‏نمایش پست‌ها با برچسب قطعات ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قطعات ادبی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

حکايت آن تصوير

در نوشته‌‌ی آزاده فرقانی، فقط يک چيز برايم مهم بود: اين‌که دختر است! وقتی فهميدم "مجرد است" و رسيدم به اين اعتراف که «متولد 1357» است، خواندن را رها کردم. يعنی چشم‌هام می‌خواند، امّا ذهنم نمی‌شنيد. واقعاً چه فرق می‌کرد که او چه می‌گويد و عقايدش چيست؟

صورت تب‌دار او -آن‌طور که نور می‌افشاند- از هر چيز مهم‌تر بود. رنگ شفاف پوست و حالت خمار چشم‌هاش، کشش عجيبی در من ايجاد می‌کرد. فاصله‌ی باز لب‌هاش و هرم زبانش به دلم چنگ می‌زد. بينی خوش‌ترکيب و ابروهای خوش‌ساختش رعشه به جانم می‌انداخت. نگاهش به جايی خيره بود که شايد قاضی آن‌جا بود، امّا از او عبور می‌کرد و از مانيتور من به فضايم پرمی‌کشيد. می‌شد حدس زد که در مقابل اين نگاه، پای قاضی چطور سست شده بود. بوی تنش، بوی زنانه‌گی‌اش، در درونم پيچيده بود و ریه‌هايم از کرختی آن، نزديک بود که از تنفس باز بمانند. و آن صورت تب‌دارش...
دست‌های ظريف، آراسته و کشیده‌اش را نمی‌شد ناديده گرفت؛ به سپيدی بلور و نرمی حس مادرانه. از خود می‌پرسيدم: اين دست‌ها چقدر هنر نوازش می‌دانند؟
حجاب از او طرح غنچه‌ای ريخته بود که در انتظار شکفته‌شدن لحظه‌شماری می‌کند. صورت‌گر اين غنچه هنرها داشت.
آيا روزی کسی اين گل را خواهد بوييد؟

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

باد (3)

باد چند تکّه ابر را
 -که آسمان را ناجور وصله کرده بودند- 
هول می‌داد و از پهنه‌ی نيلگون بيرون می‌کرد.
 شب که آمد، 
ردِّ باد را می‌ديدی که چون خراشی بر قوس 
آسمان خون‌چکان بود...


  • یک - دو
  • جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵

    برف و دوگانه‌گی احساس

    برف امشب زيبايی خاصی داشت. شايد هم مثل برف‌های ديگر بود و فقط به چشم من اين‌طور می‌آمد؟
    امشب نمی‌شد از خير قدم‌زدن گذشت. احساس غريبی با من بود: به نظرم می‌آمد تابش کريستال‌های برف، گرمی به تنم می‌پاشد! قبل از آن، امروز، تمام روز، فوّاره‌ی پرسش‌های بی‌پاسخ ذهن من، تن آسمان را خراش داده بود. در سرم ميدان جنگی بود که از گردوخاک، هيچ‌یک از طرفين قابل شناسايی نبود. برف که آمد، فوّاره نرم به خانه‌اش برگشت و جشن آشتی‌کنان به‌پا شد.
    امشب راه که می‌رفتم، احساس ديگری نيز با من بود: قطعه‌‌ی بر سه‌شنبه برف می‌بارد نازنين نظام‌شهيدی درونم می‌جوشيد و بعد پرمی‌گرفت و درست بر خلاف عقربه‌ی زمان می‌چرخيد و بالا می‌آمد:

    برف‌پاک‌كن‌ها
    دست تكان می‌دهند
    بر سه‌شنبه برف می‌بارد.

    دست تكان می‌دهيم
    - «خداحافظ»

    برف‌پاک‌كن‌ها
    از روی تو
    برف سه‌شنبه را
    می‌روبند.

    من دست تكان می‌دهم
    نقش تو را پاک می‌كنم
    - «خداحافظ»

    بر جاده خالی برف می‌بارد
    و برف‌پاک‌كنی
    ديوانه‌وار
    به اين سو و آن سوی جدار گلو
    می‌كوبد.

    در گلويم بر نام تو برف می‌بارد...

    جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

    باد (2)

    باد می‌آيد، 
    چنان که رخت‌ها عرق‌ريزان، 
    هر لحظه در دلهره‌ی گسستن بندند...


  • يک
  • چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

    دوستی (4)

    امشب با رفيق شفيق امیر مهيم نشسته‌ایم، به حالی و شوری. همين!
    سخت است رسيدن به آدمی که نام دوست برازنده‌ی اوست. حال حساب‌اش را بکن که دوستی باشد که با او "بنشينی" و حالی بکنی...

    یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

    باد 1

    امروز باد بی وقفه وزین
    چنان که زمین و زمان را می خواهد از جا بکند
    و با خود ببرد
    زمين امّا قرص و محکم سر جايش ماند؛ 
    زمان را ديدم که باد به گرد پايش هم نمی‌رسيد...

    یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴

    تصویر هفت: جريان آن شب که به ميهمانی رفتم

    داستان کوتاه از مجید زهری

    چند روز پیش جایی دعوت بودیم. با بقیه‌ی حضار، نشسته بودیم در بالکن بزرگ مـُشرف به حیاط و عرق و شراب و کبابی هم بود. در همين اثنا، يک‌دفعه صاحب‌خانه‌ی محترم -مثل برق‌گرفته‌ها- فرمان به "هیس" داد، آن‌هم نه با کلام بل‌که با دست و پا و اندام! ما که متحير خنده روی لب‌مان خشکیده بود، آمدیم بگوییم "مگر چی شده..." که حرف از دهان‌مان در نیامده با همان "بادی لنگویچ" ساکت‌مان کرد. زمان یکدفعه در آن بالکن زیبا ایستاد و ما مثل فیلم‌های تخیلی، همه در آن هوای گرم تابستان آناً یخ بستیم...
    صاحب‌خانه با صورت و چشم و حرکت یکوری سرش به گوشه‌ای از حیاط اشاره کرد. دوزاری ما که بر اثر شوک کج‌تر از قبل شده بود، مانع می‌شد که از اشارات جناب صاحب‌خانه سر در بیاوریم تا این‌که این‌قدر گردن کج کرد و چشمک زد تا ما هم بالاخره رو به همان سمت مورد اشاره‌ی او برگرداندیم. فکر می‌کنید چه دیدیم؟ یک حیوان کوچک داشت در ریحان‌های کنار باغچه بالا و پایین می‌کرد؛ زبان‌بسته کاری هم به کسی نداشت! اول خنده‌مان گرفت، اما قبل از این‌که نیش‌مان باز شود، دو ریالی مبارک یکدفعه تلّقی افتاد که بله، حیوان بی‌آزار و کوچک مزبور، با آن دُم پشت سفيد مخملين، حضرت راسو است! سرتان را درد نیاورم: خلاصه که اینقدر ساکت و مودب نشستیم تا راسو گشت و گذارش را کرد و برگشت به لانه‌اش. بعد نفسی تازه کردیم و با هم گفتیم، اگر کاری می‌کردیم که جناب راسو می‌ترسید یا یکجوری بالاخره اعصابش تحریک می‌شد، ممکن بود ناغافل از آن بادهای معروفش در کُند که باور بفرمایید یک‌دهم‌اش هم برای به‌هم‌خوردن یک میهمانی کافی‌ست!

    یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳

    جلو قانون

    نوشته‌ی: فرانتس کافکا*
    جلو قانون دربانی ايستاده است. به اين دربان، مردی روستايی نزديک می‌شود و درخواست ورود به قانون را می‌کند. اما دربان می‌گويد که فعلآ نمی‌تواند به او اجازه ورود بدهد. مرد کمی به فکر فرو می‌رود و بعد می‌پرسد که در اين صورت آيا بعدآ اجازه ورود خواهد داشت؟ دربان می‌گويد: «امکانش هست، ولی نه حالا»! چون در قانون مانند هميشه باز است و دربان به کناری می‌رود، مرد خم می‌شود تا از ميان در، داخل را ببيند. وقتی دربان متوجه می‌شود، می‌خندد و می‌گويد: «اگر خيلی به وسوسه افتاده‌ای، سعی کن به‌رغم اينکه قدغنت کرده‌ام داخل شوی. اما بدان که من قدرتمندم. و تازه، من دون‌پايه‌ترين دربان هستم. تالاربه‌تالار، جلو هر در، دربانی هست، يکی از ديگری قدرتمندتر. قيافه همان سومين دربان حتی برای خود من هم تحمل‌ناپذير است». مرد روستايی انتظار چنين مشکلاتی را نداشته است؛ فکر می‌کند مگر قانون نبايد هميشه و برای هرکسی در دسترس باشد؟ اما حالا که دربان پوستين به‌تن را دقيق‌تر نگاه می‌کند، بينی بزرگ نوک تيز و ريش تاتاری کوسه و سياه و بلند او را می‌بيند، ترجيح می‌دهد که همان‌جا بماند تا اجازه ورود بگيرد. دربان چارپايه‌ای به او می‌دهد و می‌گذارد که کنار در بنشيند. مرد در آنجا می‌نشيند، روزها و سال‌ها. سعی بسيار می‌کند که اجازه ورود بگيرد و با خواهش‌هايش دربان را خسته کند. دربان گه‌گاه از او بازپرسی‌هايی جزيی می‌کند، از موطنش و از بسياری چيزهای ديگر می‌پرسد، اما اينها سئوال‌هايی هستند از سر بی‌اعتنايی، از آن نوع که ارباب‌ها می‌پرسند، و عاقبت هر بار باز می‌گويد که نمی‌تواند به او اجازه ورود بدهد. مرد که برای سفرش چيزهای زيادی همراه آورده است، هرچه را، حتی با ارزش‌ترين چيزها را به‌کار می‌گيرد تا دربان را رشوه‌گير کند. دربان هم اگرچه همه را می‌پذيرد اما ضمنآ می‌گويد: «فقط به اين علت قبول می‌کنم که گمان نکنی در موردی غفلت کرده ای». طی اين‌همه سال، مرد، دربان را تقريبآ بی‌انقطاع زير نظر می‌گيرد. دربان‌های ديگر را فراموش می‌کند و اين اولين دربان را تنها مانع ورود به قانون می‌داند. بر بخت بد خود لعنت می‌فرستد، در سال‌های اول بلند و بی ملاحظه، بعدها که ديگر پير شده است فقط زير لب غرولند می‌کند. رفتارش بچه‌گانه می‌شود و چون طی مطالعه ممتد در اين سال‌های دراز کک‌های يقه پوستين دربان را هم شناخته است، از کک‌ها هم تمنا می‌کند کمکش کنند و دربان را از تصميمش برگردانند. عاقبت، نور چشمش ضعيف می‌شود و ديگر نمی‌داند که آيا واقعآ اطرافش تاريک می‌شود يا اينکه چشم‌هايش او را به اشتباه می‌اندازند. اما در اين حال، در تاريکی، به نوری خاموشی ناپذير که از در قانون به بيرون می‌تابد به‌خوبی پی می‌برد. ديگر عمر چندانی نخواهد داشت. پيش از مرگ، همه تجربه‌های اين مدت مديد در ذهنش به سئوالی منتهی می‌شوند که تا به حال از دربان نکرده است. به او اشاره می‌کند چون ديگر نمی‌تواند بدن خشکيده‌اش را راست کند. دربان ناچار است کاملآ خم شود چون تفاوت قد آنها از هر جهت به‌زيان روستايی تغيير کرده است. دربان می‌پرسد: «حالا ديگر چه را می‌خواهی بدانی؟ واقعآ که سير نمی‌شوی»! مرد می‌گويد: «مگر همه برای رسيدن به قانون تلاش نمی‌کنند؟ پس چرا در اين همه‌سال هيچ‌کس جز من نخواسته است که وارد شود؟» دربان می‌فهمد که عمر مرد ديگر به آخر رسيده است، و برای آنکه بتواند صدايش را برای آخرين‌بار به‌گوش او برساند نعره می‌زند: «از اينجا هيچ‌کس جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون اين در فقط مختص تو بوده است. حالا من می‌روم و می‌بندمش».

    *کافکا، فرانتس. جلو قانون، از مجموعه‌ی "پزشک دهکده"، ترجمه‌ی فرامرز بهزاد. تهران: خوارزمی، 1356.