شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶

بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (2)

انديشمندان ايرانی در مصاف با روزگار خویش
ادبا، روشنفکران و بزرگان ايران‌زمين، کسانی که به آن‌ها می‌بالیم و حتّا یک‌گام جلوتر رفته آنان را "به اشتباه" معرّف هويت ايرانی قلمداد می‌کنيم، نه تنها منتقد جدّی فرهنگ و اجتماع زمانِ خود بوده‌اند، بل‌که اگر واقع‌بينانه‌تر به سرگذشت‌شان بنگريم، درخواهیم يافت که از آن به‌کل بیزار بوده‌اند. اين دقيقاً وجهِ تمايز انديشمندان اروپايی-آمریکایی با اهلِ فکر ماست. اگر انديشمندان اروپايی-آمریکايی بر مدار اجتماع و فرهنگ خود و در راستای بهبود و بالندگی همان‌ ساختاری که از آن برخاسته‌اند کوشش کرده‌اند، در مقابل انديشمندان ايرانی به فرهنگ و اجتماع خود شوريده‌اند و تمام همّ‌وغم خويش را بر تغيیر و زيروروکردن ساختمان آن گذارده‌اند. فردوسی سی‌سال منزوی شد و خونِ دل خورد تا دنيايی بيافريند که بديل اجتماع و روزگار خودش باشد. حافظ چه ناله‌ها که از اجتماع، حکّام و فرهنگ جامعه‌ی خودش نکرد. ناصر خسرو، رومی و صائب -همه- جلای وطن کردند تا بخت زندگی خویش در جای ديگری بيازمايند. صدها مثال تاریخی نظير اين‌ها می‌شود آورد که در آن‌ها صرفاً از "جور زمانه‌" گفته‌اند و از روزگار خويش شکايت کرده‌اند... یا اصلاً عطای زندگی در وطن به لقایش بخشیده، کوچيده‌اند. اصولاً آثار ادبی ما اساسی جز "شکايت" ندارد و بر همين بنيان پايه‌ ريخته شده است. شايد بگويیم که فلان‌کس از زورگويی نظام شِکوه کرده و ديگری مشکلات را در دین جامعه جسته و آن‌يک تاختن از بيرون مرزها را مايه‌ی نابسامانی جامعه دانسته؟ در هر حال، همه‌ی اين‌ها دليلی بوده برای "شکايت"، نه "تأيید" و حمايت؛ دليلی بوده برای "تقابل" و نه "همراهی".

به تاریخ معاصر نظر کنيم: چه کس بيش از صادق هدايت از روزگار خودش بيزار بوده است؟ هدايت برای آن‌که بيزاری خود از وضع موجود را نشان بدهد، به "دنیای تخيل" پناه برده بود: ايرانِ باستانی خلق کرده بود که با هيچ منطقی تحقق‌پذير و سازگار نبود! هم‌او دستِ آخر به اين نتيجه رسيد که راهی جز کوتاه‌کردن ادامه‌ی راه ندارد، چه ادامه‌دادن و "ايجاد تغيیر" را در اساس بی‌نتيجه يافته بود.
گفته‌ی درست علی میرفطروس را (نقل به مضمون: وقتی انسان‌ها از زمين قطع اميد کنند، به آسمان پناه می‌برند) می‌شود اين‌طور نيز گفت: انسانی که از سروسامان‌گرفتن وضع روزگار خودش ناامید بشود، به دنيای تخيل پناه می‌برد. چنين بود که روشنفکر ايرانی، ايرانِ باستانی باشکوه و بی‌نقص خلق کرد، تا کمبودهای عاطفی خود را از آن طريق مرهمی گذارد.
قزوينی و جمال‌زاده هيچ‌وقت به ايران بازنگشتند. صادق چوبک در آخرین روزها قصه‌های منتشرنشده‌اش را پاره کرد و دور ريخت. بزرگ علوی در آلمان ماند؛ فقط يک‌بار دم انقلاب به ايران سفر کرد. آن‌ها هم که ماندند، راهی را رفتند که پيشينيان رفته بودند: تقابل با وضع موجود.

ادامه دارد...

  • بخش نخست همين يادداشت
  • ۲ نظر:

    Ali گفت...

    اقای زهری، من برای کسی که با دست خودش جان خودش را میگیرد هیج ارزشی قائل نیستم. حالا این شخص میخواهد بزرگترین نویسنده دنیا باشد و چندین داستان معروف نوشته باشد و ملتی داستانهایش را توی مدرسه هایشان درس بدهند و یک شخصیت جهانی شده باشد و یا یک آدم ناشناس باشد که کسی او را نشناسد. خودکشی کار کسی هست که به زندگی نه گفته. مهم نیست که چقدر به پستی و خرابی و عمق بدبختی رسیده باشی. خودکشی یعنی تسلیم شدن. کسی که خودکشی میکند به مردم میگوید من نمیخواهم روی صفحه روزگار باشم. اسم من را از این دنیا پاک کنید. من فکر میکنم باید به تقاضای اینهایی که خودکشی میکنند احترام گذاشت و فراموششان کرد. کسی که خودش برای جان خودش ارزی قائل نیست چطور باید انتطار داشت که بقیه برای او ارزشی قائل باشند

    مجيد زهری گفت...

    این کامنت جای بحث بسیار دارد. سعی می‌کنم در یادداشتی به آن بپردازم.