‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۹۷

اشاره‎ای به باخت کاندیداهای ایرانی در انتخابات شورای شهر ریچموند هیل

در این نوشته، قصد من تحلیل موشکافانه‎ی باخت یا ارائه‎ی راهکار برای برد آتی کاندیداهای ایرانی نیست. من فکر می‎کنم به عنوان کسی که به یکی از کاندیداهای غیر ایرانی مشاوره داده و کمک مستمر کرده تا در جدی‎ترین رقابت انتخاباتی بین همه‎ی مناطق (منطقه پنج ریچموند هیل) برنده‎ی سنگین انتخابات باشد، مشاهدات و تجربیاتی دارم که شاید بتواند به درد کسی بخورد.
من این‎جا فقط به انتخابات ریچموند هیل می‎پردازم، اما به تبع آن، احتمالاً آن‎چه در تورنتو گذشته، فرق محتوایی چندانی با ریچموند هیل نداشته باشد. البته آن‎چه این‎جا فهرست می‎کنم، به‎طور کلی شامل همه‎ی کاندیداها نمی‎شود.
از دید من، مشکل کانونی کاندیداهای ایرانی را می‎توان چنین برشمرد:

1- نداشتن رابطه‎ی نزدیک با اهالی محل و تجربه‎ی مستقیم با بدنه‎ی اجتماع
2- ورود به رقابت به عنوان یک "ایرانی" نه کانادایی
3- بی‎تجربه‎گی در ساختار و امور سیاسی شهرداری ریچموند هیل
4- دست کم گرفتن حریف و نداشتن برنامه‎ی رقابتی منسجم
5- نداشتن مدیر و مشاور مجرب انتخاباتی - این‎را من از چرخش‎های عجیب کاندیداها متوجه شدم.
6- پرداختن به نقاط ضعف حریف، به جای پرداختن به نقاط قوت خود
7- سیستم تبلیغاتی غیر کارآمد، شلوغ و تقلیدی، به‎ویژه در رسانه‎ی اجتماعی
8- شناخت ضعیف از بافت بومی، علاقمندی‎ها، دغدغه‎ها، خواست‎ها و روانشناسی ساکنان منطقه‎ای که می‎خواهند در آن انتخاب شوند.
9- مطالعه‎نکردن نقاط رای‎خیز - سرمایه‎گذاری‎نکردن روی رای‎دهندگان کلیدی
10-  ضعف جدی در عبور از بحران و مواجهه با حریف 
11- غیر متمرکز بودن و نبود کار تیمی حرفه‎ای - این سرآسیمه‎گی و آشفته‎گی هر روز بیش‎تر به چشم می‎خورد.
12- استفاده‎ی بیش از حد از روابط، به جای اتکا به رای‎دهنده‎گان‎
13- نزدیکی به نهادهایی که برای آن‎ها هزینه‎ساز بود (بعضی های شان)

شاید تنها چند مورد از این موارد بتواند جلوی ورود یک کاندیدا به شورای شهر را بگیرد. من می توانم راجع به هر یک از این موارد چند پاراگراف بنویسم، ولی خود این سربرگ ها به حد کافی گویا هستند.
کسانی که من در این انتخابات دیدم، برداشتی زیربنایی از موضوع انتخابات نداشتند و کل قضیه را سرسری گرفته بودند. فکر می‎کردند با چند تا عکس گرفتن با افراد سرشناس، یارگیری‎های تاکتیکی-سیاسی (که اغلب غلط بود) و پرکردن خیابان‎ها با پلاکاردهایی که هر روز بر تعداد و ابعادشان افزوده می‎شد، می‎توانستند نتیجه را به نفع خود عوض کنند! انگیزه خیلی مهم است، اما برای برد در انتخابات کافی نیست!
کسی اگر می‎خواهد در انتخابات بعدی کاندید شود، حتماً باید کارش را از همین امروز - و از روی برنامه‎ای منسجم - شروع کند. لازم است از کسانی که در انتخابات برده‎اند درخواست مشاوره کند و از آن‎ها بیاموزد. گرفتن مشاوره از کسانی که تنها دستی از دور در آتش دارند عایدی‎ای جز بدآموزی و شکستی دیگر ندارد.
به باور من، باخت در انتخابات چیزی بیش از کسب تجربه برای بردهای آتی نیست. شخصی‎نگرفتن مسئله‎ی باخت و فائق‎آمدن بر تبعات عاطفی آن، نخستین قدم است برای برد در انتخابات بعدی.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

رومن پولانسکی تجاوزگر - سکوت رسانه‌ها!

رومن پولانسکی (Roman Polanski)، یکی از فیلم‌سازان چپ "سینمای مستقل" این‌روزها، آن‌طور که خبرها می‌گویند، سال 1977 (دهم مارس) در لوس‌آنجلس به دختری سیزده‌ساله به اسم Samantha Geimer تجاوز می‌کند. قضیه در خانه‌ی خالی جک نیکلسون اتفاق می‌افتد: پولانسکی 44 ساله، با خوراندن داروی خواب‌آور (مخدر) به دخترک سیزده‌ساله -که به‌عنوان مدل عکاسی استخدام شده بوده-، او را به وان-جکوزی حمام می‌کشاند و باقی‌ قضایا! بعد از آن، او در دادگاه به جرم تجاوز محکوم می‌شود و 42 روز موقتاً حبس می‌شود و درست یک‌روز قبل از اجرای حکم قطعی دادگاه، به فرانسه [در] می‌رود (1978).

رومن پولانسکی، همین دو روز پیش که برای شرکت در فستیوال فیلم زوریخ (و احتمالاً گرفتن جایزه) به سوییس می‌رود، همان‌جا دستگیر می‌شود؛ بعد از 31 سال.[منبع] جالب این‌جاست که پولانسکی در سوییس مالک خانه‌ای‌ست که طبعاً گاه‌وبی‌گاه به آن‌جا سفر می‌کرده (هم جای قشنگی‌ست، هم به فرانسه نزدیک)، ولی دستگیری‌اش می‌کشد به این‌روزها... که باید گشت پی دلیل سیاسی پشت ماجرا.

سئوال این است که چرا تا‌به‌حال، همه‌ی رسانه‌ها و اکتیویست‌های چپ اروپایی مهر سکوت بر لب زده بوده‌اند، آن‌هم برای جرمی به این چندش‌آوری؟ چرا در تمام این مدت دولت‌های اروپایی هیچ اقدامی در این‌باره نکرده‌اند؛ اقدامی نکرده‌اند که هیچ، فرانسه او را با آغوش باز پذیرفته و باقی هم چپ‌وراست به این "مبارز چپ مستقل ضد آمریکایی" جایزه بذل‌وبخشش کرده‌اند و شرایط صعودش به قله‌ی شهرت را مهیا؟ چرا هنرمندان "انسانگرا" و سیاستمداران "بشردوست" اروپایی (و تعدادی هم آمریکایی)، با نادیده‌گرفتن جرمی که محرز است، برای آزادی او یقه می‌درانند؟

حکایت پولانسکی و 31 سال زندگی آزادانه‌اش در اروپا، حکایت سربریده‌شدن حقوق بشر و عدالت، در پای ایدئولوژی و مقاصد سیاسی است.

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

رفتن دیوید میلر؟!

