بدترین شکل خشونت بعد از قتل نفس، در کلمات است. من دیدهام که چطور خشونت کلامی فرد را به قفس حاشیهنشینی پرتاب میکند؛ دیدهام چطور او را تا سالها ناکار میکند و در افسردگی محض از پا میدرآورد.
کسانی که با فهمی باز و نگاهی "خارج از گود" و فارغ از موضعگیری، ادبیات سالهای انقلاب (بعد از پیروزی) را خواندهاند، چه کتاب و چه نشریات، عمق خشونت هولناک زبانی را با تنلرزههایشان حس کردهاند. من با انقلابیون دیروز، با آنها که گیسی سپید کردهاند و قوز درآوردهاند، ولی همچنان در میدان جنگهای ممسنی به سبک دونکیشوت به جنگ آسیاب بادی میروند و در باب سینهسپرکردنهایشان در مقابل ارتش تا دندان مسلح شاه رجز میخوانند و داستانسرایی میکنند کاری ندارم... اینها را باید به حال خود گذاشت، چه گامی بیش تا خانهی سالمندان فاصله ندارند!
آزادیای که ادبیات سوسیالیستی تبلیغ میکرد، مصداق کامل ضدیت با آزادی بیان بود. ادبیات سوسیالیستی -که خطیست موازی با ادبیات فاشیستی-، با انگزدن و لجنمالکردن هر پیکر و ندای مخالف، آنها را به حاشیهی حذف میراند. در دایرهی ادبیات سوسیالیستی، جایی برای حضور دگراندیشان نیست؛ نه این، که جایی برای پذیرفتن احتمال اشتباه ایدهی خود هم نیست. با تمام این توضیح، شوربختی اینجاست که اگر چپ ایرانی را از چارچوب سوسیالیسم بیرون بکشی، وِرد ناپدیدشدناش خواندهای... و سوسیالیسم، بستر فکری همهی انقلابهای قرن گذشته بود.