یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۱

یکی از راه‌های پیشرفت: ما همیشه برای خودمان کار می‌کنیم

مهم نیست که ما برای خودمان کار می‌کنیم یا این‌که کارمند جایی هستیم؛ در هر دو حالت باید احساس ما این باشد که داریم برای خودمان کار می‌کنیم. این باوری است که بایستی در خود پرورش بدهیم تا هم از کار روزانه لذت ببریم و هم وجود خود را در جایگاه کاری‌مان ارزشمند بدانیم.

معادله‌ی ارزش کار در ظرف زمان دو حالت دارد: یا ما بر اساس زمانی که صرف می‌کنیم حقوق می‌گیریم، یا بر اساس مقدار کار و تلاشی که در طول یک مدت‌زمان ارائه می‌دهیم. این‌ها در ظاهر یکی هستند اما در محتوا بس متفاوت. وضعیت اول حضور ایستا در سرزمین ملال است و دومی روند حرکت به سوی پیشرفت دائمی.

در محیط کار، ما اگر منافع خود را با صاحب‌کار خود یکی فرض نکنیم و احساس‌مان این باشد که هر چه می‌کنیم، نفع‌اش "فقط" به جیب او سرازیر می‌شود، در واقع نه به سوددهی کار خود توجه کافی می‌کنیم، نه به ضرر و زیان صاحب‌کار خود اهمیتی می‌دهیم. محیط کار برای ما فقط محلی است برای پول-درآوردن و نه مشارکت در یک پروژه‌ی مفید. در یک کار سری‌بندی و یکنواخت، امکانی برای رشد استعدادهای ما وجود ندارد؛ افکار ما نیز در یک دایره‌ی محدود درجا می‌زند. یکی از مهم‌ترین احساسات انسانی ما که "حس اهمیت‌دادن" است رفته‌رفته کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود. تمرکز ما بر کار ضعیف و گاه از بین می‌رود و افکارمان در جایی خارج از محیط کار پرسه می‌زند. از لحظه‌ای که سر میز خود می‌نشینیم فقط به ساعت پایان کار فکر می‌کنیم؛ ما فقط به این فکر می‌کنیم که زودتر زنگ پایان کار بخورد تا بلافاصله از آن محیط فرار کنیم، برای همین و اتفاقاً برعکس، عقربه‌های ساعت ما به‌طور کشنده‌ای آهسته حرکت می‌کنند! وقتی انگیزه‌ی حضور در کار، خروج هر چه سریع‌تر از آن باشد، ما فقط بر اساس زمانی که صرف می‌کنیم حقوق می‌گیریم و نه بر اساس سرویسی که در ظرف زمانی مشخصی ارائه می‌دهیم. کارها نیز به همین شکل سر-هم-بندی می‌شوند و بازدهی پایین می‌آید، چون کار به ما تعلق ندارد و ما نیز به کار تعلق نداریم.

آن‌چه گفته شد مضرات مالی مسئله بود، اما بغرنج اصلی به‌واقع ضرر معنوی چنین نگرشی است. کسی که به کار خود احساس تعلق دارد،‌ با پایان هر مرحله از کار، حتا اگر آن مرحله بسیار کوچک باشد، احساس یک آدم "برنده" را دارد و از درون پر می‌شود و با قدرت بیش‌تر وارد مرحله‌ی بعدی می‌شود. در مقابل، آدم بی‌تعلق به کار، با اتمام هر بخش، خسته‌تر از قبل به مرحله‌ی بعدی می‌رود و بر کسالت‌اش افزوده می‌شود. آدم اول هر چه می‌گذرد بر انگیزه‌اش افزوده می‌شود و دومی از انگیزه‌اش کاسته.  اولی با گذشت زمان،‌ استعدادهایش می‌شکفد و مرتبه‌ی کاری‌اش ارتقا می‌یابد و به این فکر می‌کند که خود چنین تشکیلاتی را برای خودش راه بیاندازد. دومی اما، در مدار تکرار دست‌وپا می‌زند و هر چه می‌گذرد، بیش‌تر از کار خود و خودش منزجر می‌شود. در اولی، امیدواری مایه‌ای می‌شود برای آرزوهای بزرگ و باور بیش‌تر به خود، در دومی ولی، رکود در بستر تکرار هر لحظه‌ بر ناامیدی‌هایش می‌افزاید و در مفید‌بودن خود نیز شک می‌کند.  آدم اول از چالش‌های کار لذت می‌برد چون آن‌ها را آزمون خودسازی و مرتفع‌ترشدن می‌داند و از این طریق بر معلومات و اندوخته‌ی تجربی خود می‌افزاید، دومی اما از چالش‌ها می‌گریزد و آن‌ها را دور می‌زند. آدم اول درست همان کارهایی را انجام می‌دهد که نفر دوم از آن‌ها بیزار است. هر روز انسان اول بهتر از روز قبلش است، چون خود را مفیدتر و موفق‌تر می‌بیند اما انسان دوم چون خودش را تکرار می‌کند، فقط پیرتر می‌شود و کسل‌تر. انسان اول در مسیری بالارونده به‌پیش می‌رود و انسان دوم، خط سیرش پس‌رونده است و رو به قعر.