به نظرم جمعه‌ی گذشته بود که دیوید میلر -شهردار تورنتو- اعلام کرد، دیگر حاضر به ابقا در پست شهرداری نیست. من کاری ندارم که چه شد او این پست را ترک [خواهد] کرد و اصولاً کارنامه‌ی کاری‌اش چیست؛ انگشت اشاره‌ام فقط رو به نفس این عمل او است.
خیلی‌ها می‌گویند او آدم ضعیفی است -چون نایستاده و نجنگیده‌- و خلاصه حرکت‌اش را نوعی "فرار از مسئولیت" حساب می‌کنند. من دقیقاً برعکس، فکر می‌کنم دیوید میلر نشان داد سیاستمداری‌ست به‌غایت شجاع.
شهردار مهم‌ترین شهر یکی از مهم‌ترین کشورهای جهان، دیده‌ است از عهده‌ی مسئولیت خود برنمی‌آید (حالا به هر دلیلی)، آمده صراحتاً این را اعلام کرده تا میدان باز بشود برای آدمی [احتمالاً] مستعدتر. این آدم از پُست و موقعیتی دل کنده که خیلی‌ها در آروزیش دارند پرپر می‌زنند و حاضرند خیلی چیزها را فدا کنند تا به آن برسند و در آن باقی بمانند. این خودش درسی است برای سیاسیون فرتوت عاشق قدرت جهان سومی... و البته جهان اولی. دل‌کندن از قدرت اسم‌اش اگر شجاعت نیست، پس چیست؟ آدم این روزها به مطالب بعضی از رسانه‌های تورنتو که دقیق می‌شود، می‌بیند فرهنگ "شهیدسازی" در این‌ها هم انگار بدجوری رخنه کرده!

جان کلام: اگر دیوید میلر در دوران شهرداری خود خلافی مرتکب شده باشد، حتماً محاکمه خواهد شد؛ اگر کم‌کاری یا اشتباه کرده باشد، کارنامه‌اش نشان خواهد داد؛ منصفانه اما این است که طرز رفتن‌اش حمل بر شجاعت‌اش بشود نه بزدلی‌اش.

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (5)

به ‌لجن کشیدن و له‌کردن خدمتگزاران فرهنگ، سياست و ادب اين مرزوبوم توسط جامعه در طول تاریخ را تاکنون دليلی بر "ناسپاسی" اين مردم دانسته‌اند. این نظر را نباید جدی گرفت. من می‌گویم برخورد جامعه مثلاً با افرادی نظير تقی‌زاده یا محمدعلی فروغی، "برخورد طبيعی جامعه‌ی ايرانی با استثناهاست" (تعريف خلاصه‌ی "استثنا"های اجتماعی در نخستين بخش همين يادداشت). به عبارتی، اين‌که جامعه‌ای توسعه‌نيافته و مشکل‌دار از لحاظ فرهنگی، کسانی را که ساز ديگری در تضاد با آن‌چه در بستر و متن جامعه جریان دارد کوک کنند را برنتابد، هيچ جای تعجب ندارد. نکته‌ی مقايسه‌ای اين‌جاست: اگر اديب و سياستمردی به بلندای تقی‌زاده در خاک فرانسه نطفه می‌بست، در قدردانی از او چه‌ها که نمی‌کردند... در مقابل، در ايران ما، او چيزی نيست جز "جاسوس استعمار" و "غرب‌زده‌ای منحط"! کارنامه‌ی محمّدعلی فروغی را که بنگريم، هر پاره از کرده‌اش کافی است که او را در جايگاه بزرگ‌ترینِ خادمان اين ملّت بنشانيم؛ از تأسيس فرهنگستان بگيريد تا زدن کلنگ دانشگاه، آوردن فلسفه‌ی غرب به قلمرو زبان فارسی (سير حکمت در اروپا) و تصحيح انتقادی آثار سعدی، خيام و الخ. او یکی از معماران اصلاحات رضاشاهی بود. و امّا نزد جامعه‌ی ما، محمدعلی فروغی "نوکر استبداد" و "فراماسون"ی بيش نیست! به واقع فقط عدّه‌ای "استثنا" قدرشناس عملکرد او هستند و الا بستر جامعه هم‌چنان نگاهی منفی به او دارد.
چنين است که تمام جریانات روشنفکری سده‌ی گذشته در ايران، "بازگشت به خويشتن خويش" -یعنی بازرفت تاريخی و گذر معکوس به عقب- را هدف خويش گرداندند.
با اين توضيحات، وقتی جمال‌زاده و قزوینی ديگر به وطن باز نگشتند، وقتی تقی‌زاده گفت "اين وطن بايد از پايه غربی شود"، وقتی صادق چوبک هر چه در آخر نوشته بود را پاره کرد و گفت ديگر نمی‌خواهد از او اثری بماند... و وقتی هدایت به پاريس رفت تا از خود جان‌ستاند، همه‌ی این‌ها، اينک برای‌مان معنی می‌یابند… با فرهنگ نخبه کشی بایستی مقابله کرد.


  • از همین سری: [1][2][3][4]
  • چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (4)

    از مشکلات ما ايرانيان یکی هم اين است که هميشه یا مخالفيم یا موافق! به راستی تعادل در برخورد و حد میانه کجاست؟ نام اين ويژگی را مشکل اخلاقی بگذاريم بهتر است، يا مشکل فرهنگی... و یا شايد مشکل عاطفی؟ ولی به هر حال، حضورش انکارنشدنی‌ست.
    در یک نشست يا گفت‌وگو، اصرار عجيبی داريم که حضور خودمان را اعلام و اثبات کنیم. اصرار بی‌مورد بر بودن، نشانه‌ی حس ناديده‌گرفته‌شدن است. ما را تاریخ نادیده گرفته است و ما در خود تابيده‌ايم...
    اصرار بر اثبات حضور خود به هر قیمت، به-سکوت-واداشتن دیگران را به‌همراه می‌آورد. این خصلت، نمودی‌ست از خوی استبدادی تنیده در فکر و روان ما که سراسر تنش‌زاست و سرکوبگر.


  • باقی شماره‌ها: [1][2][3]
  • سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

    حسین درخشان، از طرفداران دولت احمدی‌نژاد و برنامه‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی در خارج از کشور، پس از بازگشت به ایران، در روز اول نوامبر در منزل پدری خود بازداشت و روانه‌ی زندان شد. خبر بازداشت وی بر اساس آگاهی‌ای است که نازلی کاموری -از نزدیکان خانوادگی درخشان- در هشتم دسامبر منتشر کرده است.
    درخشان در سال 2000 و با اسپانسر همسر سابق خود به کانادا آمد و مدتی پس از گرفتن سیتی‌زنی کانادا، این کشور را ترک کرد. او دو سفر به اسراییل داشت که شرح آن‌را در وبلاگ خود منتشر کرده است. درخشان که از بانیان اوجگیری وبلاگ‌نویسی فارسی بود، با استفاده از شهرت خود، بر علیه فعالان حقوق بشر، زندانیان سیاسی و مخالفان جمهوری اسلامی در خارج و درون‌مرز -با بدترین لحن- تمام مدت مطلب می‌نوشت! او طی مصاحبه‌هایی -و از جمله با تلویزیون دولتی کانادا- داشتن انرژی اتمی را حق مسلم جمهوری اسلامی برمی‌شمرد. درخشان شغل و کار ثابتی نداشت و چند بار در کانادا و انگلیس به دانشگاه رفت و سپس ترک تحصیل کرد.
    حسین درخشان یکی از عواملی بود که به فضای نوپای سیاسی اینترنت فارسی آسیب فراون زد، با ایجاد جنجال، آدمفروشی... او قربانی رفتار غلط خود شد، همانگونه که استبدادها فرزندان خود را می بلعند!

    شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (3)

    نفرت، نفرت می‌زاید

    حسین درخشان روزنامه‌نگاری بود که با درک و گرفتن یک فرصت، باعث بسط ایده‌ی وبلاگ‌نویسی سلمان جریری شد. او با اطلاعات کامپیوتری و علاقه‌ی خاصی که به دنیای ارتباطات داشت، متن راهنمای ساخت وبلاگ خود را نوشت که مولد عمده‌ی شیوع وبلاگ‌نویسی در زبان فارسی شد. او از این طریق، وزن و اعتباری در سطح نت یافت که نادیده‌انگاشتنی نیست.

    حسین درخشان اما با چرخش‌های سیاسی صدوهشتاددرجه‌ای -که پا در فرصت‌طلبی‌های اخلاقی او داشت- و بی‌تجربه‌گی‌ در برخوردِ اجتماعی و کم‌بنیه‌گی شخصیتی، نتوانست حجم توجه به خود را تاب بیاورد و این موقعیت را تا مدتی دراز تثبیت کند. او که راه در راس هرم قرار گرفتن را کنارآمدن با قدرت حاکم و شناکردن بر خلاف جریان عامه یافته بود (حال به هر قیمتی و بی‌توجه به محتوی و عواقب کار)، از خود تیپی ساخت که منفور عام بود. او بالاخره منفور عام شد.

    حسین درخشان مثل هر ایرانی دور از وطن دیگر این حق را محفوظ داشت که به ایران سفر کند یا همان‌جا بماند. او چنین کرد. عاقبت کار، ناپدیدشدن او شد (احتمالاً دستگیری و تخلیه‌ی اطلاعاتی و تبدیل‌شدن به پیام فضلی‌نژادی دیگر). + این اطلاع: [+]

    و اما هر برخورد در نفس خود دوسویه‌ است: "برخورد" و "بازخورد". عملکرد این‌مدتِ حسین درخشان، به بی‌تفاوتی اجتماعی در قبال سرنوشت‌اش دامن زد. نه تنها بازگشت او به ایران بازتابی نداشت، بل‌که با نامی که درخشان داشت، آن صداهایی که در پی‌آمد ناپدیدشدن‌اش نیز شنیده شد، به نق‌نقی بیش نمی‌مانست! واقعیت این است که جامعه‌ی اینترنتی ایرانی، او را نادیده گرفت و نسبت به سرنوشت‌اش، بی‌توجهی پیشه کرد.

    درخشان برای مدت‌ها ناشر نفرت بود. او با پرونده‌سازی‌های تخریبی برای فعالان داخل کشور، همسو با کیهان تهران، امنیت آنان را به‌طور جدی به مخاطره انداخت. او دستگیری‌ها را "نتیجه‌ی روند قانونی" (کدام قانون؟) و غیر سیاسی جلوه می‌داد (نمونه: مجتبا سمیعی‌نژاد و...)؛ حتا قتل‌ها را هم (نمونه: اکبر محمدی). او با بدترین نوع تخریب شخصیت فعالین سیاسی و حقوق بشری خارج از کشور (خائن و جیره‌خوار دستگاه‌های امنیتی اجنبی خواندن آن‌ها)، به پخش ضد اطلاعات پرداخت. او برخلاف پوشش ادعایی خود، به‌جای موضع انتقادی در مقابل قدرت، در تحکیم و تندروی بیش‌تر آن کوشید. او با هر چه در توان داشت، مدافع راستین سرکوبگرترین بخش رژیم بود. درخشان تمام این رفتارها را با شعار "من دگراندیش هستم، نه دنباله‌رو عامه و مد روز" توجیه می‌کرد، بی‌توجه به قضاوت و شعور جمعی. با بی‌تجربه‌گی در روابط انسانی، درخشان حتا برای دوستان خود نیز احترامی باقی نگذاشت.

    حسین درخشان مدلی است از زایش و رشد دایره‌ی نفرت: هم از سوی خودش نسبت به پیرامون (برخورد)، و هم از سمت پیرامون به او (بازخورد). درخشان با پنداربافی‌های ناشیانه از اوضاع داخل ایران -به‌ويژه جنوب شهر، مثل روشنفکری دهه‌ی چهل ایران[+]- و آینده‌ی ایران و راه برون‌رفت از مشکلات، به جنگ تاریخ رفت و به وجدان و شعور اجتماعی دهن‌کجی کرد. او که فرزند خلف مکانیسم نفرت بود، با شناخت غلط از زندگی در خارج از کشور و نتیجه‌نگرفتن از آن، نفرت در خود را تشدید کرد و شد ناسزاگوی جهان غرب. درخشان به‌واقع با زدن جرقه، در گرگرفتن و هُرم آتش، خود نیز سوخت. وقتی جریانی مصلحانه و صلح‌اندیش -با پتانسیلی بالا- در اجتماع وجود نداشته باشد، کل ماجرا جز این اتفاق نمی‌افتد. اگر ندایی در حمایت نیز شنیده شد، از سر عجز ریشه‌ای و دلسوزی فرهنگی ما (فرهنگ مردم مغلوب) بود که ربطی به آن جریان مصلحانه‌ی یادشده نداشت. بنابراین، نفرت خود زاینده‌ی نفرت است.

    توضیحات:
    واضح است که این یادداشت، قصد تحلیل هویتی-فرهنگی دارد، نه قضاوتِ حقوقی.


  • خاستگاه: نوشته‌ای خیرخواهانه از سرزمین آفتاب: [+]


  • از همین سری: [یک][دو]
  • دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

    زنده‌باد خریت!

    مغز آدم‌هایی مثل من، تمام مدت در حال تحلیل است، آرام و قرار ندارد، در حال چیدن و جفت‌وجورکردن مسائل مختلف است. درست این‌جاست که به حال آدم‌های نفهم غبطه می‌خورم!
    آدمی نفهم، با آن دنیای کوچک و ساده‌ای که دارد، راحت زندگی می‌کند. راست می‌گویم. دغدغه‌اش کوچک است. در زندگی زجر نمی‌کشد، بل‌که باعث زجر امثال من می‌شود. در کل، خوشا به حالش!

    شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۷

    محیط و شرایط زیست در آن

    هنگام احوالپرسی صبحگاهی، به همسایه‌ام از بارندگی زیاد امثال شکایت کردم. پاسخش اما این بود که "ما واقعاً به این بارندگی نیاز داشتیم، چون ارتفاع دریاچه‌ی انتاریو حدوداً چهار متر پایین‌تر از حد معمول است"(نقل به مضمون).
    اهمیت به محیط زیست و پیگیری اخبار مربوط به آن از ارکان اولیه شهروندی‌ست. به‌راستی کدام عضو دنیای مدنی (منظور کشورهای مدرن) است که نسبت به وضع زیست‌محیطی خود آگاهی کافی نداشته باشد و برای بهترشدن آن تلاش نکند؟ در مقابل مردم جهان سوم چه درکی از سلامت و بهزیستی طبیعت و محل سکونت خود دارند؟ لابد کثیفی محل سکونت و نابودی طبیعت آن‌ها نیز کار این غربی‌های نابه‌کار است!
    تمرکز روی مسئله‌ی زیستی کره‌ی خاک بایستی صدرنشین دغدغه‌های نسل ما باشد. من‌که این‌گونه می‌اندیشم.

    یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

    از شکست درس بگیریم، نه در آن بشکنیم

    دو تا از این دوستان مدتی با هم زندگی کرده‌اند. ازدواج هم از قضا کرده بودند... که اصل موضوع زندگی مشترک را زیاد عوض نمی‌کند. بعد به دلایلی -درست یا غلط- می‌زنند به تیپ هم و از هم جدا می‌شوند. قضیه‌ی این‌ها این‌قدر در دنیای امروز طبیعی است که شاید کم‌تر کسی بین ما باشد که نظیر آن‌را اطرافش ندیده باشد.
    حالا مسئله‌ای که این وسط اتفاق افتاده این است که خانم چند باری مسائل زندگی مشترک‌شان را روی نت فاشگویی کرده. من فکر می‌کنم آدم باید این‌قدر بزرگوار باشد که ۱- به گذشته، اهمیتی بیش از گذشته ندهد و آن‌را به حال برنکشد و ۲- مرز زندگی خصوصی و عمومی را نشکند که اگر شکست، نخست حرمت خود شکسته.

    کنارآمدن با شکست عین بزرگواری است. نشان فهم و فراخ‌اندیشی انسان است. جلوگیری از خودخوری و دورانداختن سوهانی است که به روح می‌کشد. گذر از گذشته‌ی بد، راه رسیدن به آینده‌ی بهتر است. در مقابل، درگیری دائم ذهن با شکست‌های گذشته، سد حرکت به سوی آینده است. البته رعایت شرط دوم -در دنیایی که برای فاش‌کردن ذره‌بینی‌ترین مسائل خصوصی در رسانه‌ها مسابقه گذاشته‌اند- چندان آسان نیست.
    انسان بعد از شکست یک رابطه طبیعتا دلش می‌شکند، ولی باید راهی بیاندیشد که چطور می‌شود چینی دل را بند زد، نه این‌که پتک برداشت و افتاد به جانش! انسان دوراندیش، از حوادث ناگوار در زندگی گذشته‌ی خود سبب تفریح برای دیگران -که کم‌تر دل مهربانی در سینه‌شان می‌تپد- نمی‌سازد!
    خلاصه که می‌شود از شکست تراژدی ساخت و مثل داستان کربلا، هر ساله در سوگ‌اش گریست، می‌شود هم آن‌را نقطه‌ی پرش و پرواز به آسمان باز آینده‌ کرد... انتخاب‌اش با خود ماست...

    سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

    خداحافظ زندگی خصوصی

    یکی از چیزهایی که این روزها مورد دقت من بوده، کم‌رنگ‌شدن هرروزه‌ی حوزه‌ی خصوصی انسان‌هاست. این حوزه را دنیای انفورماتیک ویران کرد و ته‌مانده‌هایش را هم مدیا دارد دفن می‌کند. برای درک موضوع، کافی است کمی به عقب برگردیم تا ببینیم بسیاری از آن‌چه را که قبل‌تر در دایره‌ی زندگی خصوصی خود حفظ می‌کردیم، امروزه علنی جار می‌زنیم.

    یکی از موضوعات جالب برای مطالعه، مراسلات است. ما وقتی نامه‌های هدایت به شهیدنورایی را خواندیم، تازه فهمیدیم که او را تا آن‌موقع درست نمی‌شناخته‌ایم. نامه‌های فروغ به پرویز شاپور تکه‌های ناگفته از خصوصیات و حتا هویت آن‌ها را برای مخاطب عیان کرد. مکاتبات قزوینی-تقی‌زاده فرای گفت‌وگوی دو دوست بود؛ پاره‌ای بود از تاریخ نانوشته‌ی ما. خود ما، شاید همه‌ی ما، هنوز تعدادی نامه و کارت تبریک را که از عزیزان‌مان دریافت کرده‌ایم، در گنجه حفظ کرده‌ایم. اصلا با مرور همین نامه‌ها و کارت‌ها است که نام و خاطره‌ی بعضی از این عزیزان را به یاد می‌آوریم. خاطره‌نویسی نیز مشغولیت روزمره‌ی خیلی‌های‌مان بوده و هست و به گفتِ سروده‌ی کوتاهی از من، با گشتن در بر‌گ‌های آن دفترچه‌ها -که به واقع برگ‌های زندگی گذشته‌مان است- در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطرات خود پرسه می‌زنیم و چیزی نزد ما زنده می‌شود که دیگر نیست. آیا می‌شود از گذشته‌ها بريد؟
    حکایت تصاویر نیز چیزی جز این نیست. اگر گرفتن عکس و چاپ آن با دشواری‌هایی همراه بود، اين‌قدر اما ارزش داشت که دهه‌ها در آلبوم عکس‌های ما خانه کند.

    امروز نامه‌ها جای‌شان را به ایمیل داده‌اند. اگر نامه که می‌نوشتیم، حس از قلم روی کاغذ می‌چکید و دل لابلای سطرها جاری می‌شد، امروز اما تایپ می‌کنیم و پاک می‌کنیم و تایپ می‌کنیم و... آخر سر کلمه را به ماشین می‌دهیم و ماشین -که خودش واسطه است- می‌زند روی صفحه‌ی مونیتور و بعد بدون امضای ما، با کلیک یک دکمه، پرتابش می‌کند به ناکجاآباد اینترنت و از هزار دالان که نمی‌شناسیم عبورش می‌دهد و مخاطب‌مان -که اغلب کسی است که هرگز ندیده‌ایم‌اش- نگاهی به آن می‌اندازد و با کلیکی از صحنه‌ی روزگار محوش می‌کند. همین!
    امروز دفتر خاطرات جایش را به وبلاگ داده است. اگر دیروز می‌نوشتیم که فقط خودمان بخوانیم، امروز اصرار داریم که همه بخوانند و تازه جلوی پای هر خواننده‌ی تازه‌رسیده فرش قرمز پهن می‌کنیم. بدتر از آن حرف‌هایی را که حتا در گذشته از نوشتن‌شان در دفتر صد در صد خصوصی خاطرات‌مان شرم داشتیم، امروز جلوی چشم جهان آویزان می‌کنیم.
    امروز کنار دست هیچ بچه‌ای نیست که دوربین دیجیتال پیدا نشود. اگر هم نداشت، موبایل که دارد! هر روز هم حافظه‌اش را بیش‌تر می‌کنند که عکس‌های یک‌بارمصرف بیش‌تری بگیریم؛ عکس‌هایی که سرنوشت بیش‌ترشان پاک‌شدن بعد از فقط یک‌بار ديدن است... محوشدن به کلیکی.
    امروز در رسانه‌های غرب، مد روز "شوهای واقعی" است؛ نشان‌دادن مثلا زندگی روزمره‌ی یک خانواده، یا ول‌کردن چند جوان در یک خانه یا جنگل و فیلم‌گرفتن از آن‌ها. امروز در شوهای تلویزیونی -روان‌شناسی، خانوادگی یا تفریحی... یا هر چه اسمش را می‌گذارید- شرکت‌کننده‌گان خصوصی‌ترین نقاط زندگی‌شان را فریاد می‌زنند و اصرار دارند که همه بدانند. جری‌شو را دیده‌اید؟ دکتر فیل را چطور؟ و بقیه‌شان... اگر رژیم‌های سرکوب‌گر مرز زندگی خصوصی انسان‌ها را می‌شکنند، غول‌های رسانه‌ای و نحوه‌ی جدید و مدرن زندگی هر چه خصوصی است را ویران می‌کنند. اگر روزی انسان فضای خلوتی -حال هر چقدر کوچک- برای خودش مهیا کرده بود که به‌وقت لزوم به آن پناه ببرد، امروز در خلوت‌ترین فضای ممکن هم فکر می‌کنی که تو را می‌بینند و می‌شنوند.
    ...

    پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

    مسئله‌ی پناهندگان مکزیکی و چند نکته

    تعدادی پناهجو‌ی مکزیکی -بالغ بر صد نفر (شاید هم بیش‌تر)- از مرز آمریکا می‌آیند به Windsor و اعلام پناهندگی می‌کنند. به دستگاه سوسیال این شهر کوچک فشار وارد می‌شود. شهردار آن‌جا وضعیت را اضطراری می‌بیند و از دولت فدرال کمک فوری می‌خواهد.[منبع]

    در رادیو امروز بحث سر همین موضوع بود. مصاحبه‌ای هم با شهردار آن‌جا کردند. می‌گفت تا حالا چیزی حدود دویست‌هزار دلار خرج روی دست‌مان گذاشته‌اند (لابد جای غذا، طلا خورده‌اند و شب هم در پر قو خسبیده‌اند)! مجریان رادیو می‌گفتند کانادا پناهنده‌ی اقتصادی قبول نمی‌کند و این‌ها در طول مدّت حدوداً یک‌سالی که پروسه‌ی پناهندگی‌شان طول می‌کشد، از حقوق سوسیال و دیگر امکانات پناهندگی استفاده (بخوان سوء استفاده) می‌کنند... که البته این حرف در تضاد با واقعیت و منطق نیست. می‌گفت این‌ها سربار اجتماع‌اند و کانادا سربار نمی‌خواهد. علناً می‌گفت باید بی‌معطلی این‌ها را به مکزیک پس بفرستند. ادعا می‌کرد اداره‌ی مهاجرت فلوریدا به این‌ها گفته در قبال پرداخت چهارصد دلار، آن‌ها را به کانادا می‌فرستد و در کانادا به آن‌ها راحت اقامت می‌دهند!

    این‌جا چند نکته مطرح می‌شود: اوّل این‌که به ظنّ من، برخورد مجریان رادیو -و تا حدّی شهردار- با مسئله غیر انسانی است. این‌قبیل گفتارهای برانگیزنده و نابرازنده در رادیو چه عواقبی جز تبعیض می‌تواند داشته باشد؟ دیگر این‌که چه کسی به یک رادیوچی حق داده جای قاضی پناهندگی بنشیند و حکم اخراج صادر کند؟ به علاوه، طبق قانون پناهندگی، اگر کسی از کشور ثالثی به کانادا آمده باشد، در صورت دیپورت، وظیفه دارند او را به همان‌جا عودت بدهند، نه محل تولّد او. ولی موضوع این است که این‌ها حواس‌شان هست که نباید با شاخ گاو دربیافتند! در کل من در گفتار این حضرات، نوعی فخرفروشی ملّی و ضدّیت با خارجی دیدم که با ماهیت کشوری چندفرهنگی به اسم کانادا و شرط طول عمر آن در تقابل است.

    جلوی ورود خارجی‌ها به کانادا را نمی‌شود گرفت. نباید هم گرفت. چرخ اقتصاد این کشور بدون خارجی نمی‌چرخد. بدون خارجی زنده هم نمی‌ماند. همین الآن، با وجود سیل ورود خارجی‌ها، رشد جمعیت کانادا زیر حد نصاب (2.3٪) است. نکته‌ی دیگر این‌که همه‌کس شرایط مهاجرت را ندارد. مهاجران نیز چندان رغبتی به کارهای یدی ندارند. همین است که حضور پناهنده در بدنه‌ی اجتماع را الزامی می‌کند.
    در کنارش، چه آماری در دست است که نشان بدهد پناهندگان سربار اجتماع‌اند و بعداً به بزهکار تبدیل می‌شوند؟ در کانادا مگر می‌شود بدون کار زندگی کرد؟ گذشته از این، شور رقابت و تلاش برای زندگی‌ای بهتر مگر می‌گذارد کسی خانه بنشیند و با کمک‌های ناچیز دولتی امرار معاش کند؟
    به نظر من عیب است برای فردی که قبای ژورنالیسم به تن دارد، آن‌وقت مسئله‌ی حیاتی پناهندگی -آن‌هم در کشوری مثل کانادا- را بیش از پوسته نبیند. این، حکایت چیره‌شدن احساس است بر عقل... که زیاد اتفاق می‌افتد و در موارد مختلف.

    این را هم محض ختم کلام بگویم: همین هفته‌ی پیش بود که یکی از کاندیداها در استان نیوفانلند مدعی شد که اگر انتخاب بشود، به هر کس که بچه‌ای را به فرزندخوانده‌گی قبول کند (یا بزاید؟) هزار دلار پاداش می‌دهد. این دیگر از آن حرف‌های تهی‌‌مغزانه است! هزار دلار پول چندماه پوشک یک نوزاد هم نمی‌شود، چه رسد به این‌که بخواهد در آینده‌ی او نقشی بازی کند. اگر از تمام کسانی که از سال 1982 به این سو در نیوفانلند به‌دنیا آمده‌اند، نیمی‌شان از آن‌جا کوچیده‌اند، ایراد کار لابد در جای دیگری بوده است. این‌ها به جای این‌که با ایجاد کار و تبلیغ برای جذب مهاجر، مسئله را از راه معقول و مدرن‌ و انسانی‌اش حل کنند، چاره‌اندیشی‌شان به تولید "محصولات" بومی خلاصه شده است! واقعاً ته ذهن‌ این‌ها چه می‌گذرد که در مهم‌ترین کشور چندفرهنگی دنیا، هم‌چنان بر طبل بومی‌گرایی می‌کوبند و حضور پررنگ دیگر نژادها را نادیده می‌گیرند؟ همین است که هر چه خارجی است، فقط می‌آید به تورنتو، ونکوور، کبک (بیش‌تر فرانسوی‌زبان‌ها؛ اعراب شاخ آفریقا و چند کشور آفریقای سیاه مثل کونگو)، مونترآل و اخیراً ادمونتون و کلگری... و یکی-دوجای دیگر. چند سال دیگر، احتمالاً حضرات بومی‌گرا باید بنشینند کنار عکس نوه‌های ترک‌کرده‌شان و سماق بمیکند!*

    *صحیح‌اش "بمکند" است که من عامیانه‌اش را به‌کار برده‌ام.

    چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

    این را هم بگویم که اگر نگویم، جان شما خوابم نمی‌برد:
    به این دانشجویی که توی سخنرانی انتخاباتی گرد و خاک کرده، جای این‌که شوک الکتریکی به بدنش بزنند، باید جای دیگرش فرو می‌کردند که آدم بشود و دیگر از این غلط‌ها نکند! من واقعاً نمی‌فهمم تا کی آدم‌هایی که به زندگی شهروندی و در کل مدنیت اعتقاد دارند، باید تن‌شان به خاطر یک‌مشت بچه‌ی ابله احساساتی که کم‌ترین نظمی را برنمی‌تابند و به هیچ اصول اخلاقی و پرنسیپ جمعی پابند نیستند بلرزد؟ مخالفی؟ خب باش! اعتراض کن خیلی هم عالی است، دیگر چرا کل جلسه را بهم می زنی؟ چرا باید این‌همه آدم حاضر در آن جمع خفه‌خون بگیرد که مثلاً این حضرت عشقش کشیده به جای سئوال‌کردن، یک‌ربع صغرا-کبرا بچیند و وقت حضار را بی‌خود و بی‌جهت تلف کند؟
    گاهی در زندگی، موقعی که در صف بانک ایستاده‌ام، موقع رانندگی، موقع خرید، موقع قدم‌زدن، سر کار، در مهمانی و ... از خودم می‌پرسم اگر پلیس درکار نبود، واقعاً چه بلایی سر ما مردم می‌آمد...

    پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

    خوردی؟ نوش جان!

