چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴

نافهمی "تجدد و تجددستيزی"

کسی که من را به خواندن تجدّد و تجدّدستيزی* تشويق کرد، دکتر علی ميرفطروس بود. ايشان اين اعتقاد را مطرح کرد که اين اثر، با متد و نگرشی نو به تاريخ نگريسته است. اين کتاب از آثاری‌ست که خيلی "شانسی" از زير دست دستگاه سانسور جان سالم به‌در برده و به دست خوانندگان اصلی خود -يعنی ايرانيان داخل کشور- رسيده است.

تجدد و تجددستیزی در ایران گردآمده‌ی هفده مقاله‌ در زمینه‌ی نقد و پژوهش به قلم دکتر عباس میلانی است. جملگی این مقالات پیش‌تر -بین سال‌های 68 تا 77- در نشریات ایران‌شناسی و ایران‌نامه در آمريکا منتشر شده بود که نخستین آن‌ها مجله کاوه و مساله تجدد‌ و واپسین‌اش تجدد و اندیشه‌ سیاسی در چهار مقاله عروضی بوده است. مضمون اين کتاب، به‌سخن‌درآوردن متن‌های تاريخی و ردگيری جنب‌وجوش‌های تجدّد‌خواهانه در اعصار گوناگون تاريخ در ايران است. از همين رو، از تاريخ بيهقی و چهار مقاله‌ عروضی می‌آغازد تا به کارهای هدايت و گلشيری و سپس سعيدی سيرجانی و عقل آبی شهرنوش پارسی‌پور برسد. تکنیکی که نويسنده در اين کتاب از آن سود می‌جويد، نوتاريخی‌گری (New Historicism) است و در مقدمه‌ی آن، شرح گويایی از اين مکتب تحقيقی ارائه می‌کند. همين شرح را نويسنده در آخرين اثر پژوهشی خود صياد سايه‌ها**، در مقاله‌ای زير عنوان مدخلی بر داستان تاريخ و تاريخ داستان به شکل گسترده‌تری پی می‌گیرد.

با چند خط توضيح بالا -در پاراگراف دوّم-، خواننده تا حدود زیادی متوجه می‌شود که با چگونه اثری سروکار دارد. اين معرفی کتاب با فرم مقاله‌نويسی غربی است که پاره‌ای از آن تقديم شد. و امّا تمام اين مقدمه آمد تا اشاره‌ای شود به مقاله‌ی تیغ اکام و عناصر پراکنده مدرنیت در تاریخ ایران نوشته‌ی آقای ملايری. در اين مقاله يا نقد‌، نويسنده بيش از آن‌که بر آگاهی خواننده بيافزايد، او را با قطار‌کردن نام‌ها و واژگان فلسفی و جامعه‌شناسی و تعاريف پراکنده بمباران می‌کند! حاصل اين عمل يکی فضل‌فروشی برای نويسنده است و آن ديگر، سردرگمی خواننده. من ديشب هر چه اين متن را خواندم، به هدف نهايی نويسنده از نوشتن آن پی نبردم.
گاهی انسان چنان در خوانده‌ها و آگاهی‌های گوناگون درمی‌پيچد و گير می‌کند که توان نظم‌دادن به ذهن خود را ندارد. از آن‌سو، چنان خود را درگير مقايسه‌ی تطبيقی هر سطر از يک نوشته با دانسته‌های قبلی خود می‌کند که از ديدن اصل موضوع غافل می‌ماند، مانند کسی که وارد خانه‌ی زيبایی بشود و به‌جای توجه به فضاسازی و موقعيت ساختمان، شروع کند به تجزيه‌ی شيميایی آجرهای آن! محصول چنين ذهنی چيزی جز پريشان‌گویی نيست. از عنوان مقاله‌ی مزبور تا مفاد و نتیجه‌گیری آن سراسر بی‌ربط‌گویی است. در اين مقاله، اطلاعات مفيدی نيز ارائه می‌شود، امّا اگر هم نمی‌شد، کار نقد کتاب ميلانی لنگ نمی‌ماند.
خود ميلانی در مقاله‌ی تحليلی و تئوريک مدخلی بر داستان تاريخ و تاريخ داستان با زبانی شسته‌رفته و نوشتاری منظم، آگاهی‌های دست‌ اوّلی از مکاتب جديد در تاريخ و ادب -به‌ويژه "نوتاريخی‌گری"- ارائه می‌کند، بدون اين‌که به درازگویی و بی‌ربط‌گویی بيافتد. اين دقيقاً خميرمايه‌ی تمام تلاشی‌ست که عباس ميلانی در پی ارائه‌ی آن بوده است، يعنی نوشتن با فرم پالوده‌ی "مقاله‌نویسی". با عنايت به اين موضوع می‌توان گفت که آقای ملايری، اين اصل را اصولاً نگرفته و به قولی، پيام تجدد و تجدّدستيزی را نفهميده است. با باقی گفته‌هايش کاری نداريم...

*میلانی، عباس. تجدد و تجددستیزی در ایران. چاپ سوم. تهران: اختران، 1381.
** ميلانی، عباس. صياد سايه‌ها. لس‌آنجلس: شرکت کتاب، بهار 1384.

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴

از ذوق‌زدگی‌های ناگزير ما!

تعیین حدود تأثيرگذاری نظاير دکتر سروش

قبلاً هم گفته‌ام که بحث روشنفکری، بدون توجه به "ارزش‌گذاری زمانی انديشه‌ها" بی‌معناست. در حوزه‌ی انديشه حضور "الگو(ها)" و "مبنا(ها)" را نمی‌شود ناديده گرفت و اصولاً سير حرکت تاريخ، گردش زندگی انسان‌ها و تحولات جهان ما بدون الگو و مبنا ممکن نيست. حتا برای فهم فرامين یا اصول حقوق‌ بشر نيز لازم است "الگو"یی مد نظر قرار گیرد، یعنی باید جایی باشد که مردم به عنوان کشوری که در آن حقوق بشر رعايت می‌شود به هم نشان بدهند. فضای تمام اين تغيير و تحولات را "مقايسه" ايجاد می‌کند و اگر مقايسه نباشد، کسی به دنبال تغییردادن نمی‌رود. دليل اين است که در دنيا چيزی به نام "چهار ديواری اختياری" وجود ندارد و به همين لحاظ، هر ابداع، ابتکار، تغيير یا تحوّلی در ظرف "مقايسه" با ديگر ابداعات و ابتکارات... قرار می‌گیرد. در حوزه‌ی هنر نيز وضع چنين است. مثلاً موسيقی سواحيلی در جای خودش زيباست، امّا وقتی بحث از موسيقی جهانی می‌شود، بلافاصله ذهن‌ها به سمت انواع موسيقی غربی می‌رود (مبنا) و موسیقی سواحيلی در حد یک "موسيقی محلی" نزول می‌کند. در حوزه‌ی ادبيات نيز می‌شود قصه نوشت و درون مرزهای خود مطرح شد، اما برای مطرح‌شدن در سطح جهان بايستی "جهانی" نوشت و پا را از ترسیم روابط و تفکرات قومی-قبيله‌ای فراتر گذاشت و به سمت به‌تصويرکشيدن زندگی شهرنشینی و نگاه مدنی رفت. حوزه‌ی انديشه نيز از اين قاعده مستثنا نيست.

این مقدمه آمد تا اشاره‌ای داشته باشد به نظرات اخیر دکتر عبدالکریم سروش. آ‌ن‌بخش از بازتاب‌ها که مربوط است به افرادی که مثل همیشه با شنیدن حرفی از سروش "وااسلاما" سر می‌دهند و تکفیر می‌کنند را می‌گذاریم و می‌گذریم؛ نظر این یادداشت به کسانی است که ابراز نظر سروش را "اوج روشنفکری" و "انقلابی در تفکر" نام دادند!
دیدگاه‌ سروش را به دوگونه می‌شود سنجید: با دیدگاه ملّی و با دیدگاه جهانی. سروش به هر حال در ایران -و البته در بين کسانی که نگرش دینی دارند- یک "متفکر" به‌حساب می‌آيد، اما مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که بخواهند آرای سروش را به حد جهانی برکشند. این عمل ضد روند تحول‌گرای تاریخ است. آن‌چه دغدغه‌ی سروش است، دغدغه‌ی دويست-سیصدسال پیش اروپا بوده است؛ در آمريکا نيز مصداق عینی ندارد. بنابراین، دکتر عبدالکریم سروش را بايستی روشنفکری با توان تاثیرگذاری منطقه‌ای، آن‌هم فقط برای تعدادی از افراد آن منطقه شناسایی کرد. حرف سروش فقط در حوزه‌‌ای مشخص از جغرافيا و فرهنگ خوانده می‌شود و در بخش عمده‌ی کره‌ی خاک، اعتنایی نمی‌بیند. اگر این مرز مشخص مغشوش نشود، ايرادی نيز به‌وجود نمی‌آید، اما اگر کار به عرض اندام خود ایشان یا همفکران و طرفداران‌شان برسد و بخواهند ایشان را نماد روشنفکری یا با صفاتی نظیر این معرفی کنند، آن‌جاست که درست آغاز مغالطه است.

پی‌نوشت:
1- قريب‌به‌اتفاق روشنفکران لائيک ما، با سروش برخوردی حذفی دارند. این روشنفکران دیدگاه‌های سروش را غیرکاربردی و خارج از رده ارزیابی می‌کنند. این نگرش همان‌قدر اشتباه است که ادعای کسانی که معتقد بودند دکتر احمدی‌نژاد با تقلب بر کرسی ریاست جمهوری تکيه زده است. اين روشنفکران -که اکثراً خارج از ايران زندگی می‌کنند- در واقع شناخت درستی از بستر اجتماعی-فرهنگی ايران امروز ندارند. در ايران امروز، دیدگاه‌های سروش هم کاربردی است و هم در سطح وسيع خريدار دارد؛ خيلی ساده از عکس‌العمل‌های فراوان نسبت به مقالات او می‌شود به تأثيرگذاربودن‌اش پی برد. تردید نباید کرد که سروش زبانِ فکر بخش عمده‌ای از اهل فکر ايران امروز است. بهتر است پذيرفت که:
2- دیدگاه روشنفکران لائيکی از اين دست، بیش از آن‌که پایه‌ی جامعه‌شناختی داشته باشد، دچار رمانتيسم (البته مثبت) است و بی‌شباهت به تعريف رمانتيک سوسيالیست‌ها از "انسان" نيست. آن‌چه سوسيالیست‌ها از "انسان" به تصوير می‌کشند، هنوز از مادر زاده نشده است! در واقع انسان کره‌ی خاک، موجودی‌ست دارای خصلت‌های گوناگون و اغلب متضاد؛ مجموعه‌ای ا‌ست از نيکی‌ها و رذالت‌ها، مهربانی‌ها و کینه‌توزی‌ها، رئوف است و گاه خشن... او جمع اضداد است. آن‌کس که انسان را مرکز ثقل تمام نیکی‌ها و بهترین‌ها قرار می‌دهد، به واقع انسان را نمی‌شناسد. هنگام بحث درباره‌ی حدود تاثیرگذاری سروش نیز بهتر است جامعه‌ی فعلی و واقعی ايران را درنظر بگيريم، نه آن‌چه در ذهن از این جامعه برای خود ساخته‌ایم.

  • بی‌ربط، اما خواندنی: «بخش دوّم گفت‌وگو با مجيد زهری»
  • شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۴

    گفت‌وگو با مجید زهری (بخش دوّم)

    اسد علی‌محمدی: در این مدت کوتاه عمر وبلاگ‌ها شاهد درگیری و جبهه‌بندی‌هایی در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر بوده‌ایم. به من بگو بنیاد این مسائل را در چه می‌بینی و این مسائل، وبلاگ‌شهر را به کجا می‌کشد؟

    مجيد زهری: وقتی مردمی که تا آن زمان نه امکان گفت‌وگوی آزادانه داشته‌اند و نه گفت‌وگو با هم را تمرین کرده‌اند و راه و رسم‌اش را درست بلدند، یک‌دفعه فضایی باز را جلوی خودشان ببینند و فرصتی فراهم شود که "آنچه دل تنگ‌شان می‌خواهد بگويند" ، خب شوکه می‌شوند ديگر و این "شوک" با خودش تنش‌هایی را می‌آورد و از درون خود جدال‌ها و اختلافاتی را می‌زاید. يعنی کمبودهای طرف یک‌دفعه عود می‌کند و زخم روانِ سرکوب‌شده‌اش سر باز می‌کند. این هم واکنشی طبيعی است که برای ترميم آن بهترین کمک گذشت زمان می‌تواند باشد. چرا حالا "زمان" را مهم‌ترین عامل دانسته‌ام و نه تحمل و آینده‌نگری و از این قبیل را؟ دلیلش واضح است: ماهیت غیر قابل کنترل وبلاگ و فشاری که به جداره‌های ذهن سنتی مردم وارد می‌کند، اجباراً به آن‌ها تحمل‌کردن و همزيستی را می‌آموزد؛ لازمه‌ی این کار هم گذشت زمان است. استفاده از فضای باز دو لازمه دارد: یکی خود فضای باز و یکی آگاهی از چگونگی استفاده از آن. الان دارند دومی را در اینترنت تمرین می‌کنند و این زد و خوردها هم از تبعات‌اش است.[متن کامل گفت‌وگو]

    جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

    چند کلمه راجع‌به "ایرانيان و انديشه‌ی تجدد"

