌طور که رضاشاه طرح توسعه‌ای را که "آرمان" مشروطه‌خواهان بود تحقق بخشيد، امّا در مقابل، با ايجاد دیکتاتوری سفيد و بستن دهن روزنامه‌نگاران "مزاحم" (به سفرنامه‌های رضاشاه مراجعه شود) و سياسيون و مجلس مستقل، همه‌چيز را از بالا هدايت کرد که اين مشی، در تقابل با فضای باز و نظام سياسی دموکرات است. البته با توجه به شرايط زمان و مکان، در اين موضوع بايستی بيش‌تر دقيق شد و قضاوت کرد. بنابراين، اگر جنبش مشروطه در هدفِ گسترش و تقويت پايه‌های توسعه‌ی اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی پيروز شد، در ايجاد فضای باز سياسی شکست خورد.

    شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۶

    در باب حقوق شهروندی

    مدنیت به عرق‌خوردن و خوابيدن با اين و آن نیست. اين می‌شود حکايت همان مثل مورد علاقه‌ی من: "طرف از مسگری فقط کون‌جنباندن‌اش را بلد است"! مدنیت آدابی دارد. الفبای آن، احترام به حقوق فردی شهروندان است. مدنيت، هتاکی به حيثت افراد را برنمی‌تابد...
    در جوامع مدنی، راهکاری که شهروندان را -به شکلی مسالمت‌آميز- کنار هم نگه می‌دارد، احترام به فرديت يک‌دگر است. اين "احترام" به آن معنا نیست که من و شما با وجودی که از فلان مسلک سياسی يا عقيده بدمان می‌آيد، تقيه کنيم و به آن لبخند بزنيم! مسئله، "تحمل" آن مرام و حقِ حضور دادن به آن است. یعنی، در عين اين‌که آن‌را نقد می‌کنيم و به صاحب آن مخالفت‌مان را ابراز، در پی حذف آن برنمی‌آييم. البته استثنايی هم اين‌جا هست: اگر آن مسلک به کارکرد و نظم اجتماع و سلامت جسمی و روانی شهروندان آسيب بزند، ديگر قابل تحمّل نيست و سروکارش با قانون است، چه نامش "تخلّف" است نه عقيده‌ی صرف.
    در هر اجتماعی، طبعاً عقايد و کسانی هستند که ما آن‌ها را نمی‌پسنديم. اگر اعتقاد به تلاشگری اجتماعی (Social Activism) داشته باشيم، خيلی ساده در مقابل آن‌ها موضع می‌گيريم. ولی موضع‌گيری ما، قواعدی دارد: زبان و ابزار برخورد ما آن‌چيزی است که "اسلوب مدنيت" در اختيارمان گذارده و مشمول تعريف مشخصی‌ست. بنابراين، در مخالفت خود تا حدّی می‌توانيم پيش برويم که اسلوب مدنيت را لگد نکرده باشيم.
    هويت، شرافت و شخصيت انسان‌ها ارزشمند است. اين اصلی است که مدنيت مدرن بر آن انگشت گذارده. خط‌کشيدن روی اين اصل، قدکشيدن در مقابل شهروندی مدرن است.

