امروز ديدم گيلهمرد کاليفرنيايی تکّهای از افاضاتِ نمازجمعهای ملاحسنی (نسخهی اصلی را میگويم نه بدلش را:)) را در صفحهاش پرچم کرده به اين شرح:
«کسانی که میگويند خارجه از ما پيشرفتهتر است احمقند! ...» [و باقی فرمایشات گههربار آقا]
آنچه من میخواهم بگویم، عين واقعيت و چيزی است که با چشمهای خودم ديدهام: خاندانی را در تورنتو میشناسم از بچههای اروميه -يا کسانی که با آنها وصلت کردهاند- که هر يک به نوعی با ملاحسنی برخورد داشتهاند. همه هم ماشاالله با تحصيلات عاليه... چندتاشان نيز در ايران پستهای مهم غير حکومتی داشتهاند. باور کنيد چنان از خلاقيتها و انديشهی بلند ملاحسنی تعريف میکنند که فکر میکنی ملای تعريفی اين حضرات، کسی است جدای آن ملايی که همهمان میشناسيم! یکی میگويد ابتکارات اين آملا در کار کشاورزی -در سراسر ايران- رودست ندارد. یکی ديگرشان میگويد بزرگترين افتخار زندگیاش، حضور ايشان در مراسم ختم پدرش بوده است... و باقی قضايا. البته گاهی هم مزهپرانیهای آقا را ريشخند میکنند، امّا در درون، برايش احترامی عميق قائلاند. اينها تازه کسانیاند که دستشان به دهنشان میرسيده و توانستهاند بيايند آمريکای شمالی؛ تکليف سيبزمينیکاران منطقه که دیگر روشن است!
مشکل اکثر ما اين است که فهمی پايه از "مفهوم فلسفی زمان در تاریخ" نداریم. هنوز که هنوز است، شبح ديالکتيک نخنمای مارکس بر فراز ذهنيت روشنفکری ما پرسه میزند! بهجای خواندن توضيحات هايدگر در اين زمينه، تا نامش را میشنويم، میگويیم "گور پدرش، اين بابا که نازی بوده"! اصلاً اسم هنری برگسون را شنيدهايم؟ لايبنيتز را چطور؟
در گفتهی فکاهی ملاحسنی شايد بشود تکههایی از حقيقت را جست. آنچه او از "فاصلهی زمانی ما و غرب" میگويد (البته فقط از لحاظ تيتر، نه ريزهکاریهای گفتهاش) بحثیست پايه از مفهوم فلسفی زمان و ارزشگذاری زمانی انديشهها. نخستين شرط مدرنبودن و توسعهيافتهگی، همخطی و حرکت با زمان است. مبدأ زمان نيز جهان مدرن غرب است. نشستن پای ماهواره و سوار بنز شدن در جهان سوّم، کسی را مدرن نمیکند!
:: نگاهی ديگر به موضوع:
مختصری در باره مفهوم زمان و تاريخ در اسلام نوشتهی چوبينه
«کسانی که میگويند خارجه از ما پيشرفتهتر است احمقند! ...» [و باقی فرمایشات گههربار آقا]
آنچه من میخواهم بگویم، عين واقعيت و چيزی است که با چشمهای خودم ديدهام: خاندانی را در تورنتو میشناسم از بچههای اروميه -يا کسانی که با آنها وصلت کردهاند- که هر يک به نوعی با ملاحسنی برخورد داشتهاند. همه هم ماشاالله با تحصيلات عاليه... چندتاشان نيز در ايران پستهای مهم غير حکومتی داشتهاند. باور کنيد چنان از خلاقيتها و انديشهی بلند ملاحسنی تعريف میکنند که فکر میکنی ملای تعريفی اين حضرات، کسی است جدای آن ملايی که همهمان میشناسيم! یکی میگويد ابتکارات اين آملا در کار کشاورزی -در سراسر ايران- رودست ندارد. یکی ديگرشان میگويد بزرگترين افتخار زندگیاش، حضور ايشان در مراسم ختم پدرش بوده است... و باقی قضايا. البته گاهی هم مزهپرانیهای آقا را ريشخند میکنند، امّا در درون، برايش احترامی عميق قائلاند. اينها تازه کسانیاند که دستشان به دهنشان میرسيده و توانستهاند بيايند آمريکای شمالی؛ تکليف سيبزمينیکاران منطقه که دیگر روشن است!
مشکل اکثر ما اين است که فهمی پايه از "مفهوم فلسفی زمان در تاریخ" نداریم. هنوز که هنوز است، شبح ديالکتيک نخنمای مارکس بر فراز ذهنيت روشنفکری ما پرسه میزند! بهجای خواندن توضيحات هايدگر در اين زمينه، تا نامش را میشنويم، میگويیم "گور پدرش، اين بابا که نازی بوده"! اصلاً اسم هنری برگسون را شنيدهايم؟ لايبنيتز را چطور؟
در گفتهی فکاهی ملاحسنی شايد بشود تکههایی از حقيقت را جست. آنچه او از "فاصلهی زمانی ما و غرب" میگويد (البته فقط از لحاظ تيتر، نه ريزهکاریهای گفتهاش) بحثیست پايه از مفهوم فلسفی زمان و ارزشگذاری زمانی انديشهها. نخستين شرط مدرنبودن و توسعهيافتهگی، همخطی و حرکت با زمان است. مبدأ زمان نيز جهان مدرن غرب است. نشستن پای ماهواره و سوار بنز شدن در جهان سوّم، کسی را مدرن نمیکند!
:: نگاهی ديگر به موضوع:
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر