یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶

مشروطيت؛ انقلاب با جنبش؟

به جستار عالمانه‌ی شما مختصر ايرادی وارد است که آن را بازمی‌گويم:

در کاربرد واژگانی که بار محتوايی سنگينی دارند، بايد دقّت کرد. به عبارتی، مشروطه را نمی‌توان هم "جنبش" و هم "انقلاب" برشمرد.
به باور اين قلم، مشروطه يک "جنبش" بود نه "انقلاب"، چرا که در مسير سال‌ها، در پی بهسازی سياسی-اجتماعی-فرهنگی ايران آن دوره بود، نه تغيیر ساختاری نظام سلطنتی. در مشروطه البته نداهای پراکنده‌ی جمهوری‌خواهانه نیز شنيده شد (بعدها از خود سردار سپه)، بدون اين‌که هيچ‌گاه فراگير شود.

می‌نويسيد: «رشد "آگاهی ملی" علت اصلی وقوع انقلاب مشروطیت بود». اين تکرار نظرگاه مارکس -در باب امر انقلاب- است، با واژگانی ديگر. بايستی پرسيد: به‌راستی کدام انقلاب در تاريخ بشر "حاصل رشد آگاهی ملّی" بوده که اين يکی باشد؟! ژاکوبن‌ها در انقلاب فرانسه، موژيک‌ها در انقلاب روسيه يا حاشيه‌نشينان شهری و نيمچه‌روشنفکران کم‌خوانده‌ی ما در کدام "آگاهی" غرق بودند که انقلاب کردند؟‌ انقلاب حاصل به‌هم ریختن مکانيسم يک اجتماع و لاجرم انفجار در لايه‌های آن است که طبعاً ربطی به "آگاه‌شدن" اجتماع ندارد.
واقعيت اين است که مشروطه "جنبشی روشنفکرانه" بود که هيچ‌گاه به درون لايه‌های اجتماع نفوذ نکرد. دليلی هم نداشت که نفوذ کند.

از نظری (به قول شاهرخ مسکوب و علی ميرفطروس) می‌شود رضاشاه را فرزند خلف و ميوه‌ی مشروطيت خواند، از لحاظی نيز دليل شکست آن. همان‌طور که رضاشاه طرح توسعه‌ای را که "آرمان" مشروطه‌خواهان بود تحقق بخشيد، امّا در مقابل، با ايجاد دیکتاتوری سفيد و بستن دهن روزنامه‌نگاران "مزاحم" (به سفرنامه‌های رضاشاه مراجعه شود) و سياسيون و مجلس مستقل، همه‌چيز را از بالا هدايت کرد که اين مشی، در تقابل با فضای باز و نظام سياسی دموکرات است. البته با توجه به شرايط زمان و مکان، در اين موضوع بايستی بيش‌تر دقيق شد و قضاوت کرد. بنابراين، اگر جنبش مشروطه در هدفِ گسترش و تقويت پايه‌های توسعه‌ی اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی پيروز شد، در ايجاد فضای باز سياسی شکست خورد.

هیچ نظری موجود نیست: