‏نمایش پست‌ها با برچسب انتخابات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انتخابات. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴

سردرگمی جماعت انتخابات‌زده!

جماعت وبلاگ‌نویس تا قبل از این دچار "قبل از انتخابات" بودند، حالا هم که درگیر "بعد از انتخابات" شده‌اند! یعنی این چرخه‌ی انتخاباتی انگار خیال ندارد دست از سر تُنُک‌موی وبلاگ‌شهر ما بردارد.
به هر جا که سرکی بکشی، در اولین نگاه این جمله توجه‌ات را جلب می‌کند: "بزرگ‌ترین درسی که از انتخابات گرفتم این بود که..." البته من شخصاً به تجربه دریافته‌ام که اکثریت این جماعت اصولاً توانایی درس‌گرفتن از تجربه را ندارند، و الا این‌طور از نتیجه‌ی انتخابات شوکه نمی‌شدند، ولی در کل می‌خواهم بگویم این‌همه نوشتن از انتخابات -یا به قولی به در و دیوار زدن ذهنیت خود- عایدی‌یی جز خردشدن مابقی آن‌چه در سر دارند ندارد. این تکاپوی در ظاهر تحلیلی اما در باطن تقلیلی، به‌خاطر "انتخابات‌زدگی"ست، بر وزن همان هیجان‌زدگی که سخن‌اش قبلاً رفته بود. خلاصه که ما ملت افراط و تفریط‌ایم و هیجان پاره‌ی جدانشدنی پیکر روان ماست...

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴

انتخابات در کانادا تعطیل شد (تکبیر!)!

این‌طور که سفارت فخیمه جمهوری اسلامی در اتاوا اعلان کرده، از قرار معلوم دیگر از دور دوم انتخابات در این‌جا خبری نیست. با آن بلایی که "ضد انقلاب کوردل" سر سفارت فخیمه آورد و با آن گندی که برادران سفارتی زدند* طبیعی هم هست که نتوانند دیگر بساط دور دوم را پهن کنند. این‌طور که شنیده‌ام، اتفاقاً خیلی هم تلاش کرده بودند که مثل دفعه‌ی قبل، در تورنتو صندوق بگذارند، اما دولت کانادا به خاطر ماجرای قتل زهرا کاظمی چنین اجازه‌ای بهشان نداد. بعد هم که اعتراض مردم و لات‌بازی سفارتی‌ها پیش آمد، دیگر آن آب باریکه‌ی حضرات هم قطع شد و سر همان شد که مجبور شدند برای عرض ادب رهسپار اتاوا شوند.

یک عده از این دانشجویان پیرو خط باد، شال و کلاه می‌کنند و می‌روند اتاوا خدمت آقا برای "رای‌ریزون". این عده بعضی‌های‌شان بورسیه‌ای هستند و خوب لابد برای قطع‌نشدن مستمری رفته بودند، عده‌ی دیگرشان هم که نه درست فارسی بلدند، نه در ایران زندگی کرده‌اند و نه فرهنگ و مردم ایران را می‌شناسند، حتماً از روی تکلیف شرعی-بادی راهی این سفر خطیر شده بودند! حالا یکی نیست که به این کانادایی-ایرانی‌ها بگوید: اگر مردم داخل ایران نخواهند شما سرنوشت‌شان را تعیین کنید باید کی را ببینند؟ البته الان وقت این حرف‌ها نیست چون احتمالاً با به‌شهادت‌رسیدن صندوق رای، خواهران و برادران بدجوری در کُما فرو رفته‌اند که امیدواریم غم آخرشان باشد!
القصه؛ در ضلع مقابل نیز، یکی از بچه‌های دانشجو بوده که بر علیه انتخابات و دانشجویان پیرو خط باد شعار می‌داده و بهشان خیلی خودمانی گوشزد می‌کرده که در کار مردم داخل کشور فضولی بی‌جا نکنید و برای ولایت تبلیغ نکنید! من خیلی کنجکاو شده‌ام که با او آشنا بشوم، به همین خاطر می‌خواهم به برنامه‌ی رادیویی‌ام دعوت‌اش کنم تا ماوقع را از زبان خودش بشنویم.

