‏نمایش پست‌ها با برچسب Social Issues. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Social Issues. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶

ستيز با غريزه به مثابه احقاق حقوق!

خطای اومانيسم و سوسياليسم
همان‌گونه که قبلاً نيز نوشته‌ام، تعريف اومانيسم و سوسياليسم از انسان، تعريفی غيرواقعی و ايدئولژيک است. اين دو "مکتب"، در دام يک‌نوع کمال‌طلبی افراطی، غرايز و حتا بيولوژی انسان (يکی‌اش، فرق ماهوی زن و مرد) را نادیده می‌گيرند. مثلاً ژان پل سارت (Jean-Paul Sartre) در اصالت‌گرايی (Existentialism) و انسان‌مداری افراطی خود، حتّا وجود "ضمير ناخودآگاه" را انکار می‌کرد! اومانيسم و سوسياليسم انسان را مظهر نيکی‌ها در نظر گرفته، عواطف، ابعاد شخصيتی-روانی و پيچيدگی‌های آن را نادیده می‌گيرند.

ماهيت انسان
به راستی انسان چيست؟ انسان جمع اضداد است. انسان مجموعه‌ای‌ست از خيرانديشی و بدکرداری، شجاعت و ترس، جسارت و محافظه‌کاری، تعقل و سهل‌انگاری، فريب و راستی... چنين تعريفی طبعاً نه با نگاه اومانيسم به انسان سازگار است، و نه مورد پسند اومانيست‌هاست. کوره‌ی زندگی، انسان را موجودی متکثّر و چندرنگ آفريده است. ژن بيولوژیکی و ژن فرهنگی (Meme)، کهن‌الگو (Archetype)، عوامل تربيتی، فرهنگی و تاریخی و ده‌ها عامل ديگر در شکل‌گيری مکانيسم شخصيتی انسان دخيل‌اند.

جنبش‌های عدالت‌طلب چه می‌خواستند؟
برخورد ايدئولوژيکی که سال‌هاست شعله گرفته -و به باور من، پا در اميال سرکوب‌شده، جزم‌انديشی و آموزه‌های مذهبی دارد- معنی‌کردن "تن‌خواهی" و "لذّت‌طلبی جنسی" به "فروکاستن زن به کالا و ابزار جنسی" است. در یک کلام: اين نگرش يعنی افتادن از آن‌‌سوی بام و نديدن پيچيدگی موضوع!
جنبش‌های عدالت‌طلب در غرب، سال‌ها مبارزه‌ی خود را به اين هدف معطوف داشتند که زن از شکل "ماشين توليد بچه" و "خدمتکار خانه" خارج شده و از حقوقی برابر با مرد برخوردار شود. در ابتدا، جنبش زنان در آمریکا برای بالابردن دستمزد کارگرهای زن بود. نتیجه‌ی اين مبارزات، خروج زنان از آشپزخانه و آمدن‌شان به اجتماع و عرصه‌ی کار و تلاش بود. در اثر اين کوشش‌ها، زن -چون یک شهروند- حق رأی يافت و در گزينش راه زندگی خود مختار شد. امروزه در کشورهای غربی، زنان -شانه‌به‌شانه‌ی مردان- در ساخت و پيشروی اجتماع خود سهیم‌اند. با تمام تفاصيل امّا، نکته‌ی کليدی اين‌جاست که زندگی راه خودش را می‌رود و همزيستی فيزيکی-بيولوژيکی انسان‌ها، طبيعتاً و کماکان شاخصه‌های معمول خود را حفظ کرده است.

در مصاف با تن!
کوشش‌های برابری‌خواه، با وضع‌کردن قوانين باعث شدند که زنان در عرصه‌ی کار و اجتماع، چون یک "انسان" حضور داشته باشند نه "جنسيت". قوانين ضدّ تبعيض جنسی، در همين راستا به‌وجود آمدند. خطای برخورد ايدئولژيک امّا اين است که چنين نگاهی را می‌خواهد به تمام لايه‌های زندگی انسان‌ها تعمیم دهد! نگاه ايدئولژيک، با بی‌اهميت‌ جلوه‌دادن غرايض طبيعی انسان‌ها، به معنی و محتوای زندگی صدمه می‌زند. نگاه ايدئولوژیکی، با ساده‌انگاری در اصل موضوع، به جایِ به‌رسميت‌شناختن عواطف و غرايز انسانی و حفظ جايگاه آن در زندگی بشر، بدون يافتن پاسخی معقول، فقط صورت مسئله را پاک می‌کند. ظهور اين نگاه ثمره‌ی قاطی‌کردن همه‌ی مفاهیم با هم، بی‌توجه به بستر تاریخی پاگيری مبارزات عدالت‌خواهانه است.
"تن‌خواهی" خصلت طبيعی آدمی‌ست -چه در زن و چه مرد- و نفس توليد مثل، شراره‌های عشق، بارقه‌های هنر و مولّد حرکت جهان است. اگر اديان بر بنياد کنترل نياز جسمی انسان‌ها ديوار افراشتند، برخورد ايدئولژیک با مسئله‌ی جنسيت، نوع جدیدی از سرکوب تن است.

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

درباره‌ی اصول نقادی

نخست نظرگاه پيام يزدانجو را با هم بخوانیم تا برسيم سر اصل حرف:
اسف­آور است كه عده­ای عقده­ای، آدم انديشايی مثل مهدی خلجی را آماج اتهامات ابلهانه كرده‌اند – و همچنين دردآور كه كوتوله­ی بی‌شرمی به خود اجازه­ی توهين به او را داده. مهدی خلجی، آن­گونه كه من از خلال نوشته­ها و نقدونظرهای هرازگاهی شناختم، انسانی است ارزنده و از اين رو شايسته­ی انتقاد، ولو با گزنده‌ترين الفاظ. گفتن ندارد: با همه­ی اختلاف نظرها، از بابت كوششی كه در راه انديشه­گری دارد، من احترامی برای او قائل‌ام بسيار بيش از آن‌كه بداند. [منبع]
مهدی خلجی را از روی نوشته‌هايش تا حدی می‌شناختم تا زد و حدود دو سال پيش آمد تورنتو. می‌خواست در کانونی به اسم آگورا، مال تعدادی دانشجوی ايرانی که اين‌روزها بی‌شباهت به "انجمن اسلامی" نيست، سخنرانی کند. به نظر می‌آمد که تشکيلات اين افراد را زيادی جدّی گرفته است! من تلويحاً به او يادآور شدم که خطّ و ربط طرفدار رژیم بعضی از گردانندگان اين تشکيلات از هيچ‌يک از فعّالين ايرانی تورنتو پوشيده نيست. البته سخت نبود که بفهمم از حرفم خوشش نيامده! مهم برای او این بود که در محلی "دانشگاهی" حرف بزند، عدّه‌ای هم گوش بدهند! بعد از آن ديگر با هم ارتباطی نداشتيم.

در ايران، در ميان اهل قلم، ما با دو گروه از افراد مواجه‌ایم: آدم‌های خارج از بدنه‌ی قدرت -که اکثريت جامعه است- و هم‌چنين تعداد قليلی که به نحوی از قدرت مايه می‌گيرند و درون بدنه‌ی آن فعّال‌اند. سخن‌گفتن و تنفس برای نخستين گروه، به‌غايت دشوار و حتّا ناممکن است. آدمی که مذهبی نيانديشد يا از لحاظ تبار به مذهب رسمی کشور مرتبط نباشد، تمام مدّت زير ضرب است. من خودم اين فضا را با پوست و گوشت و خون تجربه کرده‌ام. من خود در اين فضا باليده‌ام و زوايای آن را زيسته‌ام. برای آدمی مثل من که حرفی برای گفتن داشت، فقط يک "دو-راهی" وجود داشت: يا دهنم را ببندم و تابع باشم و در صورت لزوم سازم را در همان ملودی کوک کنم، يا بزنم به چاک! من البته راه دوّم را برگزيدم، ولی موضوع اين است که همه‌کس امکان خروج از ايران را ندارد.
و امّا گروه دوّم، کسانی بودند -و هستند- با ريشه‌ای مذهبی، با ساختار ذهنی مذهبی، که امکان استفاده از تريبون‌های داخل کشور در اختيارشان بود. کسانی که در نشريات و رسانه‌های داخل کشور فعال‌اند، از راستی‌ها تا چپی‌ها، از بنيادگرايان تا معتدل‌ها، جمله‌گی ريشه در اين گروه دارند. وقتی می‌شنويد که فلان کس، در فلان نشریه‌ی داخل ايران، فلان سال قلم زده، بی‌ترديد متعلق به همين طيف بوده است؛ تکه‌ای از گستره‌ی آن. اين طيف، برخلاف گروه نخست، نه در زمان تحصيل با مشکلی مواجه شده است، نه در ورود به دانشگاه با سدّی. پس از آن، به فراخور حال خود، تريبونی يافته برای نشر افکارش.

من اين‌قدر ساده‌انديش نيستم که فکر کنم کسی می‌تواند با چند سال دانشگاه رفتن و خواندن چند جلد کتاب، خاستگاه و مکانيسم مذهبی ذهنش را تمام‌وکمال تغيیر دهد. من مکانيسمِ به معنای واقعی کلمه قدرتمند مذهب و کارکرد درونی آن را می‌شناسم. کارکرد روانی مذهب و خداترسی بانفوذ‌تر و ژرف‌تر از آن است که در کوتاه‌مدّت به تغيير تن دهد.
من بر اين باورم که لازمه‌ی بحث جدّی، زمينه‌ی فکری مشترک است؛ داشتن اطلاعات مشترک و خوانده‌های مشترک کافی نيست. آد‌م‌هايی از دو جنس ناهمگون، فقط با هم جدل می‌کنند و از هم دلخور می‌شوند... و سخت بشود بين‌شان گفت‌وگویی سازنده دربگيرد. آدم‌های غير هم‌جنس، در نيت نسبت به هم ظنين‌اند و با پيش‌زمينه‌ی منفی ذهنی به هم‌دیگر نزديک می‌شوند، بنابراين، برخورد آنان در اکثر مواقع به مصاف می‌انجامد نه هم‌انديشی. همين است که آشنايی آنان اين‌قدر راحت به دشمنی می‌کشد. بر همين اصل، انسان‌ها را می‌شود از نوع انتخاب دوست و هم‌نشين و هم‌سخن شناخت، نه از طرز لباس‌پوشيدن و تظاهر کلامی و ظاهری‌شان. مغناطيس "جنس و اصالت" انسان چنان قدرتی دارد که در هر پوششی که باشی، تو را به خود می‌کشد. با تمام اين تفاصيل، استراتژی من در زندگی، حمايت از کسانی است که در تلاش بريدن از ذهنيت مذهبی-سنتی هستند. اين افراد را نبايد تنها گذاشت و بايد با آنان همدلی نشان داد. بايد پروسه‌ی تغيير در آن‌ها را با همدلی تسريع کرد.
آن‌چه در اين معادله تغيير کرده، نه روحيه و نگرش اين افراد، بل‌که شرايط حساس جهانی و فشارهای علنی آمریکا بر جمهوری اسلامی است. همين باعث شده که اين‌ها نقاب اعتدال از چهره بردارند و شمشير از رو ببندند و هر کس که ساز مخالف می‌زند را از دم تیغ بگذرانند. طبعاً، در مرحله‌ی نخست، به سراغ کسانی (کسی) می‌روند که هم‌نشين سابق‌شان بوده. اکنون پرسش کليدی اين است که با علم به اين مسائل، با وجودی که ريشه‌ی دشمنی و بی‌پرنسيپی دشمن مشخص است، چطور بايد با او برخورد کرد؟ رسم من اين است: کسی که بخواهد ريشه‌ام را بزند، بدون کم‌ترین ترحّم ريشه‌اش را می‌زنم، چه باور دارم ديرپاترين فلسفه‌ی تاریخ بشر "قانون جنگل" است و فلسفه‌ی قدرت (فلسفه‌های قدرت) تماماً از روی آن و با مايه‌گيری از آن تبيين شده است. يعنی چاره‌ای جز اين نمی‌ماند. آگاهم که کوتاه‌آمدن در مقابل دشمن، افزودن بر نيرو و حس تهاجم و تجاوزگری اوست. برخورد من با دشمن، برخوردی است که عيناً با سگ می‌کنم: تا پارس کرد او را می‌زنم تا بترسد و فرصت پاره‌کردن من را نيابد. ولی کسی که انسان‌ها را چيزی جز "ابزار بالارفتن" نمی‌بيند، فقط يک‌ راهِ حل می‌شناسد: معامله‌کردن! او اين‌قدر در مقابل بدخواهان سکوت می‌کند و انفعال نشان می‌دهد "تا خودشان سر عقل بيايند"، بی‌توجه به مقصود و نيت اين افراد. او به فضايی در حدّ توالت عمومی وارد می‌شود تا خودش را توجيه و تبرئه کند، بی‌عنايت به ريشه‌ها و بنياد دشمنی. اين چشم‌فروبستن‌ها عامدانه است؟ اين هم شايد مغناطيس بازگشت به سوی هم‌جنس باشد؛ کشش به کسی که فکر می‌کنی رشته‌های الفت و پس‌زمينه‌ی ذهنی مشترک با او داری؟ هر کسی اختياردار عمل خويش است...
رذالت و هتک حرمت به هر سمتی و در هر قالبی را نکوهیده می‌شمارم. 