این‌جا ما در آستانه‌ی دو انتخاب هستیم؛ انتخاب‌هایی به‌غایت شخصی. این با خود ماست که کدام راه را برگزینیم.
 

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۱

واژه‌ی "مردم" از نگاه رسانه‌ای

وقتی به واژه‌ی "مردم" در یک گزارش رسانه‌ای می‌رسیم، ناخودآگاه این تصویر در ذهن‌مان نقش می‌بندد: "بدنه‌ی جامعه یعنی مردم عملی قابل اعتماد و برحق انجام داده است، حتا اگر این عمل با موازین عقلی نخواند". در این‌گونه گزارش‌ها واژه‌ی "مردم" مرکز ثقل همه‌ی آن‌ چیزی است که قرار است گفته شود. به‌عبارتی، اصل خبر یا نظری که قرار است با این گزارش به مخاطب منتقل شود خودش را پشت واژه‌ای کاملاً موجه پنهان کرده و به سرشت "بی‌گناه" آن آذین شده است.
 این اما تمام ماجرا نیست: تصویر ذهنی ما آن‌جا کامل می‌شود که هر کس و هر چیزی را که این "مردم" بر علیه آن قد علم کرده باشند "ناحق" و باطل به‌شمار می‌آوریم. سیستم ذهنیت‌ساز رسانه، با استفاده‌ی ابزاری از بار معنایی واژه‌ی "مردم"، به افکار عمومی آن‌گونه که می‌خواهد جهت می‌دهد و همین موضوع جایگاه این واژه‌ی کلیدی را بس یگانه ساخته است. جالب این‌جاست که تمامی رسانه‌های موجود -چه در ممالک دموکراتیک و چه در سیستم‌های استبدادی- عیناً به همین شکل افکار عمومی می‌سازند، زیرا هیچ دولتی نیست که خودش را مدافع مردم نداند! این دقیقاً نقطه‌ی اشتراک نظام‌های دموکراتیک با پوپولیست است، چون اولی خودش را منتخب آرای مردم می‌داند و دومی خود را برآمده از بطن توده‌ها و لاجرم تحت پشتیبانی کامل آنان.
در یک خبر هر جا که از مردم یاد شد، دو گروه در حال معرفی هستند: کسانی که حق با آن‌هاست که "مردم" نام دارند و آن‌ها که حق ندارند و آدم‌های بد داستان قلمداد می‌شوند که این مردم در مقابل آنان دست به عملی زده‌اند. بنابراین، رسانه هر جا و در هر موقعیتی که در حال القای یک نظر به مخاطب باشد، به آن رنگ و لعاب "مردمی" می‌زند و آنان را که می‌‌خواهد خراب کند، "نامردمان" معرفی می‌کند.

شوربختانه در دنیای کنونی، رسانه‌ها از وظیفه‌ی اصلی خود که "خبررسانی" بی‌دخل و تصرف است بسیار دور شده‌اند و در یک دگردیسی، به "خبرسازی" روی آورده‌اند. یعنی به‌واقع رسانه‌ای که قرار بود رکن اصلی دموکراسی باشد و در ظلمات فراگیر شمعی بیافروزد، به بازوی تاریکخانه‌ی قدرت تبدیل شده است و برای جاانداختن امیال آن، جاده صاف می‌کند و افکار عمومی می‌سازد.

این‌جا بد نیست مثالی بیاوریم تا موضوع بهتر جا بیافتد. خبرگزاری آلمان "دویچه‌وله" در خبری (22 سپتامبر) چنین آورده است:

«مردم لیبی در بنغازی در تظاهراتی علیه شبه‌نظامیان به مقر گروهی که گفته می‌شود عامل حمله به سفارت آمریکا است حمله کردند. .

