I support
Ezra Levant

:: وبلاگ‌ها ::

Thursday، February 07، 2008

دوستی (۱۳)

بارها شده این عقیده به ذهنم جهیده که کل روابط ما ایرانی‌ها را تنها فعل "خواستن" است که شکل می‌دهد. این نظر البته رادیکال می‌زند، اما تجربی‌ست. کم شده کسی به خود من رسیده باشد و تا سلام از دهنش در نیامده، چیزی از من نخواسته باشد! شما هم لابد مزه‌ی بدمزه‌ی استیصال بعد از توقع بی‌جای آشنایان را به‌دفعات چشیده‌اید؟
من فکر می‌کنم درخواست‌کردن از دیگری باید با نوعی احتیاط و درنگ همراه باشد. یعنی درخواست باید بعد از مرحله‌ی آشنایی بیاید، نه همراه با آن. اگر این‌دو جابه‌جا شوند، همان استنباط می‌شود که من کردم.
توقع از آشنا و ناآشنا انگار جان و جهان ما مردم شده است. اکثر ما فکر می‌کنیم که علت زاده‌شدن دیگری سرویس‌دادن به ماست! من فکر می‌کنم توقع‌داشتن در حد مطلوب (که خطوط آن‌را البته باید مشخص کرد) بد نیست، اما اگر به شکل عادت اخلاقی و فرهنگی درآمد، جز حرمت‌شکنی نیست. حرف این است که توقع‌داشتن را نمی‌شود از نفس ارتباط حذف کرد، اما باید به آن سامان و چارچوب داد و تا می‌شود از حدش کاست. این احترام به فردیت افراد است؛ به‌رسمیت‌شناختن حق انتخاب و مالکیت آن‌ها بر امکاناتی است که دارند.
در دیگر سو، اگر توقع -آن‌هم به مقدار زیاد با تعرفه‌ی ایرانی‌اش- درست هم‌گام با ایجاد ارتباط بیاید، آن‌وقت است که نفس دوستی -که نیاز انسانی و درونی به ارتباط با هم‌نوع است- به تامین منافع شخصی تغییر شکل می‌دهد و به‌واقع از معنی خالی می‌شود. همین است که من فکر می‌کنم میزان واقعی‌بودن دوستی را می‌شود از سطح توقع افراد سنجید. این هم راهی است از راه‌های تشخیص.

  • دوستی (۱۲)
  • برچسبها:

    Monday، August 27، 2007

    دوستی (12)

    1- آفت بزرگِ دوستی، "حس رقابت" است. رقابت‌جويی، گاه دوستی‌ای بادوام را به دشمنی‌ای ریشه‌ای بدل می‌کند.
    2- برتری‌جویی در جوهر آدمی‌ست، امّا با حسابگری می‌شود آن‌را مهار کرد و یک رابطه‌ی انسانی را به تعادل رساند.
    3- ما فکر می‌کنیم "نشان‌دادن برتری خود به طرف مقابل" است که حس رقابت را در او برمی‌انگيزد. دقیقاً برعکس! به واقع "پنهان‌کردن برتری خود" است که دوست‌مان را به رقابت با ما وامی‌دارد. موضوع اين است که تشخیص برتری -حال در هر زمینه‌ای- کار ساده‌ای‌ست و در توان هر کسی. ما چه بخواهیم چه نخواهیم، برتری‌های دیگران را نسبت به خود می‌بینیم و آن‌ها هم برتری‌های ما را می‌بینند. ولی هنگامی که به هدف "متعادل‌نگه‌داشتن ارتباط"، بر روی شایسته‌گی‌ها و نقاط مرتفع‌تر خود سرپوش بگذاريم، در واقع طرف‌مان را به جایی برکشیده‌ایم که مایه‌ و لیاقت‌اش را ندارد. یعنی برای او جایگاهی تصنعی ساخته‌ایم. کسی که در جایگاهی تصنعی بنشیند، سریع به آن عادت می‌کند و دیگر نمی‌تواند از آن پایین بیاید.
    4- ما در نقطه‌ای نسبت به دوست‌مان برتریم، امّا با عملکرد خود او را در جایگاهی هم‌سطح خود نشانده‌ایم. از یک‌سو او خودش می‌داند که لایق این جایگاه نیست، از سوی دیگر از آن جایگاه خوشش آمده و به آن عادت کرده و نمی‌تواند از آن دل بکند. همین‌جاست که جرقه‌ی رقابت -با مایه‌ی حسادت- زده می‌شود و دوستی را ویران می‌کند.

    برچسبها:

    Monday، April 09، 2007

    دوستی (11)