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

بعضی از فمينيست‌های ما!

یکی از سخيف‌ترين مقايسه‌هايی که می‌شود از جنسيت زن و مرد ارائه داد:
... آلتی که به راه افتاده و اکنون می خواهد ملتی را به دنبال خود بکشد، در حالی که هیچ شناختی از ژرفای شهوت اقیانوس مانند زن ندارد، حفره ای که بی آن که آلتش همیشه افراشته باشد می تواند همه چیز را در درون زهدان مادرانه و مرموز خود محو کند.[چشمان بيدار]
هنگامی که شبان نيکو نوشته‌ی مهستی شاهرخی را می‌خواندم، تمام مدّت اين پرسش در سرم می‌چرخيد: مگر می‌شود يک زن تا اين حد از مردان متنفر باشد؟! با احترام به نويسنده امّا گفتنی‌ست در واژه‌‌واژه‌ی داستان‌هایی چون "شام آخر" و "خواب نوشين"، نفرت بود که زبانه می‌کشيد و به صورتم می‌زد. اساس ادبيات فمينيستی چيست، نفرت از جنس مخالف؟ صف‌آرايی دو جنس در مقابل هم؟ به زبان خودمانی، ظاهراً شماری از فمينيست‌های ما، از مسگری فقط کون‌جنباندن‌اش را بلدند!
من وقتی فکر می‌کنم که حدود شصت-هفتاد سال پيش، زنانی چون منير افخمی، شمس‌الملوک مصاحب، بدرالملوک بامداد، فاطمه‌ سياح و زهرا کيا (خانلری) پيشتاز جنبش زنان بودند، در خود افسوس می‌خورم و پس‌رفت را به‌روشنی می‌بينم... و می‌بينم که پس‌رفت ما ملّت، فقط از مسير سياست نبوده است.


  • نه‌چندان مرتبط: گذری کوتاه به فمينيسم مذهبی و پست‌کلونياليزم
  • سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

    گذری کوتاه به فمينيسم مذهبی و پست‌کلونياليزم

    من هر چند به هيچ ايدئولوژی خاصی باور ندارم، ولی از کنار آن‌ها -به مثابه "پديده‌هايی اجتماعی"- بی‌تفاوت نمی‌گذرم. برای مثال، معتقدم فمينيسم -با زيرمجموعه‌هايش- در بنياد خود نگاهی ايدئولژيک به جهان دارد و بر همين اصل، انسان‌ها را به دو گروه سياه و سفيد تقسيم می‌کند و به حد "همرزم" يا "خصم" فرومی‌کاهد. نيز معتقدم اهداف و آمال‌های آن در هنگام پاگيری، با آن‌چه امروز می‌بينيم بس فاصله گرفته است. درست به همين دليل است که اين طرز فکر نتوانسته از دايره‌ی کوچک دانشگاهيان و اکتيويست‌ها -آن‌هم تعداد قليلی از آن‌ها- پا را فراتر بگذارد و به بستر جامعه بيايد. با تمام اين وجود، انتقاد از آن -چون بهترين روش ارتقا- کاری پسنديده است.

    عجيب‌ترين نوع فمينيسم در اين سال‌ها، "فمينيسم غير سکولار" يا مذهبی بوده است. اين نوع ايده -یا بهتر است گفت ايدئولوژی- بر آن است که احقاق و احيای حقوق زنان را می‌شود در همان چارچوب مذهب پی گرفت. اين طرز فکر نيز چون ديگر تفکرهای "رفرميستی مذهبی"، در پی آشتی‌دادن و سازگارکردن آموزه‌های مذهبی با دست‌آوردهای مدرنيته و حقوق بشر است. اگر نقطه‌ی آغاز و مسير پيشروی جنبش‌های اجتماعی و موضوع حقوق بشر را از عصر مدرنيته به اين سو بدانيم، و اگر مدرنيته را نقدی همه‌جانبه به ساختار فرهنگی-اجتماعی-سياسی دوران استيلای سنت و مذهب در نظر بگيریم، بنابراين درمی‌يابيم که فرزند مدرنيته را نمی‌شود با ضد خود آشتی داد.

    با ظهور نوع دیگری از تقسيم‌بندی تئوريک جهان به "استعمارگر" و "استعمارشده" که شايد شاخص‌ترین چهره‌ی اين طرز فکر استاد پيشين ادبيات تطبيقی دانشگاه کلمبيا ادوارد سعيد باشد، اين گفتمان بوجود آمد که غربی‌ها در پی تحميل نوع زندگی خود به شرقی‌ها و بر-باد-دادن ارزش‌های سنتی-دينی-فرهنگی آن‌ها هستند. اين تئوری -که شايد بشود ردّ اصلی‌اش را در فلاسفه‌ی پست‌مدرن فرانسوی جست (و مکتب فرانکفورت؟)-، با نگرشی "تبارشناسانه"معتقد است که با به‌رسميت‌شناختن ذرّه‌بينی‌ترین قومیت‌ها و کمک به حفظ زبان، فولکلور و ارزش‌های آنان، در راه ماندگاری‌شان بايستی کوشيد. اين‌ تظاهر فريبنده، باطنی ضدّ تاریخ و واپسگرا دارد. نمونه‌ی این مشی را در کانادا و در قبال سرخپوستان می‌بينيم که چطور آنان را به "زباله‌های شهری" بدل کرده است. در کشورهای اروپايی نيز با فروبردن جهان‌ِ سوّمی‌ها در ارزش‌های خودشان، آن‌ها را هر چه بيش‌تر به حاشيه می‌رانند و از بدنه‌ی قدرت و اجتماع دور می‌کنند. در حوزه‌ی مهاجرت، اين مشی در تضاد کامل است با اصل "تطبيق‌پذيری اجتماعی" (Integrations / Evolutionary Adaptations) و تأثير متقابل مهاجران و بومیان بر هم و برخاستن فرهنگی نو که حاصل اين تطبيق‌پذيری است.

    نکته‌ی ديگر اين است که ماهيتاً حقوق بشر فرزند خلف ارزش‌های غربی است. کابرد آن نيز در ساز-و-کار زندگی از نوع غربی است. بنابراين، عبوردادن‌اش از دالان سنت‌گرايی شرقی جز مسخ آن حاصلی ندارد.

    از لحاظ ماهيت، هيچ سنت و دينی در تاریخ بشر اصل برابری حقوقی-اجتماعی انسان‌ها را به رسميت نشناخته است. فرهنگ‌های قبل از مدرن و جهان‌بينی‌های مذهبی، به خاطر خصلت "طبيعت‌گرا"ی خود، مردسالار و ضدّ برابری هستند. حقوق بشر برابری انسان‌ها را از لحاظ قضايی/حقوقی، استفاده از منابع طبيعی و امکانات اجتماعی و در کل از لحاظ جنسيتی به رسميت می‌شناسد. اين دقيقاً تضاد حقوق بشر با جهان‌بينی سنتی-مذهبی است که افراد را بر اساس جنسيت آن‌ها تقسيم می‌کند.

    ارائه‌ی "مدل مذهبی" از زن، يکی ديگر از دست‌آوردهای فمينيسم اسلامی است. فمينيست‌های اسلامی، به خاطر بستر فکری-مذهبی خود، علنی و غير علنی، "حجاب اسلامی" را به‌رسميت می‌شناسند. احترام مضاعف اين گروه به حجاب، تضمين ماندگاری آن است. واقعيت اين است که حجاب، بارزترین نشانه‌ی نگاه جنسی به زن و لاجرم تبعيض جنسيتی است. حجاب، ناقض برابری اجتماعی است. از لحاظ نمادين و نشانه‌شناسی، حجاب عاملی است برای جلوگيری‌کردن از برانگيخته‌گی جنسی مردان. به همين خاطر، زن را به حدّ يک "ابزار جنسی" و "عامل ارضا" تنزل می‌دهد. از لحاظ جامعه‌شناسی، با مرزبندی جنسيتی و ايجاد فاصله بين دو جنس، جلوی مشارکت زنان در اجتماع را -به حد قابل توجهی- می‌گيرد، آنان را عقب نگه می‌دارد و حرکت رو به جلوی جامعه را به تنگنا می‌برد. از لحاظ زيبايی‌شناسی و مواضع انسانی، حجاب باعث آلودگی بهداشت روانی جامعه است. چطور انسان می‌تواند در کنار کسی که خودش را از او پنهان کرده و دارد آشکاربودن و شفافيت يک برخورد انسانی را زير سئوال می‌برد بنشيند و احساس راحتی کند؟ به واقع حجاب، مولد نابرابری در ارتباط انسانی است. بنابراين، کسانی که داعيه‌ی احقاق حقوق زنان را دارند، در گام نخست لازم است که در مقابل مسئله‌ی "حجاب" موضع بگيرند.

    در اين باره فراوان می‌شود نوشت. با احترام به حوصله و وقت خواننده، ادامه‌ی کار را به فرصت‌های بعدی موکول می‌کنم.

  • در همين زمينه: دوراهی فمينيسم ايرانی: آزادی جهانشمول يا عامليت بومی از عبدی کلانتری
  • یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

    نفرت و HIV

    روز جمعه، پليس تورنتو خبر داد که چندی‌ست زنی به اسم Robin Lee St. Clair را دستگير کرده است. قضيه اين زن 26 ساله -که از سال 2003 ناقل HIV است- اين بوده که در کلاب‌ها و محل‌های تجمع و تفریح، با مردها آشنا می‌شده و با آن‌‌ها آگاهانه هم‌خوابه‌گی بدون کاندوم می‌کرده. جان کلام اين‌که خانم سنت‌کلر، چهار سال است کارش شکار و انتقال ويروس ايدز به مردان است!

    سنت‌کلر بعد از شکايت مردی دستگير می‌شود که شب قبل با او هم‌خوابه‌گی داشته. مرد گفته است که بعد از پايان هم‌خوابه‌گی، خانم به او می‌گويد که ناقل HIV است. ترجمه‌ی ساده‌ی اين عمل: قربانی را از قربانی‌بودن‌اش مطلع کنی!

    طبق قوانين بهداشت کانادا (Section 22)، چنين فردی که در فهرست ناقلين HIV نامش ثبت بوده و طبعاً بايستی تحت کنترل بوده باشد، بايد از هر گونه عملی که به سلامت جامعه صدمه بزند پرهيز کند. از لحاظ اخلاقی هم، لااقل لازم بوده اين خانم "قبل از هم‌خوابه‌گی" و نه "بعد از آن" به مردها بگويد که ناقل HIV است.

    تا به حال 16 مرد از این زن شکايت کرده‌اند. پليس معتقد است تعداد واقعی این افراد بايد خيلی بيش‌تر از اين‌ها باشد. با توجه به اين واقعيت که در بين مردهايی که با زنان مبتلا به HIV هم‌خوابه‌گی بدون کاندوم انجام می‌دهند، فقط بين 20 تا 30 درصد امکان ابتلا وجود دارد، می‌شود گستره‌ی فعاليت اين زن را حدس زد.