*آقایان به‌یاد عهد شباب، هوس لات‌بازی به سرشان می‌زند و می‌زنند دماغ مستندساز به‌نام ایرانی مسعود رئوف را می‌شکنند! لابد یادشان رفته بوده که این بابا دارد خبر تهیه می‌کند و نباید خبرنگار را کتک زد؛ شاید هم فکر کرده‌اند اتاوا چاله‌میدان است؟

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد

با انتشار مقاله‌ی سيمور هرش (افشاگر معروف آمريکايی) در نشريه نيويورکر، هياهوی عجيبی در محافل سياسی و اجتماعی، به خصوص در بين ايرانيان برخاست. مشکل ما ايرانيان -که از تحليل و فکرکردن گريزانيم- اين است که هميشه بايستی ديگران خطر را به ما گوشزد کنند! حتا آثار ادبی ما را نيز خارجی‌ها برای‌مان ارزش‌گذاری می‌کنند؛ نويسندگان‌مان را نيز خارجی‌ها کشف می‌کنند، تاريخ‌مان را هم.
در مورد حضور آمريکا در خاورميانه، ژرفای تحليل سياسيون ما اين بود: حزب جمهوری‌خواه و به‌ويژه شخص جورج بوش مسبب جنگ بوده است، تظاهرات ميليونی در شهرهای اروپا "خودجوش" بوده و بر عليه جنگ و در راستای حمايت از حقوق بشر بود، آمريکا فقط برای نفت به منطقه آمده، طرح جنگ بعد از يازده سپتامبر ريخته شد، تمام بدبختی‌های جهان زير سر صهيونيسم بين‌الملل است و ... ده‌ها خام‌گويی ديگر که نامی جز "سطحی‌نگری" بر آن‌ها نتوان نهاد. طبيعی هم هست: مملکتی که جمعی از روشنفکرانش به جای پرداختن به حجم عظيم و غير قابل انکار فلاکت‌های داخلی و توجه به منافع ملّی، همچنان برای "کودک قهرمان" فلسطينی شيون می‌کنند و برای شهدای قهرمان خلق فلسطين و ابوعمّار شمع روشن می‌کنند و در حال و هوای سال‌ها قبل منجمد شده‌اند، از اين روشنفکران چپ اندر قیچی بيش از اين نيز نمی‌توان انتظار داشت! ما تا هنگامی که بدون هيچ عينکی واقعيت‌های جاری جهان را نبينيم و تا بر عادات و ترس‌های ايدئولوژيکی خود فائق نياييم و تا جای دريچه تنگ نگاه ايدئولوژيکی را به نگاهی جامع و جهانی ندهيم، همچنان از ديدن واقعيت‌های جاری جهان عاجز خواهيم ماند.

