سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (5)

به ‌لجن کشیدن و له‌کردن خدمتگزاران فرهنگ، سياست و ادب اين مرزوبوم توسط جامعه در طول تاریخ را تاکنون دليلی بر "ناسپاسی" اين مردم دانسته‌اند. این نظر را نباید جدی گرفت. من می‌گویم برخورد جامعه مثلاً با افرادی نظير تقی‌زاده یا محمدعلی فروغی، "برخورد طبيعی جامعه‌ی ايرانی با استثناهاست" (تعريف خلاصه‌ی "استثنا"های اجتماعی در نخستين بخش همين يادداشت). به عبارتی، اين‌که جامعه‌ای توسعه‌نيافته و مشکل‌دار از لحاظ فرهنگی، کسانی را که ساز ديگری در تضاد با آن‌چه در بستر و متن جامعه جریان دارد کوک کنند را برنتابد، هيچ جای تعجب ندارد. نکته‌ی مقايسه‌ای اين‌جاست: اگر اديب و سياستمردی به بلندای تقی‌زاده در خاک فرانسه نطفه می‌بست، در قدردانی از او چه‌ها که نمی‌کردند... در مقابل، در ايران ما، او چيزی نيست جز "جاسوس استعمار" و "غرب‌زده‌ای منحط"! کارنامه‌ی محمّدعلی فروغی را که بنگريم، هر پاره از کرده‌اش کافی است که او را در جايگاه بزرگ‌ترینِ خادمان اين ملّت بنشانيم؛ از تأسيس فرهنگستان بگيريد تا زدن کلنگ دانشگاه، آوردن فلسفه‌ی غرب به قلمرو زبان فارسی (سير حکمت در اروپا) و تصحيح انتقادی آثار سعدی، خيام و الخ. او یکی از معماران اصلاحات رضاشاهی بود. و امّا نزد جامعه‌ی ما، محمدعلی فروغی "نوکر استبداد" و "فراماسون"ی بيش نیست! به واقع فقط عدّه‌ای "استثنا" قدرشناس عملکرد او هستند و الا بستر جامعه هم‌چنان نگاهی منفی به او دارد.
چنين است که تمام جریانات روشنفکری سده‌ی گذشته در ايران، "بازگشت به خويشتن خويش" -یعنی بازرفت تاريخی و گذر معکوس به عقب- را هدف خويش گرداندند.
با اين توضيحات، وقتی جمال‌زاده و قزوینی ديگر به وطن باز نگشتند، وقتی تقی‌زاده گفت "اين وطن بايد از پايه غربی شود"، وقتی صادق چوبک هر چه در آخر نوشته بود را پاره کرد و گفت ديگر نمی‌خواهد از او اثری بماند... و وقتی هدایت به پاريس رفت تا از خود جان‌ستاند، همه‌ی این‌ها، اينک برای‌مان معنی می‌یابند… با فرهنگ نخبه کشی بایستی مقابله کرد.


  • از همین سری: [1][2][3][4]
  • هیچ نظری موجود نیست: