یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

درباره‌ی اصول نقادی و حاشيه‌‌ای بر موضوع مهدی خلجی

نخست نظرگاه پيام يزدانجو را با هم بخوانیم تا برسيم سر اصل حرف:
اسف­آور است كه عده­ای عقده­ای، آدم انديشايی مثل مهدی خلجی را آماج اتهامات ابلهانه كرده‌اند – و همچنين دردآور كه كوتوله­ی بی‌شرمی به خود اجازه­ی توهين به او را داده. مهدی خلجی، آن­گونه كه من از خلال نوشته­ها و نقدونظرهای هرازگاهی شناختم، انسانی است ارزنده و از اين رو شايسته­ی انتقاد، ولو با گزنده‌ترين الفاظ. گفتن ندارد: با همه­ی اختلاف نظرها، از بابت كوششی كه در راه انديشه­گری دارد، من احترامی برای او قائل‌ام بسيار بيش از آن‌كه بداند. [منبع]
مهدی خلجی را از روی نوشته‌هايش می‌شناختم. بعداً با هم تماسی هم پيدا کرديم، تا زد و حدود دو سال پيش آمد تورنتو. می‌خواست در کانونی به اسم آگورا، مال تعدادی دانشجوی ايرانی که اين‌روزها بی‌شباهت به "انجمن اسلامی" نيست، سخنرانی کند. به نظر می‌آمد که تشکيلات اين افراد را زيادی جدّی گرفته است! من تلويحاً به او يادآور شدم که خطّ و ربط بعضی از گردانندگان اين تشکيلات از هيچ‌يک از فعّالين ايرانی تورنتو پوشيده نيست و بهتر است دامن خودش را آلوده نکند. البته سخت نبود که بفهمم از حرفم خوشش نيامده. مهم برای او این بود که در محلی "دانشگاهی" حرف بزند، عدّه‌ای هم گوش بدهند! بعد از آن ديگر با هم ارتباطی نداشتيم.

در ايران، در ميان اهل قلم، ما با دو گروه از افراد مواجه‌ایم: آدم‌های خارج از بدنه‌ی قدرت -که اکثريت جامعه است- و هم‌چنين تعداد قليلی که به نحوی از قدرت مايه می‌گيرند و درون بدنه‌ی آن فعّال‌اند. سخن‌گفتن و تنفس برای نخستين گروه، به‌غايت دشوار و حتّا ناممکن است. آدمی که مذهبی نيانديشد يا از لحاظ تبار به مذهب رسمی کشور مرتبط نباشد، تمام مدّت زير ضرب است. من خودم اين فضا را با پوست و گوشت و خون تجربه کرده‌ام. من خود در اين فضا باليده‌ام و زوايای آن را زيسته‌ام. برای آدمی مثل من که حرفی برای گفتن داشت، فقط يک "دو-راهی" وجود داشت: يا دهنم را ببندم و تابع باشم و در صورت لزوم سازم را در همان ملودی کوک کنم، يا بزنم به چاک! من البته راه دوّم را برگزيدم، ولی موضوع اين است که همه‌کس امکان خروج از ايران را ندارد.
و امّا گروه دوّم، کسانی بودند -و هستند- با ريشه‌ای مذهبی، با ساختار ذهنی مذهبی، که امکان استفاده از تريبون‌های داخل کشور در اختيارشان بود. کسانی که در نشريات و رسانه‌های داخل کشور فعال‌اند، از راستی‌ها تا چپی‌ها، از بنيادگرايان تا معتدل‌ها، جمله‌گی ريشه در اين گروه دارند. وقتی می‌شنويد که فلان کس، در فلان نشریه‌ی داخل ايران، فلان سال قلم زده، بی‌ترديد متعلق به همين طيف بوده است؛ تکه‌ای از گستره‌ی آن. اين طيف، برخلاف گروه نخست، نه در زمان تحصيل با مشکلی مواجه شده است، نه در ورود به دانشگاه با سدّی. پس از آن، به فراخور حال خود، تريبونی يافته برای نشر افکارش.

