دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

ساده‌ترین راه؛ فرار از تحليل!

در آمریکا و حتا اروپا، برای اين‌که سروته يک گند اجتماعی را هم بياورند، سريع عامل آن را می‌بندند به "بيماری روانی". طرف جنايت می‌کند، بدون اين‌که موضوع را ريشه‌يابی کنند و بستر رشد جنايت را نشان دهند، خيلی ساده می‌گويند "روانی بوده"... و خلاص! ما هم در زمان کدورت، مخالف خود را به صفت ممتاز "روانی" ملقب می‌کنيم. خب اين دمِ دست‌ترین راه است برای خراب‌کردن طرف. قصدمان که حل‌وفصل مشکل و پيوند دوباره نيست؛ متخصص تخريب‌ايم!
آدم‌هايی نيز که به ويروس ايدئولوژی دچارند، تا اتفاقی در جهان سرمايه‌داری می‌افتد، فوراً برگ‌های کاپيتال مرحوم مارکس را سر نيزه می‌کنند و شروع می‌کنند به رويافروشی (بخوان آرمان‌گرايی) و برای ملّت نسخه‌ی "جامعه‌ی بی‌طبقه سوسياليستی" و "عدالت اجتماعی" می‌پيچند! تخفيف هم در کارشان نیست؛ يا عدالت اجتماعی يا هيچ! البته کسی که آدميزاد را -آن‌طور که واقعاً هست- بشناسد و از آن‌سو از ذهنيت آدم‌های "آرمان‌گرا" مطلع باشد، می‌داند که جامعه‌ی عادل مورد نظر رفقا در جايی جز پهنه‌ی تخيل ساخته نمی‌شود! و البته تاريخ سده‌ی گذشته نمونه‌های اين "عدالت" ادعايی را بسيار به خود ديده...
مذهبی‌ها هم ريشه‌ی هر چه معضل است در "کفر" می‌بينند! ذره‌ای هم از اين باور کوتاه نمی‌آیند. خب از خاصيت‌های ايمان است ديگر. در جامعه‌ی فاسد (بخوان بی‌ايمان)، فراوانی جنايت است. البته برادران يادشان می‌رود علّت جنايت‌های نوع ديگر جوامع خودشان را آدرس بدهند...

در روزهای گذشته، قضيه‌ی دانشجوی آمریکايی کره‌ای‌تبار زياد با ذهنم درپيچيد. آدم بايد در زندگی‌اش به بد نقطه‌ای برسد که دست به چنين جنايت هولناکی بزند. بايد از محيط خودش متنفر باشد. کودکی و نوجوانی وحشتناکی بايد داشته باشد. کمبود رسيدگی و محبت والدين "بيزی" که حکایتِ زندگی مهاجرت است. يا شايد هم تحت تأثير هايپر رئاليتی بازی‌های کامپيوتری و فيلم‌های احمقانه‌ای مثل متريکس و کيل بيل بوده! زندگی واقعی که با دنيای مجازی جابه‌جا شود فاجعه می‌آفريند. می‌تواند از تحقير نژادی در رنج باشد. فشار تحصيل و دانشگاه هم هست. مشکلات مالی؟ نحوه‌ی تربيت و بغرنج‌های خانوادگی شايد سر ديگر قضيه باشد. جنون آنی چطور؛ به هر علّتی؟ رويکرد فناتیک مذهبی يا ايدئولوژيکی؟ باز هم دليل هست...
این دلايل، هر کدام می‌تواند سرفصل بحثی فراخ‌دامن بشود. شايد به نتیجه برسد، شايد هم نرسد. امّا آن‌چه مسلّم است، با پروپاگاندای رسانه‌ای و تحليل‌های آبکی ايدئولژيکی نمی‌شود معضل جنايت را تحليل کرد.

پی‌نوشت:
چون سونگ دو تک‌پرده‌ی نمايشی نيز نوشته است که به نظر من ارزش ادبی ندارند، امّا برای شناخت روحيه‌ی اين آدم گويااند: Richard McBeef و Mr. BrownStone.

۳ نظر:

لیلی گفت...

به روانی ها چی بگیم پس مستر زهری ؟ :)

ناشناخته ها گفت...

چقدر درست است این حرف. با تمام تراژیک بودن این ماجرا، چنین چیزی فرصت خوبیست که به جای این همه هیاهو و خبر فروشی های جنجالی و کم مایه، تحلیل و نقدی بکنند بر کمبود های معنوی جامعه که در آن یک فرد می تواند تا به اینجا کشیده شود. همان طور که اریک فروم هم می گفت اشکال بزرگ روانشناسی همین است که به جای این که نقش جامعه را هم در نظر بگیرد، فقط سعی می کند فرد را همپا و مثلا متعادل با جامعه کند و بس. حالا اگر جامعه خودش نامتعادل و به نوعی بیمار باشد باید چه کرد؟

عمو اروند گفت...

درگیری در تار و پود ایده‌ئولوژی داستان درازی است. یادم می‌آید در چهار راهی که به " داس و چکش" معروف شده بود و تلاقی خیابان کارگر بود با بلوار کشاورز در تهران، جوانان چپ از این فکت‌ها بسیار می‌آوردند در مقابله با آرمان‌گرائی مسلمانان که ما جهان سوسیالیسم زنده را داریم، شما چی؟ کشور عربستان سعودی نمونه‌ی شماست؟
و روزی دیدم عده‌ئی نام‌نویسی می‌کردند برای اعزام داوطلب به کشور آلبانی و آموزش کمونیسم واقعی. داستان غریبی است این آرمان‌خواهی‌های ما.
متشکر از کامپلی‌مانت