‏نمایش پست‌ها با برچسب گلوبالیسم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گلوبالیسم. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

جایزه‌ی اسکار فرهادی، بخشی از سناریوی روابط قدرت در امروز جهان

بر خلاف دیدگاه رایج، من قضیه‌ی اسکارگرفتن فیلمی از ایران را صرفاً در دایره‌ی روابط قدرت در سطح جهانی می‌بینم و بس. به باور من، "جدایی نادر از سیمین" به‌خاطر ارزش هنری‌اش جایزه‌ی معتبر گلدن گلوبز و بلافاصله پس از آن مهم‌ترین جایزه‌ی حال حاضر جهان یعنی اسکار را به خودش اختصاص نداد. مسئله این نیست که این فیلم شایستگی چنین جایگاهی را دارد یا نه؛ مهم تاثیری است که این جایزه بر روند پرشتاب سیاسی منطقه و تغییری که در نگاه مردم ایجاد می‌کند می‌گذارد.

آینده‌ی ایران روشن است: از نگاه گلوبالیست ها ایران حلقه‌ای است از زنجیر عراق، تونس، مصر، لیبی، سوریه و ...، با سرنوشتی مشابه. اما تفاوتِ مداخله‌ی نظامی در افغانستان و عراق با "بهار عربی" در دو چیز بود: نخست، آمریکا در اولی -با دکترین دوران جنگ ویتنام- خود را تصمیم‌گیرنده معرفی کرد و شخصاً اقدام کرد و بعد نیروهای ائتلاف به او پیوستند، اما در دومی همه‌ی شرکا از همان ابتدا و پشت نام "ناتو" به تغییرات خوراک دادند. دومین دلیل که متعاقب اولی است طبعاً روشن است: بر خلاف جنگ عراق و افغانستان که اروپایی‌ها تا توانستند گربه رقصاندند و آمریکا کمرش زیر بار هزینه‌ها شکست و در دنیا بی‌آبرو شد، این‌بار اما "انقلاب‌سازی‌های عربی" پشتیبانی قریب‌به‌اتفاق "مردم مهم جهان" و رسانه‌ها را پشت خود داشت. بنابراین، با وجودی که هر دوی این طرح‌ها در یک راستا و از یک جا تغذیه می‌شدند، اما هر چقدر اولی خام بود، دومی درس‌گرفته از تجربه و پخته بود.

آن‌چه مسلم است، تحریم‌های پیش رو از لحاظ روانی بر مردم تاثیر جدی و خردکننده می‌گذارند و با ایجاد نوعی احساس همدردی در جامعه و بدبینی نسبت به تحریم‌کنندگان، به حضور جمهوری اسلامی می‌توانند مشروعیت بدهند.  همین داستان سر کش و قوس‌های مسئله‌ی هسته‌ای دارد اتفاق می‌افتد و حتا بعضی مخالفان طرح را از سماجت غرب خسته کرده است. از سوی دیگر، جایزه‌ی اسکاری که مشخصاً "به مردم ایران تقدیم شد"، با ایجاد موج شادی و فوران غرور ملی و احساسات، نوعی "مسکن امیدواری" به مردم تزریق کرد. جایزه‌ی اسکار پیام صریحی داشت: از نگاه غرب، بین مردم و حکومت ایران فرق است.  این مسکن -که مدت تاثیرش چندان طولانی نیست- نه تنها چهره‌ای موجه از تحریم‌کنندگان هنردوست و مردم‌دوست به‌تصویر خواهد کشید، بلکه مردم ایران را از لحاظ روانی برای مداخله‌ی نظامی غرب یا جنگ داخلی با رژیم آماده خواهد کرد و کلاً رفتار غرب را در قبال ایران توجیه خواهد کرد. در تونس، مصر، لیبی و سوریه نیز دقیقاً همین اتفاق افتاد و این خود مردم -یا به هر حال بخشی از آن‌ها- بودند که با نظام حاکم درافتادند. در این حالت، گلوبالیسم با کم‌ترین هزینه و مسئولیت، بهترین نتیجه را عاید خود کرد.
 با وجود نفرت عمومی مردم عراق از نیروهای اشغالگر، می‌بینیم که "گردانندگان جهان" در ادامه‌ی طرح نظم‌دهی و جهانی‌سازی (Globalism) خود، چطور به‌خوبی از تجربه درس گرفته‌اند و استراتژی‌ای نو را در دستور کار خود قرار داده‌اند. اما آیا ما هم از تجربه درس می‌گیریم و به‌جای نشئه‌گی‌های کوتاه‌مدت و بی‌توجهی به آن‌چه در پیرامون‌مان می‌گذرد، در ریشه‌های حوادث دقیق می‌شویم؟ قضاوت‌اش بماند به عهده‌ی آینده!

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰

بمبی که علیا ماجده مصری ترکاند!


گرفتاری عمده‌ی تحلیل‌های روان‌شناختی، فمینیستی، اخلاقی و کلاً معنی‌شناسانه‌ی اصحاب اینترت بر عملکرد علیا ماجده المهدی مصری این است که آن‌ها را از حالت ناظر، به میدان و معرکه‌ای می‌کشاند که متعلق به آن‌ها نیست و مجبورشان می‌کند که بر علیه یا به‌نفع یک‌طرف موضع‌گیری کنند. بی‌توجهی اصلی ما به جوهر شوکی است که این زن جوان وارد کرده تا ذهن‌های خموده را به سمت روند ویرانگر "اسلامیزه‌شدن دموکراتیک" که دارد مصر را می‌بلعد متوجه کند.

آن‌چه علیا کرده، یعنی ترکاندن بمب اینترنتی، شناخت و استفاده از ابزار "عریانی تن" بوده برای تبلیغ ایده‌‌ی سیاسی‌اش. در زمانه‌ای که "رسانه‌ی مسلط" اجازه‌ی فکرکردن به کسی نمی‌دهد و با ساخت افکار عمومی، کشورگشایی‌های اخیر در شمال آفریقا و احیاناً در سوریه و ... را "توجیه دموکراتیک" می‌کند، علیا با سنت‌شکنی آگاهانه‌ی خود، خواب را سرهایی پرانده که هم‌چنان دل به "ارتش آزادی‌بخش ناتو" و "مداخله‌ی نظامی یا غیر نظامی دموکراتیک‌ساز قدرت‌ها" بسته‌اند. او با هدف‌گرفتن مشخص فناتیک‌های اسلامی در مصر و طراحان جهانی پشتیبان‌شان، به مخاطب توجه داده که مسیر گذار مصر به قعر فلاکت فاندامنتالیسم است نه ساحل عافیت آزادی.