من اين‌قدر ساده‌انديش نيستم که فکر کنم کسی می‌تواند با چند سال دانشگاه رفتن و خواندن چند جلد کتاب، خاستگاه و مکانيسم مذهبی ذهنش را تمام‌وکمال تغيیر دهد. من مکانيسمِ به معنای واقعی کلمه قدرتمند مذهب و کارکرد درونی آن را می‌شناسم. کارکرد روانی مذهب و خداترسی بانفوذ‌تر و ژرف‌تر از آن است که در کوتاه‌مدّت به تغيير تن دهد. خود من، با وجودی که در خانواده‌ام هيچ‌گاه موضوع دين تعيین‌کننده نبوده، چند سالی طول کشيد تا بر جدال دينی-خدايی ذهنم فائق آيم. آن‌روز که با مهدی خلجی دیدار کردم، در ابتدای برخورد، به او گفتم "من وبلاگ را به صرف تمرین فارسی‌نويسی و تصحيح غلط‌های املايی‌ام راه انداخته‌ام نه چيز ديگر"، تا به اين طريق، ورود به بحث جدّی را در همان خانه‌ی اوّل مسدود کرده باشم! من بر اين باورم که لازمه‌ی بحث جدّی، زمينه‌ی فکری مشترک است؛ داشتن اطلاعات مشترک و خوانده‌های مشترک کافی نيست. آد‌م‌هايی از دو جنس ناهمگون، فقط با هم جدل می‌کنند و از هم دلخور می‌شوند... و سخت بشود بين‌شان گفت‌وگویی سازنده دربگيرد. آدم‌های غير هم‌جنس، در نيت نسبت به هم ظنين‌اند و با پيش‌زمينه‌ی منفی ذهنی به هم‌دیگر نزديک می‌شوند، بنابراين، برخورد آنان در اکثر مواقع به مصاف می‌انجامد نه هم‌انديشی. همين است که آشنايی آنان اين‌قدر راحت به دشمنی می‌کشد. بر همين اصل، انسان‌ها را می‌شود از نوع انتخاب دوست و هم‌نشين و هم‌سخن شناخت، نه از طرز لباس‌پوشيدن و تظاهر کلامی و ظاهری‌شان. مغناطيس "جنس و اصالت" انسان چنان قدرتی دارد که در هر پوششی که باشی، تو را به خود می‌کشد. با تمام اين تفاصيل، استراتژی من در زندگی، حمايت از کسانی است که در تلاش بريدن از ذهنيت مذهبی-سنتی هستند. اين افراد را نبايد تنها گذاشت و بايد با آنان همدلی نشان داد. بايد پروسه‌ی تغيير در آن‌ها را با همدلی تسريع کرد.

اين‌روزها بازار ناسزاگويی و اتهام‌زنی به مهدی خلجی حسابی داغ است. جالب اين‌که آن‌ها که او را به سخيف‌ترين ناسزاها و اتهام‌ها می‌نوازند، همان‌هايی هستند که دو سال پيش، پای منبرش نشسته بودند! انگار اين دایره‌گون دو سال مهلت می‌خواست تا به نقطه‌ی اوّلش برسد. حال بايد ديد چرا قضايا به اين سو رفته.
آن‌چه در اين معادله تغيير کرده، نه روحيه و نگرش اين افراد، بل‌که شرايط حساس جهانی و فشارهای علنی آمریکا به جمهوری اسلامی است. همين باعث شده که اين‌ها نقاب اعتدال از چهره بردارند و شمشير از رو ببندند و هر کس که ساز مخالف می‌زند را از دم تیغ بگذرانند. طبعاً، در مرحله‌ی نخست، به سراغ کسانی (کسی) می‌روند که هم‌نشين سابق‌شان بوده. پرونده‌سازی‌های ناشيانه و برخوردهای هيستيريک و هتاکانه‌ای که با مهدی خلجی شده خاستگاهی جز اين ندارد. اکنون پرسش کليدی اين است که با علم به اين مسائل، با وجودی که ريشه‌ی دشمنی و بی‌پرنسيپی دشمن مشخص است، چطور بايد با او برخورد کرد؟ رسم منِ مجيد زهری اين است: کسی که بخواهد ريشه‌ام را بزند، بدون کم‌ترین ترحّم ريشه‌اش را می‌زنم، چه باور دارم ديرپاترين فلسفه‌ی تاریخ بشر "قانون جنگل" است و فلسفه‌ی قدرت (فلسفه‌های قدرت) تماماً از روی آن و با مايه‌گيری از آن تبيين شده است. يعنی چاره‌ای جز اين نمی‌ماند. آگاهم که کوتاه‌آمدن در مقابل دشمن، افزودن بر نيرو و حس تهاجم و تجاوزگری اوست. برخورد من با دشمن، برخوردی است که عيناً با سگ می‌کنم: تا پارس کرد او را می‌زنم تا بترسد و فرصت پاره‌کردن من را نيابد. ولی کسی که انسان‌ها را چيزی جز "ابزار بالارفتن" نمی‌بيند، فقط يک‌ راهِ حل می‌شناسد: معامله‌کردن! او اين‌قدر در مقابل بدخواهان سکوت می‌کند و انفعال نشان می‌دهد "تا خودشان سر عقل بيايند"، بی‌توجه به مقصود و نيت اين افراد. او به فضايی در حدّ توالت عمومی وارد می‌شود تا خودش را توجيه و تبرئه کند، بی‌عنايت به ريشه‌ها و بنياد دشمنی. اين چشم‌فروبستن‌ها عامدانه است؟ اين هم شايد مغناطيس بازگشت به سوی هم‌جنس باشد؛ کشش به کسی که فکر می‌کنی رشته‌های الفت و پس‌زمينه‌ی ذهنی مشترک با او داری؟ هر کسی اختياردار عمل خويش است...

