یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

مشاهده‌ی من از سنگسار (و اعدام)

سال 67 بود. ماه‌اش يادم نيست. رفته بودیم دیدن اقوام به گوهردشت. با مادرم زدیم بیرون تا قدمی بزنيم. هوا تا دل‌تان بخواهد مطبوع و سرخوش بود!
در يکی از خيابان‌های شماره‌ای آن‌جا، در خرابه‌ای، جمعيت انبوهی حاضر بود، طوری که می‌شد از دور آن‌را ديد. صدا هم بود: فريادهای مردی که به خطابه می‌ماند. مثل هر آدمی، کنجکاو شديم که بفهمیم قضيه چيست. راهی شديم.
تريبونی ساخته بودند و مردی ميان‌سال، با ته‌ريشی کوتاه، پشت آن، با کلماتی خشن و آتشين، از جنايت‌های دو همدست می‌گفت: يک زن شوهردار ميان‌سال، و يک پسر خيلی جوان (حدوداً بيست ساله). می‌گفت که اين‌ها با هم رابطه‌ی جنسی داشته‌اند و بعد که وجود شوهر را -برای ادامه‌ی ارتباط‌شان- مزاحم می‌بينند، او را می‌کشند و می‌برند جاده‌ی چالوس آتش‌اش می‌زنند تا کسی هويت‌اش را تشخيص ندهد. می‌گفت: "من جرم اين‌ها را برای شما مردم می‌گویم که يک‌وقت فکر نکنيد بی‌گناه می‌کشيم‌شان"!(نقل به مضمون) تازه دوزاری‌مان افتاد که با پای خود آمده‌ايم به تماشای "ضيافت مرگ". گاهی کنجکاوی برای انسان خيلی گران تمام می‌شود!
به جمعيت هر لحظه افزوده می‌شد. سيل آدميزاد بود که می‌آمد. خرابه که هيچ، خيابان هم ديگر پر شده بود. ما خودمان را در ميان ازدحامی می‌ديديم که هيچ راه گريزی از آن نبود. بدتر از آن، به‌جبر، جايی قرار گرفته‌ بودیم که به "کانون جنايت" خيلی نزديک بود.

اعدام
اوّل جوان را آوردند. آن‌ جوانی که من ديدم، قبل از اعدام مرده بود! جنازه‌ای بود متحرک که جهيدن خون زير پوستش نمی‌ديدی. ايستاد پای چوبه. چند پاسدار که هنگام ايراد کيفرخواست، با سرعت در حال علم‌کردن بساط "ضيافت" بودند، زودی طناب را انداختند به گردنش. آن‌زمان مثل امروز نبود که برای شناخته‌نشدن کيسه بکشند سرشان؛ اعدام‌کردن افتخاری بود اجتماعی و در واقع اجرای فريضه‌ای دينی بود. تيک‌تاک لحظات پايانی را می‌شنيدی. قلبم داشت در سينه می‌ترکيد و چشم‌هام داشت از حدقه بيرون می‌زد. من و مادر دست هم را محکم چسبيده بوديم. آخر ما آن‌جا چه‌کار می‌کردیم؟!
ناگهان صدای حاکم شرع -خطاب به خانواده‌ی مقتول- بلند شد: "برای دفعه‌ی آخر، پدر مجرم طلب بخشش کرده و حاضر است هر مبلغ که خونبها باشد، بپردازد".(نقل به مضمون) آن‌طور که از قرائن پيدا بود، پسرک از خانواده‌ی متمولی بود و مردم می‌گفتند پدرش بازاری، متدیّن و از حاميان مسجد گوهردشت است. خلاصه که خانواده‌ی مقتول قبول نکردند. نه اين، که برادر مقتول خود شخصاً چارپايه را از زير پای پسرک کشيد... و جانی فرو ریخت.
وقتی که به‌دار شد، از ازدحام، مخلوطی می‌شنيدی از الله‌واکبر و عربده‌هايی پرناسزا که به سوی "اين جنايتکار زناکار" پرتاب می‌شد. هوا سنگين و آلوده بود.
پسر بالای دار، کم‌ترین تکانی نخورد. فقط پوستش رفته‌رفته تيره شد. دست‌هايش از پشت بسته بود و گردنش کج... و کج ماند. یکی از انگشت‌هایش می‌زد؛ فقط چندباری. شلوارش خيس شده بود. تنش تاب نداشت که سَرِ نگه‌داشتن جان بجنگد؛ به سرعت و راحتی جان‌باخت.
از مردنش مطمئن که شدند، او را پايین کشيدند. باز فريادهای الله‌واکبر و ناسزا بلند شد. اين‌قدر ادامه يافت که حاکم شرع صدايش درآمد و مردم را به سکوت دعوت کرد. آخر وقت تنگ بود!