    با توضيح نسبتاً مبسوطی که آمد، بد نيست مثال زنده‌ای نيز همراه شود که مطلب بهتر جابيافتد:
    شخصی به اسم حسين درخشان، به صرف اين‌که با عقيده‌ی سياسی شخص ديگری به اسم مهدی خلجی مخالف است، تيشه برمی‌دارد تا به ريشه‌ی او بزند. درخشان با علم به اين‌که مهدی خلجی به يکی از تينک‌تنک‌های آمريکايی مشاوره می‌دهد، چو می‌اندازد که وی قبلاً به دستگاه دشمن اين تينک‌تنک مشاوره می‌داده (کارمند دفتر آيت‌الله خامنه‌ای بوده). درخشان در واقع مدعی می‌شود که خلجی فردی غير قابل اطمينان و "جاسوسِ دوجانبه است"! درخشان بارها ادعا می‌کند که خلجی خيانتکار و پشتيبان حمله‌ی نظامی آمریکا به ايران است. ناسزاها و هتاکی‌های مشمئزکننده‌ی آقای درخشان را فاکتور می‌گيريم که بحث به درازا نکشد؛ آن‌چه مغزه‌ی گفتار است، پرونده‌سازی، تخريب شخصيت و آسيب‌زدن به حيثيت آقای خلجی از سوی آقای درخشان است.
    مهدی خلجی که به اين عمل معترض است، با ابزاری که دموکراسی در اختيارش گذارده، يعنی اعتراض برای اعاده‌ی حیثيت به‌وسيله‌ی وکيل و نیز طلب خسارت (Sue)، با حسين درخشان مقابله می‌کند. اين، قدم‌زدن در دالان قانون و فضای مدنی است. وکيل خلجی، با ارائه‌ی ادله، ابتدا به درخشان و سپس به شرکت سرويس‌دهنده‌ی اينترنتی وی هشدار می‌دهد که بايستی متن‌ها از نت حذف شوند. اين، درخواستی موجه، دموکراتيک و اتفاقاً مسالمت‌آميز است. برخورد يک شهروند غربی با چنين موضوعی خیلی روشن می‌تواند باشد: از کرده‌ی خود عذر خواسته و مطالب را حذف می‌کند. امّا درخشان در مقابل، برخود مدنی خلجی را "اخاذی" جلوه داده بر رفتار هتاکانه‌ی خود پای می‌فشرد و آن‌را تکرار می‌کند. اين‌جاست که فرق يک "شهروند"، و کسی که از قرون وسطا به غرب پرتاب شده را می‌شود ديد.

    اين نمونه‌ای بود مشخص از کسانی که "شهروند" جوامع مدنی هستند، و در مقابل کسانی که در جوامع مدنی، چمدان عقب‌مانده‌گی را همه‌جا دنبال خود می‌کشند. به گمان من، برخورد آقای خلجی با آقای درخشان درس عبرتی تواند بود برای جامعه‌ی اينترنتی ما تا حرمت و حريم افراد را پاس بدارد و مدنيت را آ‌ن‌طور که هست بشناسد نه آن‌طور که در خيالات خود پرورده‌اند.

    جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

    طفلکی شرق را شهید کرده‌اند، آن‌وقت جماعت برای ساقی قهرمان سینه می‌زنند! من‌که هر چی توی سر اين دوزاری لامصب کوبیدم نیافتاد که نیافتاد!
    ...البته شکی نیست که دغدغه‌ی دوستان "آزادی بيان" است!

    پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

    خوردی؟ نوش جان!

    "رنجنامه"ی حسین درخشان را که خواندم دلم ریش شد برایش! چقدر این بچه مظلوم است... چقدر مهربان است... چقدر شریف و دوست‌داشتنی است...

    امّا خودمانیم، انگار بالاخره یکی پیدا شد که به این فرد هرزه‌درا و به‌معنای واقعی کلمه بی‌پرنسیب یک تودهنی جانانه بزند. واقعاً موقع‌اش بود. دست‌وپنجه‌اش درد نکند!

    برای خالی‌نبودن عريضه:
    در زندگی واقعی که ویلان بود، در اينترنت هم آواره شد! حالا شده است هُم‌لِس به توان دو:)

    چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

    آگهی همسريابی!

    یکی از دوستان، دنبال همسر مناسب می‌گردد. از من که در اینترنت خانه‌ای دارم، خواسته در این باره بنویسم. من اهل تبلیغ برای کسی نیستم، امّا نمی‌دانم چرا درخواستش برایم جالب بود... و همین شد که گفتم بگذار حرفش را گوش کنم.
    مشخصات دوست من: 38 ساله (دو سال از من بزرگ‌تر است). درآمد مکفی (البته تا مکفی را چه معنی کنید. حدود 50 هزار دلار در سال). ازدواج‌نکرده. روشنفکر! خانه و ماشین دارد. نه عرق‌خور است، نه دودی. الواط هم احتمالاً نیست! اگر گاهی شیطنت کرد، شما به بزرگی خودتان ببخشید! بشاش و cool، تا دل‌تان بخواهد. از لحاظ جسمی، کاملاً سالم (البته معاینه نکرده‌ام!). مغزش هم -تا آن‌جایی که من وارسی کرده‌ام- بد کار نمی‌کند.
    چیزی که می‌خواهد: ازدواج‌کرده یا دختر اهمیتی ندارد؛ فقط بچه نداشته باشد. اگر خانم دوستِ پسر داشته یا نداشته، فرقی نمی‌کند. سن، بین 26 تا 34 (خیلی خوش‌سلیقه است به جان شما). ساکن آمریکای شمالی ترجيحاً، يا اروپا (علاقمند به زندگی در کانادا). خوش‌سيما. خوش‌اخلاق. باکلاس. بی‌تعصب در مذهب. شاغل. علاقمند به تشکیل خانواده (که خانم‌های ایرانی قریب‌به‌اتفاق‌شان هستند). باقی، بقای‌تان!