 ما در این‌جا قصد نداریم که سازمان‌دهنده‌ی این‌گونه تظاهرات‌ها و خاستگاه آن‌را شناسایی کنیم؛ حتا قدمی به‌پیش، قصد قضاوت در کل ماجرا را نیز نداریم. هدف ما این‌جا تنها نشان‌دادن استفاده‌ی ابزاری رسانه از واژه‌ی معصوم "مردم" است.
در همین یک خط، به سادگی مشاهده می‌کنید که حق با کیست (طبعاً‌ مردم) و آن‌ها که مورد حمله قرار گرفته‌اند اصلاً مردم به حساب نمی‌آیند! باقی متن نیز تنها سعی‌ای است در اثبات تز خبر که بر پیشانی‌ آن نشسته است. در خبر رسانه‌ی دموکراتیک، آن‌ها که به سفارت آمریکا ریخته‌اند "شبه‌نظامیان"ی خودسر شمارده می‌شوند، اگر روی‌شان بشود اصلاً می‌گویند این‌ها را القاعده سازماندهی کرده، اما جالب این‌جاست که همین افراد موقعی که داشتند بر علیه قذافی می‌جنگیدند "مردم‌" خوانده می‌شدند! در نظام اسلامی میهن ما نیز مخالفین  در تظاهرات خیابانی"اشرار" هستند و آن‌ها که به راهپیمایی روز قدس می‌روند مردم. در مصر هفتاد میلیونی، کم‌تر از صد هزار نفر بر علیه مبارک به خیابان آمدند، اما رسانه‌ی مسلط این عده را "مردم" نامید و باقی شصت‌وخرده‌ای جمعیت را اصلاً به‌حساب نیاورد. وقتی تعدادی از گارد مبارک به تظاهرات یورش آوردند، چنان این موضوع را در بوق کرد و وحشت تولید کرد که همه بر مظلومیت این مردم گریستند...
با این‌گونه خبرسازی، رسانه قصد دارد دهن منتقدینی را ببندد که به کل پروژه‌ی دموکراتیک‌سازی کشورهای خاورمیانه به دیده‌ی شک می‌نگرند و بگوید که مسیر کاملاً "دموکراتیک" روی کار آمدن اسلامیون در این کشورها را قدرت مسلط هموار نکرده است. در واقع می‌خواهند از بدبین‌شدن افکار عمومی وحشت‌زده (از رخداد مهیب کشتن سفیر آمریکا و ریختن به سفارت) به انقلاب‌های خودساخته و یک‌شبه‌ی چند کشور عربی پیشگیری کنند. وقتی هسته‌ی فکری رسانه‌ای در دنیای امروز را بشناسیم، کم‌تر هیجان‌زده می‌شویم و بیش‌تر می‌اندیشیم... و این مسیر رو به آگاهی است. 

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

تصویر شش

تیرگان تورنتو

طوری به نیمه‌ی دوم شعرخوانی مهشید امیرشاهی وارد می‌شوم که سکوتم را به تاخیرم ببخشد.
با این‌که ایستانده‌اندش، باز میز از سینه‌اش بالا می‌زند! در ته سالن، درست بیخ گوش من، سه‌پایه‌ی دوربین علم است و کسی پشت‌اش.
برعکس باقی جلسات ایرانی‌ها، این‌یکی سر موعد است و سالن پر. تپق‌زدن بلندگو و پخش که صدای نیمه‌جان را به سختی به اولین ردیف صندلی‌ها می‌رساند اما سرشار است از رسم ایرانی!
...
بخشی از داستانی که خوانده می‌شود و قطعه شعری و عجله در اعلام پایان برنامه... و فیلمبرداری که دیگر برای سخنران بعدی آماده شده است!

:: خاستگاه: «دیدار با مهشید امیرشاهی»
:: باقی تصویرها: [در کتابفروشی] و بقیه [این‌جا]

 

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۱

موسیقی: سردرگمی در لایه‌های احساس

این یادداشت برای هیچ حلقه‌ای نیست، الا انگشت دست چپ‌ام!

در باره‌ی موسیقی -آن‌هم در شکل عام‌اش- سام ضیایی یادداشتی قلمی کرده درخور توجه که به خواندن‌اش می‌ارزد. من هم قلم را کمی زیرش چکاندم یا به‌قول بیهقی "گریاندم" که:

«... قصه، همان قضیه‌ی ذائقه است که بس تغییرپذیر است و سیری‌ناپذیر است از تغییر. روح من نیز مدام در این بوفه‌ در چرخش است و به هر دیسی ناخنکی می‌زند... اما مگر می‌شود سیرش کرد!»

ولی برای من موسیقی بیش‌تر سردرگمی است در لایه‌های احساس‌ام تا این‌که مثلاً "غذای روح" باشد. روح پس چرا این‌قدر می‌خورد و سیر نمی‌شود؟!
دقت کنید! من دارم الان به Schism از Tool گوش می‌کنم، ولی درونم ترانه به انتها نرسیده فریاد می‌زند که "پرنده"ی گوگوش را می‌خواهد. این شاید بستگی به قوطی آبجو دارد که زودتر از انتهای ترانه‌ به انتها رسیده، شاید هم مربوط است به انتهای باران بی‌ربط بعد از ظهر که قطراتش با بدسلیقه‌گی پنجره را لک کرده‌ است؟
من البته زیاد برای انتخاب ترانه‌ی بعدی فکر نمی‌کنم. سعی هم نمی‌کنم طنابی که موسیقی به دستم بسته و هر کجا که می‌خواهد می‌کشدم را پاره کنم. همه‌ی این‌ها درست. اما تکرارش لااقل به خودم بد نیست که "موسیقی غذای روح نیست". ابداً نیست. اگر بود، آخرش که سیر شدیم،‌ با رضایت و البته نفرت از بشقابی دیگر از سر میز بلند می‌شدیم. در مورد نفرت بین این دو تا جوری اینهمانی هست، ولی ته کار گوش کردن به موسیقی خسته‌گی مفرط از مرور خاطرات است و سردگمی بیش‌تر از آن‌چه بود.
 چه نوشته‌ای شد! من ننوشتم؛ راست‌اش تعداد ترانه‌های مختلفی که در طول یادداشت شنیدم قلم‌ام را چرخاند (بخوان گریاند)...