    خيلی از اشتباهات ديگران را می‌شود بخشيد، امّا ناسپاسی را هرگز. آدم بی‌چشم‌-و-رو کسی است که فکر می‌کند ديگران ساخته شده‌اند که فقط به حضرتش سرويس بدهند! آدم بی‌‌چشم‌-و-رو، از آن‌جايی که در قبال ديدن محبت از ديگران تف هم کف دست‌شان نمی‌اندازد، در یک کلام فردی است خائن؛ او به اعتماد دوستش خيانت می‌کند.
    مثالی بزنم: کسی را در نظر بگيريد که در خانه‌ی شما هميشه به رويش باز بوده. بارها به خانه‌ات آمده. طوری رفتار کرده‌ای که اصلاً احساس غريبی نکند، انگار از اعضای خانواده‌ی خودت است. کتاب خواسته؛ گفته‌ای اصلاً نيازی به درخواست نيست؛ مختار است هر کدام را که می‌خواهد بردارد. چيزی اگر خواسته گفته‌ای خودش برود از آشپزخانه بردارد تا احساس خودی‌بودن بکند. حتا اتاق‌خوابت را به او نشان داده‌ای؛ کمد لباس‌هايت را. خلاصه با او صادق و مهربان بوده‌ای. اخم‌وتخم‌اش را تحمّل کرده‌ای. از پرمدعايی و ادعاهای توخالی‌اش چشم‌پوشی کرده‌ای. قضاوت‌های سرسری و بلافاصله‌اش را به گوش نگرفته‌ای. از او بارها رنجيده‌ای، امّا به روی خودت هيچ نياورده‌ای. حتا موقعی که داشته پشت‌نويس عکس‌های خانوادگی‌ات را می‌خوانده، زيرچشمی رد کرده‌ای! به او شخصيت داده‌ای. از کارهایش اغراق‌آميز تعريف و تمجيد کرده‌ای تا خودش را پيدا کند و پابگيرد. به خاطر کرده‌های او چندباری مورد انتقاد دوستانت قرار گرفته‌ای، امّا به انتقادشان کم‌ترين توجهی نکرده‌ای... آن‌وقت حساب کنيد همين آدم حتا نشانی خانه‌اش را از تو مخفی کند! هيچ از زندگی و محل کارش به تو نگويد. تنها هنرش "پنهان‌کاری" باشد؛ فقط از تو حرف بکشد و پرونده‌ات را قطورتر کند. با پنهان‌کاری‌های نابه‌جا، فقط دروغ تحويلت بدهد و شعورت را به ريشخند بگيرد. با تو در جايی شریک شده باشد، امّا در جای ديگر زير-زيرکی قاطر خودش را براند و به ريشت بخندد تا کمبود رياست‌طلبی و خودرأيی‌اش ارضا شود. حتا در آن مکان جسارت کرده، چند خطی هم خطاب به تو مسخره‌گی کند! کسی که اين‌قدر راحت لگد بزند زير تمام سوابق و نان‌ونمکی که خورده‌ايد و سلام‌وعلیکی‌ که کرده‌ايد و چرخ دوستی را بی‌ملاحظه واژگون کند، چه اسمی دارد؟ عمل اين فرد آيا نامی جز "خيانت" می‌تواند داشته باشد؟
    آدمی که از لحاظ اخلاقی ناراست است، همان‌طور که در موارد کوچک خیانت می‌کند، پا بدهد، از خيانت‌های بزرگ‌تر هم ابا نمی‌کند. او نه انس می‌گيرد، نه الفت می‌فهمد. او فقط پشته‌ی توقع‌هايش را روزبه‌روز بالاتر می‌برد. چنين انسانی، در تنهايی‌اش، در دنيای بسته‌ای که مملو از حقارت‌هایی است که خودش هم درست نمی‌شناسدشان، ناايستا دست‌وپا می‌زند. چنين فردی، هر چه باشد مسلماً "دوست" نيست.
    امّا زندگی از اين بازی‌ها زياد جلوی پای آدمی می‌گذارد. هر چيز در حدّی ارزش دارد و بايد به حد ظرف‌اش به آن اهميت داد. تجربه می‌گويد ياد اين‌تيپ افراد را بايد در پهنه‌ی خاطره دفن کرد و بر وقتی که هدرشان رفته افسوس نخورد. تجربه‌اندوزی امّا بهايی دارد که بايد پرداخت، اگر جویای آن‌ايم.

    برچسبها:

    Saturday، April 07، 2007

    دوستی (10)

    اين تک‌گويی پيروز، درست من را برد به روزهای آخری که در ايران بودم:
    دلم گرفته این روزها. به سختی دارم خودم رو تحمل می کنم. نه حوصله و انرژی لازم برای برقراری یک رابطه جدید رو دارم و نه حوصله برقرای رابطه دوباره با افرادی که در گذشته تو زندگیم بودند. هیچ کدامشان برایم اهمیتی ندارند. حجم حوادث تو این مدت اونقدر عظیم بوده که قدرت تعریف دوباره اش را برای یک رابطه جدید اصلن ندارم. دلم میخواد تو یک چشم به هم زدن نفر جدید همه چیز رو از من بدونه. از طرز فکر و عقایدم. اما میدونم که نمیشه. رابطه های بیمار و پوسیده گذشته هم می دونم هیچ کمکی بهم نمیکنه.[منبع]
    دنيای غريبی‌ست: دو انسان، با دو گونه روحيه و سن، در زمان‌های گوناگون، هر دو در یک کانون گرفتار و سرگردان‌اند! آدم دوتاست و زخم يکی. ناگزيری روزگار است که انسان‌ها را به "نقطه‌ی تلاقی" می‌کشد، تو گويی وزش ما بر مدار تکرار را پايانی نيست...
    از آن روزها امّا، فقط طعم گس خاطره‌ای مانده که گاهی بی‌موقع طلوع می‌کند و خودش را به ديواره‌ی ذهن من می‌کوبد... خبر ندارد که زمان او را مدفون کرده است...

