سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

یکشنبه در خيابان ما، در داغی ظهر، تعدادی نوجوان را می‌ديدی که با هياهو از رانندگان می‌خواستند که ماشين‌ها‌شان را بشويند. دختر و پسر بودند، از هر نژاد؛ به زيبايی جوانی. طراوت و شادابی‌شان قدرت تصميم را از کف‌ات چنگ می‌زد. همين شد که زدم کنار...
ماشین شرکت دستم بود؛ غول بی‌شاخ‌ودمی که شستن‌اش حسابی کار می‌برد. از چپ‌وراست، از زمين و زمان ریختند سرش. به دقيقه نرسيده بود که ماشین ترگ و ورگل زير آفتاب برق می‌زد. پرسيدم چقدر می‌شود؟ گفتند ده دلار. دادم‌شان؛ با رضا و از ته دل.
با اين‌جور خرده‌کاری‌ها، نوجوانان واردشدن به بدنه‌ی اجتماع را تمرین می‌کنند. از همان آغاز می‌آموزند که برای رشد جامعه‌شان تلاش و تشريک مساعی لازم است. بايد درس خواند و در کنارش کار کرد...

به نتایج ديگری هم می‌شود از اين نوشته رسيد... که بماند برای وقتی ديگر. فقط خواستم در لذّت رويداد شريک‌تان کرده باشم.

۲ نظر:

امضا گفت...

اينم يه جورشه ديگه رفيق. اينجا اينجور و اونجا اونجور.

Winston گفت...

Very Nice!