سالها پیش، توی عروسی پسرعمهام که توی باغ بزرگی بود، با برادرهام کنار هم نشسته بودیم. لحظهای شد که عروس و داماد وارد شدند: دست در دست هم، پشتشان دو-سه همراه، بهعلاوهی سهنفر داریه-دنبکزن. حالا دقت کنید به این سهتا آخری: مردهایی مسن، بدجوری تریاکی، با داریه و دنبکی در دست، چیزی را خارج میزدند و نخراشیده باهاش میخواندند که کمترین تناسبی با هم نداشت، ولی با پشتکاری باورنکردنی، همینجور دور زوج جوان میچرخیدند و ادامه میدادند و باکشان هم نبود! پسرعمهام و خانمش که با مهمانها میخواستند روبوسی کنند، اینها هی وسط میپریدند و حرکات و شکلکهای عجیبی درمیآوردند (احتمالاً چیزی شبیه به رقص) و صداهایی... که بالاخره جناب داماد را -که قرار بود آنشب سنگینترین شب زندگیاش باشد- مجبور کردند چندباری نگاهی تند و عاقل اندر سفیه بهشان بیاندازد شاید دست بردارند... ولی کو گوش شنوا! همین که به من رسیدند، از داماد پرسیدم قضیهی این حضرات چیست؟ گفت: "اینها را آوردهاند که مسخرهبازی دربیاورند و اول مراسم، جماعت را کمی بخندانند".(نقل به مضمون) البته پسرعمهام "گمان" میکرد که قضیه این است، چون دیده شد که قضیه جدیتر از این حرفهاست و اینها در واقع گروه موزیک مراسم عروسی او هستند!
من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگهای محسن نامجو را میبینم، نمیدانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان میافتم!
من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگهای محسن نامجو را میبینم، نمیدانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان میافتم!