    برچسبها:

    Wednesday، April 04، 2007

    چرا "دوستی"؟

    دوستی از من پرسيده "چرا اين‌طور پی‌گير مسئله‌ی دوستی هستم، اين دغدغه از کجا آمده و در کل منظورم از نوشتن در اين باره چيست"؟ (نقل به مضمون)
    The Love of Souls

    نوشتن راجع‌به "دوستی" در واقع بهانه‌ای است برای تشریح ارتباط انسانی از هر دو جنبه‌ی "عقلی" و "عاطفی". کنکاش در موضوع "ارتباط نزدیک انسانی" دغدغه‌ی جدّی همه‌ی اين سال‌های من بوده است. رجوع به تجربيات شخصی و برخوردکردن از زوايای مختلف با ديگران و سپس دقّت در عکس‌العمل آنان ابزاری است برای تصويرکردن نمودار اخلاقی-روانی جمع. بدون ماهيت‌شناسی رفتاری نمی‌شود به عمق ارتباط‌های انسانی نفوذ کرد. بايد ديد انگيزه‌ی افراد در فلان ابراز نظر و بروز بهمان رفتار چه بوده؛ بايستی وضع روحی و نيز منظور عقلی آنان را کشف کرد.
    نمودار "اخلاقی-روانی جمع" شکل خطّی ندارد؛ پاره‌پاره و پراکنده است. هر تکّه -که در جای خود گویای مفهوم و نوع ارتباط خاصی است- را می‌شود در یادداشتی به اختصار آورد. مجموعه‌ی اين يادداشت‌ها حاصل شناختی است از موضوع "ارتباط نزديک". اين شناخت البته کامل نيست و مثلاً نمی‌شود آن‌را در یک ظرف ريخت و به شکل مثلاً کنسرو عرضه کرد! گوناگونی و پراکنده‌گی اين یادداشت‌ها، دقيقاً به دليل ماهيت ناهمگون رفتار انسان‌ها و در کل ارتباط انسانی است. از ياد نبريم که اجتماع، ساخته‌وپرداخته و تجلّی حضور پيچيده‌ی انسان است. برای شناخت اجتماع، نخست اجزايش را بايد شناخت.

    اين را هم بگویم که من هيچ سودا و ادعايی در اين باب ندارم. من فقط يافته‌های خودم را بازگو می‌کنم، با اين اميد که واگويی اين يافته‌ها نه توقعی ايجاد کند، نه من را بر صندلی پاسخ‌گويی بنشاند.

    * The Love of Souls کاری از Andrew Gonzalez.

    برچسبها:

    Friday، March 30، 2007

    دوستی (9)

    مادر اگر به نوزاد خود بيش‌ از شکم‌اش شیر بدهد، پس می‌زند و بالا می‌آورد. به گلدان که بيش از حد آب بدهی، ساقه و شاخه‌ها و برگ‌ها سست می‌شوند و بعد از ريشه می‌پوسد. آب -که مايه‌ی حيات است- را زيادتر از ميزان بنوشی، دل‌درد می‌گيری.
    به دوست اگر بيش از ظرفيت‌اش توجه کنی، دوستی را با دست‌های خود به بن‌بست کشانده‌ای.

    برچسبها:

    Tuesday، March 27، 2007

    دوستی (8)

    شیفته‌گی انسان واپسمانده به دانستن زوايای خصوصی زندگی ديگران و سرکردن به درون آن‌چه "حوزه‌ی خصوصی" آن‌ها نام دارد، نقطه‌ی مقابل منش انسان متمدّن است که وجود مرزهای خصوصی را حق انسانی و شهروندی مردم می‌داند. به عبارتی، هر چقدر انسان متمدّن به "خط قرمز" زندگی ديگران حرمت می‌گذارد، فرد متعصب در پی شکستن آن است.
    وجه تمايز انسان متمدّن و سالم و انسان واپسمانده‌ی متعصّب و آسيب‌دیده فقط در "شيوه‌ی دوستی" آن‌دو نيست؛ چه بسا از "سياق جدايی" بهتر بشود اين‌دو را باز شناخت. برای انسان متمدّن، جدايی مساوی با دشمنی نيست. انسان واپسمانده‌ی آسيب‌ديده امّا اصرار دارد که يا دوست من باش، يا دشمنم؛ او هيچ "حدّ وسط"ی نمی‌شناسد. مشخصه‌ی انسان متمدّن "بی‌آزاری" اوست. در مقابل، از آن‌جا که ذهن انسان واپسمانده تمام مدّت درگير زندگی ديگران است، ارتباط ما با او به هر شکل که باشد، از آزارش درامان نخواهيم بود.

    برچسبها:

    Thursday، March 22، 2007

    آن نوروزها که گذشت... و نوروز امروز


    آن‌روزها، نامه‌ها و کارتِ‌ تبريک‌هايی که دم عيد به دست‌مان می‌رسيد، دنيايی خوشحال‌مان می‌کرد. امروز که آلوده به ايميل‌ايم اين را می‌فهميم. همه‌مان خيلی از اين کارت‌ها و نامه‌هایِ تبريک را -چون برگ زر و شی‌ای گران‌بها- نگه داشته‌ايم. گاهی در خلوت‌مان آن‌ها را از گنجه يا کتابخانه درمی‌آوریم و باز می‌بينيم و می‌خوانيم... و پرمی‌کشیم به آن سال‌ها. خيلی از ما نامه‌های عاشقانه دوران مدرسه را هنوز داریم؛ نامه‌هايی پر از غلط‌های املايی و دستوری، امّا زلال و پاک چون عشق.
    هديه‌ی نوروز امّا، به هر شکل و فرمی، حتا به سلامی و کلامی، هم‌چنان عزيز است و لطفی پايدار دارد. می‌خواهم اين‌جا از دوستانی که مهرومحبت‌شان را بدرقه‌ی ايميل‌های تبريک خود کردند سپاسگزاری کنم. در ميان ايمیل‌ها، بعضی به من خيلی چسبيد. یکی کار هنری کتايون بود که بر پيشانی همين يادداشت می‌بينيدش. یکی دست‌خط بهروز شيدا بود:
    «بهار شاید یعنی هم‌شانه‌گی‌ی خیزش آب و خواهش دل
    بهار شاید یعنی دل‌جویی‌ی باران از خشک برگی‌ی جان
    بهار بر هم‌شانه‌‌گان، آب‌گویان، دل‌جویان، خشگ‌برگان مبارک باد


