آن نوروزها که گذشت... و نوروز امروز

آنروزها، نامهها و کارتِ تبريکهايی که دم عيد به دستمان میرسيد، دنيايی خوشحالمان میکرد. امروز که آلوده به ايميلايم اين را میفهميم. همهمان خيلی از اين کارتها و نامههایِ تبريک را -چون برگ زر و شیای گرانبها- نگه داشتهايم. گاهی در خلوتمان آنها را از گنجه يا کتابخانه درمیآوریم و باز میبينيم و میخوانيم... و پرمیکشیم به آن سالها. خيلی از ما نامههای عاشقانه دوران مدرسه را هنوز داریم؛ نامههايی پر از غلطهای املايی و دستوری، امّا زلال و پاک چون عشق.
هديهی نوروز امّا، به هر شکل و فرمی، حتا به سلامی و کلامی، همچنان عزيز است و لطفی پايدار دارد. میخواهم اينجا از دوستانی که مهرومحبتشان را بدرقهی ايميلهای تبريک خود کردند سپاسگزاری کنم. در ميان ايمیلها، بعضی به من خيلی چسبيد. یکی کار هنری کتايون بود که بر پيشانی همين يادداشت میبينيدش. یکی دستخط بهروز شيدا بود:
«بهار شاید یعنی همشانهگیی خیزش آب و خواهش دل
بهار شاید یعنی دلجوییی باران از خشک برگیی جان
بهار بر همشانهگان، آبگویان، دلجویان، خشگبرگان مبارک باد.»
ديگری سرودهای بود از مهدی استعدادی شاد که بخشی از آن را میآورم:
«...سحر از رهگذری پرسيدم که در اين نزديکیها کبوتر نامهبری هست؟
خنديد و بیجواب رفت...
پس از تحويل سال،
در آستانهی روز،
برخاسته از تخت تنها و خواب پريان
به خيابان که آمدم،
شادان از حضور خويش در بطن زمان و يار،
رهسپار جادهی معنابخشی به زندگی
و در ميان راه، نگو و نپرس که چشمههايی از بهار
خورشید، بزرگنقاش سيارهی فيروزهای
الماستراشی کهنهکار
نگين نور مینشاند بر شاخسار
و درخت، اين نياز زمينی به آسمان
...»
و کارت تبريک علی میرفطروس که اين قطعه -به شکل متحرّک- بر آن نقش میبست:
«... وقتی که سپاهيان "قـُتيبه" سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگنواز، در کویوبرزن شهر -که غرق خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات "قـُتيبه" قصـهها میگفت و اشک خـونين از ديدگان آنانی که بازمانده بودنـد، جاری میساخت و خـود نيز، خون میگريست ... و آنگاه بر چنگ مینواخت و میخواند:
بـا اين هـمـه غـم
در خـانهء دل
اندکی شادی بايـد
که گاهِ نوروز است ...»
باز هم بود؛ اينقدر بود که مرا پُر کند از عشق و شرمسار از اينهمه محبت بیدريغ. دريغ که جز قلمیکردن چند خطی به سپاس، از من نمیآيد...
برچسبها: دوستی



>>> صفحهی اصلی