    شما اگر واجد شرایط بودید یا کسی را سراغ داشتید، ایمیل بزنید تا دست‌تان (شان) را بگذارم توی دست هم... و بعد هر غلطی که خواستید با هم بکنید! باقی‌اش دیگر به من مربوط نیست.

    سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

    آداب پیام‌گذاری

    هنگام نشر بعضی از کامنت‌ها، مقابل دوراهی سختی خودم را می‌بينم: از یک‌سو پیام‌گذار حرفِ حساب زده است، از سوی ديگر از واژگانی سود جسته که از دایره‌ی نسبتاً تنگ اخلاقی من و خطوط قرمز اين تارنگار خارج است. واقعاً می‌مانم که چه کنم. گاه ساعتی به این بلاتکلیفی می‌گذرد و بعد، چه پاکش کنم چه منتشر، از کرده‌ی خودم پشیمان می‌شوم، چه کامل به آن مطمئن نبوده‌ام.
    امروز هم دوستی بی‌نام، پیامی نهاده بود که حرفِ دل بود، امّا از آلت تناسلی زن نام برده بود که من بازتابِ چنين گويشی را در اين صفحه نمی‌پسندم. مجبور شدم پاکش کنم، امّا وجدانم اين‌قدر آزارم داد تا اين چند خط را نوشتم.
    شاید هم دارم بسته عمل می‌کنم؟ نمی‌دانم! به هر رو، قواعدی برای خودم دارم که دوست دارم دوستانم رعایت کنند تا یک‌وقت عکس‌العملم موجب رنجش‌شان نشود.
    انگار روزنامه‌ی شرق را بسته‌اند. خب ببندند! بايد بنشينيم عزا بگيريم؟ کشوری که جرايد صد سال پيش‌اش (دوره‌ی مشروطه تا رضاخان) پرمحتواتر و بازتر از امروزِ روزش باشد، همان بهتر که روزنامه نداشته باشد.

    دوستی -که تا بخواهيد طبع طنز دارد- آمده وضعیت روزنامه‌نگاری ايران را با آلمان مقايسه کرده و گفته است اگر چنين حادثه‌ای در آلمان اتفاق می‌افتاد، جامعه چنين و چنان می‌کرد. آخر قربانت گردم! مقایسه باید بستر مشترک و يک‌جور پایه‌ای داشته باشد یا نه؟ همین‌طور الله‌بختکی که نمی‌شود دوتا چيز را کنار هم گذاشت و سنجيد! جامعه‌ای جهانِ سوّمی در قعر دوزخ چه ربطی به يکی از پيشروترین ممالک جهان دارد؟
    وقتی که واقعيت را به خاطر "حس تحقير" مخفی کنيم و در تخيل‌مان روی وضع موجود سرخ‌آب-سفيدآب بمالیم که ترکيب کريه‌اش را کسی نبيند، گند کار که از يک‌گوشه دربياید، آن‌وقت است که دست‌وپای‌مان را بدجور گم می‌کنیم. ولی متوجه نيستيم که بخش عمده‌ی تقصير گردن خودمان است که همه‌اش به خودمان و ديگران دروغ گفته‌ایم و گنداب را بوستان نشان داده‌ایم. مرداب مگر با دوتا نيلوفر گلستان می‌شود؟

    یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

    مشاهده‌ی من از سنگسار (و اعدام)