    ديگری سروده‌ای بود از مهدی استعدادی شاد که بخشی از آن را می‌آورم:
    «...سحر از رهگذری پرسيدم که در اين نزديکی‌ها کبوتر نامه‌بری هست؟
    خنديد و بی‌جواب رفت...
    پس از تحويل سال،
    در آستانه‌ی روز،
    برخاسته از تخت تنها و خواب پريان
    به خيابان که آمدم،
    شادان از حضور خويش در بطن زمان و يار،
    رهسپار جاده‌ی معنابخشی به زندگی
    و در ميان راه، نگو و نپرس که چشمه‌هايی از بهار
    خورشید، بزرگ‌نقاش سياره‌ی فيروزه‌ای
    الماس‌تراشی کهنه‌کار
    نگين نور می‌نشاند بر شاخسار
    و درخت، اين نياز زمينی به آسمان
    ...
    »

    و کارت تبريک علی میرفطروس که اين قطعه -به شکل متحرّک- بر آن نقش می‌بست:
    «... وقتی که سپاهيان "قـُتيبه" سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگ‌نواز، در کوی‌وبرزن شهر -که غرق خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات "قـُتيبه" قصـه‌ها می‌گفت و اشک خـونين از ديدگان آنانی که بازمانده بودنـد، جاری می‌ساخت و خـود نيز، خون می‌گريست ... و آن‌گاه بر چنگ می‌نواخت و می‌خواند:
    بـا اين هـمـه غـم
    در خـانهء دل
    اندکی شادی بايـد
    که گاهِ نوروز است
    ...»

    باز هم بود؛ اين‌قدر بود که مرا پُر کند از عشق و شرمسار از اين‌همه‌ محبت بی‌دريغ. دريغ که جز قلمی‌کردن چند خطی به سپاس، از من نمی‌آيد...

    برچسبها:

    Friday، March 02، 2007

    یک يادداشت، با مخاطب ويژه

    در خانه‌ی من چايی پيدا نمی‌شد. شکر هم نبود. قهوه را -که تلخ باشد- ترجيح می‌دهم. ایران هم چای نمی‌نوشيدم. همه چيز را خالص دوست دارم؛ دوستی را هم. امّا چندی است که پای چای به خانه‌ام باز شده. جاشکری هم کنارش نشسته.
    آمدن چای و شکر به کلبه‌ام تلاقی داشت با آغاز دوستی با دو دوست خوب. مثل همه‌ی خانم‌های ايرانی چای‌خور بودند. یادم نمی‌رود از روی حجب، بارها با من نشستند و قهوه‌ی بدون شير و شکر خوردند و دم نزدند! ادب خالص ایرانی را با رفتار خود ثابت کردند و نشان دادند.
    سرنوشت چای و شکر امروز، در پستوی آشپزخانه فراموش‌شدن است. آيا باز دستی به سمت‌شان می‌رود؟ آيا باز بوی دم‌شده‌ی چای فضای خانه را آکنده خواهد کرد؟
    ...

    برچسبها:

    Wednesday، February 07، 2007

    دوستی (7)

    ...
    از آمدنت در شبی سرد
    ترانه‌اى دارم
    كسى آوازم را پنجره نمى‌گشايد و
    هجران را پايانی نيست...
    عزيز ترسه

