نفرت، نفرت میزاید
حسین درخشان روزنامهنگاری بود که با درک و گرفتن یک فرصت، باعث بسط ایدهی وبلاگنویسی سلمان جریری شد. او با اطلاعات کامپیوتری و علاقهی خاصی که به دنیای ارتباطات داشت، متن راهنمای ساخت وبلاگ خود را نوشت که مولد عمدهی شیوع وبلاگنویسی در زبان فارسی شد. او از این طریق، وزن و اعتباری در سطح نت یافت که نادیدهانگاشتنی نیست.
حسین درخشان اما با چرخشهای سیاسی صدوهشتاددرجهای -که پا در فرصتطلبیهای اخلاقی او داشت- و بیتجربهگی در برخوردِ اجتماعی و کمبنیهگی شخصیتی، نتوانست حجم توجه به خود را تاب بیاورد و این موقعیت را تا مدتی دراز تثبیت کند. او که راه در راس هرم قرار گرفتن را کنارآمدن با قدرت حاکم و شناکردن بر خلاف جریان عامه یافته بود (حال به هر قیمتی و بیتوجه به محتوی و عواقب کار)، از خود تیپی ساخت که منفور عام بود. او بالاخره منفور عام شد.
حسین درخشان مثل هر ایرانی دور از وطن دیگر این حق را محفوظ داشت که به ایران سفر کند یا همانجا بماند. او چنین کرد. عاقبت کار، ناپدیدشدن او شد (احتمالاً دستگیری و تخلیهی اطلاعاتی و تبدیلشدن به پیام فضلینژادی دیگر). + این اطلاع: [+]
و اما هر برخورد در نفس خود دوسویه است: "برخورد" و "بازخورد". عملکرد اینمدتِ حسین درخشان، به بیتفاوتی اجتماعی در قبال سرنوشتاش دامن زد. نه تنها بازگشت او به ایران بازتابی نداشت، بلکه با نامی که درخشان داشت، آن صداهایی که در پیآمد ناپدیدشدناش نیز شنیده شد، به نقنقی بیش نمیمانست! واقعیت این است که جامعهی اینترنتی ایرانی، او را نادیده گرفت و نسبت به سرنوشتاش، بیتوجهی پیشه کرد.
درخشان برای مدتها ناشر نفرت بود. او با پروندهسازیهای تخریبی برای فعالان داخل کشور، همسو با کیهان تهران، امنیت آنان را بهطور جدی به مخاطره انداخت. او دستگیریها را "نتیجهی روند قانونی" (کدام قانون؟) و غیر سیاسی جلوه میداد (نمونه: مجتبا سمیعینژاد و...)؛ حتا قتلها را هم (نمونه: اکبر محمدی). او با بدترین نوع تخریب شخصیت فعالین سیاسی و حقوق بشری خارج از کشور (خائن و جیرهخوار دستگاههای امنیتی اجنبی خواندن آنها)، به پخش ضد اطلاعات پرداخت. او برخلاف پوشش ادعایی خود، بهجای موضع انتقادی در مقابل قدرت، در تحکیم و تندروی بیشتر آن کوشید. او با هر چه در توان داشت، مدافع راستین سرکوبگرترین بخش رژیم بود. درخشان تمام این رفتارها را با شعار "من دگراندیش هستم، نه دنبالهرو عامه و مد روز" توجیه میکرد، بیتوجه به قضاوت و شعور جمعی. با بیتجربهگی در روابط انسانی، درخشان حتا برای دوستان خود نیز احترامی باقی نگذاشت.