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۱

کودکان مملو از زندگی؛ مستندی در باره‌ی درک مشترک

در شیوه‌ی تمدن غربی و دیگر کشورهای مدرن، بحث بر سر فردیت افراد و حرمت به آن است، اما آن‌چه آن‌ها بلدند و ما کم‌تر یاد گرفته‌ایم، درک زندگی مشترک است. این درک ممکن است از "ترس به قانون" یا "احترام به قانون" نشات گرفته باشد، اما مهم این است که حضور دارد. زندگی در جهان غرب به‌واقع سمفونی با هم زیستی است، با درنظرگرفتن فردیت افراد.

آن‌چه اما بایستی مایه‌ی دقت قرار گیرد، درجه‌ی اهمیت، یا یک قدم به‌پیش، برتری هر یک از این دو مقوله بر دیگری است. با وجودی که لیبرالیسم، همان بستری که تمدن غربی بر آن شالوده ریخته شده چیزی جز "فردگرایی" در پیشخوان ندارد، در هر تنگنایی که فرد در مقابل اجتماع قرار گرفته است، در عین ناباوری، این اجتماع بوده که ارجح دانسته شده است: مصالح فرد فدای مصالح اجتماع شده است.
اما زیستن کنار هم آدابی دارد و نیازش آموختن است. در سیستم آموزشی بعضی از کشورها، بعضی در این فکرند که "درک مشترک" بشود واحدی اصلی در دروس آموزش ابتدایی‌. به کودک بیآموزند که فقط کنار دست همکلاسی خودش ننشیند؛ با او بنشیند، با او زندگی کند. سعی بر وصل‌کردن درونی کودکان به یکدیگر در شکل یک واحد همبسته و همدل است، در عین دیدن تفاوت‌ها.
مستندی که در زیر مشاهده می‌کنید، در باره‌ی تلاش ارزشمند آموزگاری در ژاپن است که چگونه جزیره‌های پراکنده را به‌کنار هم می‌آورد و با عنصر "درک مشترک" به هم پیوند می‌زند:

http://www.youtube.com/watch?v=armP8TfS9Is&feature=context&playnext=1&list=PL1D6A31612BFFD467&context=G26c1dbfFAAAAAAAAAAA  

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

سوریه به آخر خط رسیده است!

اسد و سوریه‌اش به آخر خط رسیده‌اند. این را اخبار و پیشروی چشم‌گیر انقلابیون مسلح می‌گویند. بعد نیز بدون دقت در ریشه‌های موضوع، لابد حتماً خواهند گفت: "مردم بر علیه نظام ظلم انقلاب کردند و پیروز شدند"!  یعنی به این حد ساده‌اندیشی؛ تا این حد تقلیل‌گرایی؟! جالب این‌جاست که روی این تز از چپ و راست توافق دارند؛ از معرکه‌گردانان "بهار عربی" بگیرید تا مارکسیست‌های مستقر در بلاد استکبار...

اما کالبدشکافی "بهار عربی" و گسترش‌اش در اقمار عرب و احتمالاً غیر عرب‌اش چندان سخت نیست: کافی‌ست که ببینیم "این وسط چه کسی (کسانی) از بی‌ثباتی کشورهای استراتژیک یا صاحب منابع سود می‌برد". برای رسیدن به تحلیل درست البته بایستی به این فلسفه مسلح بود: هیچ اتفاقی در دنیا "اتفاقی" نمی‌افتد! بی‌ثباتی در کشورهای غنیِ در حال توسعه، تضمین تسلط و بهره‌برداری درازمدت برای "قدرت مرکزی جهان" است.

همان‌گونه که می‌شد حدس زد، سوریه را به جنگ داخلی کشاندند و این‌قدر حکایت را کش دادند تا از پا دربیاید. تضمین این‌جاست که در این ویرانه هر نظام و حکومتی که سر کار بیاید، چنان گرفتار مشکلات بی‌شمار است که دولت مستاجل‌اش محال است که پا از سستی سفت کند.