در وبلاگ قبلی -که متأسفانه پاک شد- اشاره‌ای به کتاب رابرت دريفوس، گروگان خمينی کرده بودم که در سال 1981 در آمريکا منتشر شده بود. در اين کتاب، نويسنده -پس از اشاره به کانون‌های قدرت- توضيح می‌دهد که مراحل "جهانی‌شدن" (گلوبالیسم)، ايجاب می‌کند که کارتل‌های فرامليتی بر توليد و صدور انرژی کنترل کامل و به قولی استيلا داشته باشند. اين کتاب نشان می‌دهد که ورود آمريکا به منطقه ربطی به رژيم حاکمه در آمريکا (مثل امروز: دستگاه بوش) ندارد و جزو طرح‌های بلندمدّت سرمايه‌داری جهانی است. البته شواهد از اين دست بسيار است که بايد خواند و در آن‌ها انديشيد. با اين توجه که گروگان خمينی در زمان جنگ سرد نگاشته شده است و امروز ديگر جهان ما تک‌قطبی است، پس بنابراين ولع جهانی‌سازی بايستی دوچندان باشد.
بعد از يازده سپتامبر، به طرح جهانی‌شدن سرعت بخشيده شد و به قولی اين طرح وارد فاز نوينی گشت، چرا ‌که يکی از عوامل بازدارنده‌ی "جهانی‌شدن" به‌يکباره در دل جهان غرب رخ نمود: "تروريسم اسلام فناتيک". با ظهور تروريسم اسلامی در جهان غرب، آمريکا به اين نتيجه رسيد که ديگر روش "کج دار و مريز" (هويج و چماق) با دولت‌های خودسر کار نمی‌کند، چه نظام‌های خودسر، با ايجاد خطر و تک‌روی و سنگ‌اندازی، در حکم "بازدارنده" در راه جهانی‌سازی عمل می‌کنند. پس از آن بود که ايجاد "دموکراسی" در اين کشورها، به عنوان راه حل توصيه شد. يعنی دموکراسی، به اقتضای سياست آمريکا و دقيقاً در راستای منافع سرمايه‌داری جهانی توصيه شد، همان‌گونه که در اواخر دهه‌ی هفتاد، "ايجاد کمربند سبز" (طرح برژينسکی در خاورميانه) توصيه شد و از دل آن، طالبان و جمهوری اسلامی بيرون آمد. اين توضيحات از آن رو است که بدانيم: اين مسيری است که آمريکا در آن گام می‌زند و به قول سهراب سبحانی، اگر در انتخابات اخير جان کری هم انتخاب می‌شد، چندان فرقی در اين روند ايجاد نمی‌شد.

در مورد ايران، آمريکا دو گزينه در پيش رو دارد: به ايران حمله کند يا به مخالفان جمهوری اسلامی که غالب مردم ايران هستند، به نحوی ياری رساند و تهييج‌شان کند. من بر خلاف سيمور هرش احتمال می‌دهم که آمريکا به تأسيسات اتمی ايران حمله نکند، برای اين‌که جمهوری اسلامی بيش‌تر اين تأسيسات را در کنار شهرهای بزرگ داير کرده و به قولی، برای‌شان سپر انسانی ساخته است. ضمناً حمله به اين تأسيسات، خطری نيز برای محيط زيست جهان محسوب می‌شود (مثل قضيه چرنوويل). اين احتمال نيز هست که شماری از اين تأسيسات را مورد حمله قرار دهد، ولی نه همه‌شان را. به هر رو، با حمله به تأسيسات اتمی، جمهوری اسلامی سقوط نخواهد کرد. اگر هدف ساقط‌کردن اين رژيم باشد، راه از همان دو گزينه که گفتم می‌گذرد.
در اين نيز شک نبايد کرد که جمهوری اسلامی به پايان خط رسيده است. مردم ايران در اين 26 سال ثابت کردند که توانايی براندازی رژيم را ندارند. آن رهبری و سازماندهی که برای براندازی يک رژيم نياز است، در بين اپوزيسيون و مردم ايران وجود ندارد، هرچند اکثر مردم با اين رژيم مخالف هستند. به شهادت تاريخ، اصولاً ملّتی فقير و نيازمند توانايی انقلاب‌کردن ندارد. اين را آمريکايی‌ها می‌دانند. پس باز قضيه برمی‌گردد به همان دو گزينه که اشاره‌اش رفت. اين‌که در آينده چه پيش خواهد آمد (تاکتيک آمريکا) را سخت بشود پيش‌بينی کرد، امّا همان‌طور که مسير "گريزناپذير" آمريکا را ترسيم کردم، براندازی جمهوری اسلامی در دستور کار ايالات متحده قرار دارد.