     وقتی کسی تدريجاً به سمت مرگ می‌رود و تمام مراکز بهداشتی و دولتی -و احتمالاً دوستان و آشنايان- هم اين موضوع را می‌دانند، عذاب روحی وحشتناکی تمام مدّت بر او سنگينی می‌کند. نگاه جامعه‌ نيز به فردی که ايدز دارد با فردی که مثلاً سرطان دارد يک‌سان نيست. بيماری ايدز به مقوله‌ی "ارتباط جنسی" و سکس گره خورده که هم‌چنان برای بشر تابو است. اين يک سمت موضوع است. امّا به گمانم نشود رفتار آگاهانه‌ی و جنایتکارانه کسی را که می‌گويد "حالا که من دارم می‌ميرم، بگذار بقيه هم بميرند" يا "چون من از يک مرد اين بيماری را گرفته‌ام، بگذار همه‌ی مردها را بیمار کنم" توجيه کرد.
    ...
    نفرت چيز بدی است...

    جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶

    Attitude ما

    گاه می‌شود از زبان کسی جمله‌ای می‌شنويم يا بر برگی چيزکی می‌خوانيم که درجا میخ‌کوب‌مان می‌کند! گاه آن‌ جمله طوری تکان‌مان می‌دهد که افسوس می‌خوريم چرا قبلاً به فکرمان نرسيده و چرا خود گوینده‌اش نيستيم. حرف نغز، مثل بنزين سوپر می‌ماند برای مغز. حالا کاری نداریم که ژيان بعضی‌ها سوپر نمی‌خورد!
    امروز روی پوستری تبليغاتی، اين جمله نظرم را جلب کرد:
    Attitude is a little thing that makes a big difference.
    گشتم، ديدم حرفِ چرچيل بوده انگار. Attitude را به تبعيت از آريان‌پور شايد بشود "طرز برخورد" یا "حالت برخورد" انسان ترجمه کرد که البته پُربيراه نیست. امّا اتِتود، برای آن‌ها که زندگی‌شان به دنيای انگليسی‌زبان گره خورده، واژه‌ای‌ست بس نزدیک و آشنا که احتياجی به لغت-معنی ندارد.

    اتِتود، بسته به خوب يا بدش، می‌تواند انسانی را دلچسب يا نچسب کند؛ ديگران را به سمت‌اش بکشد یا از او براند. در واقع قبل از هر چيز، قبل از اين‌که از خود به ديگران شناخت بدهيم و اثبات کنيم درون‌مان چيست، شکل اتِتود ماست که نوع ارتباط‌مان را با پيرامون تعيین می‌کند. در جهان کاپيتاليستی -که دورشدن چه آسان و نزدیک‌شدن بس سخت است- مرام، معرفت، منش، مهربانی، کيفيت‌های روحی و اخلاقی همه مهم است، امّا در ميان فهرست مهم‌ها، اتتود جايگاهی ويژه دارد. اتِتود، برانگيزنده‌ترين واکنش انسانی‌ است.
    گاهی انسان از طرز نگاه خودش خبر ندارد. گاه بدون اين‌که خودش متوجه باشد، به شکل آدمی ظنين ديگران را می‌نگرد. خودش هم به این موضوع حواس‌اش نيست. اخم گاه از صورت بعضی‌ها نمی‌رود. شايد آدم‌های بشاشی‌ هم باشند، امّا صورت‌شان سازی دیگر می‌زند. یکی هست که واکنش‌های سريع‌اش در گفت‌وگو، طرف مقابل را به عقب‌نشینی يا موضع‌گيری وامی‌دارد؛ به‌طور کاملاً اتوماتيک و البته ناخواسته. در مقابل کسی هم هست که با همان نگاه مهربانش دل می‌برد. گرمی صدایش کرترين گوش‌ها را شنوا می‌کند. تو دوست داری تماماً گوش شوی و فقط بشنوی او را. کسی هست که آرامش‌ سنگين‌اش وجود مخاطب را تمنا می‌کند به نشست‌وبرخاست با او. با آن دیگری که هستی، فکر می‌کنی چقدر راحت می‌توانی او را محرم رازت کنی. باز هم از اين دو سو می‌شود نمونه آورد...

    اتِتود مثبت را می‌شود در خود پرورش داد... بايد پرورش داد. اين‌که تلاش کنيم انسان بهتری باشيم رمز بقای انسانيت است، ولی انسان خوب هم ممکن است با کلامش، نوع نگاهش، طرز برخوردش و ... خراشی بیاندازد بر دلی که تا عمر باشد خون‌چکان بماند. از اتِتود خود غافل نشویم.

    شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

    ستيز با غرايز به مثابه احقاق حقوق!

    خطای اومانيسم و سوسياليسم

    همان‌گونه که قبلاً نيز گفته‌ام، تعريف اومانيسم، سوسياليسم و فمینیسم که زیرمجموعه و ملغمهای از ایندو است از انسان، تعريفی غيرواقعی و ايدئولژيک است. اين دو "مکتب چپ"، در دام يک‌نوع کمال‌طلبی افراطی، غرايز و حتا بيولوژی انسان (يکی‌اش، فرق ماهوی زن و مرد) را نادیده می‌گيرند. مثلاً ژان پل سارت (Jean-Paul Sartre) در اصالت‌گرايی (Existentialism) و انسان‌مداری افراطی خود، حتّا وجود "ضمير ناخودآگاه" را انکار می‌کرد! اومانيسم و سوسياليسم انسان را مظهر نيکی‌ها در نظر گرفته، عواطف، ابعاد شخصيتی-روانی و پيچيدگی‌های آن را نادیده می‌گيرند.

    ماهيت انسان

    به راستی انسان چيست؟ انسان جمع اضداد است. انسان مجموعه‌ای‌ست از خيرانديشی و بدکرداری، شجاعت و ترس، جسارت و محافظه‌کاری، تعقل و سهل‌انگاری، فريب و راستی... چنين تعريفی طبعاً نه با نگاه اومانيسم به انسان سازگار است، و نه مورد پسند اومانيست‌هاست. کوره‌ی زندگی، انسان را موجودی متکثّر و چندرنگ ورز داده است. ژن بيولوژیکی و ژن فرهنگی (Meme)، کهن‌الگو (Archetype)، عوامل تربيتی، فرهنگی و تاریخی و ده‌ها عامل ديگر در شکل‌گيری مکانيسم شخصيتی انسان دخيل‌اند.

    جنبش‌های عدالت‌طلب چه می‌خواستند؟

    برخورد ايدئولوژيکی که سال‌هاست شعله گرفته -و به باور من، پا در جزم اندیشی و آموزه‌های مذهبی دارد- معنی‌کردن "تن‌خواهی" و "لذّت‌طلبی جنسی" به "فروکاستن زن به کالا و ابزار جنسی" است. در یک کلام: اين نگرش يعنی افتادن از آن‌‌سوی بام و نديدن پيچيدگی موضوع!
    جنبش‌های عدالت‌طلب در غرب، سال‌ها مبارزه‌ی خود را به اين هدف معطوف داشتند که زن از شکل "ماشين توليد بچه" و "خدمتکار خانه" خارج شده و از حقوقی برابر با مرد برخوردار شود. نتیجه‌ی اين مبارزات، خروج زنان از پستوها و آمدن‌شان به اجتماع و عرصه‌ی کار و تلاش بود. در اثر اين کوشش‌ها، زن -چون بهمثابه شهروند- حق رأی يافت و در گزينش راه زندگی خود مختار شد. امروزه در کشورهای غربی، زنان -شانه‌به‌شانه‌ی مردان- در ساخت و پيشروی اجتماع خود سهیم‌اند. با تمام تفاصيل امّا، نکته‌ی کليدی اين‌جاست که زندگی راه خودش را می‌رود و همزيستی فيزيکی-بيولوژيکی انسان‌ها، طبيعتاً و کماکان شاخصه‌های معمول خود را حفظ کرده است.

    در مصاف با تن!

    کوشش‌های برابری‌خواهانه، با وضع‌کردن قوانين باعث شدند که زنان در عرصه‌ی کار و اجتماع، چون یک "شهروند" حضور داشته باشند نه "جنسیت". قوانين ضدّ تبعيض جنسی، در همين راستا به‌وجود آمدند. خطای برخورد ايدئولژيک امّا اين است که چنين نگاهی را می‌خواهد به تمام لايه‌های زندگی انسان‌ها تعمیم دهد! نگاه ايدئولوژيک، با بی‌اهميت‌ جلوه‌دادن غرايز طبيعی انسان‌ها، به معنی و محتوای زندگی صدمه می‌زند. نگاه ايدئولوژیک، با ساده‌انگاری در اصل موضوع، به جایِ به‌رسميت‌شناختن عواطف و غرايز انسانی و حفظ جايگاه آن در زندگی بشر، بدون يافتن پاسخی معقول، فقط صورت مسئله را پاک می‌کند. ظهور اين نگاه، ثمره‌ی مخلوطکردن همه‌ی مفاهیم با هم، بی‌توجه به بستر تاریخی پاگيری مبارزات عدالت‌خواهانه است.
    "تن‌خواهی" خصلت طبيعی آدمی‌ست -چه در زن و چه مرد- و نفس توليد مثل، شراره‌های عشق، بارقه‌های هنر و مولّد حرکت جهان است. اگر اديان بر بنياد کنترل نياز جسمی/جنسی انسان‌ها ديوار افراشتند، برخورد ايدئولوژیک با مسئله‌ی جنسيت، نوع جدیدی از سرکوب تن و خالی کردن انسان از معنا و طبیعت زندگی است.

    و فمینیسم...

    هر چند رادیکالیزهگی در احقاق حقوق زن که نتیجه اش پاگیری فمینیسم افراطی است را نمی شود سرزنش کرد (به خاطر بستر تاریخی اش)، اما می شود با آن همراه نبود. زاویه گیری ما با فمینیسم چپ خصومتی ایدئولوژیک نیست؛ مخالفت با ناسازگاری این جهانبینی با روحیات/عواطف/چارچوب های اجتماعی و نیز خصومتش با سعادتمندی انسان است. پای تعریف فمینیسم رادیکال از دو مقوله فردیت انسان و کارکرد زندگی اجتماعی می لنگد!

    چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

    رسانه‌های رسمی و فيلم 300!

    اعتراض به فيلم 300، شبکه‌های سيما و رسانه‌های رسمی را هم پر کرده است. ياد رفيق استالين به‌خير که برای همبسته‌کردن مردم در مقابل ارتش آلمان، ناسيوناليست دوآتشه شده بود!
    من فکر می‌کنم مسئله‌ی پرنسيپ‌ها، اولويت دارد به زاده‌شدن در يک حوزه‌ی جغرافيایی. به عبارتی، ممکن است منِ ايرانی مثلاً با يک شهروند تورنتويی بيش‌تر احساس نزديکی کنم تا با فلان بچه‌حزب‌اللهی زبان‌نفهم. چرا بگویم "ممکن است"؛ حتماً همين‌طور است. به همين لحاظ، از حق که نگذريم، احترامی که خود يونانی‌ها برای حريف قدرقدرت خود و تاريخ ايران باستان ما قائل‌اند، به مراتب بيش‌تر از رژیمی است که در اين سال‌ها نشان داده کم‌ترین ارزشی برای ملّی‌گرايی قائل نيست.
    واقعاً چه کسی غرور ملّی ايرانيان را بيش از اين‌ها لگدمال کرده است؟

    چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

    ايدز و فرضيه‌ی دست‌سازبودن آن

    مستند کوتاهی دیدم در باره‌ی ايدز (مستند که چه عرض کنم!) که مدعی شده بود ويروس منجر به ايدز (HIV) را در لابراتوآرهای غرب (آمریکا) برای جلوگيری از رشد جمعيت غير سفيدپوست‌ها ساخته‌اند. کاری به درستی يا نادرستی این فرضيه ندارم؛ در باره‌ی اصل موضوع نکاتی به ذهنم می‌رسد که بد نمی‌بينم مطرح‌شان کنم:
    1- اين‌که ادعا می‌شد ويروس ايدز از راه ميمون‌های سبز به انسان منتقل شده فرضيه‌ای است که امروزه رد شده. دليلش اين است که در بدن ميمون پادتنی وجود دارد که جلوی گسترش HIV در خون را در همان مراحل اوليه می‌گيرد. کاری که دارد می‌شود اين است که از روی همين پادتن، واکسن ايدز را بسازند. خلاصه اين‌که خود فرضيه‌ی انتقال ویروس از حيوان به انسان پا-در-هوا مانده است.
    2- بعد از اين‌همه سال، تازه دارند راه‌های انتقال ويروس را کشف می‌کنند! مثلاً تا همین چندی پيش نمی‌دانستند که هشت درصد امکان وجود دارد که ويروس از راه سکس دهانی انتقال پيدا کند. شايد هم نمی‌خواسته‌اند دنبالش بگردند؟
    3- اگر میانگين ابتلا تا مرگ بيمار قبلاً حداکثر چیزی حدود دو سال بود، الان اين مدّت بين ده تا بيست سال تخمین زده می‌شود. نگاه کنيد به مجيک جانسون (Magic Johnson) -قهرمان بسکتبال آمریکا- که از سال نود و يک ناقل ويروس است. به همین خاطر، بيماری به جای اين‌که راه حل نهايی پيدا کند و مداوا بشود، شده است منبعی مطمئن که درآمدی سرشار را روانه‌ی جيب غول‌های داروسازی جهان می‌کند. شايد کسی نداند که شرکت‌های داروسازی، از تشکيلات اسلحه‌سازی بيش‌تر پول می‌سازند و از آن‌ها به مراتب بی‌رحم‌تر هستند.