    هنگامی که شعری از عزيز تَرسه را در "نگاه" آوردم، دوست دوران کودکی تا به امروزم رضا، گوشه‌ی ذهنم نشسته بود. می‌دانستم که اين‌دو، روزگاری، تکّه‌ای از عمر هم را زيسته‌اند... شايد نداند، امّا هم‌او بود که سبب شد عزيزِ شاعر را بشناسم.
    زمان گذشت و دست سرنوشت، هر يک از ما را به گوشه‌ای پرتاب کرد. حاليا وسيله‌ی وصل ما شد گاه‌گداری تلفنی و هر چند سالی، ديداری... حکم تقدير چنین بود.
    رضا که قطعه‌شعر را بر پيشخوان این صفحه ديد، دست به قلم شد و با واژه‌هايش، دستم بگرفت و به دوردست‌ها برد؛ آن‌ روزها را نه مرور، که دوباره زندگی کردیم؛ آن تکه از ما را که آن‌جا جا مانده بود، نوازش کرديم و بوئیدیم. يادش به‌خير! ... با او همراه شویم و در کوچه‌پس‌کو‌چه‌های نوجوانی‌مان پرسه‌ای بزنيم:
    يک زمانی، اين بنده‌ی حقير كه جلوی دانشگاه تهران دست‌فروشی كتاب می‌كردم، يک انسانی آن‌جا بود... به نام عزيز ترسه...
    دوستی ما حدود يک‌سال طول كشيد. من زمان طولانی‌تری آن‌جا بودم، ولی از وقتی عزيز پايش به آن‌جا باز شد، تا زمانی كه سربازی پای مرا از آن‌جا كوتاه كرد، يک‌سالِ تمام، تقريبا شش‌روز هفته با هم كنار جوی‌های كثيف و سياه از دود خيابان انقلاب می‌نشستيم و با بچه‌هايی مثل خودت نازنين شعر می‌خوانديم. كوروش اسدی ابوالوردی هم بود كه آن‌وقت‌ها فقط شعر می‌گفت (و الحق كه چه شعرهای بی‌نظيری: «قوس ماهی در آب، آغاز آواره‌گی‌ام بود...») و تازه شروع كرده بود كلاس‌های داستان‌نويسی مرحوم هوشنگ گلشيری می‌رفت. مادری بس مهمان‌نواز داشت، مهربان‌تر از برگ گل، مثل مادر خودت. و مثل باقی جنوبی‌ها، رفاقتش به گرمی آفتاب بود...
    اما دختر عزيز آن روزها تازه متولد شده بود. دنيا بود و آن دسته‌ی گل‌اش. يک پايش جلوی دانشگاه بود و يک پا با دوست صميمی‌اش سعيد ابراهيمی‌فر، كه آن زمان تازه در كار فيلم نار و نی و نخستين پله‌های آن بودند.
    در آن جهنم دود و سر و صدا، هر كدام از ما گونی كتاب‌هايش را از يک سر شهر كول می‌كرد و با آن اتوبوس‌های لبريز از آدم به ميدان انقلاب می‌رسانيد. دقيق‌تر بگويم: روبروی سينما "سپيده" (ديانای سابق). من كه كتاب‌های درسی و مشقم را هم بايد با خودم می‌كشيدم! عزيز راهش خيلی دور بود و اغلب ديرتر می‌رسيد. كتاب زيادی هم با خودش نمی‌آورد... روزگار سخت و چشم‌تنگی بود...
    كنار همان سينما مغازه‌ای بود كه ظهرها دسته‌جمعی آن‌جا بوديم! خوراک لوبيای داغ بود و مزه‌ی آبليمو و تكه‌ای نان. و اگر مادرم بدش نيايد، چقدر هم خوش‌مزه! همان سوی خيابان كه ما بساط می‌كرديم، چند قدم آن طرف‌تر، شيرينی‌فروشی بزرگی بود كه شيرينی‌های فرانسوی خوشمزه‌ای درست می‌كرد (حتما يادت هست) و بوی قهوه و كاكائو و شيرينی تازه ميان دودِ اگزوز آن اتوبوس‌های پر سر و صدا كه مسير خط ويژه را در حالی كه به دليل سنگينی انبوه مسافران و شيب آسفالت به يک طرف كج شده بودند، با دستی روی بوق و پايی روی گاز، به سرعت مسابقات رالی می‌راندند، همه آميخته با هياهوی اتومبيل‌ها و... چه محشری بود!
    يادم هست عزيز دستان بزرگی داشت. اصلا تنومند بود. وقتی كتاب شعرش كه تازه چاپ شده بود را ورق می‌زد، كتاب كه در قطع جيبی بود، در كف دستش چه كوچک می‌نمود! گاهی هم كه من از سر نوجوانی كاغذی خط‌خطی می‌کردم، با چه حوصله و تحملی می‌نشست و ايراداتم را يک‌به‌يک تصحيح می‌كرد. برای هر جمله كه نه، سر هر كلمه و هر ويرگولی توضيح می‌داد. در كارش كه همان شعر بود، دقيق و جدی می‌ماند. وقتی بحث‌مان در‌می‌گرفت، مثل يک هنرپيشه‌ی زبده با تمام وجودش حرف می‌زد. هيجانش شنونده را مسحور می‌كرد. من هم خيره می‌ماندم و نمی‌دانم چرا به ياد انقلاب كبير فرانسه می‌افتادم!!!
    عزيز را گم كردم، و كوروش را، و كامران را، و مجتبی را، و علی‌آقا همان دبير فيزيک پاكسازی‌شده را كه برای سيركردن خانواده‌اش دستفروشی می‌كرد، و چارلی را كه با رسيدن مامورين شهرداری از دور خبرمان می‌داد... زمان و مرواريد، توس و بنگاه و گوتنبرگ، نگاه و خوارزمی، آگاه و چشمه... و ياران دبستانی‌ام را...

    امروز كه از بخت خوش به وبلاگت سر زدم و "نگاه" را ديدم، يک‌باره از خود بيخود شدم! نمی‌دانی كه مرا به كجا بردی... و از همه مهم‌تر، ياد عزيز ِ عزيز را برايم زنده كردی. خوشحالم كه هنوز هست، و خوشحالم كه هنوز شعر می‌سرايد ...

    برچسبها:

    Monday، November 06، 2006

    دوستی (6)

    نشستن با جمعی که دوست‌شان داری، هم‌ را دوست دارید، قدر دارد؛ قدر يک دنيا. اين همان جمعی‌ست که "دو گفت‌وگو" در آن جريان دارد: گفت‌وگوی زبان‌ها و دل‌ها...

    I'm nobody! Who are you?
    Are you nobody, too?
    Then there's a pair of us -- don't tell!
    They'd banish us, you know.
    ...
    Emily Dickinson

    برچسبها:

    Friday، October 27، 2006

    دوستی (5)

    دوستی نهالی‌ست تُرد و شکننده، سخت محتاج توجه و مراقبت. غفلت در آبياری "نهال"، بر-باد‌-ده دوستی‌ست.
    نهال که بی‌اهميتی ببيند، می‌پژمرد... و که ديده از بُنِ پژمرده‌نهالی، درختی بلندبالا سربرکشد؟

    برچسبها:

    Wednesday، October 18، 2006

    دوستی (4)

    امشب با رفيق شفيق امیر مهيم نشسته‌ایم، به حالی و شوری. همين!
    سخت است رسيدن به آدمی که نام دوست برازنده‌ی اوست. حال حساب‌اش را بکن که دوستی باشد که با او "بنشينی" و حالی بکنی...

