یکشنبه در خيابان ما، در داغی ظهر، تعدادی نوجوان را میديدی که با هياهو از رانندگان میخواستند که ماشينهاشان را بشويند. دختر و پسر بودند، از هر نژاد؛ به زيبايی جوانی. طراوت و شادابیشان قدرت تصميم را از کفات چنگ میزد. همين شد که زدم کنار...
ماشین شرکت دستم بود؛ غول بیشاخودمی که شستناش حسابی کار میبرد. از چپوراست، از زمين و زمان ریختند سرش. به دقيقه نرسيده بود که ماشین ترگ و ورگل زير آفتاب برق میزد. پرسيدم چقدر میشود؟ گفتند ده دلار. دادمشان؛ با رضا و از ته دل.
با اينجور خردهکاریها، نوجوانان واردشدن به بدنهی اجتماع را تمرین میکنند. از همان آغاز میآموزند که برای رشد جامعهشان تلاش و تشريک مساعی لازم است. بايد درس خواند و در کنارش کار کرد...
به نتایج ديگری هم میشود از اين نوشته رسيد... که بماند برای وقتی ديگر. فقط خواستم در لذّت رويداد شريکتان کرده باشم.
ماشین شرکت دستم بود؛ غول بیشاخودمی که شستناش حسابی کار میبرد. از چپوراست، از زمين و زمان ریختند سرش. به دقيقه نرسيده بود که ماشین ترگ و ورگل زير آفتاب برق میزد. پرسيدم چقدر میشود؟ گفتند ده دلار. دادمشان؛ با رضا و از ته دل.
با اينجور خردهکاریها، نوجوانان واردشدن به بدنهی اجتماع را تمرین میکنند. از همان آغاز میآموزند که برای رشد جامعهشان تلاش و تشريک مساعی لازم است. بايد درس خواند و در کنارش کار کرد...
به نتایج ديگری هم میشود از اين نوشته رسيد... که بماند برای وقتی ديگر. فقط خواستم در لذّت رويداد شريکتان کرده باشم.
۲ نظر:
اينم يه جورشه ديگه رفيق. اينجا اينجور و اونجا اونجور.
Very Nice!
ارسال یک نظر