    همين دیگر. البته نبايد زياد بدبين بود! گاه خود را به خريت‌زدن برای آدم بهتر است!

    جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

    چرا بايد احتمال حمله‌ی آمریکا را جدّی گرفت؟

    در اين روزها، واقعاً بايد دچار کورچشمی شده باشيم اگر دندان‌تيزکردن‌های نظامی آمریکا برای ايران را نبينيم! چنان‌چه می‌دانيد، روش غرب برای حمله‌ی نظامی، نخست "آماده‌کردن اذهان عمومی از طريق رسانه‌ها" است. جنب‌وجوشی که اين‌روزها در رسانه‌ها شاهديم، خود گويای همه‌چيز است...

    فرصت‌طلبانی که رشد مغزشان در همان مرحله‌ی جنينی متوقف مانده، فکر می‌کنند با نفوذ به بعضی از رسانه‌ها (مثل CBC و TVO) و ناسزاگفتن به آمریکا، گرهی از گره‌های کار ما ملّت باز می‌کنند! اين افراد یا واقعاً آن‌چه توصيف شد هستند، يا سرشان در جايی بند است که خبر نداريم! کاری که اين افراد می‌کنند، دقيقاً صدور جواز حمله‌ی نظامی آمریکا به ميهن‌مان است. چيزی که آمریکا اين روزها شديداً به آن نياز دارد اين است که ثابت کند دارد تهدید می‌شود.

    طرف -بر حسب شغل ژورناليستی که دارد- آمده گوشه‌ای از "زير پوست شهر" و واقعيت‌های موجود جامعه‌ی ایران را نمايش داده، به جای اين‌که به‌ خاطر اين روشنگری از او قدردانی کنند، مثل مور و ملخ ريخته‌اند سرش به اين بهانه که "تو داری گزک می‌دهی دست دستگاه نظامی آمريکا"! اين‌ها درست همان کسانی هستند که از طريق "امدادهای بورسيه‌ای ولایی" پرتاب شده‌اند به دانشگاه‌های غرب (به‌خصوص کانادا) و از همان روز اوّل، چمدان‌شان را باز نکرده، گشته‌اند دنبال "منبر" و شروع کرده‌اند به تبليغات برای جمهوری اسلامی، مخصوصاً پروژه‌ی اتمی آن. چون با برنامه آمده‌اند، با همان امکانات دانشگاه‌های از-همه‌جا-بی‌خبر کانادا، با ايجاد شبکه، بلافاصله برای خودشان تريبون درست کرده‌اند و بعد وارد رسانه‌های غربی شده‌اند. نتيجه اين‌که تا به حال اکثر برنامه‌هايی که در تلويزيون‌های دولتی کانادا در باره‌ی ایران تولید و پخش شده، کار همين دار و دسته بوده است و درست در راستای اهداف‌شان. کسی هم که ساز مخالف بزند -يا حتا باب ميل‌شان نزند- بی‌معطلی سرکوب و مرعوب و بايکوت می‌شود.
    اين افراد با منحرف‌کردن ذهن‌‌ها به ناکجاآباد، در واقع تمام تلاش‌شان اين است که کسی اصل قضيه را نبيند. موضوع اين است که بهانه‌ی آمریکا برای تجاوز نظامی به ايران نه نقض حقوق بشر در آن کشور، که در اصل "توليد سلاح هسته‌ای" و تهدیدی است که از طريق آن متوجه آمريکا و جهان غرب است. واقعاً فهم اين مسئله اين‌قدر سخت است برای عدّه‌ای، يا منافع‌‌شان اجازه نمی‌دهد چشم به واقعيت باز کنند؟

    تاریخ را که برگ بزنی، به‌روشنی جای پای ندانم‌کاران خودی را می‌بينی. به واقع تاریخ ايران مصداق کاملی‌ است از اين نغزگويی: "از ماست که بر ماست". هميشه دست کاسه‌ليس‌های داخلی، پای اجنبی را به داخل باز کرده است. از تازیدن تازيان به ایران ساسانی و نقش قبلی سلمان فارسی در تئوريزه‌کردن اسلام و خوش‌آمدگويان داخلی بگیريد، تا ندانم‌کاری محمّد خوارزم‌شاه در برخورد با فرستاده‌گان مغول و برانگيخته‌شدن آنان، و نوکری درباريان و شعرا برای ترکان مهاجم تا قضيه‌ی سقوط اصفهان در دوران شاه سلطان حسين صفوی که سخت عبرت‌آموز است، یا فتواهای آخوندی که منجر به پاره‌پاره‌شدن خاک ميهن‌مان در دوران قاجار شد، یا تهديدهای تلويزيونی خمينی روانی در اوان انقلاب که صدام روانی را تحریک کرد و بعدش "دفاع مقدّس"... همه و همه با همياری خودی‌ها ممکن گشت.

    نتيجه‌ی سخن: آمريکا که بيايد، "نه از تاک نشان می‌ماند، نه از تاک‌نشان"! در اين موقعيت و لحظات، بايد تمام کسانی که دل در گرو ایران دارند، با هر مرام و عقيده‌ی سياسی، در کنار هم راهی بيانديشند که جلوی تجاوز نظامی آمريکا را بگیرد. فردا شايد خيلی دير باشد...

    یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵

    رشد شدید اسلامیون در کانادا

    کسانی که در تورنتو زندگی می‌کنند و مثل من به فعل‌وانفعالات محل سکونت‌شان حساس‌اند، لابد متوجه ازدياد سريع اسلاميون (زن‌های روسری‌به‌سر و مردهای ريشو و...) شده‌اند. طبق تجربه و مشاهدات شخص من، اين رشد از شش‌سال پيش به اين سو حيرت‌آور بوده است. قبلاً کم‌تر می‌دیدی که زنی مقنعه‌ای، پشت ماشینی آخرین سيستم که از بچه‌های ريز و درشت‌اش انباشته است، در خيابان‌های شهر ويراژ بدهد. امروز اما اين عنصر جدایی‌ناپذير منظره‌ی شهر ماست. پرسش بی‌پاسخ‌مانده‌ی امثال من از اين افراد اين است: اگر با اتمسفر جامعه‌ی اسلامی مشکلی نداريد و حتا آن‌را تبليغ و توصیه می‌کنيد، چرا ام‌القرای اسلام را رها کرده به جهان پر از کفر غرب آمده‌ايد؟
    من این مسئله را "روند طبيعی" دموکراسی نمی‌بينم. مشکل من نه دين و باور شخصی افراد، که اسلاميزه‌شدن دنیای غرب است. به باور من، اين افراد با استفاده از ابزار دموکراسی، به نبرد با آن برخاسته‌اند. نمونه‌هایی چون "قانون شریعت" –که به مجلس فدرال نيز رسيده بود و در مراحل تصويب نهايی متوقف شد- به روشنی می‌گويد ويران‌کردن دست‌آوردهای مدنی-حقوقی دنيای آزاد، در دستور کار اين خط فکری است. بنابراين، نوشتن و روشنگری در اين باب وظيفه‌ی يکايک کسانی است که حقوق بشر و دست‌آوردهای دنيای متمدن را محترم می‌دارند.

    چرا کانادا؟
    چندفرهنگی کانادا در جهان غرب ممتاز است. بر خلاف اروپا، بخش انگليسی‌زبان کانادا هيچ نژادی را در مرکز خود ندارد. در همين شهر تورنتو، بيش از هفتاد درصد مردم يا متولد کانادا نيستند، يا والدين‌شان مهاجرند. از ديگرسو، سهولت اجازه‌ی اقامت و زمان کوتاه گرفتن تابعيت (سه سال)، پروسه‌ی شهروندی را خيلی خلاصه و سهل‌الوصول کرده است. قوانين ضد تبعيض کانادا نيز فرقی بين کسی که اقامت ندارد با تبعه‌های کانادا نمی‌گذارد.
    پس از يازده سپتامبر 2001، بسياری از اعراب و مسلمان‌زاده‌گان –بر اثر فشارهای قانونی و مردمی- از آمريکا به کانادا گریختند. کانادا امّا از ورود و حضور آنان استقبال کرد. آن‌چه گفته شد و نيز اقتصاد شکوفا و کمبود جمعیت، عوامل استقبال از تازه‌واردين هستند. پس از اين تاریخ، بسياری از کسانی که قصد رفتن به آمریکا را داشتند، مسير خود را به سمت شمال کج کردند.

    ذهنِت اسلامی چگونه خود را تحمیل می‌کند
    تلاش ذهنيت اسلاميست، گسترش شبکه‌ای در اجتماع و نفوذ در بدنه‌ی قدرت است. نرخ زاد و ولد بالا و روند رو-به-ازدياد (بخوان سيل) مهاجرت اسلاميون بر کسی پوشیده نیست. سبزشدن مناره‌ی مساجد –در حاشيه و متن شهرها- نيز دارد چنان سريع اتفاق می‌افتد که به گمانم از لحاظ تعداد، به‌زودی کليساها را رد کند! تفاوت مسجد و کليسا البته در اين است که از مسجد به شکل مقرّ و پايگاه تبليغ و نشر عقيده (سياسی و ...) استفاده می‌شود، نه صرفاً محلی برای عبادت.
    در ديگر سو، روی‌آوردن شگفت نسل جوان اسلاميست‌ها به رشته‌های انسانی (مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی و...) و به‌ويژه حقوق است. توليد وکيل و قاضی مسلمان از تبعات اين هجوم خواهد بود. حساب کنيد وقتی شبکه‌ای از وکلا و قضات اسلاميست در اين کشور پخش شوند، با آن پشتوانه‌ی مالی سنگين که اين گروه از آن برخوردارند، "تغيیر قانونی" در قانون اساسی به نفع ديدگاه‌های خودشان دور از دسترس نخواهد بود. پس از آن "حضور قانونی" در بدنه‌ی دستگاه سياسی و سيستم کانادا خواهد بود.
    در اين نمودار می‌بينيم که چطور سنگر پشت سنگر، آن‌هم با استفاده از خود دموکراسی، در پروسه‌‌ای کاملاً انديشيده و برنامه‌ريزی‌شده فتح می‌شود.

    تبليغات اسلامی در سطح شهر
    همين چند وقت پيش بود که به گروهی برخورديم که در بين مردم "قرآن مجانی" (به زبان انگليسی) پخش می‌کردند. اين‌ها درست در روز جشن و شادی مردم و جلوی مهم‌ترین بازار شهر (Eaton Center) بساط کرده بودند. در روز عيد قربان عده‌ای در همان مکان شتر آورده بودند و وليمه و نذری می‌دادند. اگر اين‌ها قدرتی به‌دست بیاورند، بعيد نيست که بساط زنجيرزنی و قمه‌زنی هم راه بيا‌ندازند! نشريات اين گروه‌ها از معدود نشرياتی در کانادا است که برای ادامه‌ی حيات خود نيازی به گرفتن آگهی ندارد!