این‌ها که قلمی شد البته همه تکرار مکررات بود؛ ما اما این وسط چه درس می‌گیریم؟ برای منِ شهروند این‌جهانی که دلبسته‌ی ایران‌ام، سناریو و اجرای "بهار عربی" آیینه‌ی تمام نمایی است برای دیدن آن‌چه در سال 57 بر کشورم رفت، حال در شکل و قامتی دیگر. یعنی هر چه هست، ابداً جای خوشحالی نیست و فقط عبرت است. نظام سیاسی ایران اگر در هر شکل نظامی فرو ریزد، شک ندارم که جمع‌کردن‌اش آرزویی محال است. حتا اگر خود مردم دست به زانو زنند و به‌پا خیزند، سخت باید مراقب گربه‌رقصانی خارجی (بخوان بورس) باشند. مردم ما فقط باید به نیروی خود بیاندیشند و اتکا کنند و بس.
 

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۰

نوروزتان پیروز، هر روزتان نوروز!

مطلب زیر را در فیسبوک شلوغ گذاشته بودم، غافل از آن‌که جایش در همین خانه‌ی خلوت و دوست‌داشتنی ایام گذشته است؛  بازنشرش می‌کنم با اضافاتی:



در باره‌ی نوروز بسیار گفته‌اند و سروده‌اند، اما دلچسب‌ترین سروده از ظن من همان قطعه‌ی "نوروز ماندگار است" از علی‌رضا میبدی است که هم لطیف است، هم حماسی است و هم سنت و تجدد شعری را با هم دارد:

نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ست
باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی‌ست
بار دگر بریدند نای و نواش اما!
...این ساز می‌نوازد، تا یک ترانه باقی‌ست
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه می‌شود شب، وقتی فسانه باقی‌ست
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر، تا آشیانه باقی‌ست
گم کردمش! نشانی‌ش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده! تا این نشانه باقی‌ست
می‌چینمت دوباره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره! تا بام خانه باقی‌س
نور نگاه کوروش، بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال، در هگمتانه باقی‌ست
زیباست حرف باران در کوچه‌های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقی‌ست
... [متن کامل]



 نوروز مدال عشق است آویخته به سینه‌ی زندگی. برای همگی دوستان سالی سبز و باصفا، پرامید و پر از صلح، سرشار از مهربانی و عشق آرزومندم. برای خودم آرزو می‌کنم که بتوانم در چرخه‌ی زندگی، دستی را به گرمی بفشارم و با لبخندی، با کلامی گرم، شکستگی دلی را بند بزنم... که دل به دست آوردن هنر است نه دل شکستن.
امیدوارم هر کس هر آرزویی دارد به آن برسد و آرزو-به‌-دل نماند.

و اما گفتاری بعد از نشر:
با فرارسیدن نوروز هر سال، من می‌اندیشم با چه کسانی که آرزو داشته‌ام ملاقات کرده‌ام و بخت به دیدار چه کسانی هنوز نرسیده است. با خودم آمار می‌گیرم. تعداد دوست‌های جدید و از آن سمت، آن‌ها که نام‌شان در فهرست دوستانم خط خورده را برانداز می‌کنم و در علت‌ها دقیق می‌شوم. نگاه می‌کنم که آرزوی دیدار چه کسانی هنوز با قوت در دلم کنج‌نشین است. و نوروز برای من، هم‌چنان ورق‌خوردن سالگشتِ زندگی‌ست و زمان حسابرسی یک‌سالی که گذشت، با همه‌ی مخلفاتش...

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

جایزه‌ی اسکار فرهادی، بخشی از سناریوی روابط قدرت در امروز جهان

بر خلاف دیدگاه رایج، من قضیه‌ی اسکارگرفتن فیلمی از ایران را صرفاً در دایره‌ی روابط قدرت در سطح جهانی می‌بینم و بس. به باور من، "جدایی نادر از سیمین" به‌خاطر ارزش هنری‌اش جایزه‌ی معتبر گلدن گلوبز و بلافاصله پس از آن مهم‌ترین جایزه‌ی حال حاضر جهان یعنی اسکار را به خودش اختصاص نداد. مسئله این نیست که این فیلم شایستگی چنین جایگاهی را دارد یا نه؛ مهم تاثیری است که این جایزه بر روند پرشتاب سیاسی منطقه و تغییری که در نگاه مردم ایجاد می‌کند می‌گذارد.

آینده‌ی ایران روشن است: ایران حلقه‌ای است از زنجیر عراق، تونس، مصر، لیبی، سوریه و ...، با سرنوشتی مشابه. اما تفاوتِ مداخله‌ی نظامی در افغانستان و عراق با "بهار عربی" در دو چیز بود: نخست، آمریکا در اولی -با دکترین دوران جنگ ویتنام- خود را تصمیم‌گیرنده معرفی کرد و شخصاً اقدام کرد و بعد نیروهای ائتلاف به او پیوستند، اما در دومی همه‌ی شرکا از همان ابتدا و پشت نام "ناتو" به تغییرات خوراک دادند. دومین دلیل که متعاقب اولی است طبعاً روشن است: بر خلاف جنگ عراق و افغانستان که اروپایی‌ها تا توانستند گربه رقصاندند و آمریکا کمرش زیر بار هزینه‌ها شکست و در دنیا بی‌آبرو شد، این‌بار اما "انقلاب‌سازی‌های عربی" پشتیبانی قریب‌به‌اتفاق "مردم مهم جهان" و رسانه‌ها را پشت خود داشت. بنابراین، با وجودی که هر دوی این طرح‌ها در یک راستا و از یک جا تغذیه می‌شدند، اما هر چقدر اولی خام بود، دومی درس‌گرفته از تجربه و پخته بود.