    "رنجنامه"ی حسین درخشان را که خواندم دلم ریش شد برایش! آخر چقدر این بچه مظلوم است... چقدر مهربان است... چقدر شریف و دوست‌داشتنی است!!
    امّا خودمانیم، انگار بالاخره یکی پیدا شد که به این فرد هرزه‌درا و به‌معنای واقعی کلمه بی‌پرنسیب یک تودهنی جانانه بزند. واقعاً موقع‌اش بود. دست‌وپنجه‌اش درد نکند!
    برای خالی‌نبودن عريضه:
    در زندگی واقعی که ویلان بود، در اينترنت هم آواره شد! حالا شده است هُم‌لِس به توان دو:)

    شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶

    يک اشاره به گذشته‌ی تورنتو

    زوجی بازنشسته و مهربان برایم از قديمِ تورنتو می‌گفتند. مرد سابقاً کارمند بورس بوده و زن معلم. می‌گفتند اوايل دهه‌ی هفتاد، قانون (نوشته يا ضمنی‌اش را نمی‌دانم) به کسی اجازه نمی‌داده کار کند. روز یکشنبه کسی حتا حق نداشته در حياط منزلش مشروب بخورد! خلاصه شهر بايد در اين روز می‌مرده. وضع البته در روزهای ديگر چندان بهتر نبوده.
    تفريح در شهر در آن روزها در حد "هيچ" بوده. تورنتو شهری بوده شديداً مذهبی، بسته و سنتی. مردم غالباً مسيحی‌اش نيز رغبتی به نزديکی با ديگر اديان و فرهنگ‌ها نداشته‌اند. نوعی دگم و جزم‌انديشی بوده در بطن اجتماع.
    در دهه‌ی شصت، خانه‌ها یخچال نداشته‌اند و مردم در "یخدان" مواد غذايی را خنک نگه می‌داشته‌اند. يخ را هم می‌آورده‌اند در خانه‌هاشان. يعنی از تهران آن‌دوران هم عقب‌تر بوده.

    از او پرسيدم «علّت اين‌همه تغيیر، با اين شتاب باورنکردنی چيست به نظرش»؟ گفت: «سيل مهاجرت»! توضیح می‌داد که بازشدن بازار و آمدن مهاجرین توأم شدند و واپسگرايی نهادينه در اين شهر مجبور به عقب‌نشینی شد. يک‌نوع رابطه‌ی "علّت و معلول"ی قائل می‌شد برای قضيه... امروز تورنتو شايد چندفرهنگی‌ترين شهر مدرن دنیا باشد.

    من در باره‌ی اين شهر تا حدّی مطالعه کرده‌ام، امّا تا به حال به چنين مواردی برنخورده‌ بودم. البته نمی‌شود تنها علّت تغيير در بافت شهر را "ورود مهاجرین" دانست، امّا مهاجرت طبعاً دلیل تعيین‌کننده‌ای بوده است... بايد در اين باره بيش‌تر جست و تحقيق کرد.

    چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

    جدال ذهنی آدم دروغگو

    طرح پرسش
    برای من هميشه اين پرسش وجود داشته که چرا آدم‌های رياکار، اصرار عجيبی دارند خودشان را پاک و منزّه نشان بدهند؟ درست مثل کوری که لقب "عين‌الله" را يدک بکشد! من خودم چندی پيش با کسی آشنا شدم که مثل آب خوردن و برای کوچک‌ترين چيزها دروغ می‌گفت و واقعيت را پنهان می‌کرد، آن‌وقت همين آدم تمامِ مدّت ديگران را به راستی نصيحت می‌کرد و می‌گفت بزرگ‌ترين مشکل ما مردم اين است که راستی را فراراه خودمان قرار نمی‌دهيم!

    کندوکاو در یک استدلال
    شايد دليل، "رويکرد ذاتی انسان به راستی" باشد که اين‌قدر او را از دروغ -حتا از دروغ خودش- منزجر می‌کند و به پنهان‌کاری‌اش وامی‌دارد. اين هم البته برای خودش دليلی‌ست، امّا چندان پايه‌ی استدلالی ندارد؛ بيش‌تر نشأت‌گرفته از آموزه‌های مذهبی ا‌ست تا عقل سليم و شناخت پايه از انسان. بايد پرسيد: پس چرا آدم‌های اغلب راستگو (می‌گويم "اغلب"، چون همه‌ی ما گاهی -کم يا زیاد- دروغ می‌گوييم) چنين اصراری ندارند؟ احتمالاً به‌خاطر اعتماد به نفس است. آدمی که دروغ می‌گويد، درونش از ترس انباشته است، به اين خاطر در تلاش "تبرئه"‌ی خويش است. اين دوگانه‌گی رفتاری دقيقاً جدالی‌‌ست درونی (Inner Conflict) ميان "خواست" و "وجدان" فرد. اين‌جا هنوز وجدانی هست که صورت واقعی انسان در آن بازبتابد.

    خودفريبی
    گاه نيز مقولات "خواست" و "وجدان" از شکل جدا و جدلی خارج شده در هم می‌تنند و کنار هم می‌ايستند. آميخته‌گی اين‌دو، آن‌ها را تفکيک‌ناشدنی می‌کند. در چنين وضعی، فرد دروغگو گمان می‌کند -بهتر است گفت باور می‌کند- که دارد راست می‌گويد. يعنی دروغ، پوستين راستی تن می‌کند. اين‌جا، دروغگويی از شکل "عادت" به حالت "اعتقاد" رنگ عوض کرده است: فرد به روشنی دروغ‌ می‌گويد، گاهی حتا از نوع نخ‌نما و شاخدارش، ولی اعتقاد راسخ دارد که چيزی جز حقيقت بر زبان نمی‌آورد! اگر در مرحله‌ی اوّل فرد در پی فريب ديگران بود، در اين وضع -به‌واقع- دارد خودش را فريب می‌دهد. کمی جلوتر برويم: دروغگويی و راست‌کرداری از لحاظ محتوايی جابه‌جا می‌شوند و انسان به وسط ميدان "فريب‌خورده‌گی" پرتاب می‌شود. اين‌، مرحله‌ی خفتن وجدان است.

    پايان سخن
    اين گفت‌آورد از گوبلز شايد بهترين نمونه‌ی "دروغ خودآگاه" باشد: «دروغ هر چه بزرگ‌تر، باورکردنی‌تر»! "دروغ خودآگاه" دروغی‌ست که به شکل تاکتيک يا مصلحت به‌کار می‌رود و يا شاخصه‌‌ای اخلاقی و منبعی‌ست برای خودارضايی روحی. امّا "دروغ ناخودآگاه"، حاصل آسيب‌ديده‌گی روانی انسان است؛ نوعی آسيب‌ديده‌گی که باعث شده مفاهيم بنيادينی چون "راستی" و "رياکاری" در درون هم محو و مسخ شوند. دروغگويی در اين وضع، پاره‌ای از شخصيت فرد است نه صرفاً خصوصيتی از اخلاق او.


  • یکی از کارهای پايه در ارتباط با موضوع "حضور دوگانه‌گی" در انسان:
    Emile Durkheim: The Dualism of Human Nature and Its Social Conditions
  • دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

    ساده‌ترین راه؛ فرار از تحليل!

