شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

آدم بیرون را که نگاه می‌کند، باورش نمی‌شود که یک روز، این‌همه برف می‌تواند بیاید! حالا مرد می‌خواهد که پارو کند. البته مرد هم نباشد بایستی پارو کند، چون "شتری است که در خانه‌ی آدم خوابیده است" و باید یک‌جور از شرش خلاص شد.
البته بدم هم نمی‌آمد کسی بود کمی برف‌بازی می‌کردیم:)

۲ نظر:

Virus گفت...

(سلام. شب یلدا خوش بگذره)
(نشانی) // كه بود آنكه نشانی ام را به تو داد // كه بود او؟ // از كدامين راه؟ // بگو! // چگونه؟ // از كجا برای تسخير روح من آمده ای؟ // منی كه تلخ ترين بودم // منی كه الهه خشم // با تاجی از تيغ و خار // منی كه خداوند تنهايی. // كه بود آنكه نشانی ام را به تو داد؟ // چه كسی راهنمای تو بود؟ // كدامين صخره، كدامين دود، كدامين آتشدان؟ // زمين لرزيد گيلاس های پايه دار // از شراب خورشيد نوشيدند // و من پر شدم از تو // و من پر شدم از عشقی باكره // كه تو باشی // كه بود آنكه نشانی ام را به تو داد؟ // بيش از آنكه برنجانم // رنجيده شدم // بيش از آنكه دوستم بدارند // دوستشان داشتم // بيش از آنكه عشقم دهند // عشقشان. // و اين حاصلی است از سالی دور تا امروز // قلبی به زخم اندر نشسته را // كنون مرا می خوانيد. == پابلو نرودا

نفیسه نواب‌پور گفت...

آخ چقد دلم تنگ شده واسه برف. خوش بحالتون. ما اینجا فقط یه جنگل برفی مصنوعی داشتیم.