حسین درخشان مدلی است از زایش و رشد دایرهی نفرت: هم از سوی خودش نسبت به پیرامون (برخورد)، و هم از سمت پیرامون به او (بازخورد). درخشان با پنداربافیهای ناشیانه از اوضاع داخل ایران -بهويژه جنوب شهر، مثل روشنفکری دههی چهل ایران[+]- و آیندهی ایران و راه برونرفت از مشکلات، به جنگ تاریخ رفت و به وجدان و شعور اجتماعی دهنکجی کرد. او که فرزند خلف مکانیسم نفرت بود، با شناخت غلط از زندگی در خارج از کشور و نتیجهنگرفتن از آن، نفرت در خود را تشدید کرد و شد ناسزاگوی جهان غرب. درخشان بهواقع با زدن جرقه، در گرگرفتن و هُرم آتش، خود نیز سوخت. وقتی جریانی مصلحانه و صلحاندیش -با پتانسیلی بالا- در اجتماع وجود نداشته باشد، کل ماجرا جز این اتفاق نمیافتد. اگر ندایی در حمایت نیز شنیده شد، از سر عجز ریشهای و دلسوزی فرهنگی ما (فرهنگ مردم مغلوب) بود که ربطی به آن جریان مصلحانهی یادشده نداشت. بنابراین، نفرت خود زایندهی نفرت است.
توضیحات:
واضح است که این یادداشت، قصد تحلیل هویتی-فرهنگی دارد، نه قضاوتِ حقوقی.
خاستگاه: نوشتهای خیرخواهانه از سرزمین آفتاب: [+]
از همین سری: [یک][دو]
حسین درخشان روزنامهنگاری بود که با درک و گرفتن یک فرصت، باعث بسط ایدهی وبلاگنویسی سلمان جریری شد. او با اطلاعات کامپیوتری و علاقهی خاصی که به دنیای ارتباطات داشت، متن راهنمای ساخت وبلاگ خود را نوشت که مولد عمدهی شیوع وبلاگنویسی در زبان فارسی شد. او از این طریق، وزن و اعتباری در سطح نت یافت که نادیدهانگاشتنی نیست.
حسین درخشان اما با چرخشهای سیاسی صدوهشتاددرجهای -که پا در فرصتطلبیهای اخلاقی او داشت- و بیتجربهگی در برخوردِ اجتماعی و کمبنیهگی شخصیتی، نتوانست حجم توجه به خود را تاب بیاورد و این موقعیت را تا مدتی دراز تثبیت کند. او که راه در راس هرم قرار گرفتن را کنارآمدن با قدرت حاکم و شناکردن بر خلاف جریان عامه یافته بود (حال به هر قیمتی و بیتوجه به محتوی و عواقب کار)، از خود تیپی ساخت که منفور عام بود. او بالاخره منفور عام شد.
حسین درخشان مثل هر ایرانی دور از وطن دیگر این حق را محفوظ داشت که به ایران سفر کند یا همانجا بماند. او چنین کرد. عاقبت کار، ناپدیدشدن او شد (احتمالاً دستگیری و تخلیهی اطلاعاتی و تبدیلشدن به پیام فضلینژادی دیگر). + این اطلاع: [+]
و اما هر برخورد در نفس خود دوسویه است: "برخورد" و "بازخورد". عملکرد اینمدتِ حسین درخشان، به بیتفاوتی اجتماعی در قبال سرنوشتاش دامن زد. نه تنها بازگشت او به ایران بازتابی نداشت، بلکه با نامی که درخشان داشت، آن صداهایی که در پیآمد ناپدیدشدناش نیز شنیده شد، به نقنقی بیش نمیمانست! واقعیت این است که جامعهی اینترنتی ایرانی، او را نادیده گرفت و نسبت به سرنوشتاش، بیتوجهی پیشه کرد.