    ايرانيان و انديشه تجدّدايرانيان و انديشه‌ی تجدد* اثر دکتر جمشيد بهنام را برای بار دوّم دست گرفته‌ام. قصدم اين بوده است که برای نگارش مقاله‌ای از آن سود جويم. اين کتاب هرچند کم‌قطر ا‌ست (183 صفحه)، امّا از پيوست‌ها و کتابنامه‌ی آن می‌شود عرق‌ريزان نويسنده برای فراهم‌آوردن‌اش را به عينه دید. من البته برلينی‌های دکتر بهنام را بسی پرمایه‌تر يافتم، چه پلی زده بود به خدمات قدمای تجدّدخواهی چون علامه قزوينی، تقی‌زاده، جمال‌زاده و ديگر بزرگانی که تجدّد نيم‌بند ايران ما وامدارشان است، و نيز، نشريه‌ی ارجمند کاوه.
    البته با احترام به نويسنده، اعتراف می‌کنم که کار دکتر بهنام چندان جلب توجه‌ام نکرد، هرچند دوبار مرا به مطالعه‌ی خود فراخواند. بحث اين‌جاست که کتاب، زياد این‌شاخه به آن‌ شاخه می‌پرد و مثلاً از سير تجدّد در اروپا، روسيه و ژاپن می‌آغازد تا موطن خويش ایران و شگفت اين‌که تمام اين راه پرسنگلاخ و نه‌چندان همگون را با "کلّی‌گویی" می‌پيمايد. ديگر اين‌که تزی را که دکتر عباس ميلانی در کارهای خود چون تجدّد و تجدّدستيزی و صياد سايه‌ها بر آن اصرار می‌ورزد، در قالب تعريفی ديگر تکرار می‌کند که "تجدّد بايد از درون فرهنگ ايران ببالد". اين گفته تا چه حد کاربردی و نزديک به واقع است را من نمی‌دانم، امّا آن‌چه می‌دانم اين است که تکنولوِژی، يعنی يکی از ستون‌های تجدّد، به‌طور کامل در يد غرب بوده و هست. به هر رو، خواندن اين کتاب، برای علاقمندان به تجدّد بد نيست.

    *بهنام، جمشيد. ايرانيان و انديشه تجدّد. چاپ دوّم. تهران: فرزان، 1383.

    از دکتر جمشيد بهنام:
  • مدرنيته بايد از درون جامعه ظهور کند

  • تازه بحث مدرنيته را شروع کرده‌ايم

  • سنت را نبايد مقابل مدرنيته قرار داد
  • سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴

    چرا "فوبیای وبلاگی"؟

    قطعاتی که زير عنوان "فوبیای وبلاگی" ارائه شدند [1، 2، 3، 5 و 6]، هرچند هريک -چون دیگر یادداشت‌ها- پیامی داشت که این پیام را البته با زبانی گزنده بیان کرده بود، امّا درواقع این يادداشت‌ها "آزمونی بودند در حوزه‌ی هجونویسی". انگیزه‌ی من برای نگاشتن این یادداشت‌‌ها، تفاوت بنيادی نگاه مدرن با نگاه سنتی به مقوله‌ی "هجونویسی" -و در کل به مسئله‌ی زبان- بوده است. در واقع هجو در سيطره‌ی فرهنگ مدرن، وسيله‌ای است برای بيان و جزئی است از صنايع ادبی، در مقابل، در فرهنگ سنتی همواره هجو عملی مذموم و نوعی گستاخی و بی‌اخلاقی محسوب شده است. اين نگرش ما را از يکی از جالب‌ترین روش‌های بيانی و ويژه‌گی‌های زبانی محروم کرده است و همين محروميت‌هاست که اجازه‌ نمی‌دهد اساس زبان و مشی بيانی ما -و به تبع آن تفکر ما- متحوّل شود. اتفاقاً لازم است گفت که طرز برخورد ما با شیوه‌های بيانی، خود گويای طرز و ساختار فکر ماست.
    برخورد جامعه‌ی مدرن با هجو برخوردی مداراجويانه است، در صورتی که هجو در فرهنگ سنتی توسعه‌نیافته ایجاد عصبيت و تنش می‌کند. مسير حرکت به سوی تجددّ، بدون تحوّل در نگرش جامد سنتی به جهان ميسر نيست. این مسير را می‌شود با تحوّل در زبان هموار کرد. برای این‌کار بايستی از خود آغازيد؛ در گفتن ريسک کرد و در مقابل، سطح تحمّل خويش را بالا برد.

    دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

    فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (6)

    همش زير سر اين پناهنده‌ها تو اروپاست!
    آدم پناهنده باشد، بلاگر باشد، از آن بدتر ساکن اروپا هم باشد، آن‌وقت جسارت کند و بی اذن سخنگو و اوّلين وبلاگ‌نویس جعلی (ببخشيد: مقام عظمای پدر-خود-خواندگی وبلاگ‌شهر!) نامه‌ی سرگشاده بنوِيسد؟ شما سوسیال‌بگیرها اگر شرف داشتيد، امروز انتخابات را تحریم می‌کردید و درست سه روز بعدش می‌رفتید ستاد تبلیغاتی معین پرچم "جان مادرتون بیاید رای بدید" دست می‌گرفتید! آقا اصلاً پناهندگی جرم است به جان شما. هر کس که تقاضای پناهندگی کرد را بايد در دم، شش ماه فرستاد حجره‌ی فرش‌فروشی پدر فلانی تا اينقدر فرش بالاپایین کند که ماتحت تأثير هنر کلاه‌برداری شرعی و "درخشان" حاجی‌آقا قرار بگيرد، شاید متنبه شد...
  • غیر فوبیا، از مسعود برجیان: «تداوم فرهنگ نوچه‌پروری»
  • یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴

    فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (5)

    با جفت پا می‌کوبم به چهره‌ی ذهنیت‌های تهمت‌ساز!
    اين تکواندو هم بد دردی‌ست آقا؛ سر پیرانه‌سری هم دست از سر آدم نمی‌کشد! اما جان "پسران فریدون" اصلاً نيازی به جفت‌زدن توی صورت کسی نیست؛ با یک انگشت هم می‌شود کارش را ساخت! کافی‌ست با يک کليک ناقابل، آن‌هم فقط با يک انگشت، به عمر لينک طرف خاتمه داد تا فردا مردم "سردبیر: خودش" را کنار وبلاگ نشان هم ندهند و بگویند: قسم "حضرت عباس‌" طرف را باور کنیم یا "مظلومی حسين" را (بر وزن: دم خروس را)؟

    فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (4)

    ديگران هم انگار مثل خودمان مشغول کشف‌الفوبیا هستند! ببینید:
    شيما کلباسی: «در این روزهای سخت ... کمی ذکر مصیبت حسین مظلوم‌خواندن هم بد نیست... خصوصاً که به خط نستعلیق بهنودی باشد. ای لعنت بر یزید و اشک و فغان بر مظلومیت حسین شهید که ایثارگری‌اش زبانزد خاص و عام است و اگر این مظلوم به ایران سفر نمی‌کرد که ما هرگز نمی‌دانستیم که در درون ایران چه می‌گذرد!
    منت خدای عز وجل را... که شرافتم خریدنی نیست...»
  • و نيز "فرزند برومند بهنود" از پارسا صائبی.
  • شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

    فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (3)

    البته "مال" ایشون سايته نه وبلاگ!
    افرادی را گوشه و کنار همین شهر شیشه‌ای می‌بينيم که به وبلاگ خود "مخصوصاً" می‌گویند سایت، تو گويی از اين طريق چيزی گيرشان می‌‌آید و اعتباری کسب می‌کنند! در نگاه اول فکر می‌کنيم که طرف از روی ناآگاهی به مسائل فنی و ساختار وبلاگ است که به آن می‌گوید وبسایت، اما کمی که در موضوع باريک می‌شويم می‌فهميم که نه‌خیر، قضيه چيز ديگری‌ست! برای اين افراد، وبلاگ‌نويسی هنوز کار بچه‌هاست و خُب بالاخره این‌ها -بر عکس بقیه- بزرگ‌ شده‌اند ديگر. اين‌هم خودش مصداق از آن‌سوی بام افتادن است که طرف از "هيچ" می‌خواهد امتیاز کسب کند. حکايت رفقای‌مان اين است که اين‌قدر در جلد خودبزرگ‌بينی -آن‌هم از نوع بی‌پایه‌ی آن- فرو رفته‌اند که باورشان شده یک سر و گردن از بقيه‌ی وبلاگ‌نويسان بالاترند. شاید هم بی‌محلی جماعت کار خودش را کرده و رفقای‌مان یک جورهایی می‌خواهند جبران مافات کنند؟ الله و اعلم!

    باز هم هست به جان شما!

    جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴

    فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (2)

    من خودم دولت تعيين می‌کنم!
    آن يکی که ديواری از ديوار وبلاگ‌خوان فلک‌زده کوتاه‌تر گير نياورده، چپ و راست به نوشته‌های قبلی‌اش رفرنس می‌دهد و با عتاب و خطاب برای خوانندگان خيالی‌اش خط و نشان می‌کشد که "وقتی چند سال پيش هشدار دادم که نکنيد اين کارها را، چرا گوش نکرديد؟ حالا بکشيد که حق‌تان است"! از قضا رفيق‌مان بُرد وبلاگش را با شبکه‌ی يک سيما عوضی گرفته است!

    باز هم هست...

    پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۴

    فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (1)

    در همين چند وجب خاک اينترنتی که وبلاگ‌شهرش خوانند، آدم به مواردی بر می‌خورد که مصداق ابتلای ذهنی شخص به نوعی فوبياست. من بدون این‌که سیرداغ-پيازداغ‌اش را زياد کنم، از بعضی‌شان به اشاره می‌گذرم. کمی هم شوخی چاشنی‌اش می‌کنم که همین‌طور خشک‌خشک پایین نرود!