    در آمریکا و حتا اروپا، برای اين‌که سروته يک گند اجتماعی را هم بياورند، سريع عامل آن را می‌بندند به "بيماری روانی". طرف جنايت می‌کند، بدون اين‌که موضوع را ريشه‌يابی کنند و بستر رشد جنايت را نشان دهند، خيلی ساده می‌گويند "روانی بوده"... و خلاص! ما هم در زمان کدورت، مخالف خود را به صفت ممتاز "روانی" ملقب می‌کنيم. خب اين دمِ دست‌ترین راه است برای خراب‌کردن طرف. قصدمان که حل‌وفصل مشکل و پيوند دوباره نيست؛ متخصص تخريب‌ايم!
    آدم‌هايی نيز که به ويروس ايدئولوژی دچارند، تا اتفاقی در جهان سرمايه‌داری می‌افتد، فوراً برگ‌های کاپيتال مرحوم مارکس را سر نيزه می‌کنند و شروع می‌کنند به رويافروشی (بخوان آرمان‌گرايی) و برای ملّت نسخه‌ی "جامعه‌ی بی‌طبقه سوسياليستی" و "عدالت اجتماعی" می‌پيچند! تخفيف هم در کارشان نیست؛ يا عدالت اجتماعی يا هيچ! البته کسی که آدميزاد را -آن‌طور که واقعاً هست- بشناسد و از آن‌سو از ذهنيت آدم‌های "آرمان‌گرا" مطلع باشد، می‌داند که جامعه‌ی عادل مورد نظر رفقا در جايی جز پهنه‌ی تخيل ساخته نمی‌شود! و البته تاريخ سده‌ی گذشته نمونه‌های اين "عدالت" ادعايی را بسيار به خود ديده...
    مذهبی‌ها هم ريشه‌ی هر چه معضل است در "کفر" می‌بينند! ذره‌ای هم از اين باور کوتاه نمی‌آیند. خب از خاصيت‌های ايمان است ديگر. در جامعه‌ی فاسد (بخوان بی‌ايمان)، فراوانی جنايت است. البته برادران يادشان می‌رود علّت جنايت‌های نوع ديگر جوامع خودشان را آدرس بدهند...

    در روزهای گذشته، قضيه‌ی دانشجوی آمریکايی کره‌ای‌تبار زياد با ذهنم درپيچيد. آدم بايد در زندگی‌اش به بد نقطه‌ای برسد که دست به چنين جنايت هولناکی بزند. بايد از محيط خودش متنفر باشد. کودکی و نوجوانی وحشتناکی بايد داشته باشد. کمبود رسيدگی و محبت والدين "بيزی" که حکایتِ زندگی مهاجرت است. يا شايد هم تحت تأثير هايپر رئاليتی بازی‌های کامپيوتری و فيلم‌های احمقانه‌ای مثل متريکس و کيل بيل بوده! زندگی واقعی که با دنيای مجازی جابه‌جا شود فاجعه می‌آفريند. می‌تواند از تحقير نژادی در رنج باشد. فشار تحصيل و دانشگاه هم هست. مشکلات مالی؟ نحوه‌ی تربيت و بغرنج‌های خانوادگی شايد سر ديگر قضيه باشد. جنون آنی چطور؛ به هر علّتی؟ رويکرد فناتیک مذهبی يا ايدئولوژيکی؟ باز هم دليل هست...
    این دلايل، هر کدام می‌تواند سرفصل بحثی فراخ‌دامن بشود. شايد به نتیجه برسد، شايد هم نرسد. امّا آن‌چه مسلّم است، با پروپاگاندای رسانه‌ای و تحليل‌های آبکی ايدئولژيکی نمی‌شود معضل جنايت را تحليل کرد.

    پی‌نوشت:
    چون سونگ دو تک‌پرده‌ی نمايشی نيز نوشته است که به نظر من ارزش ادبی ندارند، امّا برای شناخت روحيه‌ی اين آدم گويااند: Richard McBeef و Mr. BrownStone.

    یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

    نفرت و HIV

    روز جمعه، پليس تورنتو خبر داد که چندی‌ست زنی به اسم Robin Lee St. Clair را دستگير کرده است. قضيه اين زن 26 ساله -که از سال 2003 ناقل HIV است- اين بوده که در کلاب‌ها و محل‌های تجمع و تفریح، با مردها آشنا می‌شده و با آن‌‌ها آگاهانه هم‌خوابه‌گی بدون کاندوم می‌کرده. جان کلام اين‌که خانم سنت‌کلر، چهار سال است کارش شکار و انتقال ويروس ايدز به مردان است!

    سنت‌کلر بعد از شکايت مردی دستگير می‌شود که شب قبل با او هم‌خوابه‌گی داشته. مرد گفته است که بعد از پايان هم‌خوابه‌گی، خانم به او می‌گويد که ناقل HIV است. ترجمه‌ی ساده‌ی اين عمل: قربانی را از قربانی‌بودن‌اش مطلع کنی!

    طبق قوانين بهداشت کانادا (Section 22)، چنين فردی که در فهرست ناقلين HIV نامش ثبت بوده و طبعاً بايستی تحت کنترل بوده باشد، بايد از هر گونه عملی که به سلامت جامعه صدمه بزند پرهيز کند. از لحاظ اخلاقی هم، لااقل لازم بوده اين خانم "قبل از هم‌خوابه‌گی" و نه "بعد از آن" به مردها بگويد که ناقل HIV است.

    تا به حال 16 مرد از این زن شکايت کرده‌اند. پليس معتقد است تعداد واقعی این افراد بايد خيلی بيش‌تر از اين‌ها باشد. با توجه به اين واقعيت که در بين مردهايی که با زنان مبتلا به HIV هم‌خوابه‌گی بدون کاندوم انجام می‌دهند، فقط بين 20 تا 30 درصد امکان ابتلا وجود دارد، می‌شود گستره‌ی فعاليت اين زن را حدس زد.

     وقتی کسی تدريجاً به سمت مرگ می‌رود و تمام مراکز بهداشتی و دولتی -و احتمالاً دوستان و آشنايان- هم اين موضوع را می‌دانند، عذاب روحی وحشتناکی تمام مدّت بر او سنگينی می‌کند. نگاه جامعه‌ نيز به فردی که ايدز دارد با فردی که مثلاً سرطان دارد يک‌سان نيست. بيماری ايدز به مقوله‌ی "ارتباط جنسی" و سکس گره خورده که هم‌چنان برای بشر تابو است. اين يک سمت موضوع است. امّا به گمانم نشود رفتار آگاهانه‌ی و جنایتکارانه کسی را که می‌گويد "حالا که من دارم می‌ميرم، بگذار بقيه هم بميرند" يا "چون من از يک مرد اين بيماری را گرفته‌ام، بگذار همه‌ی مردها را بیمار کنم" توجيه کرد.
    ...
    نفرت چيز بدی است...

    جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶

    Attitude ما

    گاه می‌شود از زبان کسی جمله‌ای می‌شنويم يا بر برگی چيزکی می‌خوانيم که درجا میخ‌کوب‌مان می‌کند! گاه آن‌ جمله طوری تکان‌مان می‌دهد که افسوس می‌خوريم چرا قبلاً به فکرمان نرسيده و چرا خود گوینده‌اش نيستيم. حرف نغز، مثل بنزين سوپر می‌ماند برای مغز. حالا کاری نداریم که ژيان بعضی‌ها سوپر نمی‌خورد!
    امروز روی پوستری تبليغاتی، اين جمله نظرم را جلب کرد:
    Attitude is a little thing that makes a big difference.
    گشتم، ديدم حرفِ چرچيل بوده انگار. Attitude را به تبعيت از آريان‌پور شايد بشود "طرز برخورد" یا "حالت برخورد" انسان ترجمه کرد که البته پُربيراه نیست. امّا اتِتود، برای آن‌ها که زندگی‌شان به دنيای انگليسی‌زبان گره خورده، واژه‌ای‌ست بس نزدیک و آشنا که احتياجی به لغت-معنی ندارد.

