انديشمندان ايرانی در مصاف با روزگار خویش
ادبا، روشنفکران و بزرگان ايرانزمين، کسانی که به آنها میبالیم و حتّا یکگام جلوتر رفته آنان را "به اشتباه" معرّف هويت ايرانی قلمداد میکنيم، نه تنها منتقد جدّی فرهنگ و اجتماع زمانِ خود بودهاند، بلکه اگر واقعبينانهتر به سرگذشتشان بنگريم، درخواهیم يافت که از آن بهکل بیزار بودهاند. اين دقيقاً وجهِ تمايز انديشمندان اروپايی-آمریکایی با اهلِ فکر ماست. اگر انديشمندان اروپايی-آمریکايی بر مدار اجتماع و فرهنگ خود و در راستای بهبود و بالندگی همان ساختاری که از آن برخاستهاند کوشش کردهاند، در مقابل انديشمندان ايرانی به فرهنگ و اجتماع خود شوريدهاند و تمام همّوغم خويش را بر تغيیر و زيروروکردن ساختمان آن گذاردهاند. فردوسی سیسال منزوی شد و خونِ دل خورد تا دنيايی بيافريند که بديل اجتماع و روزگار خودش باشد. حافظ چه نالهها که از اجتماع، حکّام و فرهنگ جامعهی خودش نکرد. ناصر خسرو، رومی و صائب -همه- جلای وطن کردند تا بخت زندگی خویش در جای ديگری بيازمايند. صدها مثال تاریخی نظير اينها میشود آورد که در آنها صرفاً از "جور زمانه" گفتهاند و از روزگار خويش شکايت کردهاند... یا اصلاً عطای زندگی در وطن به لقایش بخشیده، کوچيدهاند. اصولاً آثار ادبی ما اساسی جز "شکايت" ندارد و بر همين بنيان پايه ريخته شده است. شايد بگويیم که فلانکس از زورگويی نظام شِکوه کرده و ديگری مشکلات را در دین جامعه جسته و آنيک تاختن از بيرون مرزها را مايهی نابسامانی جامعه دانسته؟ در هر حال، همهی اينها دليلی بوده برای "شکايت"، نه "تأيید" و حمايت؛ دليلی بوده برای "تقابل" و نه "همراهی".
به تاریخ معاصر نظر کنيم: چه کس بيش از صادق هدايت از روزگار خودش بيزار بوده است؟ هدايت برای آنکه بيزاری خود از وضع موجود را نشان بدهد، به "دنیای تخيل" پناه برده بود: ايرانِ باستانی خلق کرده بود که با هيچ منطقی تحققپذير و سازگار نبود! هماو دستِ آخر به اين نتيجه رسيد که راهی جز کوتاهکردن ادامهی راه ندارد، چه ادامهدادن و "ايجاد تغيیر" را در اساس بینتيجه يافته بود.
گفتهی درست علی میرفطروس را (نقل به مضمون: وقتی انسانها از زمين قطع اميد کنند، به آسمان پناه میبرند) میشود اينطور نيز گفت: انسانی که از سروسامانگرفتن وضع روزگار خودش ناامید بشود، به دنيای تخيل پناه میبرد. چنين بود که روشنفکر ايرانی، ايرانِ باستانی باشکوه و بینقص خلق کرد، تا کمبودهای عاطفی خود را از آن طريق مرهمی گذارد.
قزوينی و جمالزاده هيچوقت به ايران بازنگشتند. صادق چوبک درست مثل هدایت در آخرین روزها قصههای منتشرنشدهاش را پاره کرد و دور ريخت. بزرگ علوی در آلمان ماند؛ فقط يکبار دم انقلاب به ايران سفر کرد. آنها هم که ماندند، راهی را رفتند که پيشينيان رفته بودند: تقابل با وضع موجود.
ادامه دارد...
بخش نخست همين يادداشت
ادبا، روشنفکران و بزرگان ايرانزمين، کسانی که به آنها میبالیم و حتّا یکگام جلوتر رفته آنان را "به اشتباه" معرّف هويت ايرانی قلمداد میکنيم، نه تنها منتقد جدّی فرهنگ و اجتماع زمانِ خود بودهاند، بلکه اگر واقعبينانهتر به سرگذشتشان بنگريم، درخواهیم يافت که از آن بهکل بیزار بودهاند. اين دقيقاً وجهِ تمايز انديشمندان اروپايی-آمریکایی با اهلِ فکر ماست. اگر انديشمندان اروپايی-آمریکايی بر مدار اجتماع و فرهنگ خود و در راستای بهبود و بالندگی همان ساختاری که از آن برخاستهاند کوشش کردهاند، در مقابل انديشمندان ايرانی به فرهنگ و اجتماع خود شوريدهاند و تمام همّوغم خويش را بر تغيیر و زيروروکردن ساختمان آن گذاردهاند. فردوسی سیسال منزوی شد و خونِ دل خورد تا دنيايی بيافريند که بديل اجتماع و روزگار خودش باشد. حافظ چه نالهها که از اجتماع، حکّام و فرهنگ جامعهی خودش نکرد. ناصر خسرو، رومی و صائب -همه- جلای وطن کردند تا بخت زندگی خویش در جای ديگری بيازمايند. صدها مثال تاریخی نظير اينها میشود آورد که در آنها صرفاً از "جور زمانه" گفتهاند و از روزگار خويش شکايت کردهاند... یا اصلاً عطای زندگی در وطن به لقایش بخشیده، کوچيدهاند. اصولاً آثار ادبی ما اساسی جز "شکايت" ندارد و بر همين بنيان پايه ريخته شده است. شايد بگويیم که فلانکس از زورگويی نظام شِکوه کرده و ديگری مشکلات را در دین جامعه جسته و آنيک تاختن از بيرون مرزها را مايهی نابسامانی جامعه دانسته؟ در هر حال، همهی اينها دليلی بوده برای "شکايت"، نه "تأيید" و حمايت؛ دليلی بوده برای "تقابل" و نه "همراهی".
به تاریخ معاصر نظر کنيم: چه کس بيش از صادق هدايت از روزگار خودش بيزار بوده است؟ هدايت برای آنکه بيزاری خود از وضع موجود را نشان بدهد، به "دنیای تخيل" پناه برده بود: ايرانِ باستانی خلق کرده بود که با هيچ منطقی تحققپذير و سازگار نبود! هماو دستِ آخر به اين نتيجه رسيد که راهی جز کوتاهکردن ادامهی راه ندارد، چه ادامهدادن و "ايجاد تغيیر" را در اساس بینتيجه يافته بود.
گفتهی درست علی میرفطروس را (نقل به مضمون: وقتی انسانها از زمين قطع اميد کنند، به آسمان پناه میبرند) میشود اينطور نيز گفت: انسانی که از سروسامانگرفتن وضع روزگار خودش ناامید بشود، به دنيای تخيل پناه میبرد. چنين بود که روشنفکر ايرانی، ايرانِ باستانی باشکوه و بینقص خلق کرد، تا کمبودهای عاطفی خود را از آن طريق مرهمی گذارد.
قزوينی و جمالزاده هيچوقت به ايران بازنگشتند. صادق چوبک درست مثل هدایت در آخرین روزها قصههای منتشرنشدهاش را پاره کرد و دور ريخت. بزرگ علوی در آلمان ماند؛ فقط يکبار دم انقلاب به ايران سفر کرد. آنها هم که ماندند، راهی را رفتند که پيشينيان رفته بودند: تقابل با وضع موجود.
ادامه دارد...