‏نمایش پست‌ها با برچسب محض تفریح. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محض تفریح. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

موسیقی مدرن ما که حرفی برای گفتن دارد!

سال‌ها پیش، توی عروسی پسرعمه‌ام که توی باغ بزرگی بود، با برادرهام کنار هم نشسته بودیم. لحظه‌ای شد که عروس و داماد وارد شدند: دست در دست هم، پشت‌شان دو-سه همراه، به‌علاوه‌ی سه‌نفر داریه-دنبک‌زن. حالا دقت کنید به این سه‌تا آخری: مردهایی مسن، بدجوری تریاکی، با داریه و دنبکی در دست، چیزی را خارج می‌زدند و نخراشیده باهاش می‌خواندند که کم‌ترین تناسبی با هم نداشت، ولی با پشتکاری باورنکردنی، همین‌جور دور زوج جوان می‌چرخیدند و ادامه می‌دادند و باک‌شان هم نبود! پسرعمه‌ام و خانمش که با مهمان‌ها می‌خواستند روبوسی کنند، این‌ها هی وسط می‌پریدند و حرکات و شکلک‌های عجیبی درمی‌آوردند (احتمالاً چیزی شبیه به رقص) و صداهایی... که بالاخره جناب داماد را -که قرار بود آن‌شب سنگین‌ترین شب زندگی‌اش باشد- مجبور کردند چندباری نگاهی تند و عاقل اندر سفیه بهشان بیاندازد شاید دست بردارند... ولی کو گوش شنوا! همین که به من رسیدند، از داماد پرسیدم قضیه‌ی این حضرات چیست؟ گفت: "این‌ها را آورده‌اند که مسخره‌بازی دربیاورند و اول مراسم، جماعت را کمی بخندانند".(نقل به مضمون) البته پسرعمه‌ام "گمان" می‌کرد که قضیه این است، چون دیده شد که قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست و این‌ها در واقع گروه موزیک مراسم عروسی او هستند!
من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگ‌های محسن نامجو را می‌بینم، نمی‌دانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان می‌افتم!
آدم بیرون را که نگاه می‌کند، باورش نمی‌شود که یک روز، این‌همه برف می‌تواند بیاید! حالا مرد می‌خواهد که پارو کند. البته مرد هم نباشد بایستی پارو کند، چون "شتری است که در خانه‌ی آدم خوابیده است" و باید یک‌جور از شرش خلاص شد.
البته بدم هم نمی‌آمد کسی بود کمی برف‌بازی می‌کردیم:)

جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷

علت وجودی بشر!

خیلی‌ها آمده‌اند برای حضور بشر روی خاک دلیل تراشیده‌اند و فلسفه بافته‌اند، بدون این‌که به واقعیت وجودی آدمی فکر کنند یا حتا نزدیک شوند: بشر به‌وجود آمده، تا ذهنش تمام مدت درگیر چیزهای پوچ باشد! اگر دلیل دیگری یافتید، من را بی‌خبر نگذارید...

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

خیلی بد است که اتاق خواب آدم چسبیده باشد به اتاق خواب یک زوج جوانِ از حال مجردها بی‌خبر! در این صورت، بهتر است شنبه‌شب برود خانه‌ی دوست و آشنا بخوابد.

پ.ن: یاد یکی از طنزنوشته‌های نشریه نیمروز افتادم که بازنویسی‌اش می‌کنم:
یکی از رزمندگان اسلام که چند ماهی در جبهه‌های حق علیه باطل مشغول حرب با صدامیان کافر بوده، بالاخره مرخصی می‌گیرد و می‌آید خانه و خلاصه می‌خواهد همان شب با حاجیه خانم سنگ تمام بگذارد! مشغول که می‌شوند، همين که صدای آخ و اوخ خانم بلند می‌شود، همسایه می‌کوبد به دیوار و می‌گوید: "باز امشب هم شروع کردی!"

دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

پدر نمونه!

اين پدر فداکار دارد تمام سعی‌اش را می‌کند که فرزندش در آينده فرد مفيدی برای جامعه بشود. بايد قدر اين‌تيپ پدرها را دانست. جداً که دست‌مريزاد!

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

یکشنبه در خيابان ما، در داغی ظهر، تعدادی نوجوان را می‌ديدی که با هياهو از رانندگان می‌خواستند که ماشين‌ها‌شان را بشويند. دختر و پسر بودند، از هر نژاد؛ به زيبايی جوانی. طراوت و شادابی‌شان قدرت تصميم را از کف‌ات چنگ می‌زد. همين شد که زدم کنار...
ماشین شرکت دستم بود؛ غول بی‌شاخ‌ودمی که شستن‌اش حسابی کار می‌برد. از چپ‌وراست، از زمين و زمان ریختند سرش. به دقيقه نرسيده بود که ماشین ترگ و ورگل زير آفتاب برق می‌زد. پرسيدم چقدر می‌شود؟ گفتند ده دلار. دادم‌شان؛ با رضا و از ته دل.
با اين‌جور خرده‌کاری‌ها، نوجوانان واردشدن به بدنه‌ی اجتماع را تمرین می‌کنند. از همان آغاز می‌آموزند که برای رشد جامعه‌شان تلاش و تشريک مساعی لازم است. بايد درس خواند و در کنارش کار کرد...

به نتایج ديگری هم می‌شود از اين نوشته رسيد... که بماند برای وقتی ديگر. فقط خواستم در لذّت رويداد شريک‌تان کرده باشم.

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۶

Gay Pride

امروز در داون‌تاون جشن گی‌هاست. ديروز هم بوده. قبلاً دو روز بوده، امّا انگار اين اواخر به طول يک هفته دراز شده! کارناوال نسبتاً جالبی‌ست. فقط بدی‌اش اين است که خيلی به خانه‌ی من دور است و نمی‌شود همين‌طور گذری سری به آن‌جا بزنم. بروم، کل روزم رفته. آن‌وقت کارهای تلنبارشده باز قطورتر می‌شوند... و حالا بيا و درست‌اش کن!
ديدن کارناوال‌های خيابانی، حالا هر کارناوالی که می‌خواهد باشد، لطف تابستان تورنتو است. داون‌تان که زندگی می‌کردم، اگر سر کار نبودم، می‌ديدم‌شان. اين‌جا که من هستم، کم‌تر گذرم به شهر می‌افتد... مگر برای کار يا ملاقات دوستی.

چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

این‌طور که از فرمايشات این سرکار عليه پيداست، پارتنر ايشان بايد الآن در چند "زبان" به درجه‌ی استادی رسيده باشد!