قدری گلهگی از همميهنان تازهوارد
به بچههای ايرانی که اينجا بهدنيا آمده يا بزرگ شدهاند اعتماد دارم. شرم و شرافت ايرانی و صافی و صداقت کانادايی را جمع دارند. بچههايی که تازه از ايران میآینده امّا حسابشان سواست! بينشان کم نيستند آنهايی که تمام توان و استعداد خود را وقف حقهبازی و شيرهماليدن سر ديگران کردهاند...
من نه میخواهم با یک چوب همه را برانم، نه نوشتهام بوی کلیبافی و توهين بگيرد؛ چيزی که دارم مینويسم تنها بازتاب حيرتی است که از برخورد با هممیهنان تازهوارد به من دست میدهد؛ حيرتی که به شوک پهلو میزند و لحظهبهلحظه به آن افزوده میشود.
همين چند سال دوری کافی بوده که دريابم با چه سرعتی جامعهی ايران رو به قهقرا میرود. نکتهی مشترک در بسياری از تازهواردین "تنفر از ديگر ايرانیها" و تلاش برای بستن بار خود به هر قيمت است. يعنی تنها معيار ارزش براشان پول است و بس. اين، آن ايران و ايرانیای نیست که من میشناختم. واقعاً چه بر سر اين مردم آمده؟
چند تا از اين افراد آمدند پيش ما کار کنند. به هفته نشده بود که تکتک بيرونشان کردم! بیدليل دروغ میگفتند؛ مثل خصلتی اخلاقی يا عادت. چيزی را که من به چشم خودم ديده بودم را حاشا میکردند. در محیط کار دستهبندی میکردند و از دستشان میآمد پشت صغير و کبیر بد میگفتند. توطئه میچيدند. فهم کار مشترک و زندگی با ديگر مليتها را نداشتند. واقعاً متحيّر مانده بودم در رفتارشان. از کاری نيز که انجام میدادند شرمسار بودند. آدم اگر کاری را که میکند دوست نداشته باشد، نمیتواند درست انجامش بدهد. همين بود که در هر فرصتی از زير کار درمیرفتند. همهشان هم در ايران مرفه بودند و چند تا کارخانه داشتند و صد تا کلفت و نوکر خدمتشان را میکرده... و همهی اين امکانات را ريخته بودند دور و آمده بودند در برهوت کانادا! توقع داشتند که بين آنها و ديگران (مثلاً خارجیها) فرق بگذارم و بهشان امتياز بدهم؛ کاری که هيچ اعتقادی به آن ندارم. برای من و شرکتی که در آن کار میکنم، کيفيت کاری که فرد ارائه میدهد اهميت دارد نه مليّت او. افراد را بر اساس نژاد و زبان و رنگ پوست و محل تولد تقسيمبندی نمیکنيم. امّا خب همميهنان ما توقعهايی که دارند که اگر زیر بارش نروی، میشوند دشمن خونیات! ما هم که زير بار نمیرويم و نخواهیم رفت و خر خودمان را میرانيم...
خیلی جسته-گريخته شد اين يادداشت. یادداشت بعد از کار طولانی است ديگر...
من نه میخواهم با یک چوب همه را برانم، نه نوشتهام بوی کلیبافی و توهين بگيرد؛ چيزی که دارم مینويسم تنها بازتاب حيرتی است که از برخورد با هممیهنان تازهوارد به من دست میدهد؛ حيرتی که به شوک پهلو میزند و لحظهبهلحظه به آن افزوده میشود.
همين چند سال دوری کافی بوده که دريابم با چه سرعتی جامعهی ايران رو به قهقرا میرود. نکتهی مشترک در بسياری از تازهواردین "تنفر از ديگر ايرانیها" و تلاش برای بستن بار خود به هر قيمت است. يعنی تنها معيار ارزش براشان پول است و بس. اين، آن ايران و ايرانیای نیست که من میشناختم. واقعاً چه بر سر اين مردم آمده؟
چند تا از اين افراد آمدند پيش ما کار کنند. به هفته نشده بود که تکتک بيرونشان کردم! بیدليل دروغ میگفتند؛ مثل خصلتی اخلاقی يا عادت. چيزی را که من به چشم خودم ديده بودم را حاشا میکردند. در محیط کار دستهبندی میکردند و از دستشان میآمد پشت صغير و کبیر بد میگفتند. توطئه میچيدند. فهم کار مشترک و زندگی با ديگر مليتها را نداشتند. واقعاً متحيّر مانده بودم در رفتارشان. از کاری نيز که انجام میدادند شرمسار بودند. آدم اگر کاری را که میکند دوست نداشته باشد، نمیتواند درست انجامش بدهد. همين بود که در هر فرصتی از زير کار درمیرفتند. همهشان هم در ايران مرفه بودند و چند تا کارخانه داشتند و صد تا کلفت و نوکر خدمتشان را میکرده... و همهی اين امکانات را ريخته بودند دور و آمده بودند در برهوت کانادا! توقع داشتند که بين آنها و ديگران (مثلاً خارجیها) فرق بگذارم و بهشان امتياز بدهم؛ کاری که هيچ اعتقادی به آن ندارم. برای من و شرکتی که در آن کار میکنم، کيفيت کاری که فرد ارائه میدهد اهميت دارد نه مليّت او. افراد را بر اساس نژاد و زبان و رنگ پوست و محل تولد تقسيمبندی نمیکنيم. امّا خب همميهنان ما توقعهايی که دارند که اگر زیر بارش نروی، میشوند دشمن خونیات! ما هم که زير بار نمیرويم و نخواهیم رفت و خر خودمان را میرانيم...
خیلی جسته-گريخته شد اين يادداشت. یادداشت بعد از کار طولانی است ديگر...



1 پيام:
پس برات يه مثالي از توي مملكت بزنم كه كمي از اين حيرت بيرون بياي
زمستون بود كه توي شهرمون يه مرتبه يه برف سنگين اومد و شهر داشت مي خوابيد
خب ادم انتظار داره توي سختي مردم پشت هم رو داشته باشن
ماشينها مسافرا را سوار كنن تا از سرما نجات پيدا كنن و بتونن به كارشون برسن
اما دريغ كه ماشين ها از فرصت استفاده مي كردن و فقط دربست سوار مي كردن و مردم داشتن از كنار خيابون توي گل و شل پياده سركارشون مي رفتن.
------------
بعضي اوقات با خودم مي گم اگه همين دولت رو از سر اين مردم بردارن
اينها هم ديگه رو زنده زنده پوست مي كنن مي خورن.
ارسال يک نظر
>>> صفحهی اصلی