    برخورد رسانه‌های ايرانی با اين مسئله
    رسانه‌های فارسی‌زبان -تا آن‌جا که من شاهدم- کم‌ترين تلاشی برای روشنگری در اين زمينه نمی‌کنند. پرداختن تمام‌مدت به مسائل درون مرز، آن‌ها را از وظيفه‌ی اصلی‌شان که بازتاب اخبار و مشکلات جامعه‌ی خودشان است بازداشته است. خب طبيعتاْ کنکاش برای خبر و تحليل مسائل محلی سخت‌تر از کپی‌کردن خبرهای تکراری از اينترنت -به هدف آگهی‌گرفتن و امرار معاش- است! نه تنها اين، که اگر در نشريات معتبر انگليسی‌زبان کانادا مثل National Post ،The Globe and Mail و Toronto Star هم نقدی بر رخنه‌ی اسلام‌گرايی در کانادا چاپ شود، واکنش اينان کوبيدن -و مثلاْ بی‌اعتبارکردن- اين نقدها به بهانه‌ی "نژادپرستی" است!
    به‌راستی مسئوليت حرفه‌ای و رسالت روزنامه‌نگاری چيست و در کجاست؟

    پ.ن: این یادداشت در هنگام گرفتاری و با سرعت نگاشته شده است. در اين باره سخن بسيار است. این وعده را می‌گذارم که در فرصت‌های آتی، موضوع را همه‌جانبه‌تر بررسم.

    پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

    احداث يک مسجد جديد در تورنتو!

    اين‌جور که باخبر شده‌ام، همين روزها قرار است در بخش شمالی تورنتوی بزرگ (GTA) به نام "نيومارکت" (Newmarket) منار مسجدی ديگر سبز شود. خب مبارک است انشاالله! صدوهفتادتا مسجد کم بود، بشود صدوهفتادویکی. اصلاً بشود دويست‌تا، نه سيصدتا، يا بيش‌تر... برسد به جايی که هر کانادايی يک مسجد داشته باشد؛ ما که بخيل نيستيم!
    ظاهراً بانی اين امر خير همان کسی است که با صرف پول سنگين و ارتباطات فراوان داشت "قانون شريعت" را به قانون اساسی کانادا زورچپان می‌کرد که اگر تصويب می‌شد -که نشد... يعنی آدم‌های فضول نگذاشتند که بشود- پيش و بيش از همه، خود جامعه‌ی مسلمانان و مسلمانان‌زاده‌گان نگون‌بخت دردش را می‌کشيدند.
    در خود محل صداهايی بلند شده که نگذارند مسجد درست شود. ظاهراً مردم بی‌دين آن‌جا به صدای اذان بدجوری آلرژی دارند! آن‌طور که شخص بيکاری که از آن‌ حوالی می‌گذشته گزارش داده، حضرت متولی مسجد خطاب به کافران مسيحی فرموده که "مسجد را که درست کردم ببينيد کليساهای شما شلوغ‌تر می‌شود يا مسجد من"... که انصافاً بايد در اين مورد خاص، حق را به ايشان داد. با حضور مسلمان‌های غيور سفره‌ی-ابوالفضل-انداز (به تصحیح و توصيه‌ی قهرمان وزنه‌برداری ميهن اسلامی‌مان "ابالفضل"!) در کافرستان تورنتو -که هر روز نيز بر قدوم مبارک‌شان افزوده می‌شود- کليسا سگ کی باشد که با مسجد رقابت کند؟ طرف می‌آيد تورنتو اسم خودش را می‌گذارد "پناهنده‌ی سياسی"، يعنی کسی که از نظام اسلامی تارانده شده... به محضی که پايش به اين‌جا می‌رسد، دنبال اوّلين چيزی که می‌گردد مسجد است؛ سراغ اولين چيزی را که می‌گيرد قيمه‌ی نذری و آش رشته‌ی افطاری است! اسم شله‌زرد را که می‌شنود، نوستالژی‌اش عود می‌کند! يک مشت آدم علاف که با بورسيه و ديگر امداد‌های غيبی و مرئی پرتاب شده‌اند به دانشگاه‌های اين‌جا، يا به اسم روزنامه‌نگار (لابد از نوع دوّم خردادی‌اش!) يا حتا پناهنده‌ی سياسی، اتوبوس اجاره می‌کنند این‌همه راه می‌روند به اتاوا که در وظيفه‌ی شرعی-انقلابی انتخابات رياست جمهوری کشوری شرکت کنند که خودشان در واقع شهروند آن‌جا نيستند!
    خلاصه بايستی نشست و ديد که دست آخر کدام سمت مغلوبه می‌شود...

    پی‌نوشت:
    من کاری به اعتقادات و ادای فرايض دينی مردم ندارم. هر کس آزاد به انتخاب است. امّا جلوی ايجاد شبکه‌هایی که به هدف دشمنی با تمدّن و فضای باز جوامع غربی ايجاد می‌شوند را بايد گرفت. انسان به عنوان شهروند یک جامعه‌، بايد در قبالش احساس مسئوليت کند. بايد در مقابل دستگاه‌های نشر خرافات و واپسماندگی ايستاد و دکان‌شان را از راه روشنگری و قانون تخته کرد. جلوی مرام تجاوزگر را بايد گرفت. مثالی بزنم: خيابان بترز، پايين‌تر از سيکستينت که محله‌ی یهودی‌هاست، جايی که فقط مراکز فرهنگی و دینی یهودی است و مردمش هم اکثراً يهودی‌اند، حتا کوچه‌ها و خيابان‌هايش اغلب نام يهودی دارد، درست نوک دماغ‌شان یک مرکز اسلامی برپا کرده‌اند! معنی اين کار چه چيز جز بی‌احترامی به ديگر اديان و ایجاد مزاحمت برای آن‌ها تواند بود؟ آیا دين‌های ديگر نيز با يک‌ديگر اين‌طور برخورد می‌کنند؟ به‌راستی اين خوی تجاوزگری از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

    یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

    تضادّ دو شهر

    در آمريکای شمالی، هرچقدر که مهاجرين ايرانی از محاسن تورنتو می‌گويند، به همان نسبت لس‌آنجلس‌نشينان به شهر محل سکونت خود چوب می‌زنند. البته ديده‌ام که معدودی از تورنتو چندان دل خوشی ندارند، امّا شمار علاقمندان به اين شهر، به بی‌علاقه‌ها و بی‌تفاوت‌ها می‌چربد. در مقابل، من تا به حال حتّا يک مورد نديده‌ام که کسی از لس‌آنجلس بيايد و از آن‌جا تعريف کند. بی‌شک نه تورنتو بهشت موعود است، نه لس‌آنجلس قعر جهنم! پس چرا نگاه ايرانيان ساکن اين‌دو شهر، به محل سکونت خود تا اين‌ حد متضاد است؟
    ساده بگویم: من برای اين پرسش، پاسخ درخوری ندارم، امّا جدای از دلايل جانبی، فکر می‌کنم بيش از هر چيز، عامل "تقليد" در اين جهت‌گيری موثر باشد. يعنی وقتی فردِ تازه‌وارد خود را در محيطی می‌بيند که مردم نسبتاً از آن راضی‌اند، يا برعکس از "بدی‌ها"يش دادشان به هوا رفته، خودبه‌خود به اين موج ملحق می‌شود و پس از چندی، خودش همين طرز تلقی را به تازه‌واردهای بعدی منتقل می‌کند.

    پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

    ارتباط "مهريه" و "نوسازی"!

    شنيده‌ام که در ايران امروز، يکی از رايج‌ترین "تخلّفات قانونی"*، به اجرا گذاشتن مهریه است! يعنی ازدواج -که شايد مهم‌ترين پيمان زندگی‌ست- مسخ شده و به قالب "کاسبی" (بخوان کلاه‌برداری) درآمده است! خانواده‌ی دختری که "راهی خانه‌ی بخت است"، از ناچاری يا اپيدمی بی‌فرهنگی و بی‌اخلاقی يا...، از قصد مهر را بالا می‌گيرد که وقتی خرشان از پل گذشت، به اجرا بگذاردش و به پول نزديکش کند.
    اين تنها یک مورد از شمار بی‌اخلاقی‌هايی‌ست که فرهنگ اين ملّت را رشمه‌رشمه کرده است. در دياری که فرهنگش چنين در حال نزع است، آيا می‌شود دم از "نوسازی" زد؟ به‌راستی نوسازی چه؟ اصلاً از کجا اين نوسازی را بايد آغازيد؟

    *اصطلاح "تخلّف‌ قانونی" ريشخندی‌ست به رفتارهای غير اخلاقی‌ای که اين روزها به شکل فرهنگ عامه درآمده، در سطوح گونه‌گون جامعه جریان دارد. ناگفته نماند که اين رفتارها، پا در سنّت و مذهب جامعه دارند و نظام ولایت فقیه گسترشان می دهد... که مهريه‌ بخشی از عقد اسلامی در ايران است... از سوی نظام ولایی نیز تجويز و تزريق می‌شوند.

    یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

    معنی "پيشرفت" در ايران امروز!

    آيا روی‌هم‌گذاشتن چند تير و تخته، و اضافه‌شدن چند ساختمان نتراشيده به مجموعه‌ی نخراشيده‌ و بی‌بنياد شهریِ تهران و ديگر شهرهای ايران، اسم‌اش "ساخت زيربنايی" است؟ نمرديم و معنی "نوسازی" و "پيشرفت" را هم فهميديم!
    قصد نااميدکردن کسی نيست، امّا واقع‌نگری گام نخست است در حل مشکل و معما: کشوری که زيرساخت‌های آن -از محيط زيست و منابع طبيعی بگيريد تا سيستم‌ کلان اداری و شهری- نابود شده يا در حال نابودی‌ست و در قياس با معيارهای جهانی رو به پسرفت دارد، شتر-گاو-پلنگی که هرطور براندازش کنی -از منظر سياسی، اجتماعی، فرهنگی، هويتی و اقتصادی- چيزی ازش سر-در-نمی‌آوری، دياری که پيشينه‌ی تاريخی و پشتوانه‌ی فرهنگی‌اش مصداق "شير بی‌يال و دم و اشکم" مولاناست، مشکلاتش بغرنج‌تر و ريشه‌ای‌تر از آن است که با احداث چند جاده و ساخت چند برج رفع شود. تبليغ دروغ به عبارتی، يا از سر غرض است يا نادانی و يا منافع شخصی... که هيچ‌يک البته ربطی به "دل در گرو پيشرفت ميهن داشتن" ندارد.


    جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵

    کدام رفتار غلط[تر] است؟

    نيک‌آهنگ کوثر می‌نویسد:
    دیشب که فیلم ایم کتک کاری را روی یو-تیوب دیدم، اشکم در آمد. چقدر تحقیر کننده بود. خدا ذلیل‌شان کند این جماعتی که اصل را بر مجرمیت می‌گذارند. برای‌شان هم فرقی نمی‌کند که در کجا مامور باشند.
    نمی‌دانم آیا پتشین بازی اثری دارد یا نه، ولی هر چه هست باید خدمتشان رسید. کاری هم ندارم که این دانشجوی بیچاره فقط ایرانی است. ایرانی بودنش حواس ما را بیشتر جمع کرد، ولی هر دانشجوی خارجی که اندکی غیر آمریکایی بنظر برسد و البته اگر قیافه‌اش خاورمیانه‌ای باشد ممکن است به چنین بلایی مبتلا شود.[لينک مربوطه!]
    گفتم به توصيه‌ی اين حضرت عمل کرده، با این کمبود محرّم و دعای کميل و ... که در بلاد فرنگ گريبان‌شان را گرفته، قطره اشکی از "آقا" گدايی کنند (!)... امّا نمی‌دانم چرا هرچه زور زدند نشد که نشد! خيلی خوب است که آدم اين استعداد را داشته باشد که هر وقت خواست (بخوانيد "لازم شد"!) اشکی برِيزد و ناله‌ای سر دهد... که اين‌جانب از اين بابت کاملاً مرخص‌ام چون  اعتقادی به این مراسم ندارم...