    سال 67 بود. ماه‌اش يادم نيست. رفته بودیم دیدن اقوام به گوهردشت. با مادرم زدیم بیرون تا قدمی بزنيم. هوا تا دل‌تان بخواهد مطبوع و سرخوش بود!
    در يکی از خيابان‌های شماره‌ای آن‌جا، در خرابه‌ای، جمعيت انبوهی حاضر بود، طوری که می‌شد از دور آن‌را ديد. صدا هم بود: فريادهای مردی که به خطابه می‌ماند. مثل هر آدمی، کنجکاو شديم که بفهمیم قضيه چيست. راهی شديم.
    تريبونی ساخته بودند و مردی ميان‌سال، با ته‌ريشی کوتاه، پشت آن، با کلماتی خشن و آتشين، از جنايت‌های دو همدست می‌گفت: يک زن شوهردار ميان‌سال، و يک پسر خيلی جوان (حدوداً بيست ساله). می‌گفت که اين‌ها با هم رابطه‌ی جنسی داشته‌اند و بعد که وجود شوهر را -برای ادامه‌ی ارتباط‌شان- مزاحم می‌بينند، او را می‌کشند و می‌برند جاده‌ی چالوس آتش‌اش می‌زنند تا کسی هويت‌اش را تشخيص ندهد. می‌گفت: "من جرم اين‌ها را برای شما مردم می‌گویم که يک‌وقت فکر نکنيد بی‌گناه می‌کشيم‌شان"!(نقل به مضمون) تازه دوزاری‌مان افتاد که با پای خود آمده‌ايم به تماشای "ضيافت مرگ". گاهی کنجکاوی برای انسان خيلی گران تمام می‌شود!
    به جمعيت هر لحظه افزوده می‌شد. سيل آدميزاد بود که می‌آمد. خرابه که هيچ، خيابان هم ديگر پر شده بود. ما خودمان را در ميان ازدحامی می‌ديديم که هيچ راه گريزی از آن نبود. بدتر از آن، به‌جبر، جايی قرار گرفته‌ بودیم که به "کانون جنايت" خيلی نزديک بود.

    اعدام
    اوّل جوان را آوردند. آن‌ جوانی که من ديدم، قبل از اعدام مرده بود! جنازه‌ای بود متحرک که جهيدن خون زير پوستش نمی‌ديدی. ايستاد پای چوبه. چند پاسدار که هنگام ايراد کيفرخواست، با سرعت در حال علم‌کردن بساط "ضيافت" بودند، زودی طناب را انداختند به گردنش. آن‌زمان مثل امروز نبود که برای شناخته‌نشدن کيسه بکشند سرشان؛ اعدام‌کردن افتخاری بود اجتماعی و در واقع اجرای فريضه‌ای دينی بود. تيک‌تاک لحظات پايانی را می‌شنيدی. قلبم داشت در سينه می‌ترکيد و چشم‌هام داشت از حدقه بيرون می‌زد. من و مادر دست هم را محکم چسبيده بوديم. آخر ما آن‌جا چه‌کار می‌کردیم؟!
    ناگهان صدای حاکم شرع -خطاب به خانواده‌ی مقتول- بلند شد: "برای دفعه‌ی آخر، پدر مجرم طلب بخشش کرده و حاضر است هر مبلغ که خونبها باشد، بپردازد".(نقل به مضمون) آن‌طور که از قرائن پيدا بود، پسرک از خانواده‌ی متمولی بود و مردم می‌گفتند پدرش بازاری، متدیّن و از حاميان مسجد گوهردشت است. خلاصه که خانواده‌ی مقتول قبول نکردند. نه اين، که برادر مقتول خود شخصاً چارپايه را از زير پای پسرک کشيد... و جانی فرو ریخت.
    وقتی که به‌دار شد، از ازدحام، مخلوطی می‌شنيدی از الله‌واکبر و عربده‌هايی پرناسزا که به سوی "اين جنايتکار زناکار" پرتاب می‌شد. هوا سنگين و آلوده بود.
    پسر بالای دار، کم‌ترین تکانی نخورد. فقط پوستش رفته‌رفته تيره شد. دست‌هايش از پشت بسته بود و گردنش کج... و کج ماند. یکی از انگشت‌هایش می‌زد؛ فقط چندباری. شلوارش خيس شده بود. تنش تاب نداشت که سَرِ نگه‌داشتن جان بجنگد؛ به سرعت و راحتی جان‌باخت.
    از مردنش مطمئن که شدند، او را پايین کشيدند. باز فريادهای الله‌واکبر و ناسزا بلند شد. اين‌قدر ادامه يافت که حاکم شرع صدايش درآمد و مردم را به سکوت دعوت کرد. آخر وقت تنگ بود!