من به برخوردهايی که با مهدی خلجی شده به شکل "جنگ گرگ‌ها" نگاه نمی‌کنم. رذالت و هتک حرمت به هر سمتی و در هر قالبی را نکوهیده می‌شمارم. درست از همين روست که سکوت نکردم و موضع گرفتم. ولی نیز معتقدم برخورد انفعالی و معامله‌گر مهدی خلجی با مشتی اسلاميست درنده مجوزی به آنان می‌دهد برای پاره‌کردن افرادی بيش‌تر. يک شهروند، بايستی از تبعات رفتار خود در اجتماع آگاه باشد و همان‌قدر که به منافع خودش اهميت می‌دهد، منافع اجتماع را نيز درنظر بگيرد، چه در غالب اوقات، منافع شخص و اجتماع جدای از هم نيست.

۹ نظر:

Winston گفت...

کاملآ درست میگی . این مذهب لعنتی در جان و دل اینان ریشه کرده

ناشناس گفت...

If you mean Hoder and his comments about Mehdi Khalaji please note that Hoder is already done with the cyberspace!He is simply deperate to reinstate his status in the persian Blog.I do not think he is being paid by the regime or anyone else and this is the main problem.Because he looks very angry about the otehr ones who have got achievments somewher else!!
Basiclaay, talking or even thinking about Hoder and his ideas are waste of time and keyboard of course!!
Good Luck

a friend گفت...

کاملا درست می گویی.
من بخصوص از این قسمت نوشته ات خیلی خوشم آمد :
« کسی که بخواهد ريشه‌ام را بزند، بدون کم‌ترین ترحّم ريشه‌اش را می‌زنم، چه باور دارم ديرپاترين فلسفه‌ی تاریخ بشر "قانون جنگل" است و فلسفه‌ی قدرت (فلسفه‌های قدرت) تماماً از روی آن و با مايه‌گيری از آن تبيين شده است. يعنی چاره‌ای جز اين نمی‌ماند. آگاهم که کوتاه‌آمدن در مقابل دشمن، افزودن بر نيرو و حس تهاجم و تجاوزگری اوست.»

ای کاش بیشتر مثل شما بودند تا این اراذل و اوباش مذهبی و حزب اللهی حساب کار دستشان می آمد و این همه بی دغدغه و با وقاحت تمام در فضای ایرانی جولان نمی دادند و آن را آلوده نمی کردند.
موفق باشید.

مجيد زهری گفت...

ممنون از لطف شما.
منظور من فقط اسلاميست‌ها نيست؛ کلی‌تر از اين حرف‌هاست.

ناشناس گفت...

http://www.iranian.com/Shorts/2007/april2007.html#9

You may find this post interesting about the HOder!

Azadeh گفت...

Aghaye zohari?
Commenteh mano post nakardid??!!

مجيد زهری گفت...

آقای درخشان به جای تورنتو، بهتر بود به قزوين پناهنده می‌شد!

Ladybird گفت...

First time I read your blog, nice post; Stay bold!

Azadeh گفت...

This is one your best post I ever seen, your analogy with "Anjoman Eslami" ws funny and is very true.

Whenevr i came to your weblog there is something new and brave to learn, i wish there were like you in Webshere.