آن‌چه مسلم است، تحریم‌های پیش رو از لحاظ روانی بر مردم تاثیر جدی و خردکننده می‌گذارند و با ایجاد نوعی احساس همدردی در جامعه و بدبینی نسبت به تحریم‌کنندگان، به حضور جمهوری اسلامی می‌توانند مشروعیت بدهند.  همین داستان سر کش و قوس‌های مسئله‌ی هسته‌ای دارد اتفاق می‌افتد و حتا بعضی مخالفان طرح را از سماجت غرب خسته کرده است. از سوی دیگر، جایزه‌ی اسکاری که مشخصاً "به مردم ایران تقدیم شد"، با ایجاد موج شادی و فوران غرور ملی و احساسات، نوعی "مسکن امیدواری" به مردم تزریق کرد. جایزه‌ی اسکار پیام صریحی داشت: از نگاه غرب، بین مردم و حکومت ایران فرق است.  این مسکن -که مدت تاثیرش چندان طولانی نیست- نه تنها چهره‌ای موجه از تحریم‌کنندگان هنردوست و مردم‌دوست به‌تصویر خواهد کشید، بلکه مردم ایران را از لحاظ روانی برای مداخله‌ی نظامی غرب یا جنگ داخلی با رژیم آماده خواهد کرد و کلاً رفتار غرب را در قبال ایران توجیه خواهد کرد. در تونس، مصر، لیبی و سوریه نیز دقیقاً همین اتفاق افتاد و این خود مردم -یا به هر حال بخشی از آن‌ها- بودند که با نظام حاکم درافتادند. در این حالت، غرب با کم‌ترین هزینه و مسئولیت، بهترین نتیجه را عاید خود کرد.
 با وجود نفرت عمومی مردم عراق از نیروهای اشغالگر، می‌بینیم که "گردانندگان جهان" در ادامه‌ی طرح نظم‌دهی و جهانی‌سازی خود، چطور به‌خوبی از تجربه درس گرفته‌اند و استراتژی‌ای نو را در دستور کار خود قرار داده‌اند. اما آیا ما هم از تجربه درس می‌گیریم و به‌جای نشئه‌گی‌های کوتاه‌مدت و بی‌توجهی به آن‌چه در پیرامون‌مان می‌گذرد، در ریشه‌های حوادث دقیق می‌شویم؟ قضاوت‌اش بماند به عهده‌ی آینده!

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

یا غالب هستیم یا مغلوب!

بدون کم‌ترین تردیدی، روابط انسانی بین دو نفر، به دو سمت "غالب" و "مغلوب" خلاصه می‌شود. گاه شخص در نقش غالب و گاه مغلوب حضور دارد و این موضع اغلب در حال چرخش است. این کشمکش طبیعی، اساس طبیعت ارتباط بشر را شالوده ریخته است.

تمام واژگان کاربردی زبان‌ها -بدون استثنا- بر بن "بار معنایی" شکل گرفته‌اند. کاربرد این واژگان و نوع ریختن‌شان در جمله و چیدن‌شان کنار هم و همراهی‌شان با لحن و سبک بیان، همه به‌قصد "القای مفهوم" هستند؛ می‌خواهند تاثیر بگذارند. تاثیرگذاری خود سیطره‌یافتن است؛ غلبه‌کردن. ما حرف می‌زنیم تا غلبه پیدا کنیم. نگاه‌ و تمام حرکات‌ ما در همین حوزه‌ معنی می‌یابد، چه مکانیزم ذهن ما بر اساس این‌نوع کارکرد برنامه‌ریزی شده است و خاصیتی جز این ندارد و نمی‌تواند داشت.

ما تلاش می‌کنیم که به‌دست بیاوریم نه این‌که از دست بدهیم. در ماهیت موضوع البته چندان فرقی هم نمی‌کند، چون‌ باز در آخر همان دو سمت برجای می‌مانند و این واقعیت ناگزیز حضور بشر بر ارض است.

قانون جنگل" دیرپاترین و اصیل‌ترین فلسفه‌ی تاریخ بشر است. انسان‌ها هم‌چنان و با قوت تمام پیروان ناگزیر "قانون جنگل" باقی مانده‌اند، اما در شکل امروزی‌اش. هنگام ورود به هر صحنه‌ی انسانی، حتا هنگام برخورد با مادر، بر اصل "حس غلبه" زبان ما می‌چرخد و زبان مادر می‌چرخد. در پینگ‌پونگ گفت‌وگو، توپ را می‌زنیم و بعد می‌ایستیم که برخورد طرف را ببینیم: یا نمی‌تواند توپ را بزند که غلبه کرده‌ایم، یا می‌زند که خود را برای "دفاع" و حرکت بعدی که "زدن توپ" است آماده می‌کنیم. این "تقابل" همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا در آخر یکی به عنوان "برنده" و دیگری "بازنده" از میدان بیرون بیاید.