    برچسبها:

    Sunday، October 01، 2006

    دوستی (3)

    برای دوستی خود بايستی قيمت گذاشت. بی‌بها‌کردن دوستی و مفت و مجانی در اختيار ديگران گذاشتن‌اش فقط برای‌مان دشمن می‌خرد!

    برچسبها:

    Friday، September 29، 2006

    دوستی (2)

    آن دوستی که بخواهد با یک دلخوری کوچک بپاشد همان بهتر که بپاشد و برود پی کارش! به واقع "تنش‌ها"، آزمونی‌اند در سنجش عيار دوستی‌ها. مجموعه‌ی همين تلخی و شيرينی‌هاست که دوستی را صيقل می‌دهد.
  • دوستی(1)
  • برچسبها:

    Thursday، August 31، 2006

    رابطه‌ی تنگاتنگ "دوستی" و "توقع"

    در فرهنگ ما، قرِيب به اتفاق دوستی‌ها با "توقع" همراه است. به عبارتی، توقع و درخواست‌های مکرر -و اغلب بی‌جا- برای عدّه‌ی کثيری، رکن اساسی دوستی‌ها شده. همين است که به کم "دوستی" برمی‌خوریم که در ازای دوستی‌اش از ما چيزی نخواهد!
    اين واقعيت را در خارج از کشور بهتر می‌شود ديد و لمس کرد. من فکر می‌کنم یکی از دلایل عمده‌ای که ايرانيان از هم فراری‌اند و از ايجاد رابطه‌های نو می‌ترسند همين مسئله‌ی "توقع" است. به اين باور ساده نرسيده‌ام و برايش کم شنيده و دليل ندارم...
    شما کافی است در اين‌جا به واسطه‌ی شغل‌تان مستقيم با مردم در ارتباط باشيد، آن وقت ساده است که نوع برخورد جماعت ايرانی را با ديگر مردم بسنجيد. من خود کم ديده‌ام که ايرانی به آدم مراجعه کند و درخواست‌هايی خارج از روال کار و دايره‌ی آن شغل نداشته باشد... که گاهی اين درخواست‌ها به مرز آزاردهنده‌گی می‌رسد. همين است که اکثراً وقتی ايرانی‌ها با هم مواجه می‌شوند، خودشان را می‌زنند به کوچه‌ی علی چپ "که من اصلاً ايرانی نيستم"!
    در همين اينترنت کافی است که بو ببرند تو کمی از مسائل وب سررشته داری؛ باران درخواست است که از سوی "دوستان" به سرت باريدن می‌گیرد. حالا بيچاره کسی که روِيش نشود همان اول کار رويش را سفت کند و زير بار اين درخواست‌ها نرود؛ همين که وا داد، تا قيام قيامت از او کار می‌کشند و "می‌خواهند" و اگر زمانی هم به واسطه‌ی گرفتاری نرسد که کار "دوستان" نامبرده را انجام دهد، در دم می‌شوند دشمن‌اش!

    خلاصه که: از عيب‌های فرهنگی‌مان گفتن عيب نيست؛ عيب در واقع بی‌عيب‌دانستن خودمان است.

    برچسبها: ,

    Monday، March 13، 2006

    ابراز علاقه پس از مرگ، مرثيه‌ای بيش نيست! چرا وقتی صدای خردشدن استخوان‌هايش را می‌شنيديد، کلمه‌ای به حمايت نگفتيد، تا شايد ته‌مانده‌ی جان و تن‌اش بماند؟
    می‌ترسيم از نشان‌دادن مهر و علاقه‌مان؛ از انگ‌خوردن می‌ترسيم! نمی‌دانيم برای دوستی "باید" هزينه پرداخت...

    برچسبها:

    Sunday، September 04، 2005

    دوستی‌مان برقرار...

    سه روز پیش که یادداشت "تولد" را با دلتنگی در حاشيه‌ی وبلاگ می‌نوشتم، اشک در چشم‌هایم حلقه زده بود. راست‌اش تا قبل از اين فکر نمی‌کردم فضايی مجازی به اسم وبلاگ هم بتواند چون فرزندی انسان را دلبسته‌ی خود کند. ظرِيف که بنگرید می‌بينید اين خود صفحه و چند خط نوشته در آن نيست که چنين می‌کند، بل‌که مهر دوستانی که در آن در کنار هم ساعاتی به تلاش و ارتباط گذرانده‌اند است که آن را به پاره‌ای از وجود انسان تبديل می‌کند... و کرده است. آن مهر جريانی‌ست سيال که از تک‌صفحه‌ای در اينترنت می‌آغازد و پَر می‌گيرد و خود را به اعماق وجود انسان برمی‌کشد.
    از نوشتن "تولّد" ساعتی نگذشته بود که پای آن باز مهر دوستان سرازِير گشت. به خود باليدم که عضوی از اين حلقه بوده‌ام و چنين دوستان همدلی دارم. حيفم می‌آيد اين ابراز محبت‌ها در پستوی پيام‌گير خاک بخورد؛ اين‌جا می‌آورم‌شان به‌رسم یادگار:

    آقای زهری گرامی!
    ممنون . حضور در خبرچین برای من هم فرصت مغتنمی بود. از اینکه قابل دانستید و مرا در جمع خود پذیرفتید تشکر می‌کنم.
    دخو | Homepage | 09.01.05 - 1:55 am | #

    مجید عزیز! ممنون از این همه محبت‌ات. دوران بسیار خوبی بود و امید که این دوستی‌ها ادامه داشته باشد...
    فرهنگ | Homepage | 09.01.05 - 5:47 am | #

    ای کاش، ای کاش، ای کاش...
    فرصتی بود که آمد و به خوبی به کار گرفتيم و حيف که سختی و سترگی کار وادار به ايستادن‌مان کرد. و اما با غروری کم‌نظير، چه به قول زهری عزيز، در اوج بوديم که تصميم دوستان خبرچين را چيد! هر چند در دل نخواستيم چنين کنيم که شد...
    سام الدين ضيائی | Homepage | 09.01.05 - 12:06 pm | #

    مجيد جان، شعر زيبايی گذاشتي، من هم متقابلا تشکر می‌کنم که تونستم در جمع شما دوستان خوبم باشم و اين تجربه خيلی عالی رو کسب کنم، و کسی چه می‌دونه، شايد باز دوباره به سرمون زد که کار خبرچين يا کار ديگه‌ای رو شروع کنيم!! :))
    شبنم | Homepage | 09.01.05 - 1:21 pm | #

    مجيد جان با سلام و درود
    وظيفه‌ي خود مي‌دانم از شما و تمامي دوستاني كه با صرف وقت و دقت فراوان در گزينش لينك‌ها به غنا و محبوبيت خبرچين كمك كردند و همه‌ي آنانكه فروتنانه به انتقاد پرداختند سپاسگزاري كنم.
    مسعود برجيان | Homepage | 09.01.05 - 2:15 pm | #

    چشم، فرو می‌نهم
    عطر ِ تو در چشم ِ من.
    صبح‌دمان
    شعله‌ور –
    باز تويی در نظر
    [شعر از: رضا مقصدی]
    مجیدجان! خوشحالم و سپاسگزار، که در برابر همه سختی‌ها، فشارها و انتقادهای ناروا، بردباری و متانت نشان ‌دادی تا خبرچين، در وقت و زمان خود به مقصد برسد. اگرچه عمر خبرچين کوتاه بود ولی، در همين مدّت کم، با شرکت در شادی‌ها و غم‌های بلاگرها و انعکاس آن‌ها، نشان‌داد که مرزی ميان دنيای مجازی و حقيقی نمی‌شناسد. از اين زاويه، اگر مضمون کار ما به يک معنا بذرپاشی بود، در فصل باروری و خوشه‌چينی، ارزش و اعتبار کار خبرچين به مديريت شما، روشن‌تر خواهد شد. خوشحالم که در کنار شما بودم و دست همه دوستان را به گرمی می‌فشارم.
    حسن دروِيش‌پور| Homepage | 09.01.05 - 6:09 pm | #

    مجید عزیز. من هم به نوبه‌ی خودم از زحمت‌هایی که در این مدت برای خبرچین کشیدید سپاسگزاری می‌کنم و خوشحالم که در این مدت کوتاه همراهی با شما را تجربه کردم. شاد و پیروز باشی. امیر
    امیر ملوک‌پور| 09.01.05 - 6:59 pm | #

    شعر زيبايی بود. من هم به نوبه خودم از زحمت‌هایی که در این مدت برای خبرچین کشیدید سپاسگزاری می‌کنم .خوشحالم که در این مدت با شما بودم. براي همه شما آورزي موفقيت دارم. موفق باشيد. به اميد روزي باز در کنار شما باشم.
    Tila | Homepage | 09.02.05 - 8:48 am | #

    نام مجيد زهري را با وبلاگ شناختم و قيافه‌اش را تا چندي پيش نيز نديده بودم. بعضي از آدم‌ها را مي‌شود از نوشته‌اشان به عمق مهرورزيشان پي برد و مي‌شود با تمام وجود به محبت‌شان رسيد. زهري از اين جمله بود و مهربانيش در نوشته‌هايش نيز هويدا بود؛ با ادب، با انصاف ، فكور، شجاع، رک‌گو (با دريده‌گو اشتباه نشود چون عده‌ائي رک‌گوئي را با زيبائي عنوان مي‌كنند و عده‌ائي ديگر دقيقا بددهن و دريده‌گو هستند) و خلاصه داراي تمامي صفاتي بود و هست كه براي اين حقير پسنديده بود.
    از اينكه درخواست مرا به عنوان عضوي از اعضاي خبرچين پذيرفتي، سپاسگزارم و اينک از اين همه محبتي كه به دوستانت و از جمله اينجانب داشتي، ممنونم.
    پاينده باشي و سرافراز
    فرزاد | Homepage | 09.02.05 - 1:53 pm | #

    درود بر مجید گرامی
    با عرض معذرت از تأخیر. دستت را می‌فشارم و تلاش و پشتکارت را می‌ستایم. در تمام مدتی که خبر چین برقرار بود واقعاً فشاری را که روی دوشت بود حس می‌کردم. از احترام و جو مثبتی که بر قرار بود لذت بردم. به امید روزهای بهتر و همکاری‌ها در ایران آزاد. از همه عزیزانی که از همکاری آن‌ها بهره بردم و نام من هم همراه آنها ثبت شد. حالا که تمام شده حیفم می‌آید. کاش من هم مثل سایرین زیاد کار می‌کردم. اما جناب زهری بهتر از هر کس می‌داند گاهی من شب‌ها تا صبح کار می‌کنم.
    عبدالقادر بلوچ | Homepage | 09.03.05 - 1:17 am | #

    درود بر مجيد عزيز،
    تشکر فراوان از همه تلاش‌هايى که در اين‌مدت کردى و لطفى که به بنده داشتى. ما که عضو کم‌کار بوديم و در مقابل جز محبت و مهر چيزى نديديم. سلامت و شادکامى همه دوستان عزيز اين جمع صميمى را آرزومندم.
    با سپاس و مهر
    پارسا | Homepage | 09.03.05 - 9:50 am | #