    من توی دهن این دولت می‌زنم!
    در بعضی از اين وبلاگ‌ها می‌بینی که طرف چنان سران جمهوری اسلامی را مواخذه می‌کند و برای‌شان خط و نشان می‌کشد که تو گویی الان است که ايشان جل و پلاس خود را جمع کنند و به جمع فراريان بپيوندند! مثلاً اين روزها باب شده که خطاب به سران نظام نامه می‌نویسند و باهاشان صورت‌به‌صورت جدل می‌کنند و بعضاً نصیحت‌شان می‌کنند که شايد به دامان ملت بازگردند! اين‌ افراد -که تعدادشان کم هم نيست- در خیالات خود، مثلاً آقای خامنه‌ای را نشانده‌اند آن‌طرف ميز و زل زده‌اند در چشمانش و دارند او را تهديد می‌کنند که دست از اعمال خلافش بردارد! در حين گفت‌وگوی خيالی خود گاهی یک تـُف پُرملات یا لنگه دمپایی‌یی چيزی هم توی صورتش می‌اندازند که بفهمد چقدر ازش عصبانی‌اند.
    کل قضيه نشأت‌گرفته از اين است که فلان وبلاگ‌نويس اين‌قدر در تخيلات خود، خود و وبلاگش را تأثيرگذار می‌داند که فکر می‌کند الان است که خامنه‌ای یادداشت وی را خوانده-نخوانده بپرد روی ماهش را ببوسد و از وی عاجلانه معذرت بخواهد!

    باز هم هست...

    سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴

    داستان من و عبدالله شهبازی و ...

    راست‌اش با این آقای عبدالله شهبازی زياد نمی‌شود سربه‌سر گذاشت؛ آخر آدم خطرناکی‌ست! ديدم از صفحه‌ی ايشان کسانی به اين‌جا هدايت شده‌اند، خواستم بگويم که "دیده‌ام"، همين!
    آقای عبدالله شهبازی از مسئولين "موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی" [بوده] است که خاطرات فردوست، کيانوری، اسکندری، کتاب منسوب به احسان طبری و تعدادی ديگر از خاطرات "بندیان توّاب" را درآورده است. بی‌شک حکايت چنين تشکیلاتی از همين‌گونه آثاری که منتشر می‌کند مشخص است و نياز به توضيح اضافی ندارد.
    یادداشت اخير ايشان را نيز خواندم. طبق معمول، فضای "تئوری توطئه" بر آن حاکم بود. به‌گمان‌ام خوانندگان آقای شهبازی آرزو-به-دل خواهند ماند که یادداشتی از ايشان بخوانند، بدون اين‌که طرف مورد اشاره "عامل صهيونيسم بین‌الملل، مأمور CIA، فراماسون، وابسته به لابی‌های قدرت‌های جهانی و یا بهايی" نباشد! خُب به هر حال عادت است ديگر و خود می‌دانید که ترک عادت موجب چيست:)
    کل يادداشت را که بخوانيد در خواهيد یافت که هدف، ساکت‌کردن «پيرمردی از اعضای سابق حزب زحمتکشان» است «که مقيم کانادا»ست. حالا چرا ساکت‌کردن این پيرمرد حدوداً هشتادساله اين‌قدر برای ايشان مهم است و از آن جالب‌تر، چرا برای اشاره به ايشان، آقای شهبازی وبلاگ من را برگزيده‌ است، خود معمایی‌ست که لازم است رمزگشايی شود.

    شناخت من از آقای حميد سيف‌زاده محدود به چند ملاقات و گفت‌وگوی تلفنی بوده است. ايشان ارادتمند راستين دکتر مظفر بقايی و مخالف پرشور دکتر محمّد مصدق است. آن‌چه ايشان از من می‌خواست اين بود که اين آخر عمری، یادداشت‌های پراکنده‌ای را که درباره‌ی تاريخ نهضت ملّی نوشته است بخوانم و در ويراستی و تنظيم آن‌ها برای چاپ، یاری‌شان کنم. در همان آغاز راه، حجم سنگين کار و از آن مهم‌تر تفاوت منش و نظرگاه‌های ما باعث شد که از ادامه‌دادن تن زنم و عذر بخواهم.
    حميد سيف‌زاده از کتابی[1] که "موسسه‌ مطالعات و پژوهش‌های سياسی" -در چارچوب زندگی‌نامه‌ی دکتر بقايی و در اصل برای فروکاستن او- منتشر کرده بود، سخت آزرده‌خاطر‌ بود. او لازم می‌دانست که از گرد‌‌آورندگان اين کتاب به مقامات شکايت کند. فراهم‌آوردنده و مسئول طبقه‌بندی و تنظيم اسناد کتاب، عبدالله شهبازی بود. لازم به ذکر است که تمامی نامه‌ها و اسناد خصوصی و کلاً کتابخانه‌ی دکتر مظفر بقايی قبلاً مصادره شده و در اختیار "موسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی" قرار گرفته بود. حميد سيف‌زاده برای عملی‌کردن قصد خودش شال‌وکلاه کرد و چندی پيش به ايران رفت.
    سيف‌زاده قبلاً نيز در چند مناظره‌‌ی سياسی در باره‌ی نهضت ملّی و نقش شخصيت‌های تاريخ‌سازی چون بقایی، کاشانی و مصدق با شهبازی شرکت کرده بود. در کنارش، آن‌چه سيف‌زاده بر آن تأکید داشت این بود که شهبازی تاريخچه‌ای جعلی برای مرگ پدر خود ساخته است تا از آن طریق، کسب شهرت و امتياز کند. پدر شهبازی در غائله‌ی قشقایی‌ها دستگیر و اعدام شده بود، و امّا دليل اعدام را آقای سيف‌زاده چيز ديگری می‌دانست که البته من از آن آگاه نيستم. وقتی يادداشت آقای شهبازی را بخوانيد، از خود می‌پرسيد که چه‌ شده بی‌دليل، از اين «پيرمرد»، آن‌هم با اين لحن یاد کرده است. اين حکايت بازگفته شد تا بدانيد چرا یک‌دفعه فيل آقای عبدالله شهبازی ياد هندوستان کرده و موضوعی که به ظاهر مربوط به چند سال پيش است را از بايگانی به‌در آورده و بازگشوده است. در واقع، این درس عبرت تاريخ است که "کوزه‌گر خود به درون کوزه می‌افتد" و آدمی که کارش پرونده‌سازی و کتاب‌سازی‌ست، با همین روش از سوی ديگری تهديد می‌شود.

