چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

ميان دو کرانه

به عنوان شهروند دو سرزمين، تمام مدّت ميان دو "بود" دست‌وپا می‌زنم. "بود" نخست خاطره‌ی سرزمینی‌ست که حتّا برای لحظه‌ای گريبانم را ول نمی‌کند؛ دوّمی زيستگاهِ کنونی من است. در زيستگاهم، يادِ روزهايی که در خانه‌ی پدری بر من گذشته‌ است، گاه‌وبی‌گاه، بدون مقدمه و اغلب ناگهانی، از چهارراه ذهنم می‌گذرد و ردّی ديگر می‌گذارد. تا به حال با هيچ ابزاری نتوانسته‌ام اين ردها را -که به کابوس می‌مانند- پاک کنم. نه اين، که هر روز هم بر خط‌خطی آيينه‌ای که باید نماد و جایگاه آسودگی باشد، اضافه می‌شود...
ميان دو کرانه زيستن کار هر کس نيست. امّا اجبار است؛ تحميل است. شرّی‌ست ناخواسته به گردن آدم‌هايی چون من. از آن راه گريزی نيست... لااقل کار من نیست. بايد با‌ آن کنار آمد. اين هم نمی‌شود! تنها کاری که می‌شود کرد، نوشتن آن است.
...