این‌که خیلی‌ها آمدند تا تن لخت او را ببینند نه پیام او را بشنوند و این‌که اگر جوان و زیبا نبود، با چنین اقبالی روبه‌رو نمی‌شد، تماماً گمانه‌های حاشیه‌ای بمب تبلیغاتی علیا هستند. من شک دارم که او قصد داشته نامی ماندگار شود یا مانیفستی فرموله‌شده برای استفاده‌ی آیندگان ارائه بدهد! این‌گونه برداشت‌ها، نشانه‌ی درک ضعیف از کارکرد رسانه در دنیای امروز است. نقطه‌ی مقابل‌اش علیای جوان است که با شناخت کانونی از رسانه‌ی اینترنت، شادابی تن را آیینه‌ای کرده به آفتاب، تا برق‌اش چشم سودازدگان احیای خلیفه‌گری اسلام در قرن بیست‌ویکم را بزند و آتشی به جان‌شان بیاندازد که ضجه‌ها و "وا اسلاما"ی‌شان، ما پیرامونیان حواس‌پرت را به خود آورد که ببینیم: چطور دارند آزادی را زیر حجاب دموکراسی خفه می‌کنند و به مسلخ می‌برند.

   :: طرح از مانا نیستانی

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰

"جهان غرب" یا سرکردگان اقتصاد؟

اشاره‌ای به "بهار عربی"!
مسعود برجیان به بهانه‌ی نوشته‌ای از علی افشاری، یادداشت ارجمندی منتشر کرده که مفاد آن سخت تأمل‌برانگیز است. من از ورود به یادداشت افشاری می‌گذرم که گفتنی‌ها را مسعود گفته؛ دوست دارم اما -در مختصرترین شکل ممکن- بر یادداشت‌ مسعود نکاتی را بیافزایم یا از ظن خود صیقل بدهم، تا شاید متن اصلی بازتر و خواناتر بشود.
اگر بخواهیم در کوتاه‌ترین تعریف، آن‌چه در لیبی اتفاق افتاد را مغزه‌شکافی کنیم، بایستی بگوییم که حکومت قذافی، بر اساس مصالح و به امر تشکیلاتی که جهان را اداره می‌کند [+] (گلوبالیسم: بانک‌های جهانی، بازار سهام، الخ)، توسط نیروی ناتو و با همکاری بعضی از مردم داخل لیبی، واژگون شد. با راهنماقراردادن این تز، حال باید رفت سراغ یادداشت غسل طهارت «دخالت بشردوستانه» .

دنیای غرب چیست؟
نکته‌ای که  بهتر است به آن بیش‌تر توجه شود، طرز استفاده از عبارت "دنیای غرب" است. مسعود در نوشته‌اش از "منافع غرب" یاد می‌کند که منظور منافع مشترک همان کشورهای اتحادیه‌ی اروپا (به‌ویژه اروپای غربی) و آمریکا و کانادا است. این طرز تلقی از جهان سرمایه‌داری، با آن‌چه به‌واقع جهان سرمایه‌داری کنونی را می‌گرداند -یعنی گلوبالیسم جهانی- اختلافی پدیدارشناسانه دارد.
تصور کلاسیک از جهان سرمایه‌داری غرب این است: تعدادی کشور در اروپا به‌علاوه‌ی کانادا و در راس همه آمریکا با درنظرگرفتن منافع ملی خود، در موضوع اقتصاد با یک‌دیگر اتفاق نظر دارند و بر همین اصل، دست به تحرکاتی مشترک می‌زنند. می‌شود باقی کشورهای توسعه‌یافته چون استرالیا، نیوزیلند، ژاپن و غیره را هم به این فهرست اضافه کرد.  این تعریف با چند ایراد جدی روبه‌روست:
با رکود شدید و گسترش نابرابری اقتصادی در آمریکا و سپس اروپا، متوجه شدیم که تمرکز بر "منافع ملی" چندان در دستور کار کشورهای غربی نیست، یا لااقل مثل دهه‌های قبل در ارجحیت نیست.  در کنارش، با وضعیت خودساخته و ویرانگری که برای یونان به‌وجود آمده و احتمالاً دامنه‌اش به پرتقال، اسپانیا و ایرلند نیز سرایت می‌کند، شاهدیم که اتحادیه‌ی اروپا -با نگاهی "فراگیرتر" از چارچوب ملی، بی‌توجه به لب پرتگاه بودن "شریک اقتصادی خود"، چطور از او یک مستعمره‌ی تا گلو زیر قرض می‌سازد و شرکا را  بر اساس سلسله‌مراتب و "اولویت‌هایی" طبقه‌بندی می‌کند. مدیای مسلط گلوبالیستی نیز آن‌طور که باید اعتراضات و درگیری‌های فراگیر در یونان را بازتاب نداد که طبعاً اتفاقی نبود. و اما جالب‌تر از همه این است که اروپای متحد، ابتدا با ایجاد واحد پولی یکسان (یورو) و بدیلی برای ارز جهانی دلار آمریکا، با آن [در ظاهر] به رقابت برخاست. همین اروپا اما در مسائل استراتژیک جهانی در کنار آمریکا حضور جدی دارد (مثل "بهار عربی").  هر دو ارز نیز هر روز ضعیف‌تر می‌شوند.  آن‌طور که از قرائن پیداست، با ضعیف‌کردن یورو و دلار (شاید عمدی) و ادغام هر دو، ممکن است یک واحد پولی یکسان و جهانی سربرآورد. در این راستا دیدیم که پس از رکود اقتصادی و درست در موسم بهار عربی،  بازار سهام برلین و نیویورک و نیز لندن و کانادا در هم ادغام شدند و مرزها برداشته شد.  به‌راستی این تضادها را چطور می‌شود تبیین کرد؟  چه نیروی خارج از مرکز و نامرئی، بی‌تعهد به مرزبندی‌های جغرافیایی و سیاسی داخل دنیای غرب، بانی تصمیم‌گیری‌های کلان می‌شود؟  آیا قائل هستیم که چنین نیرویی وجود دارد، یا که زاده‌ی تئوری توطئه است و نباید بدبین بود! این نیرو نامش "گلوبالیسم" یا همان جهانگرایی است با پارامترها و ساختار خاص خود.