    طبق سنّت وبلاگی -بی‌حاشيه و فهرست‌وار- می‌روم سر اصل مطلب:
    1- در سريال سوزناک رفيق‌مان، بر خلاف ادعای ايشان، هر چه دقيق شدم، اثری از «کتک‌کاری» يادشده (منظور: کتک‌خوردن دانشجوی ايرانی از "گروه‌های فشار" - داخل گيومه: همان پليس آمريکا) نديدم. صد البته که اشکال نه از صداقت ايشان، که از ضعف بينایی اين‌جانب بنده بوده است!
    2- من‌هم چون نیک‌آهنگ به "تحقير" بدجوری حساس‌ام و اتفاقاً مثل هم‌او، ديدن فيلم باعث شد که احساس تحقير کنم، البته نه به خاطر کتک‌خوردن "خيالی" آرتيست فيلم، که به‌خاطر رفتار عصر حجری آن فردی که اسم خودش را گذاشته دانشجو (آن‌هم در آمریکا) و فکر می‌کند که می‌تواند با عربده‌کشی، مظلوم‌نمایی و خلاصه جوسازی، خرش را از پل نه که بگذراند که اصلاً بپراند و... کارها را مثل درون وطن اسلامی‌مان راست‌وريس کند! خودمانيم‌ها: انگاری حق با دکتر سروش زبان‌بسته بود که معتقد بود دانشگاه نمی‌تواند کسی را آدم کند، واسه‌ی همين هم لابد سه سال درش را گل گرفت!
    3- از فيلم نمی‌شود فهميد که حق با جوان دانشجو بوده یا پليس‌ها، به همين خاطر قضاوت در این مورد خودبه‌خود منتفی‌ست.(مگر اين‌که کسی "پيش‌زمينه‌ی ذهنی" داشته باشد، مثلاً تنفر از آمريکا به هر قيمتی... روی همين حساب، از قبل حکم صادر کند... که تکليف حکمش هم معلوم است). اصلی که امّا می‌شود بر آن پای فشرد اين است که زندگی در کشوری دموکراتيک، رفتاری دموکراتيک می‌طلبد. مقايسه‌ی پليس يک کشور مدرن غربی با انصار حزب‌الله چيزی جز کج‌سليقه‌گی گوينده‌ نيست.
    4- یک جوان می‌تواند در برخورد با پليس شوکه و عصبانی شود و يا اصولاً از پليس بترسد، مثل اکثر کسانی که از جهان سوّم آمده‌اند و طعم بدطعم کتک و تحقير سربازان گمنام و بدنام امام زمان و ديگر اقمارشان در باقی کشورهای بدبخت-بيچاره را چشيده‌اند، امّا فراموش نکنيم که عاقبت مقاومت در برابر پليس در هر کشور دموکراتيکی، چيزی جز دستگيری با زور نيست و پليس را نمی‌شود به صرف برخورد طبيعی‌اش مقصّر دانست. واقعاً چرا بعضی فکر می‌کنند همکاری با پليس کاری دور از شأن است؟!
    5- خلاصه که تعصّب بد است، تنفر از آن هم بدتر. گندزدايی از اين‌دو آفت گاه اين‌قدر سخت است که عمر انسان کفاف‌اش را نمی‌دهد.



  • نظر ملاحسنی: بياييد کمتر هارت و پورت کنيم
  • دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

    يک "نه" بگو و خلاص!

    گاهی گفتن یک "نه" ناقابل، از هزار دردسر پيشگيری می‌کند. يعنی، آدم را از افتادن در انواع چاه و چاله -از کم‌عمق بگيريد تا گود چون چاه ويل- نجات می‌دهد. خلاصه که لابد افرادی که مثل من راحت توی رودربايستی گير می‌کنند و اگر پسِ گردن‌شان هم بزنی اين کلمه‌ی جادويی باز از دهان‌شان نمی‌پرد بيرون، چوب اين قضيه را به حدّ کافی خورده‌اند.
    سردردتان ندهم: اين‌قدر من و شما مثال داریم برای اين موضوع که اگر روی هم بريزيم به "مثنوی هفتاد من" می‌گويد "برو بذار باد بياد"! بعد از اين مقدمه‌ی بی‌مورد فقط خواستم بگويم: اگر کسی اکثيری چيزی دارد برای سفت‌شدن رو دريغ نکند!

    یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵

    سوژه‌ای به اسم زيدان و حواشی‌اش

    پيام يزدانجو در پاسخی که بر نوشته‌ی من نگاشته، نکاتی را يادآور شده که می‌تواند گفت‌وگومان را بسط دهد. در همين راستا، من تلاش می‌کنم به مواردی که آرايم زير پرسش رفته پاسخ دهم و نيز هر جا که در متن پیام ابهامی ديدم، به پرسش‌اش گيرم. ناگفته نگذارم که اين گفت‌وگو هر چند پيرامون کرده‌ی زين‌الدين زيدان در زمين فوتبال است که ديگر سوژه‌ای بيات به‌حساب‌اش بايد آورد، امّا تلاش اصلی بهانه‌کردن اين سوژه به قصد ارائه‌ی ديگر نظريات و نشان‌دادن دونوع نگاه گوناگون به رفتارهای انتزاعی است.

    خوانش و درک متن؟
    می‌دانيم که متن‌ها قابل تفسير و تأویل‌اند. به باور من، هر چه رگه‌های فردگرايی در جامعه‌ای قوی‌تر و پرخون‌تر باشد، متن‌های توليدشده در آن رک‌تر و شفاف‌تر، و لاجرم قابليت تأويل‌پذيری کم‌تری دارند. در مقابل، در جوامع در حال گذار و قبل از مدنيت کامل، متن‌ها را می‌شود به اقسام مختلف خواند و به تعداد موهای سر از آن‌ها برداشتِ مختلف کرد! ضمناً در چنين جوامعی رسم است که اگر خواننده آن‌گونه که نويسنده دوست دارد از متن‌اش برداشت نکرد، به "درست‌نخواندن" و "نفهميدن مغزه‌ی متن" متهم می‌شود. حال بايد ديد که در اين‌جا مقصر اصلی نويسنده است يا خواننده؟ آيا توقع او به‌جاست يا نابه‌جا؟ نکته‌ی نهفته و گاه ناخودآگاهی که در اين‌گونه مشی وجود دارد اين است که نويسنده معتقد است هر کس نوشته‌اش را بخواند با او همراه خواهد شد، برای همين، بدون اين‌که خود بداند درهای نقد را می‌بندد.
    پيام در اشاره به يادداشت من، چنين در سرآغاز پاسخ خود می‌آورد:
    «اختلاف اساسی متن من و نقد مجید زهری آن­جا است که متن مرا با التفات به «افق انتظار» ی که ایجاد کرده­ام، text را با توجه به context آن، نخوانده: به­گمان­ام، تاویل او ربطی به بستر بحث من ندارد، و در واقع در نوشته­ی او خوانشی از متن من صورت نگرفته، بیش از آن که بدخوانی باشد ناخوانی است»، يا می‌گوید: «آن­چه او مد نظر نداشته این بوده که متن من از موضع حقوقی – قانونی بحث نمی­کند، موضعی که نوشته­ی خود او سخت پابند آن است».
    من فکر می‌کنم انسان لازم است در خوانش و نوع برداشت از هر متنی آزاد باشد؛ او نه در پيروی از خواست و سليقه‌ی نويسنده، که پيرو فهم و با توجه به قابليت درک خود متن را بخواند. در غير اين صورت چيزی به نام "نگاه نقّاد" و همین‌طور خودآگاهی اصلاً پا نمی‌گيرد. زاويه‌ی نگاه منتقد چيزی است کاملاً اختياری و خصوصی؛ گاه قابل هضم و گاه ثقيل.

    پيام معتقد است: «[مجيد] با متن مجازی من برخوردی واقعی می­کند، آن­چه را که literary است literally می­خواند، آن­چه را که استعاری است لفظی می­گیرد».
    در اين‌جا دو نکته مطرح است: یکی اين‌که به باور من، هر چند اساس نوشته‌ی پيام از رمانتيسم مايه گرفته نه رشناليسم، امّا آن‌چه او در صددش برآمده، ارائه‌ی دیدگاه‌ و باور خودش آن‌هم با زبانی لخت بوده است، نه ارائه‌ی تصويری تخيّلی. پيام برای اين منظور، پُر و پيمان هم نوشته و مثل زده است. من به چنين نوشته‌ای مجازی نمی‌گويم!
    در ثانی، "استعاره" يک مفهوم نيست؛ فقط نوعی "ابزار" است که نويسنده گاهی برای ابراز نظر خود برمی‌گزيند. مهم کندن پوست استعاری نوشته و بيرون‌کشیدن پيام آن است. من گمان نمی‌کنم که برداشت من غلط بوده باشد: پيام در پی تبرئه‌ی زيدان و پوشاندن قبای "ساختارشکنی" و "فردگرايی" به تن عمل او بوده است.

    من اين‌جا متوجه حرف پيام نمی‌شوم:
    «جالب آن که، مجید در ادامه­ی نوشته­اش می­گوید مشکل متن من این بوده که «در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان». معلوم است که، من در مقام داوری حقوقی نبوده­ام: مرجع قانونی این قضاوت را می­کند و من هم اتفاقن به­عنوان شهروندی قائل به قانون­مداری به آن تن می­دهم: فیفا حکم­اش را داد و من هم این صدور حکم را روالی قانونی و اجرای آن را الزامی می­دانم. اما آن­چه من در متن خود به آن پرداخته­ام نقب زدن به نیت انسانی است بی آن که الزامی قانونی – حقوقی ایجاد کنم».
    آیا من غير از اين گفته‌ام؟
    در حاشيه: من و پيام هر دو می‌دانيم هر چند انسان مدنی به حکم قانون پابند است، امّا انسان خصلتاً اهل قضاوت است و اين از فرديت او می‌آيد. به همین لحاظ، هيچ عملی در دنيا رخ نمی‌دهد که انسان از آن مطلع شود و -کم يا زياد، برای يک لحظه يا طولانی‌مدّت، در دل یا علن...- قضاوت‌اش نکند.

    کاربرد واژه و برخورد با مفاهیم
    پيام وقتی درباره‌ی نوشته‌ی خود می‌گوید «می­خواهم نشان دهم همه­ی ماجرا در آن­چه در سطح قانون می­گذرد خلاصه نمی­شود» حرفش پذيرفتنی‌ست. نيز خرده‌ای که به متن من می‌گیرد درست است: «تنها در یک جامعه­ی سوسیالیستی می­توان انتظار سرسپاری بی­چون­وچرا و مهم­تر از آن چشم­وگوش­بسته به قانون را انتظار داشت؛ برعکس، تفاوت یک جامعه­ی لیبرالی در این است که به قانون قداست نمی­دهد، قانون­مندی و قانون­مداری باید باشد، اما امکان نقض قانون به بهای پذیرش مجازات مربوطه و بدون ساقط شدن از هستی و مهم­تر از آن آزادی نقد قانون وجود دارد». من بعد از بازخوانی نوشته‌ام متوجه شدم که می‌شود چنين برداشتی از آن کرد. ولی وقتی او می‌گوید «مجید، عجولانه، مرا به چپ­گرایی متهم کرده»، واژه‌ی "اتهام" را در جای درستی در جمله‌اش نمی‌نشاند. گمان می‌کنم ما هنگامی می‌توانیم کسی را به چيزی متهم کنيم که آن "چيز" بد باشد. انديشه‌ی چپ در جای خود بد نيست و وجودش در هر جامعه‌ای لازم و انکارناپذير است. پيام با يک پيشداوری، چپ را در اساس نهی می‌کند و واژه‌ی "چپ" را چون یک صفت ناجور و به سطح يک خلاف برای اتهام‌زنی نزول می‌دهد. حرف من در مورد سارت و چپی‌های هم‌دوره‌ی او اين است که انديشه‌ی اين‌ها تاريخ مصرفش گذشته و ديگر به درد زمانه‌ی ما نمی‌خورد.
    ديگر اين‌که تقسيم‌بندی پيام از "چپ" و "راست" ظاهراً بر اساس "سوسياليسم" و "ليبراليسم" است! حال اگر کسی هم به سوسياليسم و هم به ليبراليسم اعتقاد داشت و از آن‌ها تلفيقی بيرون کشيد (مثل کشورهای اروپای غربی: هلند، سوئد، آلمان، سوئيس و...) تکليفش چه می‌شود؟ من در اين‌جا به حاشیه (ارائه‌ی تعريف چپ و راست) نمی‌زنم با اين ترس که کلاف نوشته از دستم در نرود و خواننده سردرگم نشود، امّا توصیه می‌کنم -اوّل به خودم- که دقیق‌تر به اين مفاهيم بنگریم و کمی از تعاريف قديم فاصله بگيريم.
    در حاشيه: آن‌چه پيام از مثال سارتِ خود مراد کرده با آن‌چه به واقع سارت در نظر داشته دو چيز است. سارت آن مثل را نه با هدفی ليبراليستی و فردگرايانه (به ظنّ پيام)، که در تبليغ و تئوريزه‌کردن آنارشيسم و شکستن قراردادهای اجتماعی آورده است. سارت محصول و توليدکننده‌ی آنارشيسم زمان خود است. به اين گفته توجه کنيد: «سارتر می‌گوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی» بودن و «انسانی» بودن آن، را فقط خود او است که می­تواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمی­تواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند». سارت با ساختن موقعيتی استثنایی و غير جامع، فرد را در مقابل قراردادهای اجتماعی قرار می‌دهد تا "اصالت وجودی" او را تعريف کند، غافل از اين‌که "استثنا" را نمی‌شود به کل تعمیم داد و از آن نتيجه‌ای کلّی گرفت. او قبل از اين کار لابد از خود نپرسيده که آيا انسانی که بخش اعظم زندگی خود را بر اساس قراردادهای اجتماعی (قانون، عرف، فرهنگ، اخلاق و ...) می‌گذراند، تا چه حد می‌تواند آن "اصالت انتخاب" را -به همان غلظت- همراه داشته باشد؟ نزد سارت، آنارشيسم ترجمان آزادی است. اشتباه ديگر او ارائه‌ی تعريف مشخص برای آزادی و به‌واقع ايدئولوژيک‌کردن آن است که خود خبطی‌ست. اصالتی که او برای حق انتخاب و خودآگاه انسان قائل است، با واقعيت هيچ همساز نيست.

