دوستی (10)
اين تکگويی پيروز، درست من را برد به روزهای آخری که در ايران بودم:
از آن روزها امّا، فقط طعم گس خاطرهای مانده که گاهی بیموقع طلوع میکند و خودش را به ديوارهی ذهن من میکوبد... خبر ندارد که زمان او را مدفون کرده است...
دلم گرفته این روزها. به سختی دارم خودم رو تحمل می کنم. نه حوصله و انرژی لازم برای برقراری یک رابطه جدید رو دارم و نه حوصله برقرای رابطه دوباره با افرادی که در گذشته تو زندگیم بودند. هیچ کدامشان برایم اهمیتی ندارند. حجم حوادث تو این مدت اونقدر عظیم بوده که قدرت تعریف دوباره اش را برای یک رابطه جدید اصلن ندارم. دلم میخواد تو یک چشم به هم زدن نفر جدید همه چیز رو از من بدونه. از طرز فکر و عقایدم. اما میدونم که نمیشه. رابطه های بیمار و پوسیده گذشته هم می دونم هیچ کمکی بهم نمیکنه.[منبع]دنيای غريبیست: دو انسان، با دو گونه روحيه و سن، در زمانهای گوناگون، هر دو در یک کانون گرفتار و سرگرداناند! آدم دوتاست و زخم يکی. ناگزيری روزگار است که انسانها را به "نقطهی تلاقی" میکشد، تو گويی وزش ما بر مدار تکرار را پايانی نيست...
از آن روزها امّا، فقط طعم گس خاطرهای مانده که گاهی بیموقع طلوع میکند و خودش را به ديوارهی ذهن من میکوبد... خبر ندارد که زمان او را مدفون کرده است...
برچسبها: دوستی



4 پيام:
لحظات تلخی که از پی هم می آیند و به دنبال خود ناامیدی و دل مردگی را به همراه می آورند. می خواهی پشت دیواری پنهان شوی تا همه این روزهای سیاه تمام شود اما می دانی که امیدی نیست. خسته و دل افسرده از پای می نشینی و به روزهایی که رفته اند می نگری و با خود زمزمه می کنی: را گریزی هست تا به پایان رسانی این شب و روزهای تلخ را؟ ... و جوابی که به سخره می گیرد وجودت را ...
برای درماندهگی علاجی نيست؛ فقط میشود از مقدار آن کاست. کاذبترين نوع برخورد با درماندهگی بشر، "اميددادن" است: پايان شب سيه سپيد است! انسان اگر بپذيرد که اندوه و درماندهگیاش زاييدهی خود زندگیست، با آن بهتر کنار خواهد آمد.
سلام.خاطره،مهمان ناخوانده ای است که بی خبر میاید و بی خبر هم ميرود،اما هميشه برميگردد.
يکسری خاطره داريم که میخواهيم مرتب بهيادشان بياوريم، خاطراتی هم هست که انسان میخواهد خودش را از شرشان هر طور شده خلاص کند!
چه اين باشد چه آن، با وامگرفتنِ عنوان اثر بهروز شيدا، ما انسانها «گمشده در فاصلهی دو اندوه»ايم...
ارسال يک نظر
>>> صفحهی اصلی