دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

دوستی (16)

امشب با آدمی صحبت می‌کردم که غمگین بود. سه سالِ زندگی‌اش در کانادا برایش کابوسی بیش نبود. به دیدِ من، ارتفاع بدی‌های این‌جا بر سراسر زندگی‌اش سایه انداخته و تن رنجور او را در سرمایش سخت لرزانده بود.
با چنین آدمی صحبت‌کردن سخت است. این‌جور جاها دلداری‌دادن کاری از پیش نمی‌برد. دروغ نگویم، احساس درمانده‌گی کردم. بیش از آن اما پُر شدم از غم. غم دیگران غمگینم می‌کند. خصلت آسیب‌رسانی‌ست... می‌دانم... اما من این‌طوری‌ام دیگر و کاریش هم نمی‌شود کرد.
یادم که به دورنای آن روزها پرکشید، خودم را یک‌آن در جلد او دیدم. اوایل ورودم به کانادا را می‌گویم. آن روزها، امتدادی بود از انزجار. هنوز گوشم از نواختن سیلی زمانه زنگ می‌زند! همین بود که دیدم انعکاس واژگان او را قبلاً نیز در عمیق خود شنیده‌ام؛ نه، بهتر است بگویم، همه را باری زندگی کرده‌ام.

اما زندگی خطی مستقیم نیست؛ تا بخواهید پیچ و تاب دارد. اغلب به جایی می‌کشدمان که خودش می‌خواهد، نه ما. گاه میخ‌کوب‌‌مان می‌کند لب دره‌ای که پرتاب‌شدن‌مان به قعرش فقط به نسیم کم‌‌سویی بسته است، اما همین نسیم نمی‌آید و باز بازمی‌گردیم! یک‌موقع هم هست که در عرش‌ایم و ناغافل با صورت به زمین‌مان می‌زند! چه می‌شود کرد؛ زندگی است دیگر... و زندگی تماماً تن‌لرزه است. ولی هست و حضورش را باید به آغوش کشید؛ با تمام تن‌لرزه‌هایش.