موضوع نفت
مسعود به‌درستی اشاره می‌کند:
ساده‌انگاری تحلیل‌گرانی که موضوع نفت را تنها انگیزه یا انگیزه‌ی اصلی ناتو برای دخالت در لیبی می‌دانند و کسانی که با ردیف کردن این اعداد و ارقام، از در مخالفت با آنها بر می‌آیند، در همین‌جا روشن می‌شود. این موضوع در مورد حمله‌ی آمریکا و انگلیس به عراق نیز مطرح می‌شد.
و سپس دلیل می‌آورد:
 آمریکا در سند استراتژی امنیت ملی خود که سال‌ها پیش از حمله‌ی آمریکا به عراق، تدوین شده و دورنمای سیاست آمریکا را تا سال ۲۰۲۵ معین کرده، یکی از اهداف خود در خاور میانه را استقرار موشک‌های دوربرد خود در یکی از کشورهای ایران یا عراق عنوان می‌کند. دلیل مطرح‌شده در این سند، مرکزیت ایران و عراق در منطقه‌ی خاور میانه است که به آمریکا امکان می‌دهد از این طریق، کل منطقه را زیر بُرد موشکی خود داشته باشد. بنابراین نه تنها موضوع نفت، تنها انگیزه‌ی آمریکا برای حمله به عراق نبوده است که حتی انگیزه‌ی اصلی هم نبوده است. همین موضوع در مورد لیبی نیز صادق است. موقعیت ژئوپلیتیک لیبی از نظر تسلط بر کل شمال آفریقا و جنوب اروپا و به عنوان یکی از شاهراه‌های اتصال آفریقا و اروپا، وضعیتی بسیار ویژه است.
 موضوع این است که ما وقتی از نفت صحبت می‌کنیم، نخست باید بدانیم که اصولاً نفت چیست؟ این پرسش در ظاهر بدیهی، در واقع یکی از کلیدهای حل معمای "اتحاد نامرئی" است.  نفت صرفاً آن‌ ماده‌ی سیاهی که در بشکه می‌ریزند و می‌فروشند و تولید پتروشیمی نیست. علاوه بر آن، نفت یکی از شاخصه‌های اصلی بازار سهام و اهرم سیاست است.  بازار سهام نیز دنیای اقتصاد در بطن دنیای اقتصاد است، درست مثل اینترنت که دنیای مجازی در دنیای واقعی است. جالب این‌که تبادلات در سهام نفت به مراتب بیش‌تر از خود نفت است. این واقعیتی است که از دیده‌ی تحلیل‌گران ما دور مانده، چون سررشته‌ای از دنیای سهام ندارند. شاخصه‌ی نفت در بازار سهام تابع یک‌سری نوسانات لحظه‌ای و بیرونی است. این نوسانات، تماماً  مربوطه به تحرکات سیاسی هستند. برای همین، نفت علاوه بر این‌که مهم‌ترین سوخت حال حاضر جهان است، سلاحی کاملاً استراتژیک نیز هست.  اینرا شاه فقید در کتاب "پاسخ به تاریخ" خود بدرستی توضیح دادند. فهم ما موقعی از مسئله‌ی استراتژیک نفت جامع‌تر می‌شود که بدانیم نفت، در بیش‌تر مواقع نه توسط صاحبان ذخایر، بل‌که به‌وسیله‌ی شرکت‌های نفتی و طی قراردادهای چندین ساله استخراج، تولید، صادر و به‌فروش می‌رسد. حال باید دقت کرد که چه تشکیلاتی این چرخه‌ی اقتصادی را می‌گرداند؟
قذافی قرار بود اواخر امسال، قراردادهای نفتی‌اش را  با شرکت‌های نفتی غرب تجدید نکند و با شرکت‌های چینی وارد معامله بشود.* شاه نیز قرار بود در سال 58، یعنی تاریخ انقضای قراردادهای نفتی ما، دیگر با شرکت‌های انگلیسی و آمریکایی قراردادی منعقد نکند و نفت ایران را با قیمت‌گذاری اوپک توسط شرکت ملی پارس استخراج و صادر کند. ایجاد پالایشگاه‌ها در ایران نیز پیرو همین تفکر درازمدت بود. البته ما که دایی‌جان ناپلئون‌ نیستیم که زبانم لال فکر کنیم  این وسط توطئه‌ای در کار بوده است!

آمریکا به مثابه دفتر کار و بازوی نظامی اقتصاد جهانی
پیرو آن‌چه در ابتدای این یادداشت گفته شد، این‌روزها زیاد نمی‌شود از "استراتژی بلندمدت امنیت ملی آمریکا" صحبت کرد، زیرا استراتژی‌ها از بلند‌مدت و ملی، به کوتاه‌مدت و گلوبالیستی تغییر شکل داده‌اند.  برای مثال، اگر آمریکا بخواهد سیستم کشوری را تغییر بدهد، دیگر مثل نیکاراگوئه عمل نمی‌کند و این دخالت، حتماً با همکاری شرکای اقتصادی/استراتژیک انجام می‌شود. همین است که در سی سال گذشته -به‌ویژه در ده سال گذشته- به اندازه‌ی چند قرن اتفاقات عجیب و غریب در دنیا رخ داده است!  این استراتژی‌های کوتاه‌مدت و لحظه‌ای البته بر بنیان نوعی مانیفست نانوشته (شاید هم نوشته) پی ریخته می‌شوند و عمل می‌کنند. آن‌چه در این مانیفست می‌خوانیم این است: «ساخت حکومتی جهانی و در کل تسخیر جهان نیازمند ایجاد بی‌ثباتی در خارج از قلمرو خود و از آن سمت، ناآگاه نگه‌داشتن و مشغول‌کردن مردم داخل قلمرو خود است.»[+] به‌راستی کدام طرح نامرئی  یک‌باره تعدادی از کشورهای در ظاهر نه‌چندان دوست را در موضوعی مثل فتح لیبی کاملاً هم‌قول می‌کند؟  پاشنه‌ی آشیل "قذافی باید برود" و "کاسترو مهم نیست برود" در کجاست؟
با توجه به دلایل متفاوت از جمله ناعادلانه‌ترشدن وضعیت توزیع در آمریکا و کم‌توجهی به وضع مردم و نیز شراکت آمریکا با ناتو در مسائل شمال آفریقا، عبارت کلاسیک "امپریالیسم آمریکا"** دیگر از معنی تهی شده است. تعریف ساده‌ی آمریکای کنونی، عنوان این پاراگراف است.

در این باره هر چه نوشته شود باز کم است. شاید وقتی دیگر...