چند پرسش در قالب پی‌نوشت:
1- آيا مردم ايران از حمله‌ی آمريکا استقبال خواهند کرد يا در مقابل‌اش خواهند ايستاد؟ مردم ايران ادامه‌دادن زندگی در رژيم ولايت فقيه را ترجيح می‌دهند يا حاضرند مثل مردم افغانستان و عراق برای آينده‌ی خود ريسک کنند؟ من به شخصه شک ندارم که به جز اعوان و انصار رژيم، کسی حاضر باشد برای اين رژيم بجنگد. هشت سال جنگ بی‌هدف و بلايی که همين رژيم سر جانبازان آورد و بی‌حرمتی‌هايی که به خانواده‌ی جانباختگان و نزديکان خودش کرد و هزار و يک دليل ديگر خود بهترين تجربه برای مردم بود.
2- زمانی يک رژيم می‌تواند مردم را با "شعارهای ناسيوناليستی" برانگيزد، که فاصله‌ای بين آن رژيم و مردم نباشد. آيا شما به عنوان اعضای جامعه‌ی ايران، جمهوری اسلامی را رژيمی مردمی می‌دانيد؟
3- آيا جنگيدن برای جمهوری اسلامی به معنای جنگيدن برای ايران است؟ آيا ترجيح مردم اين است که حساب و کتاب خودشان را از رژيم جدا کنند يا معتقدند که اين رژيم به هر حال "ايرانی" و "ملّی" است و بايد آن را حفظ کرد؟
4- هنگامی که آمريکا سخن از محور شرارت به ميان می‌آورد، آيا منظورش مردم ايران است يا رژيم جمهوری اسلامی؟ آيا آمريکا فرقی بين مردم و نظام قائل است؟
5- آيا بين اين دو گزاره فرق می‌گذاريد: "براندازی جمهوری اسلامی با حمله‌ی نظامی" و "حمله به ايران"؟
6- اين پرسش خيلی سخت است: علی خامنه‌ای قابل اعتمادتر است يا پرزيدنت جورج بوش؟

پی‌نوشت دوّم:
1- ترديدی نيست که آمريکا در پی منافع ملّی خود است، امّا آيا اين منافع هميشه در تضاد با منافع ملّی ماست؟ در کنارش:
2- علاقمندی سرمايه‌داری جهانی به تقسيم کشورهای در حال توسعه، غير قابل انکار است. دموکراسی نيز، هر چند عنصری از عناصر توسعه است، امّا کليت توسعه نيست. تصور اين‌که از دل کشوری بزرگ، تعدادی کشور کوچک و دموکرات بيرون بيايد، بيش از آن‌که خوش‌آيند باشد، مشمئزکننده است. وضعيت اقمار شوروی سابق بهترين مثال تواند بود. همچنين:
3- تضمينی وجود ندارد که ماندگاری جمهوری اسلامی به تقسيم ايران نيانجامد. وضع ايران کنونی بغرنج‌تر از آن است که بشود آينده‌اش را پيش‌بينی کرد، يا حتا آينده‌ای بهتر را برای آن متصور شد.
4- فرض را بر اين بگذاريم که آمريکا به ايران حمله بکند و مردم هم -به هر دليل- در کنار رژيم بايستند و با آمريکا بجنگند. آيا اصولاً ما توانايی جنگيدن با آمريکا را داريم؟ با علم به اين که مقاومت ما در پايان به شکستی سخت خواهد انجاميد، آيا ورود به جنگ بيهوده نخواهد بود؟ با اين کار آيا مديون نسل‌های بعدی -که احتمالاً واقع‌نگرتر از ما خواهند بود- نخواهيم شد؟ آيا مقاومت ما منجر به درهم‌کوبيده‌شدن تعداد بيش‌تری از تأسيسات و صنايع و امکانات ملّی ما نخواهد شد؟ من شخصاً اگر در ايران می‌بودم، محال بود در اين جنگ شرکت کنم. به مقولاتی چون "شهادت" نيز کم‌ترين اعتقادی ندارم. علاقه‌ای نيز به کشته‌شدن برای نظام جمهوری اسلامی ندارم. اگر جنگی در بگيرد، خود سران جمهوری اسلامی قبل از هر کس از کشور فرار خواهند کرد! من می‌گويم ما هر کار که می‌خواهيم بکنيم، بايستی قبل از حمله‌ی آمريکا بکنيم. تلاش ما بايستی پيشگيرانه باشد. اگر آمريکا وارد شود، ديگر عملاً کلافِ کار از دست ما خارج شده است.
5- کسانی مردم را به مقاومت در برابر حمله‌ی نظامی آمريکا فرا می‌خوانند! من با اين‌گونه اقدام و موضع‌گيری از اساس مخالفم و آن را به ضرر نيروی انسانی و منافع ملّی‌مان می‌دانم. دلايلم را در يادداشتی مستقل برخواهم شمارد.

