یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

دوستی (15)

زندگی در شهر "هفتاد و دو ملت" کیفیت‌هایی دارد و کمبودهایی. کمبود عمده‌ای که تورنتو دارد -خصوصاً برای ما ایرانی‌ها و بیش‌تر از همه برای مجردهامان-، "ضعف ایجاد ارتباط" است. هشت سال زندگی در این شهر به من اجازه می‌دهد که در این باره اظهار نظر کنم.

خصوصیت برجسته‌ای که من در بین خانم‌های ایرانی دیده‌ام "بالابودن توقع" از زندگی است. این خصوصیت را نه فقط ما مردهای ایرانی، که خیلی‌های دیگر نیز متوجه شده‌اند.

فکر می‌کنید شخص من چند زن متارکه‌کرده یا دختر ایرانی بالای چهل سال می‌شناسد که بیش از ده سال است در کانادا زندگی می‌کنند؟ شانس این‌ها برای یافتن زوج چقدر است؟ در کجا و چطور می‌توانند شریک آینده‌ی خود را بیابند؟ چه کسی می‌تواند نظر و توقع آن‌ها را تأمین کند؟ چند بار در طول مدت زندگی‌شان به آن‌ها پیشنهاد آشنایی و ارتباط داده می‌شود؟ می‌اندیشم که به دنبال ارتباط تا کجا باید دوید؟

به مردها که برسیم، وضعیت چندان مساعدتر نیست. تفاوتی که البته مردها دارند این است که مجبورند از لحاظ مالی خود را به وضعیتی برسانند بالای حد نصاب، چرا که جامعه‌ی ایرانی ما در تورنتو سخت درگیر رقابت است! در واقع غالب ما مردها کار نمی‌کنیم که با پولش زندگی کنیم، بل‌که کار می‌کنیم که از هم‌قطارهای خود بالاتر بایستیم. چنین است که فخرفروشی، دیوار آسایش ما را دائماً می‌تراشد...

این چرخه‌ی فرسایشی موقعی تکمیل‌تر می‌شود که "زودرنجی" خاص ما ایرانی‌ها هم پایش را به‌میان بگذارد. اغلب اتفاق می‌افتد که دوستی‌هایی که ماه‌ها پایه‌ریزی و قوام‌شان زمان برده، به آنی فرومی‌ریزند. مثل نهالی است که -پس از نشاندن و مراقبت شبانه‌روزی- تا به بر رسید، با تبر بیافتیم به جانش! هر نهال دوستی که بشکند، یأسی بر یأس‌های ما افزوده می‌شود و این دور فرسایش همین‌طور ادامه دارد...

ما تمام مدت در حجمی از یأس و امید حیرانیم. گاهی سنگینی یأس بر امید می‌چربد و گاه بالاعکس. این عدم توازن البته خارج از روال و نفس زندگی نیست، ولی گاه هست که یأس چنان در اقلیم زندگی دامن می‌گسترد که از امید جز خاطره‌ای در ضمیر چیزی نمی‌ماند...

۲ نظر:

قلم گفت...

"...در واقع غالب ما مردها کار نمی‌کنیم که با پولش زندگی کنیم، بل‌که کار می‌کنیم که از هم‌قطارهای خود بالاتر بایستیم. چنین است که فخرفروشی، دیوار آسایش ما را دائماً می‌تراشد..."


خیلی جالبه که این قضیه تو ایران فعلی با شدت دنبال میشه و چشم و همچشمی بین همه لذت یک زندگی رو حتی برای پولدارها هم گرفته. دست کم من که اینجوری می بینم و اصلا این وضعیت برام خوشایند نیست ولی اینکه بببینم که ایرانیان این فرهنگشون رو با خودشون تو کانادا و بقیه جاهای جهان هم برده اند برام خیلی جالب و باورنکردنیه. حسابی یکه خوردم با این تیکه.

مجيد زهری گفت...

من لحظه‌ای نیست که از رفتار این مردم یکه نخورم!