سنگسار
زن را در ملافه -يا کفن- سفيدی پيچيده بودند و دو مرد او را بر زمين می‌کشيدند. در اسلام، دست‌زدن به تن زن نامحرم حرام است، امّا اگر جداره‌ای روی تن باشد، مانعی ندارد. امّا چه فرق می‌کرد؛ جنازه با زنی که لب پرتگاه سنگسار است چه فرقی دارد؟
زن را در چاله‌ای که از قبل مهيّا شده بود فرو کردند و دورش خاک ريختند. همه‌ی اين‌ها چند لحظه بيش‌تر طول نکشید. از بدو ورود زن به صحنه، موج تنفر بود که به چارديواری "ضيافت مرگ" می‌کوبید و چنان فضا را انباشته بود، که بين واقعيت و سرسام، مرزی نمی‌ديدی. دقايق کوتاهی باز به سخنان حاکم شرع گذشت. در اين ميان می‌ديدی که مردم پيش‌دستی کرده، قبل از فرمان، در حال جمع‌کردن سنگ هستند!
دستور آمد که بزنيد! پرواز کلمه هنوز به مردم نرسيده بود که سنگ اوّل -چرخان- به شقيقه‌ی زن نشست. سرخی، به آرامی بر سطح سفيد کفن پهن شد. مردم، مثل کوسه‌ای که خون ببيند، هيجان‌زده و هيستريک، با دهان‌هايی کف کرده، نفرین‌کنان و ناسزاگويان، در مسابقه‌ی هدف‌گيری از هم پيشی می‌گرفتند. تا به‌حال چنين همکاری‌ و يکرنگی‌ای در مردم نديده بودم!
زن با همان چند سنگ اوّل جان داد و راحت شد. امّا مگر مردم ول‌کن بودند؟ مگر زن شوهردار زناکار حق زندگی دارد؟ انتقام فرصتی‌ست که باید غنيمت شمردش...

هر طور بود، خودمان را از کانون جنايت جمعی بيرون کشيديم. مادرم به‌آرامی گريه می‌کرد؛ من ماتم برده بود و هيچ‌جور نمی‌توانستم ذهن بهت‌زده‌ام را منظم کنم. سهمگينی فضای خشونت و جنون، چيزی از اعتماد به نفس‌ در ما باقی نگذاشته بود. از درون فرو ريخته بوديم. پاهای‌مان داشت ما را هر جا که خودش می‌خواست می‌برد. تا خانه هيچ به هم نگفتيم. در خانه هم هيچ نگفتيم. فوراً از اقوام خداحافظی کرديم و برگشتيم تهران، با کوله‌باری از خاطره؛ خاطره‌ای که پس از هژده سال، هم‌چنان کابوس شب‌های‌مان است.

۶ نظر:

ملا حسنی گفت...

مجید جان
چند روز پیش فیلمی از سنگسار یک زن را در یوتیوب دیدم. باور کن آنچنان اثر مخربی روی روحم گذاشت که قابل توصیف نیست.
توصیه نمیکنم آنرا ببینید. چیزی جز شقاوت و بی رحمی نیست.
گاهی خودم را بجای آن زن احساس میکنم که در ملافه یا کفنی محصور شده٬ دستانم توان حرکت ندارند٬ منتظرم اولین ضربه هستم....
اولین ضربه به نام خدا و رسولش زده خواهد شد. بقیه ضربه‌ها در هلهله‌ای از تقلید و حماقت تبدیل به سیل مرگ آسا میشود. من از ضربه اول میترسم....

گوشزد گفت...

نکته مضحک این قضیه آن است که بیشتر این جماعت سنگ انداز زانیان سابق و لاحق هستند که خود را محق می‌دانند به مجازات سهمگین چون خودی برخیزند.

sara گفت...

مجيد جان واقعا تاسف آوره
راستي در مورد شوك (الكتريكي حسين درخشان) فكر ميكنم داستان عوض كردن تيتر بالاي وبلاگ اين آقا بعد از ديدن اين عكس شروع شد http://www.laatland.com/2007/02/the_hossein_ablaze.php

ناشناخته ها گفت...

بیش از هر چیز، چنین جامعه ای نیاز به یک روان کاوی حسابی و مفصل دارد. درست است تاریخ ما تاریخ استبداد بی وقفه بوده است، اما انگار این جامه ای بوده اندازهء این قامت.

مجيد زهری گفت...

ملای عزیز!
حالا خارج از بحث، می‌دانستم که شما طنزنويس هستيد، اما خبر نداشتم که دستی هم در ادبیات دارید. از تعبیرسازی‌ها و رنگ‌‌آميزی واژگان‌تان لذت بردم.

گوشزد عزیز البته از لحاظ اخلاقی تو درست می‌گويی، امّا آن‌چه من مدّ نظر دارم، شاخصه‌ی هويتی "نفرت" است که در جامعه‌ی ما نهادينه است و در انتظار بزنگاهی‌‌ست تا بروز کند.

سارا خانم!
انگار ایشان تا فانتزی شما را دید، تیتر وبلاگش را عوض کرد!

تردیدی نیست که ناشناخته‌ی عزیز درست می‌گویی. جامعه‌ی ما عمیقاً آسيب‌ديده است و بایستی از هر فرصتی برای برشمردن این مشکل فراگير استفاده کرد.

ع. آزاد گفت...

كلا خشونت يك خسيسه ايست كه در وجود همه هست و در جوامع معمولا حاكمين يا دُوَل اداره كننده كشورها دو راه حل براي آن دارند:
به هر نحوي سركوبش ميكنند يا طبق نظر خود هدايتش ميكنند (يا براي صلاح جامعه يا صلاح خودشان)
بنظر من راه انداختن چنين «ضيافت» هايي و سوق دادن مردم، اجازه ابراز «خشونت مردم عليه مردم» كه يك سياست قديمي و كارآمد است كه از طرف توتاليتارترين حكومت ها رخ ميدهد و راهكاري ست براي اداره خشونت نهفته در جامعه بصورتي كاملا بي خطر.

مجيد خان باسپاس از شما
دفعه اول بود كه به وبلاگ شما سرزدم، و بار آخر هم نخواهد بود.
با آرزوي بهترين ها