سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

شب و برف و جاده

از 401 که به سمت شرق می‌رانی، بعد از يانگ، آن چند "قله"‌ی آتش-به‌-سر که سر به آسمان سائيده‌اند، آتشفشانی را می‌مانند که به جای گدازه، نور به آسمان می‌پاشد. زمین زیر پای قله‌ها، نرم‌نرمک تن به سپیدی می‌دهد. شهر است و ساختمان‌ها و خیابان‌هایش... و مردمانش.
رقص کریستال‌های سپید بر پشت‌صحنه‌ی سیاه، حواس را از جاده می‌دزدد. می‌خواهی همین‌طور بروی و بروی... تا از درز پرده‌ی سیاه نور به داخل بزند و صحنه‌ی بعد را ببینی که تا چشم کار می‌کند سپید است و تو...، تویی یکی از بازیگرانش.
...

۱ نظر:

پادکست گفت...

لینک اضافه شد-بشوداضافه لینک