به هنگام نقد هر انديشهای، يکی از کليدیترين نکاتی که میبايستی مورد توجه قرار گيرد، دورانی است که آن انديشه به آن تعلق دارد. اشتباه نشود: منظورم از "دوران"، تقويم نيست بلکه "ارزشگذاری تاريخی" است. ما به عنوان خواننده يا منتقد، میبايستی نخست ماهيت کار پژوهشگران را با معيار جهان مدرن بسنجيم و طبقهبندی کنيم و ببينيم که چشمداشت آن پژوهشگر رفتن به آينده و رشد است يا بازگشت به گذشته و پسرفت. برای نمونه، انديشهی دکتر آرامش دوستدار را هرطور برانداز کنيم و با هر شيوهای به سنجش گيريم -چه موافق و چه مخالف-، کتمان نتوانيم کرد که متعلق به عصر حاضر است. او با متد، ابزار و خرد امروزی جهان پيرامونی را میسنجد و همپای انسان مدرن امروزی گام میزند و زندگی میکند. در مقابل، ابزار فکری و انديشهی دکتر عبدالکريم سروش از لحاظ ماهيتی متعلق به بخش عقبماندهی جامعهی بشری است و آنچه میگويد در بخش مدرن جهان نه کاربردی دارد، نه هيچ عينيتی میيابد و نه انسان مدرن به آن وقعی مینهد و بنابراين، متعلق به دنيای مدرن -يعنی سرسلسلهی تاريخ (زمان تاريخی) معاصر- نيست. مثال سادهای بزنم: شما ممکن است همسايهای را که اغلب موزيکاش را بلند میکند تحمل کنيد، اما محال است همسايهای را که در مجتمع آپارتمانی گوسفند نگه میدارد، يا میخواهد به جای گاز، از اجاق چوبسوز برای غذا پختن استفاده کند تحمل کنيد، برای اينکه او به دهات تعلق دارد نه مجتمع شهری.
فردی چون عبدالکریم سروش که با پشتوانهی گذشته به جنگ حال میرود و با اين ابزار قصدش تأثيرگذاری بر آينده است، به واقع حتا به ايستايی جهان هم قانع نيست، چه ايدهآل او در گذشته تحقق يافته است! او جهان معاصر را نمیپسندد، به اين دليل ساده که جهان گذشته را میپسندد و در آن حالوهوا سير میکند، حال اين جهان گذشته ممکن است خيالی يا واقعی باشد (که اغلب خيالی و "مدينه فاضله" است). امّا هدف پژوهشگری چون آرامش دوستدار، عبور از گذشته و رسيدن به آيندهای متفاوت با گذشته است. بنابراين، نقد امثال من بر انديشهی آرامش دوستدار، تا حدود زيادی متدولوژيک است و نه ماهيتی، ولی نقد بر انديشهی عبدالکريم سروش، جلال آل احمد يا علی شريعتی و امثالهم، بنيادی و ماهيتی است.
اين شايد بزرگترين کيفيت انديشهورز باشد که در زمان معاصر بهسر برد و بزرگترين کيفيت خواننده، که بتواند "تعلق تاريخی-زمانی" پژوهشگران را تشخيص بدهد.
پینوشت Dec 30, 2004:
در قسمت پيامگير، خوانندهای به نام آقای حسنعلی نمازی به نکتهی درخور توجهی اشاره کردهاند که جا دارد به آن پرداخته شود. از آنجا که کامنتها بهطور اتوماتيک پس از مدّتی پاک میشوند، اين نظر را به همراه توضيحی که بر آن نگاشتهام به اين جا منتقل میکنم:
فردی چون عبدالکریم سروش که با پشتوانهی گذشته به جنگ حال میرود و با اين ابزار قصدش تأثيرگذاری بر آينده است، به واقع حتا به ايستايی جهان هم قانع نيست، چه ايدهآل او در گذشته تحقق يافته است! او جهان معاصر را نمیپسندد، به اين دليل ساده که جهان گذشته را میپسندد و در آن حالوهوا سير میکند، حال اين جهان گذشته ممکن است خيالی يا واقعی باشد (که اغلب خيالی و "مدينه فاضله" است). امّا هدف پژوهشگری چون آرامش دوستدار، عبور از گذشته و رسيدن به آيندهای متفاوت با گذشته است. بنابراين، نقد امثال من بر انديشهی آرامش دوستدار، تا حدود زيادی متدولوژيک است و نه ماهيتی، ولی نقد بر انديشهی عبدالکريم سروش، جلال آل احمد يا علی شريعتی و امثالهم، بنيادی و ماهيتی است.