    سلام اقاي زهري
    اون كسي كه بايد ازش تشكر كرد خود شما هستين. ممنون از تمامي زحماتي (كه بودن هيچ چشم داشت ) براي وبلاگ‌هاي فارسي مي‌كشين. خبر چين فكر بسيار نابي بود و شما خالق اين فكر ناب هستين كه قابل ستايش. من خودم رو لايق سپاس نمي‌دونم چون تا به حال هيچ كاري نكردم بخصوص در برابر بزرگاني همچون شما.
    با تشكر و آرزوي روزهايي بهتر و پر بارتر از ديروز.
    قاصدک | Homepage | 09.03.05 - 8:51 pm | #

    چند اظهار لطف ديگر نيز از دوستان در پيام‌ها بود، امّا ترجيح دادم فقط مال بچه‌های خبرچين را اين‌جا کپی کنم تا به حرف‌ اين نوشته مربوط باشد. بدی سيستم هالو اسکن اين است که پس از چندی پيام‌ها را پاک می‌کند. همين شد که پيام‌ها را مجدّد ثبت کردم تا ضبط باشند برای دورزمانی.

    برچسبها:

    Sunday، March 20، 2005

    دوستی را بايد ابراز کرد

    دو متن با دو گونه طرز تلقی:

    متن اوّل: قبول که بايد دوستی قلبی باشد، ولی در جای‌اش، بايستی دوستی خود را ابراز کرد. برای اين کار، موقعيّت‌های ويژه‌ای وجود دارد؛ مثلاً همين نوروز خودمان. من برای شماری از دوستان،‌ هر کس که در خاطرم بود، ايميل‌های تبريک فرستادم. به بعضی نيز که امکا‌ن‌اش بود تلفن کردم. بعضی‌ها اين پيغام‌ها را جواب دادند،‌ بعضی نيز اهميّتی ندادند. بی‌ترديد، در دوستی‌ام با آن‌ها که جواب ندادند تجديد نظر خواهم کرد. دوستی شوخی‌بردار نيست؛ بايستی واقعی و شفاف باشد. آن‌ها نيز که کامنت تبريک گذاشتند، حساب‌شان از آن‌ها که فقط موقع احتياج دوست آدم می‌شوند سواست. به عبارتی، درست در چنين موقعيّت‌هايی است که دوست واقعی خودش را نشان می‌دهد.

    متن دوّم: قبول که بايد دوستی قلبی باشد، ولی در جای‌اش، بايستی دوستی خود را ابراز کرد. برای اين کار، موقعيّت‌های ويژه‌ای وجود دارد؛‌ مثلاً همين نوروز خودمان. من برای شماری از دوستان، هر کس که در خاطرم بود، ايميل‌های تبريک فرستادم. به بعضی نيز که امکان‌اش بود تلفن کردم. بعضی‌ها اين پيغام‌ها را جواب دادند، بعضی نيز جواب نداند. آن‌ها که جواب ندادند، لابد فرصت‌اش را نداشتند يا به هر حال نتوانستند. من شرايط آن‌ها را درک می‌کنم و دوستی‌شان هم‌چنان برايم مغتنم و باارزش است. کسانی نيز کامنت تبريک گذاشتند. از آنان سپاسگزارم،‌ ولی از آن‌هايی نيز که چنين نکردند توقعی ندارم و مثل قبل، دوست‌شان دارم.

    شما، شمايی که اين دو متن -با دو طرز تلقی گوناگون- را خوانديد، در اين ايّام نوروز، کدام‌يک را با خواست قلبی‌تان نزديک‌تر يافتيد؟ دوست دارم هر کس با رجوع به ذهن و قلب خودش، نه اين‌جا بل‌که پيش خودش، به اين پرسش پاسخ بدهد.

    برچسبها:

    Friday، April 02، 2004

    دوستی

    «دوستی رشته‌ی پيوسته‌ای است. اگر هم بُگسلد، گره‌اش می‌زنند و کوتاه‌تر و نزديک‌تر می‌شود. و نرسد روزی که آن‌قدر گسسته و باز پيوسته شود که پس از آخرين گسستن، کوتاه‌تر از اين باشد که بتوان گره‌اش زد
    نوشته‌ی کورش.

    حُسن تلاقی نغزگويی کورش با يادی از دوستی من، به فکرم واداشت. دمی کلاه‌ام را قاضی کردم: زمانی را به مرور اُنس و الفت‌ها گذراندم. به آن دورها پرکشيدم؛ به هنگامه‌ای که هنوز تجلی نوازش برگ‌برگ‌اش بر روحم برجسته و رنگين است. "يادشان به خير!" آنانی که آمدند و رفتند، و آنانی که به هر شکل ماندند؛ همه زنده ماندند؛ مجموعه‌ی ماندگار و پيوسته‌ی يادهايم.
    مرورشان کردم: يادمان کدامين دوست را در پندارم جشن گرفته‌ام؟ در اميد ديدن کدام‌شان شب و روز سوختم؟ ... و ...
    دوستی زيباست؛ پاس‌اش بداريم و قدرش بدانيم.

    برچسبها:


    :: نقل بخشی از يادداشت‌‌، با ذکر نام نويسنده و لینک به منبع، بی‌اشکال است. ::
    :: Copyright © 2004-2007 www.MajidZohari.Com All Rights Reserved ::
    :: Built & Designed by M. Zohari ::