    اتِتود، بسته به خوب يا بدش، می‌تواند انسانی را دلچسب يا نچسب کند؛ ديگران را به سمت‌اش بکشد یا از او براند. در واقع قبل از هر چيز، قبل از اين‌که از خود به ديگران شناخت بدهيم و اثبات کنيم درون‌مان چيست، شکل اتِتود ماست که نوع ارتباط‌مان را با پيرامون تعيین می‌کند. در جهان کاپيتاليستی -که دورشدن چه آسان و نزدیک‌شدن بس سخت است- مرام، معرفت، منش، مهربانی، کيفيت‌های روحی و اخلاقی همه مهم است، امّا در ميان فهرست مهم‌ها، اتتود جايگاهی ويژه دارد. اتِتود، برانگيزنده‌ترين واکنش انسانی‌ است.
    گاهی انسان از طرز نگاه خودش خبر ندارد. گاه بدون اين‌که خودش متوجه باشد، به شکل آدمی ظنين ديگران را می‌نگرد. خودش هم به این موضوع حواس‌اش نيست. اخم گاه از صورت بعضی‌ها نمی‌رود. شايد آدم‌های بشاشی‌ هم باشند، امّا صورت‌شان سازی دیگر می‌زند. یکی هست که واکنش‌های سريع‌اش در گفت‌وگو، طرف مقابل را به عقب‌نشینی يا موضع‌گيری وامی‌دارد؛ به‌طور کاملاً اتوماتيک و البته ناخواسته. در مقابل کسی هم هست که با همان نگاه مهربانش دل می‌برد. گرمی صدایش کرترين گوش‌ها را شنوا می‌کند. تو دوست داری تماماً گوش شوی و فقط بشنوی او را. کسی هست که آرامش‌ سنگين‌اش وجود مخاطب را تمنا می‌کند به نشست‌وبرخاست با او. با آن دیگری که هستی، فکر می‌کنی چقدر راحت می‌توانی او را محرم رازت کنی. باز هم از اين دو سو می‌شود نمونه آورد...

    اتِتود مثبت را می‌شود در خود پرورش داد... بايد پرورش داد. اين‌که تلاش کنيم انسان بهتری باشيم رمز بقای انسانيت است، ولی انسان خوب هم ممکن است با کلامش، نوع نگاهش، طرز برخوردش و ... خراشی بیاندازد بر دلی که تا عمر باشد خون‌چکان بماند. از اتِتود خود غافل نشویم.

    دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

    در ادامه‌‌ی يادداشت قبلی

    فکر می‌کردم اين جناب آدميرال غياث‌آبادی فقط شکلک درمی‌آورد، نگو جفتک هم می‌پراند! خلاصه هر روز تکه‌ی جديدی از کمالات ايشان ظهور می‌کند...
    صبح آمده به‌اصطلاح "جوابش" را در کامنت‌دانی من ریخته (البته بی‌نام) که توجهی جلب کند، فکر کرده اين‌جا طويله است که طرف مثل يابو سرش را بياندازد پايين و بيايد تو‍. البته دفعه‌ی اولش نيست که از اين شکرها نوش جان می‌کند. قبلاً هم يک‌بار در وبلاگی ديگر -البته پشت نام مستعار- به مهدی استعدادی شاد کلّی بدوبيراه گفته بود (لازم شود به آن لينک می‌دهم). انگار اين فرد هيچ کار و دلمشغولی‌ای ندارد جز بندکردن به دیگران. حقارت و ساديسم خلاصه که بد دردی‌ست! اما اگر عربده‌کشی‌های مجازی اين شوفرتاکسی مشنگ بی‌جواب بماند، يک‌وقت خيالات برش می‌دارد که...

    مثلاً آمده از من ايراد گرفته -يا به خيال خودش "مچ‌گيری کرده"- که روی صفحه‌ی اصلی کتابش ننوشته "مجموعه قصه"، داخلش نوشته "مجموعه داستان"!
    حالا مثلاً قصه بنويسد يا داستان؛ چه علی خواجه، چه خواجه علی! من واقعاً مانده‌ام یک‌سری چه خيری ديده‌اند از "خود را به خريت زدن"؟ مگر از لحاظ کيفی، بين "مزخرف" با "چرت‌وپرت" فرقی هست؟ يک شوفرتاکسی مشنگ فکر کرده شهر هِرت است، آمده علافی‌های بين‌راهی‌اش را ریخته روی کاغذ، به اسم "مجموعه‌داستان" به خورد جماعت داده، حالا دوقورت‌ونیمش هم باقی است!

    آدميرال افاضه می‌فرمايد که: «من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخن‌رانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری...»
    جواب: انصافاً از لحاظ محتوا، چه فرقی بين طويله با اسطبل وجود دارد؟
    آن تشکيلاتی که تو خودت را قاطی‌اش کرده‌ای همه می‌شناسند که چيست. سرت را کرده‌ای مثل کبک توی برف فکر می‌کنی کسی نمی‌بيندت! شما جای اين‌که ماتحت خودت را بيش از اين بدرانی، فعلاً از ماتحت آدم‌هایی مثل بهمن نيرومند توده ای -دلال ارتباط اقتصادی جمهوری اسلامی با آلمان که در واقع "هوشنگ اميراحمدی" آلمانی‌هاست و کارنامه‌ و خط و ربط‌ اش برای همه روشن است- ارتزاق بفرما تا اموراتت بهتر بگذرد!

    به من می‌گويد «می‌توان تو را یک سلطنت‌طلب دست ششم دانست»!
    اولاً سطلنت‌طلبی مگر دسته‌ی اوّل یا ششم دارد؟ ثانياً مگر جرم است؟ بعد، مگر من مثل تو فعال سياسی‌ هستم؟ از همه‌ی اين‌ها گذشته، به تو چه مربوط است که من به چه نوع سیستمی باور دارم؟ مگر دستگاه تفتيش عقايد باز کرده‌ای؟ خوب است که اين جناب جای ولی فقيه ننشسته، و الا معلوم نبود چه بر سر دگرانديشان می‌آورد. روی همه‌ی اين‌ها خدمت نه‌چندان محترم‌اش عارضم سگ ما سلطنت‌طلب‌ها به مواجب‌بگیرهای دريوزه‌ای چون ناصر غياثی شرف دارد! آدميرال بهتر است حواسش باشد که "پول ک...ن‌دادن، آخر سر خرج بواسير می‌شود"!

    آن توضیحاتی که در باره‌ی آلمانی داده، به‌جز اين‌که اضافه کرده Sie را بايد با حرف بزرگ نوشت، واقعاً چه فرقی با آن‌چه من گفته‌ام دارد؟ بدبختی، ايراد بنی‌اسرائيلی‌ گرفتن هم بلد نيست. مريض است ديگر. ببخشيد، شلغم است ديگر؛ می‌خواهد يک‌جوری خودش را قاطی ميوه‌ها کند:)

    به‌اصطلاح به من متلک می‌پراند که: «یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد...»
    ظاهراً حضرتش وبلاگ اين‌جانب را با داروخانه اشتباه گرفته‌اند! اما خودمانیم: آدم بايد خيلی مريض باشد که هر روز جايی را بخواند که فکر می‌کند يک نوشته‌ی به‌دردبخور هم در آن نيست.

    جالب این‌جاست آدمی که کم‌ترین بهره‌ای از طنز نبرده، امر بهش مشتبه شده که خيلی بامزه است و همه را هم می‌خواهد دست بياندازد! لابد "تاکسی‌نوشت" بعدی را می‌خواهد به‌طنز بنويسد. آدمی با اين‌همه کرامات لابد هنرپيشه‌ی خوبی هم می‌تواند باشد. پيشنهاد می‌شود برای اوّلين بازی، نقش همان ديواری را بازی کند که بهروز وثوقی شاشيد روش!

    به تبع آخرین پاره‌ از خزعبل‌نوشته‌ی آدمیرال: خوانندگان اين وبلاگ به خاطر اين پست من را ببخشند! غياث‌آبادی ناچارم کرد. برويم سر کار و زندگی‌مان؛ توی پرانتز: اگر اين مگس مزاحم بگذارد.