    سنگسار
    زن را در ملافه -يا کفن- سفيدی پيچيده بودند و دو مرد او را بر زمين می‌کشيدند. در اسلام، دست‌زدن به تن زن نامحرم حرام است، امّا اگر جداره‌ای روی تن باشد، مانعی ندارد. امّا چه فرق می‌کرد؛ جنازه با زنی که لب پرتگاه سنگسار است چه فرقی دارد؟
    زن را در چاله‌ای که از قبل مهيّا شده بود فرو کردند و دورش خاک ريختند. همه‌ی اين‌ها چند لحظه بيش‌تر طول نکشید. از بدو ورود زن به صحنه، موج تنفر بود که به چارديواری "ضيافت مرگ" می‌کوبید و چنان فضا را انباشته بود، که بين واقعيت و سرسام، مرزی نمی‌ديدی. دقايق کوتاهی باز به سخنان حاکم شرع گذشت. در اين ميان می‌ديدی که مردم پيش‌دستی کرده، قبل از فرمان، در حال جمع‌کردن سنگ هستند!
    دستور آمد که بزنيد! پرواز کلمه هنوز به مردم نرسيده بود که سنگ اوّل -چرخان- به شقيقه‌ی زن نشست. سرخی، به آرامی بر سطح سفيد کفن پهن شد. مردم، مثل کوسه‌ای که خون ببيند، هيجان‌زده و هيستريک، با دهان‌هايی کف کرده، نفرین‌کنان و ناسزاگويان، در مسابقه‌ی هدف‌گيری از هم پيشی می‌گرفتند. تا به‌حال چنين همکاری‌ و يکرنگی‌ای در مردم نديده بودم!
    زن با همان چند سنگ اوّل جان داد و راحت شد. امّا مگر مردم ول‌کن بودند؟ مگر زن شوهردار زناکار حق زندگی دارد؟ انتقام فرصتی‌ست که باید غنيمت شمردش...

    هر طور بود، خودمان را از کانون جنايت جمعی بيرون کشيديم. مادرم به‌آرامی گريه می‌کرد؛ من ماتم برده بود و هيچ‌جور نمی‌توانستم ذهن بهت‌زده‌ام را منظم کنم. سهمگينی فضای خشونت و جنون، چيزی از اعتماد به نفس‌ در ما باقی نگذاشته بود. از درون فرو ريخته بوديم. پاهای‌مان داشت ما را هر جا که خودش می‌خواست می‌برد. تا خانه هيچ به هم نگفتيم. در خانه هم هيچ نگفتيم. فوراً از اقوام خداحافظی کرديم و برگشتيم تهران، با کوله‌باری از خاطره؛ خاطره‌ای که پس از هژده سال، هم‌چنان کابوس شب‌های‌مان است.

    شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

    ريشخند مرگ

    تصويری که بر پيشانی يادداشت قبلی چسبانده‌ام، بيش از باقی تصاوير اعدام‌ها بر من اثر گذاشت. بی‌حاشیه بگويم: تصاوير دیگر چيزی بيش از تکرار مکررات نبودند؛ به‌-دار-آویختن در ملأ عام در ايران ما حکايت غريب و جديدی نيست. امّا تصوير آن جوان در نوع خود يکتا بود و پيامی داشت مختص به خود.