پی‌نوشت:
*علاوه بر آن، قذافی می‌خواست نفت را به "یوآن" (واحد پول چین) به چین بفروشد نه به دلار. این‌ کار دهن‌کجی آشکار به قاعده‌ی بازی نفت و واحد پولی مبادلات بین‌المللی و آتوریته‌ی آن (نظام پولی) بود. دوم، قذافی یکی از معدود ذخیره‌کنندگان طلا (شمش) در جهان بود؛ چیزی بالغ بر 144 تن طلا در خزانه‌داری خود داشت. جمع‌آوری شمش طلا یکی از برهم‌زننده‌های قاعده‌ی پولی و مبادلاتی جهانی به‌ویژه مبادلات با دلار یا اعتباری است، زیرا از دهه‌ی هشتاد به این سو و با فشار بانک‌های جهانی، طلا دیگر پشتوانه‌ی پولی جهان شناخته نمی‌شود. از این طریق، سیستم کردیتی به‌وجود آمد و نتیجه‌اش را نیز در رکود سال 2008 شاهد بودیم ... و بدتر از آن‌را شاهد خواهیم بود. قذافی قصد داشت با پشتوانه قرار دادن طلا، بانکی اعتباری در کامرون ایجاد کند که این کار، سرپیچی کامل از نظام بانکی و پولی جهانی بود، زیرا از سلطه‌ی IMF (یعنی International Monetary Fund) و پدرخوانده‌ی بانک جهانی و صندوق بین‌الملل و بانک مرکزی اروپا (مثل خانواده‌ی رادچایلد) عملاً خارج می‌شد و به آن حساب پس نمی‌داد.
دیگر این‌که قذافی قصد داشت به کمک چین، ماهواره‌ی مخابراتی آفریقا را تا سال 2012 به فضا بفرستد. این کار نه‌تنها باعث مختل‌شدن درآمد سنگین غول‌های مخابراتی می‌شد، بل از لحاظ اطلاعاتی، کنترل دنیای مسلط بر آفریقا و کشورهای ثروتمندی چون لیبی را با مشکل جدی مواجه می‌ساخت. مخابرات که می‌دانیم ابزار بی‌بدیل تسلط است و سرش نیز معلوم است که دست کیست و ابداً علاقه‌ای به شراکت با دیگری ندارد.
علاوه بر طلای سیاه، لیبی صاحب بزرگ‌ترین منابع آب زیرزمینی در آفریقا بود و همین موضوع، این کشور را در صدر کشورهای استراتژیک آفریقایی می‌نشاند.
**برای فهم مفهوم "امپریالیسم نو" بایستی در کاوش منابع مالی‌ای بود که نقش پشتوانه‌ی بانک‌های مرکزی جهان را بازی می‌کنند و به کشورها و دولت‌ها وام می‌دهند و بر بورس مسلط‌اند و نوسانات اقتصادی کلان را فراچنگ دارند. همین‌ها، علاوه بر در اختیارداشتن بخش عمده‌ی طلا و پول در جهان، در نقش "پایان جهان" نیز نقش‌آفرینی می‌کنند. توضیح این‌که یک شرکت نفتی هر چقدر که بزرگ باشد، باید پولش را جایی ذخیره یا سرمایه‌گذاری کند. از این رو، باز باید جلوی این غول‌ها -که تعدادی خانواده و شرکا هستند- دوزانو بنشیند! چنین قدرت‌هایی، با استیلا بر بخش عمده‌ی سرمایه‌ی ارزی و اعتباری، انرژی، سیستم‌های ارتباطی چون اینترنت و مخابرات و اخیراً آب آشامیدنی، بر کار دولت‌ها مسلط‌اند و درست به همین خاطر است که در مسائلی جهانی، بسیاری از دولت‌های غربی، بی‌توجه به اختلافِ نظرهای جدی و حتا بی‌توجه به افکار عمومی خود، به‌طوری هماهنگ عمل می‌کنند. به‌راستی چه نیرویی باعث این هماهنگی عجیب می‌شود؟ 

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰

حکایت لیبی!

با سربه‌نیست‌کردن قذافی، لیبی هم به جمع کشورهای بی‌ثبات پیوست. حالا مردم‌اش باید همینطور در یک گردونه‌ی  ناامنی و بی‌سرنوشتی... و کلاً فرسایشی دست‌وپا بزنند تا خودشان را [اگر] پیدا کنند. منابع‌اش البته بی‌کم‌وکاست و مثل همیشه -و شاید بیش‌تر از قبل- به چوب حراج می‌رود. خب اما صاحب دموکراسی شدند؟!

واقعیت این است که خیلی از کشورهای دموکراتیک امروزه هستند که به وضع حیرانی در گردونه‌ی سرنوشت دچارند. مثال‌اش: کشورهای اروپای شرقی چون بلغارستان و اقمار بالکان و رومانی و مجارستان و همین افغانستان و عراق بغل گوش‌مان.  یونان هم  با فروپاشی اقتصادش دارد به آن‌ها می‌پیوندد. این‌جاست که می‌‌بینیم هدف غایی بهروزی مردم نیست و "گردانندگان اصلی" مسیر را به سمت دیگری هموار کرده‌اند.
در کشوری به‌هم‌ریخته و غیر منسجم، کسی به فکر منافع ملی و آینده‌‌ای بهتر نیست. مردم سردرگم مشکلات روزمره‌شان هستند.

شعار البته خوش‌بو و رنگین است: رسیدن به دموکراسی! اما آیا دموکراسی همه‌چیز است؟ آیا دموکراسی بدون پایه‌ی فرهنگی و از آن مهم‌تر، زیربنای اقتصادی قوی ارزش پیاده‌کردن دارد؟
دایه‌گان مهربان‌تر از مادر که نام‌شان "گلوبالیسم جهانی" است، با برجسته‌کردن بدی‌های سیستم‌ها، در واقع دکترین خود را توجیه و اهداف اصلی خودشان را در پشت ردای دموکراسی مخفی می‌کنند. تلاش گلوبالیسم، نابودکردن روند توسعه کشورهای صاحب ذخایر با موقعیت استراتژیک است.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

تظاهرات در وال استریت

این تظاهراتی که در وال استریت و دیگر جاها در جریان است، برخاسته از درکی مشترک است؛ درکی که از ویرانی جهان به‌دست عده‌ای بسیار معدود به اسم گلوبالیست ها عمیقاً‌ نگران است. همان‌طور که برای ملا حسنی نوشتم:
کسانی که به گردانندگان بازار سهام و بورس اعتراض می‌کنند و در وال استریت و باقی جاها تظاهرات کرده‌اند و می‌کنند، اکثراً آدم‌های آگاه و تحصیل‌کرده‌ای هستند که نزول کیفیت زندگی و ویرانی اقتصاد را به شکلی عمیق و علمی می‌بینند و در زندگی خودشان حس می‌کنند. عوامل آن‌را هم خیلی خوب تشخیص داده‌اند و زده‌اند به ریشه. این تظاهرات، با تظاهرات نقل‌علی‌هایی که با خواندن دو تا مقاله‌ی پر از غلط، شده بودند انقلابی و در ایران و مصر و باقی جاها خودزنی کردند، حسابش فرق می‌کند.
این یک حرکت فارق از بینش سیاسی خاص است و فراگیر است و هر کس که به منافع آینده‌ی انسان در کره‌ی خاک فکر می‌کند را همراه خود کرده است
. [پیوند]
گذشته از این‌که شعبده‌بازان حرفه‌ای، چه در سیستم حاکم و چه حقوق بشری‌های چپ متنفر از آمریکا که با چشم‌ها و مغزهای بسته همیشه آماده‌ی یورش هستند، طبعاً سعی در منحرف‌کردن جریان خواهند کرد، اما نفس حرکت از هر چیزی مهم‌تر است. این از معدود اعتراض‌هایی است که اکثر جریان‌‌های سیاسی را در صف خود کنار هم ایستانده و نقطه‌ی خطر را به درستی نشانه گرفته است.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

نگرانی برای ایران

در چند روز گذشته، رسانه‌های گلوبالیستی -در حجم سنگینی- روی مسائل مختلف ایران تمرکز کرده‌اند؛ طبیعتاً با موضعی منفی. اول بی‌بی‌سی فیلم خامنه‌ای را اکران کرد، بعد دسته راه انداخت برای افشاگری اختلاس میلیاردی و متعاقبش قضیه‌ی خاوری در تورنتو، بعد آمریکا طرح ترور سفیر عربستان توسط ماموران ج‌ ا را رو کرد، بعد... انواع و اقسام اخبار نقض حقوق بشر در اینترنت و شبکه‌های دیداری و شنیداری.
گفتن ندارد سیستم حاکم در غرب نخست افکار عمومی را آماده می‌کند و سپس دست به اقدام می‌زند. حماقت روزافزون رژیم هم که همیشه بهانه‌ساز بوده. از این رو جا دارد نگران باشیم. و چه کاری بیش از نگران‌شدن از دست‌مان برمی‌آید؟
... 

پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۹

موضع‌گیری متفاوت مدیای گلوبالیست در قبال مصر و ایران

در وقایع اخیر مصر، هنوز دو روز از شورش تعدادی در خیابان‌ها نگذشته بود که وزیر امور خارجه‌ی آمریکا (هیلاری کلینتون) وارد صحنه شد و از پرزیدنت مبارک خواست به حرف تظاهرکنندگان گوش کند (یعنی از قدرت کناره بگیرد). یکی-دو روز بعد، این‌بار خود رئیس جمهور آمریکا به میدان آمد و می‌شود گفت علناً خواستار کناره‌گیری مبارک شد! سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، با آوردن میهمانانی که "همگی" خواستار براندازی نظام حاکم در مصر و ایجاد سیستمی کاملاً نو بودند، شمشیر را از رو بستند و شدند سخنگوی مخالفان رژیم. دیگر کشورهای اروپایی نیز -البته نه با این شدت- با تفکر آمریکا-انگلیس همراه شدند.

در جریان خیزش مردمی، هنگامی که گلوله به قلب ندا و نداها می‌زدند، همین رسانه‌ها، با دعوت از "اصلاح‌طلبان کراواتی"، نظریه‌ی "اصلاح از درون" و استمرارطلبی را مطرح می‌کردند. رسانه‌های غربی -با جاانداختن اصلاح‌طلبان حکومتی مثل کروبی و موسوی-، حرکت خودجوش و آزادیخواهانه‌ی مردم جان-به-لب-رسیده را در محتوا مسخ کردند. طرفه این‌که هیچ‌یک از رهبران غربی خواستار براندازی رژیم نشد! حتا بعضی از رسانه‌ها، با مقایسه‌ی اپوزیسیون برانداز جمهوری اسلامی با اپوزیسیون کوبایی ساکن میامی، ما را به ریشخند گرفتند! بعد هم که با مرگ مایکل جکسون، کسی دیگر سراغی از آن‌چه در ایران می‌گذرد نگرفت و آتش به خاکستر نشست...
در تمام این سالها، نماینده ملت ایران شاهزاده رضا پهلوی توسط مدیای گلوبالیسم جهانی سیستماتیک سانسور شده است.

من به عنوان یک شهروند این جهان، معتقدم که برای درک و تحلیل آن‌چه دارد در جهان با سرعتی سرسام‌آور رخ می‌دهد، بایستی معادلات و اهرم‌های قدرت جهانی را شناخت و "تئوری‌های توطئه" را به‌دقت بازخوانی کرد.

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

بازتاب گزینشی مدیای غرب از حوادث مصر

مرور و دنبال‌کردن وقایع این‌روزهای مصر، دریچه‌ای است برای بهتردیدن سرگذشت خودمان. خیلی از اتفاقاتی که در مصر می‌افتد، پرده از ابعادی از تاریخ معاصر ایران برمی‌دارد. برای مثال، نخستین حرکت تبهکارانه‌ی اغتشاشات مصر، سرقت موزه‌ی ملی قاهره بود. صدایی هم از کسی درنیامد، چون حواس‌ها پرت جای دیگری بود. در ایران 57 هم موزه‌ی ایران باستان به‌سرقت رفت و تا امروز کم‌تر کسی از آن حرفی زده است.

مدیای غرب که دست گلوبالیست ها است (مثل سی ان ان و بی بی سی)، درست دو روز پیش، با نشان‌دادن صحنه‌هایی خاص و منتخب (گروه اسب‌سوار که به تظاهرکنندگان حمله می‌کنند)، طرفداران حسنی مبارک را به سطح "لباس شخصی‌ها"یی فرومی‌کاهند که به‌وسیله‌ی دولت اجیر شده‌اند! امروز اما دیدیم که خیل طرفداران مبارک اگر در اکثریت نباشند، از مخالفین کم‌تر نیستند. و شماری نادان هم‌چنان معتقدند که در 28 مرداد 32، تمام کسانی که از شاه طرفداری کردند چیزی جز فواحش، قداره‌کش‌ها‌ و لات‌ها نبودند! جالب‌تر از همه این‌که بعد از 50 سال، آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها "اعتراف" می‌کنند که بله، این آن‌ها بودند که بر علیه مصدق السلطنه کودتا کردند! 50 سال دیگر نیز همین حرف را در باره‌ی مصر خواهند زد و کسی هم در صحت آن چون‌وچرا نخواهد کرد، چون‌که قدرت رسانه در دست مخالف است... و به همین سادگی تاریخ ملتی جهان‌سومی نوشته (جعل) می‌شود.

در سی‌ان‌ان، متخصص نمره‌دادن به رقاص‌های غیر حرفه‌ای و دیگر برنامه‌های در پیتی Reality Show می‌شود تحلیل‌گر شماره‌ی یک انقلاب مصر، آن‌وقت رهبر اخوان‌المسلمین را می‌آورند تا به مخاطب غربی بقبولانند که این‌ زبان‌بسته کجا و تروریسم کجا! این‌ها انگار ترور انور سادات و هزار کثافت‌کاری دیگر این آدم‌خواران ماقبل تاریخی یادشان رفته... و یادشان رفته که در ده سال گذشته، خود همین آمریکا بوده که گروه‌های فناتیک اسلامی را -یکی بعد از دیگری- در لیست سیاه خود گنجانده است!

بحث بر سر بازکردن پرونده‌های کهنه نیست؛ می‌خواهم دقت کنیم که همیشه این فاتح است که تاریخ مغلوب را می‌نویسد. به این لحاظ، نباید دل خوش کنیم که "آیندگان خودشان قضاوت خواهند کرد". به‌راستی آیندگان بر اساس کدام اسناد و مدارک به قضاوتی درست خواهند رسید، با فیلم‌های مونتاژشده‌ی سی‌ان‌ان‌وار؟ تنها چاره این است که به جای مغلوب، فاتح بود؛ راه دیگری نیست.

پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹

دو عامل در اتفاق‌نیافتادن انقلاب

در موضوع "شورش" یا انقلاب، طبعاً عامل "ترس" تعیین‌کننده است، برای همین در مثلاً فضای به‌شدت خفقانی کره‌ی شمالی یا لیبی، احتمال وقوع انقلاب در حد صفر است. در کنارش اما، عوامل دیگری نیز حضور دارند که به دیدِ من، در حوزه‌ی روان و فرهنگ اجتماع جای می‌گیرند.

در کنار ترس، شاید جدی‌ترین عامل بازدارنده‌ی یک انقلاب، "هم‌جنسی" نظام و مردم باشد. به باور من، این عامل از ترس هم ترسناک‌تر است، برای این‌که مکانیزم تصمیم‌گیری در انسان را مختل می‌کند و حس اطمینان به خود و فردا را در او می‌کشد.
با انقلاب 57، در ایران نظامی روی کار آمد که از همان ابتدا، قریب به اتفاق مردم را از لحاظ سیاسی در تقابل با خود داشت، ولی اگر دقیق شویم، متولیان نظام از لحاظ ریشه، دین، عادات، رسوم، فرهنگ و جهان‌بینی، به‌شکل حیرت‌آوری با جمعیت سنگینی از اجتماع همریشه یا لااقل شبیه بودند. اتفاقاً همین تشابه و هم‌جنسی باعث شد که گروه‌های مختلف با تضادهای شدید سیاسی-عقیدتی، از هر قماش، یک‌رنگ و متحد در کنار هم قرار بگیرند و بر علیه رژیمی که از "جنس" خودشان نبود[1] انقلاب کنند. واقعيت این است که در جهان سوم، هم‌چنان فرهنگ قبیله حاکم و غالب است و به طور ضمنی در لایه‌های اجتماع جریان دارد.
در کوبا، با این‌که نظام حاکم استبدادی و تمامیت‌خواه است، ولی در عادات رایج اجتماع دست نبرده است، چه خود نیز از درون همان مدار برخاسته است. بر این اصل، وقتی پای هم‌جنسی به‌میان بیاید، دیگر تفاوت‌های عقیدتی و گاهی حتا طبقاتی[2] تعیین‌کننده نیستند. طرفه این‌که فساد و استبداد می‌توانند در رخ‌دادن یک انقلاب مهم باشند، اما نه در حد دگرجنسی تعیین‌کننده.

توضیحات:
1- ایران در دوره‌ی شاهنشاه در شکل یک آتوریته سیاسی از بالا اداره می‌شد، به این شکل که حکومت، از لحاظ فرهنگ غالب (طرز زندگی، موضع‌اش در قبال باورهای دینی، نگاه به آینده و جهان) با قریب‌به‌اتفاق اجتماع یکی نبود که هیچ، تقابل جدی داشت و بسیار جلوتر از مردم بود. نظام شاهنشاهی نه‌تنها دنباله‌رو بستر ارزش های دینی جامعه نبود، بل‌که در پی تغییر بنیادین ساختارهای آن بود. از همین رو، شایعه خجالت آور دست‌نشانده‌بودن شاه در بین شماری اندک از مردم دوران انقلاب به یک باور تبدیل شده بود. البته رسانه جهانی نیز نقش محوری در این پروپاگاندا داشت. قضیه‌ی تونس هم تا حدودی همین است.
2- با نوسانات اقتصادی، طبقه‌ی اجتماعی افراد جابه‌جا می‌شود. سطح فکر و طرز زندگی‌شان نیز تغییر می‌کند. اما تنها عده‌ی قلیلی از ریشه‌های خود به‌جد فاصله می‌گیرند و آدم دیگری می‌شوند.

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

عکس‌های سه‌بعدی "گوگل نقشه‌ها"

عکس‌های سه‌بعدی Google Maps طوری آدم را هیجان‌زده می‌کند که نمی‌داند چه کلماتی را برای توضیح این وضع به‌کار ببرد! این عکس‌ها ظاهراً برای بخش کوچکی از جهان فعلی هستند. تورنتو که کامل تحت پوشش است. یعنی می‌شود هر جای این شهر را که خواستیم سیاحت کنیم، بدون پرداخت پول بلیط!

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

نوبل صلح برای بوراک اوباما؟!

در این‌که جایزه‌ی نوبل نوعی ابزار قدرتِ سیاسیِ اروپایی و گلوبالیستی است شکی نیست، اما کم‌تر دیده شده بود که از آن به این شکل زننده استفاده شود! من مانده‌ام بوراک حسین اوبامای تازه‌رسیده واقعاً چه در کارنامه دارد که او را شایسته‌ی چنین جایگاهی کرده است؟
من نوعی حس "تأثیرگذاری" در این جایزه می‌بینم. گمانم این است که اتحادیه‌ی اروپا -از طریق این ابزار سیاسی خود- خواسته اوباما را از لحاظ روانی سیراب کند تا به راه دنباله‌روی -یا لااقل همکاری- با آن‌ها بیافتد. یا او از خودشان است و به او نان قرض داده اند.
چهره‌ی آمریکا -بعد از رکودِ اقتصادی- شکننده‌تر از هر زمان دیگری شده است. همین میدان باز، اروپایی‌ها را به صرافت انداخته تا در کم‌کردن یکه‌تازی آمریکا بکوشند و سهم بیش‌تری در هم‌کاری بطلبند... و به‌راستی چه کسی بهتر از نخستین رئیس جمهور سیاهپوست ابرقدرت جهان؛ شیفته‌ی تاریخ‌سازی، چون هر سیاست‌مرد جوانِ دیگر؟
جالب‌تر از همه، لحن خود اوباما بود که چطور از شنیدن این خبر یکه خورده بود!

  • در همین باره، از حمید میداف: [+]
  • چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

    ايدز و فرضيه‌ی دست‌سازبودن آن

    مستند کوتاهی دیدم در باره‌ی ايدز (مستند که چه عرض کنم!) که مدعی شده بود ويروس منجر به ايدز (HIV) را در لابراتوآرهای غرب (آمریکا) برای جلوگيری از رشد جمعيت غير سفيدپوست‌ها ساخته‌اند. کاری به درستی يا نادرستی این فرضيه ندارم؛ در باره‌ی اصل موضوع نکاتی به ذهنم می‌رسد که بد نمی‌بينم مطرح‌شان کنم:
    1- اين‌که ادعا می‌شد ويروس ايدز از راه ميمون‌های سبز به انسان منتقل شده فرضيه‌ای است که امروزه رد شده. دليلش اين است که در بدن ميمون پادتنی وجود دارد که جلوی گسترش HIV در خون را در همان مراحل اوليه می‌گيرد. کاری که دارد می‌شود اين است که از روی همين پادتن، واکسن ايدز را بسازند. خلاصه اين‌که خود فرضيه‌ی انتقال ویروس از حيوان به انسان پا-در-هوا مانده است.
    2- بعد از اين‌همه سال، تازه دارند راه‌های انتقال ويروس را کشف می‌کنند! مثلاً تا همین چندی پيش نمی‌دانستند که هشت درصد امکان وجود دارد که ويروس از راه سکس دهانی انتقال پيدا کند. شايد هم نمی‌خواسته‌اند دنبالش بگردند؟
    3- اگر میانگين ابتلا تا مرگ بيمار قبلاً حداکثر چیزی حدود دو سال بود، الان اين مدّت بين ده تا بيست سال تخمین زده می‌شود. نگاه کنيد به مجيک جانسون (Magic Johnson) -قهرمان بسکتبال آمریکا- که از سال نود و يک ناقل ويروس است. به همین خاطر، بيماری به جای اين‌که راه حل نهايی پيدا کند و مداوا بشود، شده است منبعی مطمئن که درآمدی سرشار را روانه‌ی جيب غول‌های داروسازی جهان می‌کند. شايد کسی نداند که شرکت‌های داروسازی، از تشکيلات اسلحه‌سازی بيش‌تر پول می‌سازند و از آن‌ها به مراتب بی‌رحم‌تر هستند.