    تصوير خصوصی يا عمومی؟
    من در نوشته‌‌ی خود گفته بودم که زيدان با عملش باعث شد آن تصوير بدی که از مسلمانان به باور جهانی تزريق شده و می‌شود، پررنگ‌تر شود. پيام در مقابل می‌گوید: «...اتفاقن زیدان به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده، تسلیم تعصب هم شده باشد تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران: او نه «خود» را یک «مسلمان» معرفی کرد و نه آن «ایتالیایی» را «مسیحی» خواند».
    شوربختی اين‌جاست که باور جهانی هميشه بر مدار خواست ما نمی‌چرخد و گاهی به زور ما را در جايگاهی می‌نشانند که هيچ با ميل ما نمی‌خواند. به همين لحاظ، بايستی با "جبر زمانه" با سنجيده‌گی، مسئوليت‌ و مدارا برخورد کرد. زيدان اين ظرافت را نداشت. اگر قول پيام را هم بپذيريم که او «به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده» و «تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران»، ولی با باور عمومی چه کنيم که در رسانه و بوق و کرنا می‌کنند و منتظر بهانه‌اند برای محکوم‌کردن؟ آيا بايد با گاو شا‌خ‌به‌شاخ شد يا رام‌اش کرد؟ با تقصير يا بی‌تقصير، امروز مسلمانان چهره‌ی جالبی در جهان اصلی (جهان قدرتمدار، جهان غرب) ندارند. هر حرکت در راستای قوّت‌دادن به اين باور، دودی به‌پا می‌کند که نخست به چشم خودشان می‌رود. اتفاقاً مسلمانان بايستی خود در نهی اين‌گونه اعمال پيش‌دستی کنند، اگر در پی تصويرزدايی هستند.

    یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

    «زندگی (خودزنی!) مثل زيدان» عاقبت‌اش شهادت است!

    يادداشت "زندگی مثل زيدان" پيام يزدانجو تا دل‌تان بخواهد من را غلغلک داد! کم خوانده بودم نوشته‌ای را که اين‌قدر به من فرصت مخالفت بدهد!
    پيام در نوشته‌اش در صدد توجيه عمل زين‌الدّين زيدان (فوتباليست فرانسوی الجزايری تبار) است. او برای توجيه‌گری خود دست به دامن فلسفه می‌شود؛ اگزيستانشياليزم. من البته عمل زيدان را ترجمان اين گزاره می‌دانم که "خوی وحشی‌گری را سخت بشود ترک گفت" و به اين وسيله موضع خودم را -که در تقابل با نظر پيام است- روشن و مشخص می‌کنم. حال دوست دارم کمی با استدلال‌های نوشته‌ی پيام کلنجار بروم؛ شايد نکاتی مطرح شود که به‌درد خواننده بخورد.

    پيام در نخستين پاراگراف نوشته‌ی خود عمل فوتباليست ايتاليایی را "ترور" لقب می‌دهد که به باور من حرف بی‌اساسی‌ست. من نيز البته چون او معتقدم که «[گاهی] خشونت زبانی می­تواند از خشونت فیزیکی بارها زننده­تر و زیان­بارتر باشد»، امّا آيا هر خشونت زبانی را می‌شود ترور ناميد؟ اگر قرار باشد هر ناسزايی که ديگری را عصبی کند يا به پر قبايش بر بخورد را "ترور" نام نهيم، بی‌شک تک‌تک ما تروريست‌های قهاری هستيم!

    با پاره‌ی دوّم نوشته‌ی پيام می‌شود هم‌آوا بود، خصوصاً توضيح جامع او بر اين نکته که جهان منتظر بهانه است تا هر حادثه‌ای را لباس سياسی بپوشاند، امّا در پاره‌ی سوّم، وقتی بحث "اصالت وجودی"‌ ژان پل سارتر (سارت) را مطرح می‌کند، به بيراهه می‌زند. قبل از ورود مشخص به استدلال پيام، لازم است توضيح دهم که به باور من، شهرت سارت بيش از آن‌که به‌خاطر نظريات تئوريک-فلسفی‌ وی بوده باشد، مرهون شخصيت و رفتار ويژه‌ی آنارشيستی و ديدگاه‌های سياسی او بوده است. به واقع اين عقايد سياسی و عملکردهای ژان‌ پل سارت بود که در آن دوره‌ی زمانی خاص (خصوصاً جنگ ويتنام) از او چهره‌ای جهانی ساخت، و الا نظريات او -که مهم‌ترین‌اش مسئله‌ی "ضمير خودآگاه" و همين "اصالت وجودی" است- چندان بار منطقی و معنايی ندارد. بگذاريد به عنوان نمونه، همين مثال پيام را بشکافيم تا حساب دست‌مان بيايد:
    مثال معروف سارتر را به خاطر بیاورید، در «اگزیستانسالیسم هم اومانیسم است»، آن­جا که در شرح انگاشت خود از «اصالت» انتخاب و «اضطراب» وجودی، مثال جوانی را می­زند که باید بین ماندن در خانه و مراقبت از مادر بیمارش یا ملحق‌شدن به نیروهای مقاومت و انجام وظیفه­ی دفاع از میهن احتمالن به بهای از دست دادن مادر خود، دست به انتخاب بزند. سارتر می­گوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی»بودن و «انسانی»بودن آن، را فقط خود او است که می­تواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمی­تواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند.
    وقتی سارت می‌گويد و پيام تایید می‌کند که «این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی»بودن و «انسانی»بودن آن، را فقط خود او است که می­تواند تعیین کند» بلافاصله بايد گوشزد کرد که اين جوان -يعنی جوان داستان سارت- خيلی بی‌جا می‌کند که بی‌توجه به قواعد اخلاقی اجتماع هر کاری که دلش خواست می‌کند! در ثانی، پيام توجه نمی‌کند که اين "خود" او (خويشتن او/شخصيت جوان) از کجا آمده و اصلاً چطور شکل گرفته است؟ مگر غير از اين است که ساختار فکری انسان مجموعه‌ای‌ست توأمان اکتسابی و ارثی، بنابراين، شخص مورد نظر داستان، اگر در شرايط ديگری رشد می‌يافت، ممکن بود تصميم ديگری بگيرد. پس آزادی يک فرم مشخص ندارد که جناب سارت بتواند آن را تعريف و قالب‌ريزی کند.
    نکته‌ی پرسيدنی ديگر اين‌که ما بر چه اساس برای عمل يک شخص "اصالت" قائل می‌شویم و اين "اصالت" را "ارزش" می‌دانيم؟ معيار اصيل‌بودن يک عمل چيست و کجاست؟ پيام خطای ديگری نيز مرتکب می‌شود: او از واژه‌ی "انسانی" به مثابه "صفتی عالی-ارزشی" ياد می‌کند (انسانيت؟) که به باور من استدلالی است باطل. بايد پرسيد: مگر تمام گند و کثافتی که در جهان هست تولید دست بشر نيست؟ از اين گند و کثافت‌ها چه چيز انسانی‌تر؟ مگر کسی که گلوله در شقيقه‌ی ديگری خالی می‌کند، از خواست و "اصالت وجودی" خود تابعيت نمی‌کند و همان "اضطراب" مورد نظر سارت گريبانش را نمی‌گيرد؟ آيا صرف تصميم شخصی، ارزش است؟ مشکل این‌جا -به باور من- باور غلطی است که از "انسان" وجود دارد؛ همان انسانی که پا در تعريف ايده‌آليستی سوسياليزم دارد.

    مشکل نوشته‌ی پيام اين است که در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان. پيام با ارزشی‌کردن عمل افراد، زير ورقه‌ی "پاکی نيت" آن‌ها مهر تايید می‌زند! مسئله اين‌جاست که نيت چندان تعيین‌کننده‌ی نتيجه و درستی عمل نيست. اگر کسی خودش را به بمب انتحاری تبديل می‌کند، احتمالاً به هدفی می‌انديشد که به ظنّ خودش درست است؛ لابد نيت خير دارد! بيش‌تر خلافکاری‌ها با نيت مثبت انجام می‌شود. دزد به خانه‌ی من و شما می‌زند تا زندگی‌اش را بهتر کند. آيا بايد عملش را در نظر گرفت (دزدی) یا نيتش را (بهترکردن زندگی‌ خودش)؟ فوتباليستی به اسم زين‌الدّين زيدان -با آن توصيفاتی که پيام ارائه می‌دهد- با سر به سينه‌ی کسی می‌زند، به اين دليل که از طرف او اهانت شنيده است. اگر رفتار تحقيرآميز فوتباليست ايتاليایی خطا بوده، خطای زيدان دوچندان بوده. موضوع اين است که اگر انسان به مدنيت باور داشته باشد، خود در نقش قاضی و مجری قانون نمی‌نشيند. مدنيت دست انسان را از اقدام مستقيم بر عليه ديگری -مخصوصاً از نوع فيزيکی‌اش- کوتاه می‌کند و آن را به قانون می‌سپارد. در مدنيت، "خودرأيی" به "قانون‌شکنی" تعبير می‌شود. بنابراين توضيحات، رفتار زيدان پا در بدويتی داشت که فوتباليست ايتاليایی -و انديشه‌ی غالب و راهنمای او- می‌خواست زيدان را برآمده از آن نشان دهد... که داد.

    پيام می‌نويسد:
    اما اقدام زیدان از سویی دیگر هم به­راستی اگزیستانسیالیستی است. سارتر در مورد آن جوان می­گوید: با این همه او نباید فراموش کند که در هر صورت «اضطراب» ناشی از این انتخاب و کشاکش بین گزینه­ها گریبان­گیر او خواهد بود و همین «اضطراب» وجودی است که نشان می­دهد او مسئولیت «آزادی انسانی» خود را پذیرفته: مسئولیت انسان‌بودن...
    من نمی‌فهمم ما کی می‌خواهيم دست از سر کچل تعاريف چپی از انسان و آزادی‌اش برداريم؟ "آزادی انسانی" ديگر چه صيغه‌ای است؟! تعريف‌اش چيست؟ حد و حدودش را که تعيين می‌کند؟ در کجای تاریخ انسان به معنای سارتی‌اش آزاد بوده که يک موردش تا به حال رويت نشده؟ پيام در چند خط پايین‌تر اتفاقاً از ديگر فيلسوف فرانسوی (ميشل فوکو) مثال می‌آورد، امّا ای‌کاش توجه می‌کرد که همين فوکو در تئوری "گفتمان" خود انسان را عملاً عاری از آزادی و فکر او را محصول گفتمانی می‌داند که در اطراف او حکمفرماست و خودش در آن شناور. با عنايت به نظر فوکو، "خود" انسان و "اصالت" سارتی‌اش(!) تشکيل‌يافته از پاره‌های تجربی ديگران است، بنابراين هر چه او تصميم می‌گيرد، نشأت‌گرفته از گذشته و اطراف اوست و بنابراين، هيچ شی مشخص و قابل تعريفی به نام "خود" وجود ندارد که بشود به آن اصالت بخشيد. جان هر کس که قبول داريد، پرونده‌ی نظريات صد تا يک قاز اين جناب سارت را ببنديد و تکليف خودتان را با عبارات بی‌معنی و غير کاربردی‌ای چون "اصالت وجودی" روشن کنيد!