    نه جوانِ اعدامی را می‌شناسم، نه حکايتش می‌دانم و نه می‌دانم به چه کرده -يا ناکرده- به دار آويخته‌اندش؛ آن‌چه تکانم داد امّا واقعيتی بود که بايد برشمرد: به یاد ندارم که در عمرم دیده باشم کسی چنين مرگ را به مسخره گرفته باشد! جوانی پای دار، طناب به گردنش، می‌داند که لحظات پايانی را می‌گذراند و هر آن -ناغافل- زير پايش خالی خواهد شد و دردناک جان خواهد کَند... با اين حال، به خويشی، دوست يا آشنايی دست تکان می‌دهد، آن‌هم با لبخندی بر لب!

    به ریشخند گرفتن مرگ، استقبال از مرگ نيست؛ نوعی دهن‌کجی است به آن. البته اين‌هم خودش توصيف است نه تعريف. راست‌اش، تعريفِ دقيقی از آن ندارم که با واژه در قالب جمله بريزم.
    استقبال از مرگ، خودجان‌ستانی است. هر چند ما انسان‌ها بدون اين‌که خود بخواهيم به اين جهان پرتاب شده‌ايم، خودکشی راهِ حلّی تواند بود برای رسيدن به پايانی خودخواسته*. در واقع خودکشی، رنگ‌پاشيدن است بر طرح سرنوشت؛ بريدن ريسمان جبر و تقدير آدمی‌ست. البته آن‌چه می‌گويم، نه تبليغ خودکشی، که نگاهی‌ست دگر به محتوی آن.

    توضیحات
    * آرتور کسلر (Arthur Koestler) نويسنده‌ی مجار که در لندن خودکشی کرد، نايب‌رئيس تشکيلاتی بود به نام Exit. اين تشکيلات، اين باور را نشر می‌داد که "آدمی چون در تولّد خويش حق انتخاب نداشته، بايستی مرگ را در کنترل خويش داشته باشد و زمان آن‌را خود شخصاً تعيین کند".

    جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

    و سنگسار...


    تقريباً همه‌ از سنگسار شنيده‌اند یا آن‌ها که دل‌اش را داشته‌اند، صحنه‌های آن را در اينترنت ديده‌اند. با این وجود، تعداد بسيار اندکی هستند که خود در صحنه حضور داشته و از نزديک شاهد سنگسار انسانی بوده‌اند. شوربختی اين‌جاست که من يکی از آن‌ها هستم!
    سرنوشت اين بود که مراسم سنگسار زنی را از نزديک ببينم. البته تنها اين نبود: هم‌خوابه‌ی او را نيز پس از تحمل صد ضربه تازيانه، همان‌جا به دار آويختند.

    هيچ‌وقت دوست نداشته‌ام راجع به اين موضوع با کسی حرف بزنم، چه رسد به اين‌که مکتوب‌اش کنم، ولی پس از جريان اعدام‌های اخير، ندايی از درون به من نهيب زد که شرح ماوقع -دقيقاً آن‌طور که خود نظاره کرده‌ام- را بنويسم. شايد امشب يا فردا این کار را کردم.

    چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

    یادداشت تکان‌دهنده!

    دوستی دارم که گه‌گداری اگر مطلبی دندانگير، خواندنی‌ای، چيزی به چنگ‌اش بيافتد، در زرورق مهر می‌پيچد و با ايميل حواله می‌کند. ديروز لينکی فرستاده بود و در قسمت توضیح نوشته بود: "يادداشت تکان‌دهنده"! نوشته از نيما راشدان بود. بحث محوری نوشته سر شيوع گرفتن فيلم با موبايل، موقع هم‌خوابه‌گی‌ بود و پخش آن در ناکجاآباد نت. از شما چه‌پنهان: اين موضوع مرا تکان نداد که هيچ، شگفت‌زده هم نکرد! در ملکی در قعر جهانِ سوّم که با انقلاب شخم زده شده و پايه‌های اخلاقی-هويتی جامعه‌اش ويران شده و نيز سکس در فرهنگ و مذهب آن تابو است، عمل جنسی طبعاً بايستی يک ناهنجاری -يا همراه با ناهنجاری- باشد. جامعه‌ی سالم جامعه‌ای‌ست که در آن ارتباط جنسی آزاد و انتخاب همبستر دلبخواه باشد؛ در غير اين صورت، بيرون‌زدن ناهنجاری جنسی امری‌ست کاملاً قابل پیش‌بينی. بنابراين، آن‌چه نيما راشدان در يادداشت احساساتی خود - با آب‌وتاب- نقل می‌کند، تنها کسانی را برمی‌انگيزد و متعجب می‌کند که در تخيل ايرانی پرورده‌اند، دهه‌ها جلوتر از ايران واقعی. اين‌گونه نوشته‌ها از قلم کسانی‌ست که باور دارند اگر ساختار سياسی ایران عوض شود، ظرف چند سال شاهد سوئيس ديگری در قلب خاورميانه خواهيم بود!