    همين دیگر. البته نبايد زياد بدبين بود! گاه خود را به خريت‌زدن برای آدم بهتر است!

    دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

    مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد

    با انتشار مقاله‌ی سيمور هرش (افشاگر معروف آمريکايی) در نشريه نيويورکر، هياهوی عجيبی در محافل سياسی و اجتماعی، به خصوص در بين ايرانيان برخاست. مشکل ما ايرانيان -که از تحليل و فکرکردن گريزانيم- اين است که هميشه بايستی ديگران خطر را به ما گوشزد کنند! حتا آثار ادبی ما را نيز خارجی‌ها برای‌مان ارزش‌گذاری می‌کنند؛ نويسندگان‌مان را نيز خارجی‌ها کشف می‌کنند، تاريخ‌مان را هم.
    در مورد حضور آمريکا در خاورميانه، ژرفای تحليل سياسيون ما اين بود: حزب جمهوری‌خواه و به‌ويژه شخص جورج بوش مسبب جنگ بوده است، تظاهرات ميليونی در شهرهای اروپا "خودجوش" بوده و بر عليه جنگ و در راستای حمايت از حقوق بشر بود، آمريکا فقط برای نفت به منطقه آمده، طرح جنگ بعد از يازده سپتامبر ريخته شد، تمام بدبختی‌های جهان زير سر صهيونيسم بين‌الملل است و ... ده‌ها خام‌گويی ديگر که نامی جز "سطحی‌نگری" بر آن‌ها نتوان نهاد. طبيعی هم هست: مملکتی که جمعی از روشنفکرانش به جای پرداختن به حجم عظيم و غير قابل انکار فلاکت‌های داخلی و توجه به منافع ملّی، همچنان برای "کودک قهرمان" فلسطينی شيون می‌کنند و برای شهدای قهرمان خلق فلسطين و ابوعمّار شمع روشن می‌کنند و در حال و هوای سال‌ها قبل منجمد شده‌اند، از اين روشنفکران چپ اندر قیچی بيش از اين نيز نمی‌توان انتظار داشت! ما تا هنگامی که بدون هيچ عينکی واقعيت‌های جاری جهان را نبينيم و تا بر عادات و ترس‌های ايدئولوژيکی خود فائق نياييم و تا جای دريچه تنگ نگاه ايدئولوژيکی را به نگاهی جامع و جهانی ندهيم، همچنان از ديدن واقعيت‌های جاری جهان عاجز خواهيم ماند.

    در وبلاگ قبلی -که متأسفانه پاک شد- اشاره‌ای به کتاب رابرت دريفوس، گروگان خمينی کرده بودم که در سال 1981 در آمريکا منتشر شده بود. در اين کتاب، نويسنده -پس از اشاره به کانون‌های قدرت- توضيح می‌دهد که مراحل "جهانی‌شدن" (گلوبالیسم)، ايجاب می‌کند که کارتل‌های فرامليتی بر توليد و صدور انرژی کنترل کامل و به قولی استيلا داشته باشند. اين کتاب نشان می‌دهد که ورود آمريکا به منطقه ربطی به رژيم حاکمه در آمريکا (مثل امروز: دستگاه بوش) ندارد و جزو طرح‌های بلندمدّت سرمايه‌داری جهانی است. البته شواهد از اين دست بسيار است که بايد خواند و در آن‌ها انديشيد. با اين توجه که گروگان خمينی در زمان جنگ سرد نگاشته شده است و امروز ديگر جهان ما تک‌قطبی است، پس بنابراين ولع جهانی‌سازی بايستی دوچندان باشد.
    بعد از يازده سپتامبر، به طرح جهانی‌شدن سرعت بخشيده شد و به قولی اين طرح وارد فاز نوينی گشت، چرا ‌که يکی از عوامل بازدارنده‌ی "جهانی‌شدن" به‌يکباره در دل جهان غرب رخ نمود: "تروريسم اسلام فناتيک". با ظهور تروريسم اسلامی در جهان غرب، آمريکا به اين نتيجه رسيد که ديگر روش "کج دار و مريز" (هويج و چماق) با دولت‌های خودسر کار نمی‌کند، چه نظام‌های خودسر، با ايجاد خطر و تک‌روی و سنگ‌اندازی، در حکم "بازدارنده" در راه جهانی‌سازی عمل می‌کنند. پس از آن بود که ايجاد "دموکراسی" در اين کشورها، به عنوان راه حل توصيه شد. يعنی دموکراسی، به اقتضای سياست آمريکا و دقيقاً در راستای منافع سرمايه‌داری جهانی توصيه شد، همان‌گونه که در اواخر دهه‌ی هفتاد، "ايجاد کمربند سبز" (طرح برژينسکی در خاورميانه) توصيه شد و از دل آن، طالبان و جمهوری اسلامی بيرون آمد. اين توضيحات از آن رو است که بدانيم: اين مسيری است که آمريکا در آن گام می‌زند و به قول سهراب سبحانی، اگر در انتخابات اخير جان کری هم انتخاب می‌شد، چندان فرقی در اين روند ايجاد نمی‌شد.