    پيام پس از اصالت‌قائل‌شدن برای عمل زيدان و در توجيه آن چنين می‌گويد:
    «زیدان انسانی است که می­خواهد خود تصویر خویش را بسازد و تسلیم تصویری که دیگران از او ساخته یا می­سازند نشود».
    اين نظر را می‌شود با بدل آن چنين باطل کرد: عمل زيدان اتفاقاً تسليم‌شدن به آن تصويری است که فوتباليست ايتاليایی و تفکری که می‌خواهد مسلمان(ها) را وحشی نشان دهد مد نظر دارند. زيدان با عمل خود در دام طرف مقابل می‌افتد و اگر فرصتی طلایی داشت که نشان دهد يک عرب مسلمان هم می‌تواند سالم و متمدن زندگی کند، پله‌های ترقی را بپيمايد و افتخار آفريند، آن را نيز در دقيقه‌ی نود کارنامه‌اش از دست داد.
    آيا تصوير آبرومند زيدان -البته قبل از حمله‌ی فيزيکی‌اش- ساخته‌ی فعاليت‌های حقوق بشری و خصايل نيکوی انسانی و فوتبال زيبای خود او بود، يا ساخته‌ی دست ديگران؟ قضاوت‌اش با خود شما!
    به واقع رفتار زيدان چيزی جز "سنت شهادت‌طلبی" در اسلام نیست. خودزنی اسلامی رفتاری است که از سر استيصال و در دقيقه‌ی نود به آن دست می‌زنند تا جاودانه شوند. پشت پا زدن زيدان به پيشينه‌ی افتخار‌آميزش، به مسئوليت ملّی و جهانی‌اش (به عنوان فوتباليست خوب و با اخلاق) و نيز به رفتار مدنی چيزی جز شهيد‌ساختن خود نيست. زيدان تسليم تعصّب خود شد.
    پيام توجيه خود را با اين جمله‌ی شبه فلسفی ادامه می‌دهد که جداً ساده‌انگاری است:
    «من هم انسان‌ام و اشتباه می­کنم»! اگر نفس "اشتباه" انسانی است که هست، امّا بی‌شک کسی نمی‌تواند از "اشتباه"، "ارزش" بسازد و آن را "مثالی برای اثبات انسان‌بودن" و انسانيت شخص جا بزند. اگر معتقد به عدالت باشيم، سزای اشتباه تنبيه است نه تشويق. اگر هم عدالت‌طلب نباشيم، باز بر مبنای هيچ منطقی نمی‌توان اشتباه را لباس ارزش پوشاند.
    ادامه می‌دهد: «این­گونه است که او، به همان مفهومی که رورتی به کار برده، شاعری می­شود که کارش «خودآفرینی» است». اگر گمانه‌ی پيام را هم بپذيريم، باز با اين جدل چه کنيم که نفس "خود‌آفرينی" شايسته‌ی کدامين تقدير است؟ یادم هست در باره‌ی فيلم هفت چيزکی نوشته بودم. ماجرا از اين قرار بود که هنرمندی برای ساختن تئاتر خلاقانه و طبيعی خود آدم‌هایی را می‌کشت که هر يک يکی از نمادهای هفت‌گانه‌ی گناه بودند. هر چند تئاتر "خودساخته‌"ی اين فرد مجنون بسيار "خودآفرين" بود، امّا نامی جز جنايت نداشت. پس: "خودآفرينی" برای تشويق کافی نيست، چه نفس خودآفرينی ارزش نیست.

    در پاره‌ی چهارم نوشته می‌خوانيم:
    «قضیه­ی زیدان نشان داد که موقعیت­های وجودی تا چه اندازه در زندگی هرروزه جا دارند و مسئولیت­پذیری انسانی چگونه می­تواند به بهای دست شستن از، به تعبیر نیچه، «آسایش متافیزیکی» ما باشد».
    بدون اين‌که به شرح اضافه نيازی باشد، من فکر می‌کنم که رفتار زيدان مثال کامل "بی‌مسئوليتی" بود نه مسئوليت‌پذيری.

    پيام می‌نويسد:
    «اقدام او از دید عموم واکنشی زشت و غیراخلاقی است، اما تا آن­جا که بحث بر سر اخلاقی اگزیستانسیالیستی باشد، اقدام او هم زیبا است هم اخلاقی: اخلاقی که، به تصدیق فوکو، «بخشیدن بعدی زیبایی­شناسانه به وجود خود» است...».
    در پاسخ: به توضيح من در باره‌ی فيلم هفت دوباره نگاه کنيد! ... اين نظر مدّت‌هاست مطرح شده که هر عملی دارای بار زيبايی‌شناسانه است. اما موضوع اين است که روابط انسانی را زيبايی‌شناسی تعيین نمی‌کند؛ "قراردادهای اجتماعی" است که تعيین می‌کند. بر همين اصل، برخورد فيزيکی -هر چند به ظنّ بعضی "اصيل و انسانی"، "آرمانی"‌ يا چه می‌دانم "قهرمانی" باشد- علمی مذموم است.

    و امّا جمله‌ی آخر یادداشت پيام به راستی که خواندنی -و البته غريب- است:
    «حتا تظاهر به این اصالت هم آن­چنان شهامتی می­خواهد که ساده به دست نمی­آید: زندگی در این زمانه مثل زیدان (را) کم دارد».
    باز پيام به‌جای اين‌که به مسئله واقعگرايانه بنگرد، آن‌را رمانتيک و ارزشی ديده. آیا نفس داشتن شهامت باارزش است؟ به نظر من خير! بسياری از اعمال شجاعانه مستقيماً در راستای تخريب و ضربه‌زدن به آسايش انسان‌ها هستند. آدم‌کش‌های تاریخ همگی آدم‌های شجاعی بوده‌اند. آن خلبانی که خطر می‌کند و در ميان ميدان جنگ روی سر "دشمن" بمب می‌‌ريزد، هم آدمکش است و هم شجاع (آدمکش شجاع!).
    پيام -مثل بسياری از انسان‌های پرخوانده و در حال گذار- با نوعی جدال فکری (Inner Conflict) دست به گريبان است. پيام می‌خواهد از آميختن ابزار جدید (فلسفه) و عناصر قديم (ارزش‌های سنتی مثل شهامت، غيرت و غيره) چيزی بسازد که هم اهل جديد را خوش آيد هم قدیم را. محصول کار اين می‌شود که در عين دانايی، گاه می‌شود که به جاده‌خاکی می‌زند! اگر تصميم‌گيری آنی حرّ رياحی برای مسلمان و غير مسلمان جذاب است، اما با معيارهای امروزين کار او را کسی تکرار نمی‌کند، چون مصلحت‌انديشی در آن نیست. پس: تنها ارزش‌هایی از قديم را می‌شود کماکان استفاده کرد که از صافی معيار جدید عبور کرده باشند.

    از پيام به نوبه‌ی خودم تشکر می‌کنم که با چنين يادداشتی، تکانی به وبلاگ‌شهر خاک‌گرفته داد.

    پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵

    پرسش و پاسخ مربوط به مسئله‌ی "طلاق"

    دوست گرامی ترنّم در پيامگير اين يادداشت نوشته است که:
    مـقایسه زنان ایتالیائی که از کودکی به حق و حـقوق ِ انسانی خودشون آشنا هستند و با آزادی نسبی در مقایسه با زن ایرانی بزرگ می‌شوند و ازدواج می‌کنند با زن ِ ایرانی که در مـحدودیت تمام بزرگ شده و ازدواج کرده اونهم تحت فشارهای اجتماعی خاص ایران کار صحیحی نیسـت.
    اگر زن ایتالیائی که به حق خودش آگاه اسـت از هـمسرش طلاق نمی‌گیره به این دلیل است که با آزادی و آگاهی انتخاب کرده و نه از روز [روی] اجبار و فـشار ِ اخلاقی و اجتماعی!!! اگر زن ایتالیائی رو هم به زور (این زور انواع مـخـتلف داره و می‌تونه تعریف بشه) مجبور به ازدواج می‌کردند؛ بعد از مدتی و به محض اینکه شـرایتش رو داشـت طلاق می‌گرفت.
    پيام به نکته‌ی خوبی اشاره می‌کند. سر فرصت پاسخی بر آن خواهم افزود.
    ...
    پيام هرچند به نکته‌ی خوبی اشاره می‌کند، امّا بی‌فايده نيست که با آن درپيچيد.
    - اگر مبنا را همان بگيريم که ترنّم می‌گويد، پس ديگر بايستی قيد هر مقايسه‌ای را زد! فراموش نکنيم که ما هيچ‌وقت برای مقايسه نمی‌توانيم دو موضوع صد در صد يکسان بيابيم. اگر اين‌طور بود که ديگر اصلاً مقايسه (به قصد ارتقا، تغيير و...) بی‌معنا می‌شد.
    - در اين‌که زن ايتاليایی محيط آزادتر و پيشرفته‌تری نسبت به زن ايرانی دارد حرفی نيست، امّا آيا واقعاً زن ايرانی در انتخاب همسر خود هيچ سهمی ندارد؟ آيا همه‌ زنان ما چشم‌بسته تابع حرف "بزرگ‌ترها" و جامعه‌اند؟ وانگهی، چرا در ديگر جوامع که زنان‌شان حق انتخاب ندارند آمار طلاق اين‌طور بالا نيست؟ من فکر می‌کنم موضوع را نبايد اين‌قدر ساده ديد و برای يافتن پاسخ درخور، بسيار بيش‌تر از اين‌ها بايد کاويد.

    يکی از دلايل مشخصی که باعث طلاق در خانواده‌های نابسامان می‌شود اين است که زن از لحاظ اقتصادی روی پای خود می‌ايستد. وقتی پای وابستگی اقتصادی به "مرد خانه" قطع شود، معايب او برجسته‌تر رخ می‌کند. به زبان ساده‌تر: يکی از دلايل تداوم خانواده‌هایی که عدالت در آن‌ها حکمفرما نيست، نياز اقتصادی زن به مرد است. اين قبول. امّا به نظر من، اين تمام دليل نيست. می‌دانيد چرا؟ برای اين‌که موارد مشابه در مليّت‌های ديگر اين‌قدر زياد است که در شمار نمی‌گنجد و سرانجام کارشان نيز به طلاق نمی‌انجامد.

    بحث را کوتاه می‌کنم: به اين باور رسيده‌ام که مردم ما دچار نوعی "مشکل هويتی" هستند. اين مشکل باعث شده که ما برای جدايی از هم هميشه داوطلب باشيم. ما خيلی بيش‌تر از دوستی، قابليت دشمنی داریم. به سادگی پيوندهایی را که به درازی سال‌هاست پاره می‌کنيم. دوستی عميق در بين ما سخت ريشه می‌گيرد. از هم چندان خوش‌مان نمی‌آيد و بيش‌تر از روی کمبود و نياز به سمت هم می‌رويم تا علاقه... چه خوش داشته باشيم چه نه، اين واقعيت فرهنگی ماست. حال بگوييد آيا ريشه‌ی طلاق را نبايد در خصلت فرهنگی خود بجوييم و بهتر نيست که برايش اين‌قدر دلايل حاشيه‌ای نتراشيم؟ البته دلايل حاشيه‌ای بی‌مصداق نيستند، امّا کارکردشان در حد "بهانه" و "جرقه" است نه بيش؛ اصل جای ديگر است...