اين شايد بزرگترين کيفيت انديشهورز باشد که در زمان معاصر بهسر برد و بزرگترين کيفيت خواننده، که بتواند "تعلق تاريخی-زمانی" پژوهشگران را تشخيص بدهد.
پینوشت Dec 30, 2004:
در قسمت پيامگير، خوانندهای به نام آقای حسنعلی نمازی به نکتهی درخور توجهی اشاره کردهاند که جا دارد به آن پرداخته شود. از آنجا که کامنتها بهطور اتوماتيک پس از مدّتی پاک میشوند، اين نظر را به همراه توضيحی که بر آن نگاشتهام به اين جا منتقل میکنم:
حسنعلی نمازی: اصل تعلق انديشه به دوران خاص هم مطلب مهمي است. چگونه ميتوان اين مسئله را در هنگام شنيدن يک فکر و زماني که آن فکر به اصطلاح تازه است تشخيص داد؟ و بفرض تشخيص ، عکس العمل صحيح در قبال افکاري که تاريخ انقضا دارند چيست ؟ بعبارت ديگر ، اگر بنده نوعي و ديگر امثال بنده در سال ۱۳۵۷ تشخيص ميداديم که مطالب علي شريعتي تاريخ انقضا دارند ، الا بي تفاوتي و شانه بالا انداختن ، حرکت معقول ديگري در قبال اين تفکرات موجود بود؟ البته بحث تاريخ انقضا و ارتباط آن با خرد و حکمت هم خود مقوله ديگري است.
مجيد زهری: اینجا دو مطلب بايد از هم تفکيک شوند:
يکی همان که میگوييد، يعنی «تعلق انديشه به دورانی خاص» که البته مبنای نوشتهی من نيست. آن ديگری آن دورانی است که انديشهورز "از لحاظ فکری" در آن زندگی میکند (اين دوران ربطی به "زمان تقويمی" ندارد) و برای آن دوران انديشه توليد میکند و انديشهاش فقط به درد مردم متعلق به همان دوران میخورد. توجه داشته باشيد که بسياری از کشورهای عقبماندهی جهان، همين امروز، حتا از قرن هيژدهم-نوزدهم آلمان هم عقبتر هستند و مثلاً حرفهای کانت و امثالش کمترين جايی در جهانشان ندارد. ما در دنيايی عميقاً نامتوازن زندگی میکنيم، و امّا در همين دنيای نامتوازن، شروط و قواعدی پايهريزی شده است که در حکم "مبنا"، ملّتها و انديشهها را -از لحاظ سطح رشد- طبقهبندی میکند.
حال معيار برای سنجش تاريخی (سطح توسعه) جوامع چيست؟ مبنا، همانا کشورهای رشديافتهی غربی هستند. ممکن است در کوههای کليمانجارو، قبايلی باشند که با آسودگی و آرامش خيال زندگی کنند، امّا اين آسودگی در زندگی، معيار سنجش تاريخی (توسعهيافتگی) آنها نيست. اين مردم "عقبمانده" نام میگيرند، زيرا با معيار توسعهی غربی -که همانا سطح رشد جوامع غربی است- سنجيده میشوند. اينکه در جهان به بعضی از کشورها "پيشرفته" و به بعضی "در حال توسعه" و به بعضی ديگر "عقبمانده" میگويند، دقيقاً بر اساس همين معيار است. حتا از لحاظ جغرافيايی نيز جهان با مبنای اروپايی تقسيمبندی شده است و برای نمونه، خاور دور و خاور ميانه، بر اساس موقعيت جغرافيايیشان با اروپا نامگذاری شدهاند. حال در تثبيت اين معيارها تا چه حد اصل عدالت رعايت شده بحث ديگریست، ولی چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين واقعيت جاری جهان ما است. پس، خطکش سنجش توسعه در جهان مشخص است: معيار کشورهای غربی.
حال، وقتی نگاه دو فيلسوف را به جهان پيرامونی، با همان معياری که ذکر شد میسنجيم، به نتيجهای میرسيم که من در اين يادداشت رسيدهام.