    اين توضيحات بخشی از رمز معمای یادداشت شهبازی را گشود، و امّا بخش ديگر کار که به شخص من مربوط می‌شود را می‌توان از ساختار مشخص فکری شهبازی -که در یادداشت وی بازتاب یافته- استخراج کرد. همان‌گونه که در آغاز ذکر شد، برای آدمی پرونده‌ساز چون عبدالله شهبازی، هیچ‌کس بی‌سابقه نيست؛ حال حساب کنيد که اين آدم در مخمصه‌‌ای نيز گير کند و از آشفته‌گی ناچار شود به هر ريسمانی دست آويزد. از همين رو، ايشان در توضيحات یادداشت خود، به نامه‌ی دکتر بقایی به یار غار خود علی زهری اشاره می‌کند که همين برای دریافت منظور شهبازی کافی و گوياست. علی زهری نماينده‌ی مجلسی بود که به همراه مظفر بقایی يک‌بار تحصن کرد، در جريان 28 مرداد، به‌وسيله‌ی دولت مصدق -به همراه بقایی و عده‌ای ديگر- بازداشت شد و هم‌او به‌همراه دکتر بقایی، نشریه‌ی "شاهد" -ارگان حزب زحمت‌کشان ملت ایران- را درمی‌آورد. وقتی عبدالله شهبازی، برای معرفی حميد سیف‌زاده به یادداشت من لینک‌ می‌دهد و بعد، در توضیحات یادداشت خود از علی زهری یاد می‌کند، به نحوی می‌خواهد من را به علی زهری -و صد البته مخالفان نامبرده‌شده در یادداشت خودش- بچسباند و سابقه‌ برایم بتراشد و خلاصه که يک‌جوری همه‌ی ما را به هم وصل کند و "شبکه‌ی مخالفان" بسازد و خودش بشود "قربانی مظلوم" این سناريو! پاسخ من البته روشن است: هر چند ارزيابی من از نقش تاريخی علی زهری مثبت است و او را شخصيتی وطن‌خواه و موثر در نهضت ملی می‌دانم، امّا شوربختانه کم‌ترین پيوند فاميلی بين ما وجود ندارد. اين نيز ممکن است که تشابه اسمی، آقای شهبازی را به این اشتباه انداخته که به هر حال خودش احتمالی‌ست. خلاصه اين حکايتی بود که به همراه توضيحاتی چند بازگفته شد.

    توضيحات:
    1- آباديان، حسين. زندگينامه سياسی دکتر مظفر بقايی. تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی، 1377.

    یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴

    جريان آن شب که به ميهمانی رفتم

    (داستان کوتاه)
    چند روز پیش جایی دعوت بودیم. با بقیه‌ی حضار، نشسته بودیم در بالکن بزرگ مـُشرف به حیاط و عرق و شراب و کبابی هم بود. در همين اثنا، يک‌دفعه صاحب‌خانه‌ی محترم -مثل برق‌گرفته‌ها- فرمان به "هیس" داد، آن‌هم نه با کلام بل‌که با دست و پا و اندام! ما که متحير خنده روی لب‌مان خشکیده بود، آمدیم بگوییم "مگر چی شده..." که حرف از دهان‌مان در نیامده با همان "بادی لنگویچ" ساکت‌مان کرد. زمان یکدفعه در آن بالکن زیبا ایستاد و ما مثل فیلم‌های تخیلی، همه در آن هوای گرم تابستان آناً یخ بستیم...
    صاحب‌خانه با صورت و چشم و حرکت یکوری سرش به گوشه‌ای از حیاط اشاره کرد. دوزاری ما که بر اثر شوک کج‌تر از قبل شده بود، مانع می‌شد که از اشارات جناب صاحب‌خانه سر در بیاوریم تا این‌که این‌قدر گردن کج کرد و چشمک زد تا ما هم بالاخره رو به همان سمت مورد اشاره‌ی او برگرداندیم. فکر می‌کنید چه دیدیم؟ یک حیوان کوچک داشت در ریحان‌های کنار باغچه بالا و پایین می‌کرد؛ زبان‌بسته کاری هم به کسی نداشت! اول خنده‌مان گرفت، اما قبل از این‌که نیش‌مان باز شود، دو ریالی مبارک یکدفعه تلّقی افتاد که بله، حیوان بی‌آزار و کوچک مزبور، با آن دُم پشت سفيد مخملين، حضرت راسو است! سرتان را درد نیاورم: خلاصه که اینقدر ساکت و مودب نشستیم تا راسو گشت و گذارش را کرد و برگشت به لانه‌اش. بعد نفسی تازه کردیم و با هم گفتیم، اگر کاری می‌کردیم که جناب راسو می‌ترسید یا یکجوری بالاخره اعصابش تحریک می‌شد، ممکن بود ناغافل از آن بادهای معروفش در کُند که باور بفرمایید یک‌دهم‌اش هم برای به‌هم‌خوردن یک میهمانی کافی‌ست!

    چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

    حکايت گنجی؛ نقض روش مدنی

    حکايت گنجی، حکایت غریبی‌ست؛ درست به غريبی خود ما مردم. من هيچ‌گاه نتوانسته‌ام بپذيرم که انسانی برای آرمان سياسی خود دست به خودکشی تدريجی بزند، آن‌هم در قرن بيست و يکم. من نمی‌توانم بپذيرم که انسانی برای اهداف سياسی‌اش، حال هرچه اين اهداف می‌خواهد تعريف شود، روان جامعه را بيازارد. اين روش‌ها بی‌شک در روزگار ما جواب نمی‌دهد که اگر جواب بدهد، بايستی به حال جامعه‌ی خود زار گريست.
    توجيه اصلی عملکرد گنجی -از سوی موافقان از طيف‌های مختلف- اين است: "او دارد به ما می‌آموزد که برای آزادی بايد هزينه داد". اين ادعا از درون خود پرسشی می‌زايد که بايستی مدعيانش پاسخ‌اش گويند: برای رسيدن به آزادی تا کجا بايد پيش رفت و چه هزينه‌ای بايد بر دوش خود، خانواده و جامعه‌ای خويش گذارد؟ آيا مجاز هستيم که به خواست خود، برگی ديگر به برگ‌های "عزاداری عمومی" جامعه‌ی خويش بیافزاييم، آيا مجازيم دلمرده‌گی تاريخی جامعه‌ی خود را تشديد کنيم؟ آخر به چه قيمت؟
    بر کس پوشيده نيست که نگرش گنجی، جز "شهادت‌طلبی شيعی" نيست. او روش امام حسين را فراراه خويش قرار داده، آن‌هم در امروز روز! در هنگامه‌ای که همسر او برای ماندن‌اش ضجه می‌زند، او گوشش به هيچ‌کس بدهکار نيست و راه خود می‌رود. او به هر قيمت می‌خواهد "قهرمان" شود...
    سخن کوتاه می‌کنم: همان‌گونه که پيش‌تر نيز گفته‌ام، رفتن به سوی مرگ با اعتصاب غذا، عملی غير مدنی و خشونت‌آميز است. جز اين باور ندارم که رسيدن به جامعه‌ی مدنی، راهکار مدنی می‌طلبد و بس.

    پی‌نوشت:
    1- اين سياهه بدون هرگونه داوری در نيت گنجی و یا تبرئه‌ی طرف مقابل نگاشته شده است. حرف تنها در گونه‌ی عملی‌ست که اکبر گنجی برای خود برگزيده، بدون آن‌که به تبعات اين عمل -با ابزار "عقل مدنی"- بیانديشد.
    2- مشکل اين‌جاست که بعضی به خاطر تنفر از رژيم حاکم، هر مخالفتی با آن را می‌ستايند، بدون آن‌که در آن چند و چون کنند. عقل مدنی حکم می‌کند که معيار سنجش ما "در هيچ زمان و شرايطی" از جاده‌ی انصاف مدنی خارج نشود.
    3- اعتصاب غذا تا پای مرگ روشی انقلابی‌ست که برای نمونه، بابی ساندز ايرلندی و ياران‌اش آن‌را وسيله‌ی مبارزاتی خود قرار دادند. اکنون پرسيدنی‌ست: اگر اکبر گنجی خود را پرچمدار اصلاحات و مبارزه‌ی مسالمت‌آميز مدنی می‌داند، چرا خود از روش انقلابی سود می‌جويد؟!