در زندگی خود و اطرافیان که دقیق شویم، میبینیم که عدالت در جوامع غربی نیز گمگشتهای بیش نیست! اگر در ممالک استبدادی حکومتها حق انتخاب را از انسانها میگیرند، در جوامع آزاد فرم غربی اما این "نوع روابط انسانی" است که برای فرد در حوزهی انسانیاش انتخابی نمیگذارد.
در جامعههای قبلِ مدرن، انسان در شبکهای میزید که قدمتش به عمق سنت آن جامعه میرسد. این شبکه در واقع پلساز گذار انسان از مرحلهای به مرحلهای دیگر در طول زندگی است. این شبکه کمک میکند که انسان مرحلهی بلوغ را به جوانی طی کند، مسیر تحصیل و بعد ازدواج او را هموار میکند و الخ. در جوامع تا بن دندان فردگرا -که شبکهای از فامیل-آشنا-هممحلی وجود ندارد، فرد گاهی چنان به دام تنهایی میافتد که فکر میکند از همه جهت بایکوت شده است! اینجاست که توقعات و خواستههای خود را اینقدر تقلیل میدهد که گاه تلق ته دیگ نیز از کفگیر بیوزن او درمیآید! در مقابل، بلیط بختآزمایی بعضی در زندگی چنان میبرد که نمیدانند با آوردهها و امکاناتش چه کنند!
من البته به این وضع نمیگویم "جبر زندگی" که باید در آن سوخت و با آن ساخت؛ به آن فقط میگویم "شرایط خاص جامعه یا منطقه". درست که همیشه نمیشود با شرایطی که بر وضع غالب است درافتاد، ولی خب دستِ کم میشود آنرا دید و بهدقت و سنجش گذاشت. این یعنی در اعماق انسان هنوز کمکمک نوری هست که سوسو میزند...
پینوشت:
همیشه سعی کردهام با خوانندهام صمیمی و روراست باشم. این شکل برخورد برایم نوعی اجبار درونی و اخلاقی است. به همین لحاظ، اغلب از فرورفتن در قالب "آزردهگی" گریزان بودهام. شاید اما نوشتهای این رنگ را -به عاریه- به خودش بگیرد که شما به صراحت کلام این قلم ببخشیدش!
در جامعههای قبلِ مدرن، انسان در شبکهای میزید که قدمتش به عمق سنت آن جامعه میرسد. این شبکه در واقع پلساز گذار انسان از مرحلهای به مرحلهای دیگر در طول زندگی است. این شبکه کمک میکند که انسان مرحلهی بلوغ را به جوانی طی کند، مسیر تحصیل و بعد ازدواج او را هموار میکند و الخ. در جوامع تا بن دندان فردگرا -که شبکهای از فامیل-آشنا-هممحلی وجود ندارد، فرد گاهی چنان به دام تنهایی میافتد که فکر میکند از همه جهت بایکوت شده است! اینجاست که توقعات و خواستههای خود را اینقدر تقلیل میدهد که گاه تلق ته دیگ نیز از کفگیر بیوزن او درمیآید! در مقابل، بلیط بختآزمایی بعضی در زندگی چنان میبرد که نمیدانند با آوردهها و امکاناتش چه کنند!
من البته به این وضع نمیگویم "جبر زندگی" که باید در آن سوخت و با آن ساخت؛ به آن فقط میگویم "شرایط خاص جامعه یا منطقه". درست که همیشه نمیشود با شرایطی که بر وضع غالب است درافتاد، ولی خب دستِ کم میشود آنرا دید و بهدقت و سنجش گذاشت. این یعنی در اعماق انسان هنوز کمکمک نوری هست که سوسو میزند...
پینوشت:
همیشه سعی کردهام با خوانندهام صمیمی و روراست باشم. این شکل برخورد برایم نوعی اجبار درونی و اخلاقی است. به همین لحاظ، اغلب از فرورفتن در قالب "آزردهگی" گریزان بودهام. شاید اما نوشتهای این رنگ را -به عاریه- به خودش بگیرد که شما به صراحت کلام این قلم ببخشیدش!
۳ نظر:
دوست عزیز من انرا در جوامع عدالتش نمیخوانم مثل شما رابطه بین انسانها از انسانیت آدمی ناشی میگردد و برمیگردد بنوع تربیت آدمی آنچه غربیان گم کردهاند و در بدر بدنبالش بعد از بیست واندی سال تجربه محبت است وبس.
پیروز باشی
درود بر تو که وقتی وبلاگت را مرور کردم دیدم با خودم گم شدی و تقریبا با خودم نیز برگشتی . یک چیز تو آدم را آزار میدهد و یا بهتر بگویم مرا آزرده کرده که چرابرای دوستیهایت اینقدر پاک دلی .
پس از مدتها که نبودم تو با آمدنت و پیام گذاشتنت ، انسانیت و دوستی را به من فهماندی . این را نمیگویم که تصور کنی که شاید میخوایم سلسله نوشته هایت را در باب دوستی نقد کرده باشم و بگویم مجید اینست که مینویسد ، بلکه میخواهم بگویم این که مینوسید " مجید " است .
احترامت را همیشه داشتم و به هر کسی که رسیدم تعریفت را کردم . تعریف از صداقت نوشتاریت و بزرگی دلت که چون دریا خروشان است و ارام .
پس تو را میستایم که در دنیای مجازی عصر حاضر با گفتارت توانستی در دل من که خیلی سختگیر افراد دور و برش است ، جا خوش کنی .
موفق و شاد و سربلند باشی مجید عزیز
ممنونم حسین جان. البته با شما زیاد موافق نیستم. موفق باشید.
فرزاد عزیز! پیام مهرآمیز تو مرا تا بخواهی الکن کرد! ساعتی با خودم کلنجار رفتم که در پاسخ دریای مهر تو چه بگویم. کلام اما درماند!
فقط بگویمات که پیشم حرمت داری.
به نشان دوستی دستت را به گرمی میفشارم.
ارسال یک نظر