در فرهنگ و ارتباط بشری، از سطح کلان تا خردترین شکل، هیچ چیز خارج از دایره‌ی "غالب و مغلوب" شکل نمی‌گیرد، چه "تقابل"، جوهر زندگی انسان است. 

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۰

موضوع واحد پول جهانی دلار و گوشه‌ای از مسائل پشت پرده‌ی آن

نگاه دکتر خشایار شجاعتی به:
دلایل انفجار قیمت ارز و دلار در هفته‌های گذشته و در کل موضوع تثبیت دلار و مسائل سیاسی پشت پرده‌ی آن در چند دهه‌ی گذشته... و نکاتی حاشیه‌ای در همین راستا:

http://www.youtube.com/watch?v=yndUioXena0&feature=player_embedded

برای فهم بهتر آن‌چه در دنیای ما می‌گذارد، نمی‌توان فقط به اطلاعاتی که "رسانه‌ی مسلط" (Mainstream) منتشر می‌کند اکتفا کرد. بایستی مطالعه‌ی آزاد داشت. بایستی لای سطرها را خواند و پشت دیوار را حدس زد. بعد از بررسی‌های موشکافانه، طبعاً به نکاتی دست خواهیم یافت که به "تئوری توطئه"‌ معروف‌اند. جالب این‌جاست که ما را سال‌هاست از تئوری توطئه ترسانده‌اند و هر جا که نقدی غیر متعارف -خارج از چهارچوب رسانه‌ی مسلط- به آن‌چه می‌گذرد داشته‌ایم، ما را به داشتن ذهنیت "دایی‌جان‌ناپلئونی" متهم کرده‌اند!
این روزها به برکت اینترنت، دامنه‌ی مطالعات آزاد بین نسل جوان و جویا بسیار گسترش یافته است، چه این نسل آینده‌ی خود را در خطر تباهی می‌بیند و دیگر نمی‌خواهد به ساز نگاه سنتی به سیاست و اقتصاد برقصد و به انگ‌های بی‌محتوا چون "ذهنیتی آغشته به تئوری توطئه" نیز بی‌اعتناست.

پی‌نوشت:
من البته با تمام گفته‌ی دکتر شجاعتی همسو نیستم، هر چند نکاتی فنی و بس قابل پیگرد در آن‌ها یافته‌ام. من هم‌چنان معتقدم خود ارباب دو ارز اصلی جهان یعنی دلار و یورو، خودخواسته این ارزها را چنان شکننده خواهند کرد که مردم کشورهای غربی به شکلی "دموکراتیک" رای به یکی شدن ارزها و سربرآوردن واحد پول جهانی بدهند.
 با رخ‌دادن این اتفاق چندان فاصله‌ای نداریم. با یکی‌شدن واحد پول جهانی دو هدف عمده پیگیری می‌شود:
1- رویگردانی از عمل به بسیاری از تعهدات مالی و ویرانگری‌های اقتصادی چند دهه‌ی گذشته، بعد از سربرآوردن "جهان کردیت کارد"
2- کنترل مشخص و یگانه بر جهان.

دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۰

جایزه‌ی گلدن گلوبز فرهادی و غرور ملی ایرانیان!

جوایزی چون گلدن گلوبز که به فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی تعلق گرفت، چون مرهمی عمل می‌کنند بر غرور زخم‌خورده‌ی ایرانیان. از آن‌سو، این‌دست جوایز (چون فستیوال کن یا حتا جایزه‌ی صلح نوبل) نه با معیاری فنی و هنری، بل‌که با پس‌زمینه‌ و نگرشی کاملاً سیاسی به این‌گونه فیلم‌ها و افراد اهدا می‌شوند. نابینایی محض است که ما رد سیاست در چنین جوایزی را نبینیم. و اما سمت دیگر، مخاطب غربی است که گمان نکنم زیاد پیگیر جوایز فیلم‌های خارجی در فستیوال‌ها باشد. همین امر کار را برای دست‌اندرکاران چنین فستیوال‌هایی -و صد البته پشتیبانان سیاسی‌شان- راحت‌تر می‌کند.
در حاشیه اما نظام جمهوری اسلامی نشسته است که همیشه از مطرح‌شدن‌های ادبی-هنری سود خود جسته است، هر چند با بی‌تفاوت‌نشان‌دادن تصنعی خود. این‌که سیمای جمهوری اسلامی چنین حوادث هنری را هیچ‌وقت در داخل کشور بازتاب نمی‌دهد، ربطی به منافع سیاسی برونمرزی این رژیم از چنین فضای تبلیغاتی ندارد.