درخشان برای مدتها ناشر نفرت بود. او با پروندهسازیهای تخریبی برای فعالان داخل کشور، همسو با کیهان تهران، امنیت آنان را بهطور جدی به مخاطره انداخت. او دستگیریها را "نتیجهی روند قانونی" (کدام قانون؟) و غیر سیاسی جلوه میداد (نمونه: مجتبا سمیعینژاد و...)؛ حتا قتلها را هم (نمونه: اکبر محمدی). او با بدترین نوع تخریب شخصیت فعالین سیاسی و حقوق بشری خارج از کشور (خائن و جیرهخوار دستگاههای امنیتی اجنبی خواندن آنها)، به پخش ضد اطلاعات پرداخت. او برخلاف پوشش ادعایی خود، بهجای موضع انتقادی در مقابل قدرت، در تحکیم و تندروی بیشتر آن کوشید. او با هر چه در توان داشت، مدافع راستین سرکوبگرترین بخش رژیم بود. درخشان تمام این رفتارها را با شعار "من دگراندیش هستم، نه دنبالهرو عامه و مد روز" توجیه میکرد، بیتوجه به قضاوت و شعور جمعی. با بیتجربهگی در روابط انسانی، درخشان حتا برای دوستان خود نیز احترامی باقی نگذاشت.
حسین درخشان مدلی است از زایش و رشد دایرهی نفرت: هم از سوی خودش نسبت به پیرامون (برخورد)، و هم از سمت پیرامون به او (بازخورد). درخشان با پنداربافیهای ناشیانه از اوضاع داخل ایران -بهويژه جنوب شهر، مثل روشنفکری دههی چهل ایران[+]- و آیندهی ایران و راه برونرفت از مشکلات، به جنگ تاریخ رفت و به وجدان و شعور اجتماعی دهنکجی کرد. او که فرزند خلف مکانیسم نفرت بود، با شناخت غلط از زندگی در خارج از کشور و نتیجهنگرفتن از آن، نفرت در خود را تشدید کرد و شد ناسزاگوی جهان غرب. درخشان بهواقع با زدن جرقه، در گرگرفتن و هُرم آتش، خود نیز سوخت. وقتی جریانی مصلحانه و صلحاندیش -با پتانسیلی بالا- در اجتماع وجود نداشته باشد، کل ماجرا جز این اتفاق نمیافتد. اگر ندایی در حمایت نیز شنیده شد، از سر عجز ریشهای و دلسوزی فرهنگی ما (فرهنگ مردم مغلوب) بود که ربطی به آن جریان مصلحانهی یادشده نداشت. بنابراین، نفرت خود زایندهی نفرت است.
توضیحات:
واضح است که این یادداشت، قصد تحلیل هویتی-فرهنگی دارد، نه قضاوتِ حقوقی.
۶ نظر:
مجید گرایم!
تاآنجا که من میشناسم وبلاک تو، میداف و درویشپور راه را بر فایرفاکس میبندند.چرایش را من نمیدانم. خودت چطور؟
به این نوشته لینک داده شد.
عموجان از این مشکل خبر دارم، اما یافتن راهِ حل برایش وقت میبرد که در بساط ما فعلاً نیست!
از بابت لینک سپاسگویتام.
سنجیده و درست است. موافقم.
in ham tamashaei:
I Love Gaza!!
من زیاد موافق حسین درخشان نیستم. ولی به نظر من آدمی که بعد از جنگ عراق و افغانستان و این همه اتفاقات پنج شش سال اخیر فکرش عوض نشده و ایمانش را به لیبرال دموکراسی آمریکایی از دست نداده باشد یا مریض است یا آلزایمر دارد. ماجرای حسین و بایکوت شدنش حتی پس از دستگیری پرده از خیلی مواضع درون اپزسیون و بلاگی ایرانی برداشت. خودت می دانی که خیلی از افراد با هیاهوی حسین از زندان که آزاد شدند راست پناهندگی گرفتند و الآن توی اروپا و آمریکا مشغولند. حداقل چیزی که من می توانم در مورد شما بایکوت کنندگان بگویم این است که نامرد هستید. من نه رفیق حسین هستم نه شما ولی راستش شما جماعت نامردی هستید.
پرت و پلا نگو ناشناس! اگر منظورت از "بایکوت" طرفدارینکردن از این آدم است، معنی واژهی بایکوت را درست نگرفتهای. من خیلی واضح گفتهام که این آدم ارزش طرفداری ندارد، چه او بخشی از همین رژیم است و دعوایش، دعوای درونجناحی است. از این واضحتر هم میشود حرف زد؟
ارسال یک نظر