    نوشته‌ی آقای راشدان هر چه بود، اين خاصيت را داشت که من را به جست‌وجوی چند دقيقه‌ای در اينترنت -پيرامون همان موضوع- وادارد. نتيجه: ماشين‌های جست‌وجو من را به سايت سکسی جيگر -که می‌گويند از توليدات فرهنگی حسين درخشان است (دروغ يا راست، گردن گوينده‌اش)- پرتاب کردند. در آن چندتايی از فيلم‌های پورنوی خانه‌گی بود که مرد بدون اين‌که از زن اجازه بگيرد، از او فيلم گرفته بود و بعد هم گذاشته بود روی نت. طبعاً، تصوير خود مرد در فيلم نبود. از لهجه‌ی "بازيگران" می‌شد فهميد داخل ايران‌اند. برای ما که خارج از کشوريم، تشخيص اين تفاوتِ گويشی سخت نيست.

    امّا همه‌ی این مقدمه برای اشاره به اين واقعيت است که انگيزه‌ی اين‌گونه اعمال، دقيقاً پايه در فرهنگ ايران ما دارد. در فرهنگ عامه، خوابيدن با يک دختر و بعد بردن آبروی او نشانِ "زرنگی" پسر است. اصلاً پسرها کلی کوشش می‌کنند که به نتيجه برسند تا دختر را بياندازند سر زبان‌ها. هر کس نيز برای خودش ليستی دارد از آن‌ها که "تقه‌شان را زده" و هر چه ليست بلندبالاتر باشد، فرد هم لابد زرنگ‌تر است. جاهل‌ها نيز رسمی داشتند به اين ترتيب که وقتی پسربچه‌ای را بلند می‌کردند، بعد از تجاوز به او، خراشی با تيزی روی باسن‌اش می‌انداختند. اين خط چون "داغ ننگ" بر آن فلک‌زده می‌ماند تا حکايت آن دقايق پررذالت را برای آيندگان ببرد و خلاصه آن کس ديگر نتواند جايی سر بلند کند.

    نشانه‌شناسی فرهنگی، ريشه‌ی اعمال عامه را برای بيننده روشن می‌کند و او را به‌جای افتادن در حجم احساسات، در مقابل پايه‌ی حرکت‌ها و رفتارها می‌نشاند تا بداند هر کرده، از کجا آب خورده.

    ميان دو کرانه

    به عنوان شهروند دو سرزمين، تمام مدّت ميان دو "بود" دست‌وپا می‌زنم. "بود" نخست خاطره‌ی سرزمینی‌ست که حتّا برای لحظه‌ای گريبانم را ول نمی‌کند؛ دوّمی زيستگاهِ کنونی من است. در زيستگاهم، يادِ روزهايی که در خانه‌ی پدری بر من گذشته‌ است، گاه‌وبی‌گاه، بدون مقدمه و اغلب ناگهانی، از چهارراه ذهنم می‌گذرد و ردّی ديگر می‌گذارد. تا به حال با هيچ ابزاری نتوانسته‌ام اين ردها را -که به کابوس می‌مانند- پاک کنم. نه اين، که هر روز هم بر خط‌خطی آيينه‌ای که باید نماد و جایگاه آسودگی باشد، اضافه می‌شود...
    ميان دو کرانه زيستن کار هر کس نيست. امّا اجبار است؛ تحميل است. شرّی‌ست ناخواسته به گردن آدم‌هايی چون من. از آن راه گريزی نيست... لااقل کار من نیست. بايد با‌ آن کنار آمد. اين هم نمی‌شود! تنها کاری که می‌شود کرد، نوشتن آن است.
    ...