من قصد جریحه‌دارکردن غرور ایرانیان و پراندن نشئه‌گی موقتی از برنده‌شدن "فیلم‌شان" را ندارم، اما معتقدم عیارسنج ما بایستی بدجوری ترک خورده باشد که فیلم‌هایی از جنس کیارستمی یا جدایی نادر از سیمین فرهادی را در رده‌بندی جهانی ارزیابی کنیم!  در پایان شاید بد نباشد نظری کنیم به یادداشت کوتاه مسعود امیرخلیلی که هفتم ژانویه‌ در فیسبوک ثبت کرده است:
فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی فرهادی در اروپا با استقبال زیادی روبرو شد و جایزه های نیز دریافت کرده است. این قیلم سیاسی فرهادی دوباره موضوع تکراری و خسته کننده " سنت و تجدد " را به نمایش گذاشت. بحث سنت و تجدد بیش از صد سال است که فکر روشنفکران ایرانی را بخود مشغول کرده است و یک نوع سرگرمی برای روشنفکر ایرانی شده است. شاخه ی از این گفتمان سنت و تجدد نیز در بحث های ، همچنین تکراری ، سکولاریسم مشاهده می شود و سرگرمی دیگر روشنفکران ایرانی است. بحث های سکولاریسم، یا سنت و تجدد برای اروپایی ها مربوط به روز نیست، اما چون یک اقلیت بزرگ مسلمان در این کشور ها زندگی می کند اروپایی ها با کنجکاوی و علاقه این موضوع ها را تعقیب می کنند. از طرف دیگر این فیلم برای اروپایی ها یک نوع فلکلور و جنبه توریستی نیز دارد. علت موفقیت فیلم فرهادی همین دو علت است و نه ارزش هنری این فیلم که ارزشی ندارد. اما چرا فیلم سوررئالیسم " مرغ با آلو " مرجان ساتراپی ( سازنده فیلم پرسپولیس) با بازی گلشیفته فراهانی در اروپا موفقیتی نداشت؟ به این علت که این یک فیلم سیاسی نیست و شعاری نیز نداده است. موضوع فیلم نگاهی نه رئالیستی به مرگ و عشق است و با اینکه اینجا هم به سنت اشاره می شود ( پدر و مادر مخالف ازدواج دخترشان با مرد دلخواه او هستند ) ، اما ساتراپی خیلی زود این مسئله سنت و تجدد را به کنار می گذارد و مانند فرهادی که به نوعی رئالیستی و ارزان تضاد بین سنت و مدرن را دراماتیزه می کند سوژه فیلم خود ، مرگ و عشق ، را به صورتی بس زیبا و سوررئالیستی به نمایش می گذارد. فیلم ساتراپی جوابی است به هنر سیاست زده و اجتماعی گارگردانی نظیر فرهادی.
 پی‌نوشت:
می‌توانستم به این یادداشت سطرها شاخ‌وبرگ بدهم و با چوب‌دست استدلال، کنجکاوی خواننده را از هر دالانی وارد شد بزنم. اما ایفای نقش "مخالف شش‌دانگ"، آن‌هم زمانی که کورسویی از شادی بر ظلمات وحشت جنگ و سرکوب و سانسور تابیدن‌ گرفته، رسم مروت نیست. از آن طرف نمی‌توانستم عوام‌گرایانه با شلوغیِ در فضا پیچیده هم‌فریاد شوم و ایده‌ی واقعی‌ام را فروبلعم. این نیز رسم این قلم نیست. راه میانه را گرفتم، اما نه تخته‌گاز! 

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰

دکتر فرهنگ هلاکویی جاده‌خاکی زیاد می‌زند، اما جملات ماندگار هم کم ندارد. یکی از آن‌ها همیشه آویزه‌ی گوشم است: "از جمع نترس، کسی به تو آسیبی نمی‌زند"!
البته این جمله غلط است، اما دوست‌داشتنی‌ست. جمع می‌تواند آسیب هم بزند. شاید هم جایی باشد پر از حس امنیت. هر دو تایش ممکن است. چیزی که این وسط مهم است شخصیت درونی آدمی‌ست: خیلی از آدم‌ها کلاً آدم جمع و جمعیت نیستند. خیلی‌ها هم از روی سطحی‌بودن، در هر جمعی گوشه‌ای جا می‌گیرند. خلاصه داستان پیچیده‌تر این حرف‌هاست!

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

ولی از حق که نگذریم، هیچ چیز جای وبلاگ را نمی‌گیرد. خلوتِ خلوت هم که باشد، باز خانه‌ی انس است. احساس می‌کنی تویی در آن‌جا... و ‌آن‌جاست خانه‌ات.
بد نیست گاهی به هر عنوانی این‌جا خطی بزنیم، حالا نه به یادگار، که برای خالی‌نبودن عریضه!