    در مورد ايران، آمريکا دو گزينه در پيش رو دارد: به ايران حمله کند يا به مخالفان جمهوری اسلامی که غالب مردم ايران هستند، به نحوی ياری رساند و تهييج‌شان کند. من بر خلاف سيمور هرش احتمال می‌دهم که آمريکا به تأسيسات اتمی ايران حمله نکند، برای اين‌که جمهوری اسلامی بيش‌تر اين تأسيسات را در کنار شهرهای بزرگ داير کرده و به قولی، برای‌شان سپر انسانی ساخته است. ضمناً حمله به اين تأسيسات، خطری نيز برای محيط زيست جهان محسوب می‌شود (مثل قضيه چرنوويل). اين احتمال نيز هست که شماری از اين تأسيسات را مورد حمله قرار دهد، ولی نه همه‌شان را. به هر رو، با حمله به تأسيسات اتمی، جمهوری اسلامی سقوط نخواهد کرد. اگر هدف ساقط‌کردن اين رژيم باشد، راه از همان دو گزينه که گفتم می‌گذرد.
    در اين نيز شک نبايد کرد که جمهوری اسلامی به پايان خط رسيده است. مردم ايران در اين 26 سال ثابت کردند که توانايی براندازی رژيم را ندارند. آن رهبری و سازماندهی که برای براندازی يک رژيم نياز است، در بين اپوزيسيون و مردم ايران وجود ندارد، هرچند اکثر مردم با اين رژيم مخالف هستند. به شهادت تاريخ، اصولاً ملّتی فقير و نيازمند توانايی انقلاب‌کردن ندارد. اين را آمريکايی‌ها می‌دانند. پس باز قضيه برمی‌گردد به همان دو گزينه که اشاره‌اش رفت. اين‌که در آينده چه پيش خواهد آمد (تاکتيک آمريکا) را سخت بشود پيش‌بينی کرد، امّا همان‌طور که مسير "گريزناپذير" آمريکا را ترسيم کردم، براندازی جمهوری اسلامی در دستور کار ايالات متحده قرار دارد.

    چند پرسش در قالب پی‌نوشت:
    1- آيا مردم ايران از حمله‌ی آمريکا استقبال خواهند کرد يا در مقابل‌اش خواهند ايستاد؟ مردم ايران ادامه‌دادن زندگی در رژيم ولايت فقيه را ترجيح می‌دهند يا حاضرند مثل مردم افغانستان و عراق برای آينده‌ی خود ريسک کنند؟ من به شخصه شک ندارم که به جز اعوان و انصار رژيم، کسی حاضر باشد برای اين رژيم بجنگد. هشت سال جنگ بی‌هدف و بلايی که همين رژيم سر جانبازان آورد و بی‌حرمتی‌هايی که به خانواده‌ی جانباختگان و نزديکان خودش کرد و هزار و يک دليل ديگر خود بهترين تجربه برای مردم بود.
    2- زمانی يک رژيم می‌تواند مردم را با "شعارهای ناسيوناليستی" برانگيزد، که فاصله‌ای بين آن رژيم و مردم نباشد. آيا شما به عنوان اعضای جامعه‌ی ايران، جمهوری اسلامی را رژيمی مردمی می‌دانيد؟
    3- آيا جنگيدن برای جمهوری اسلامی به معنای جنگيدن برای ايران است؟ آيا ترجيح مردم اين است که حساب و کتاب خودشان را از رژيم جدا کنند يا معتقدند که اين رژيم به هر حال "ايرانی" و "ملّی" است و بايد آن را حفظ کرد؟
    4- هنگامی که آمريکا سخن از محور شرارت به ميان می‌آورد، آيا منظورش مردم ايران است يا رژيم جمهوری اسلامی؟ آيا آمريکا فرقی بين مردم و نظام قائل است؟
    5- آيا بين اين دو گزاره فرق می‌گذاريد: "براندازی جمهوری اسلامی با حمله‌ی نظامی" و "حمله به ايران"؟
    6- اين پرسش خيلی سخت است: علی خامنه‌ای قابل اعتمادتر است يا پرزيدنت جورج بوش؟

    پی‌نوشت دوّم:
    1- ترديدی نيست که آمريکا در پی منافع ملّی خود است، امّا آيا اين منافع هميشه در تضاد با منافع ملّی ماست؟ در کنارش:
    2- علاقمندی سرمايه‌داری جهانی به تقسيم کشورهای در حال توسعه، غير قابل انکار است. دموکراسی نيز، هر چند عنصری از عناصر توسعه است، امّا کليت توسعه نيست. تصور اين‌که از دل کشوری بزرگ، تعدادی کشور کوچک و دموکرات بيرون بيايد، بيش از آن‌که خوش‌آيند باشد، مشمئزکننده است. وضعيت اقمار شوروی سابق بهترين مثال تواند بود. همچنين:
    3- تضمينی وجود ندارد که ماندگاری جمهوری اسلامی به تقسيم ايران نيانجامد. وضع ايران کنونی بغرنج‌تر از آن است که بشود آينده‌اش را پيش‌بينی کرد، يا حتا آينده‌ای بهتر را برای آن متصور شد.
    4- فرض را بر اين بگذاريم که آمريکا به ايران حمله بکند و مردم هم -به هر دليل- در کنار رژيم بايستند و با آمريکا بجنگند. آيا اصولاً ما توانايی جنگيدن با آمريکا را داريم؟ با علم به اين که مقاومت ما در پايان به شکستی سخت خواهد انجاميد، آيا ورود به جنگ بيهوده نخواهد بود؟ با اين کار آيا مديون نسل‌های بعدی -که احتمالاً واقع‌نگرتر از ما خواهند بود- نخواهيم شد؟ آيا مقاومت ما منجر به درهم‌کوبيده‌شدن تعداد بيش‌تری از تأسيسات و صنايع و امکانات ملّی ما نخواهد شد؟ من شخصاً اگر در ايران می‌بودم، محال بود در اين جنگ شرکت کنم. به مقولاتی چون "شهادت" نيز کم‌ترين اعتقادی ندارم. علاقه‌ای نيز به کشته‌شدن برای نظام جمهوری اسلامی ندارم. اگر جنگی در بگيرد، خود سران جمهوری اسلامی قبل از هر کس از کشور فرار خواهند کرد! من می‌گويم ما هر کار که می‌خواهيم بکنيم، بايستی قبل از حمله‌ی آمريکا بکنيم. تلاش ما بايستی پيشگيرانه باشد. اگر آمريکا وارد شود، ديگر عملاً کلافِ کار از دست ما خارج شده است.
    5- کسانی مردم را به مقاومت در برابر حمله‌ی نظامی آمريکا فرا می‌خوانند! من با اين‌گونه اقدام و موضع‌گيری از اساس مخالفم و آن را به ضرر نيروی انسانی و منافع ملّی‌مان می‌دانم. دلايلم را در يادداشتی مستقل برخواهم شمارد.

    اين پرسش‌ها، دغدغه‌های مشترکی‌ هستند که لازم است مطرح شوند تا شايد به بحثی گسترده دامن بزنند. جُستن پاسخ بر هر پرسش، نيازمند خواندن آن پرسش بدون هرگونه تعصّب و پيش‌زمينه‌ی منفی فکری است. ما مردم در لحظاتی به سر می‌بريم که بيش از هر زمان ديگری بايستی واقع‌گرا باشيم. واقع‌گرايی به ما کمک می‌کند که راهِ درست و منطبق با منافع ملّی خود را برگزينيم، چه می‌دانيم وقت بسيار تنگ است. درست در چنين شرايطی است که به اهميت گفتمان و طرح رفراندوم پی می‌بريم.

    » در همين رابطه، از يادداشت‌های پيشين:

  • تأثير يازده سپتامبر بر زندگی ما

  • چرا بمب اتم؟