اين پرسش‌ها، دغدغه‌های مشترکی‌ هستند که لازم است مطرح شوند تا شايد به بحثی گسترده دامن بزنند. جُستن پاسخ بر هر پرسش، نيازمند خواندن آن پرسش بدون هرگونه تعصّب و پيش‌زمينه‌ی منفی فکری است. ما مردم در لحظاتی به سر می‌بريم که بيش از هر زمان ديگری بايستی واقع‌گرا باشيم. واقع‌گرايی به ما کمک می‌کند که راهِ درست و منطبق با منافع ملّی خود را برگزينيم، چه می‌دانيم وقت بسيار تنگ است. درست در چنين شرايطی است که به اهميت گفتمان و طرح رفراندوم پی می‌بريم.

» در همين رابطه، از يادداشت‌های پيشين:

  • تأثير يازده سپتامبر بر زندگی ما

  • چرا بمب اتم؟


  • شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۳

    رفراندوم نمادين نه واقعی

    نفس بحث‌های گوناگونی که پيرامون طرح رفراندوم در رسانه‌های ايرانی درگرفته، البته قابل درک است، امّا نکته‌ای که غالباً با بی‌توجهی روبرو شده، "نمادين‌بودن" اين طرح است. روشن است که طرحی نمادين قدرت اجرايی ندارد، بنابراين، تلاش گسترده‌ی انگيزه‌شناسانه و ريشه‌يابانه‌ی اين منتقدين، تنها حکايت‌گر جو مملو از بدبينی اپوزيسيون تواند بود. ايشان اگر متوجه باشند که از اين به‌اصطلاح رفراندوم، کسی به نان و آبی نخواهد رسيد و فقط قصد به محک گذاشتن بنيه‌ی سياسی و افزايش پتانسيل همياری جامعه است، ديگر اين‌قدر سر خوبی و بدی‌اش چانه‌زنی نمی‌کنند و مشارکت در آن را ساده‌تر می‌گيرند. همين بدبينی‌های مزمن، سهم‌طلبی‌ها و جاه‌طلبی‌ها است که اپوزيسيون را هم‌چنان اندر خم يک کوچه نگه‌ داشته است و امکان نمی‌دهد که شأنی درخور يک اپوزيسيون واقعی بيابد. هنوز حلقه مستحکمی دور پادشاهی خواهی شکل نگرفته و این نقصان بزرگی است. چنين است که نه اپوزيسيون درک درستی از خواست جامعه دارد، -و مهم‌تر- نه مردم اعتماد چندانی به اپوزيسيون پيدا می‌کنند.

    جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۳

    اهميت "نهاد خانواده" در آمريکا

    راستش عدّه‌ای حق دارند که از توجه فراوان مردم آمريکا به "ارزش‌های خانوادگی" شوکه شوند. خُب آمريکا سمبل سرمايه‌داری است و سال‌ها در کله‌مان فرو کرده‌اند که در اين جامعه، تنها معيار ارزش‌ها پول است و مردم از خود بیگانه‌اند و... از اين‌گونه خُزعبلات! از آن سوی می‌بينيم که شخصی به نام جورج واکر بوش، می‌آيد و گذشته‌ی خويش را با صداقت و شجاعت نقد می‌کند و اذعان می‌دارد که "ايمان به خداوند، نه تنها باعث ترکِ عادت مشروب‌خوری‌اش گشته، بل‌که کليّتِ زندگی نابسامان‌اش را سمتی مثبت داده است". او اصل "حميت خانواده و ارزش‌های خانوادگی" را محور مبارزه‌ی انتخاباتی خويش می‌گرداند. او خود می‌داند که با دست‌گذاشتن بر ارزش‌های خانوادگی، همجنس‌گرايان، فمينيست‌ها و بسياری را که به نظام خانواده چندان باوری ندارند، به دشمنی با خود وا می‌دارد، امّا از آن‌جا که باوری راسخ به آن‌چه می‌گويد دارد، معيارهای ارزشی خود را فدای مصالح تبليغاتی-انتخاباتی نمی‌کند. در مقابل، شخصی به نام جان کری، کسی که به سبب بی‌تجربگی در کار اجرايی جامعه‌ی آمريکا را خوب نمی‌شناسد، در دوّمين مناظره‌اش با بوش، ارزش‌های خانوادگی را به سُخره می گيرد!
    ...
    شگفتی‌ام از اين‌جاست که بعضی از افراد که خوب می‌دانند نظام همبسته‌ی خانواده چه نقش مثبتی در زندگی انسان‌ها ايفا می‌کند، به خاطر تعلّقات ايدئولوژيکی و تنفرشان از بوش، هر چه او کرده و گفته را نکوهش می‌کنند! نقّادی سياستمداران حق همگی ماست، ولی در اين نقّادی، سزاوار است که لااقل اعتقادات و ارزش‌های خودمان را فراموش نکنيم.

    چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳

    از لحاظ تعداد آرا، بوش سه‌ونيم ميليون بيشتر رأی آورد. اين درحالی بود که اکثر بنگاه‌های نظرسنجی، نشريات و خبرگزاری‌های آمريکا -با جديّت- از دموکرات‌ها طرفداری می‌کردند. نيز، سرمايه‌گذاری تبليغاتی دموکرات‌ها در اين دوره بی‌سابقه بود. در هر سه مناظره، اين کری بود که پيروز شده بود. به گمانم، مردم فيلم "تبليغاتی" مايکل مور، رو کردن مدرک‌های تقلّبی بر عليه بوش، دست‌گذاردن بر هم‌جنس‌گرا بودن دختر ديک چينی و ديگر بی‌اخلاقی‌های دموکرات‌ها را فراموش نکرده‌اند. نيز فراموش نکرده‌اند که به هنگام اعلام پشتيبانی کلينتون از کری و سخنرانی‌های وی، جمهوری‌خواهان به خوبی می‌توانستند از ضعف کلينتون(قضيه‌ی مونيکا لووينسکی) بر عليه کمپين جان کری استفاده کنند، امّا نکردند... به هر رو، اکثر ايالت‌ها و مردم آمريکا جورج بوش را برگزيدند.
    فراموش نشود: سبب بالارفتن امتياز جان کری، پيروزی او در چهار استان مهم دموکرات آمريکا (نيويورک، کاليفرنيا، ميشيگان و واشينگتن) بود. اين استان‌ها، بزرگ‌ترين جمعيّت خارجیان و رنگين‌پوستان را در خود جای داده‌اند. سياه‌پوستان، لاتين‌ها، جوامع يهوديان و مسلمانان و زنان بيوه (Single Moms) کری را پشتيبانی کردند و سفيدپوستان، اکثر خانواده‌ها و جامعه‌ی ايرانی جورج بوش را.
    * 20% از کل ارتش آمريکا در عراق سياهپوست (African-American) و 25% لاتين هستند.
    تيم دموکرات‌ها، بيشترين تمرکز خود را بر ايالت اوهايو گذاشته بود. کری و ادواردز، بيشتر کمپين‌های انتخاباتی خود را در همين استان برگزار کرده بودند. جالب اين‌جاست که درست همين استان باعث شکست‌شان شد!

    سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳

    گفت‌وگويی در حاشيه‌ی انتخابات آمريکا

    در پی مقاله‌ی "من هم کری را رئيس جمهور آمريکا نمی‌خواهم" به‌قلم  ف.م. سخن، طی دو پيام، نکاتی را برشمردم که عين متن(ها) را در زير ملاحظه می‌کنيد. برای مطالعه‌ی ديگر نظرات، به پيام‌گير صفحه‌ی ايشان مراجعه کنيد.

    (1)
    « اين‌که "اروپا و آمريکا" به‌دنبال منافع خودشان هستند، بسيار طبيعی است و جای گله ندارد. اين‌که اروپا و آمريکا منافع خود بر منافع ديگری ترجيح می‌دهند عجيب نيست، عجيب اين است که ما چنين نيستيم! نکته‌ی ظريفی که کشورها و مردمی چون ما را به موضع‌گيری وا می‌دارد اين است که منافع کدام‌يک از اين قدرت‌ها با منافع ما همسو است؟
    2- تاريخ 50 ساله‌ی دخالت آمريکا در ايران را برشمردید، اما فراموش‌تان شد که نقش خود ما مردم را هم بگويید! شما فکر می‌کنی اگر آمريکا مثلآ در کشورهای اروپايی "کودتا" راه نيانداخته، عاشق چشم و ابروی‌شان بوده است؟! طبيعی است که کشورهای رشد نيافته استثمار شوند. برای رشد، ما نيازمند شناخت منافع ملّی خود و لاجرم موضع‌گيری صريح سياسی هستيم. نمی‌شود همه را با يک‌ چوب زد، به صرف اين‌که «به دنبال منافع خودشان» هستند.»

    (2)
    «چرا همه‌ی کسانی که از انتخاب مجدد جورج بوش پشتيبانی می‌کنند را در يک صف قرار می‌دهيد؟ چرا طرفداری از اقدامات جورج بوش را، طرفداری از حمله‌ی آمريکا به ايران "معنی" می‌کنيد؟! آيا اين طرفداران، هيچ گزينه‌ی ديگری در سر ندارند؟ به گمانی، اين روش نقد مخالفين نيست، بل‌که با پيش‌فرض حرکت‌‌کردن، و قضاوتِ قبل از يقين به هدف مرعوب‌‌کردن است؛ خلع سلاح کردن مخالف است! اين‌که تنها رهبری که در طول اين بيست‌وپنج سال، از حقوق ملّت ايران در علن گفته، و ملّت و رژيم را از هم تفکيک کرده جورج بوش بوده است، خود برای ايرانيان جذابيّت می‌آفريند. موافقان انتخاب جورج بوش معتقدند که آمريکا و ديگر کشورها بايستی به وظيفه‌ی تاريخی-انسانی خود که حمايت از مبارزه‌ی ملّی مردم ايران برای رسيدن به دموکراسی است، عمل کنند. اين حمايت وظيفه‌ای است برگردن دموکراسی‌های جهان که بی‌ترديد، با جنگ‌افروزی از پايه فرق دارد.»

    من هم -چون آن بانوی نظردهنده- معتقدم "مثال آوردن از 50 سال پيش، برای توضيح حالِ حاضر"، راه صحيح تحليل نيست. به دليلِ اين‌که:
    1- ما هنوز تاريخی ملّی و شسته‌رفته نداريم. تاريخ ما دچار تفسير و تأويل‌های به‌غايت متضاد (گاه تا 180 درجه) است. برای مثال، گروهی از "کودتای آمريکايی و ضدّ ملّی 28 مرداد" نام می‌برند، گروهی ديگر از پايه چنين کودتايی را کتمان و رد می‌کنند. ما هنوز بر سر نقاط کليدی تاريخ‌مان به توافقی ملّی نرسيده‌ايم که بخواهيم از مثلآ 50 سال پيش علت بی‌آوريم.
    2- آن‌چه بر ملّت ما، در همين سده‌ی گذشته رفته است، زمينه و علل داخلی "هم" داشته است. عمده‌کردنِ عوامل خارجی، کمرنگ‌کردنِ علل داخلی -و در کل ناديده‌گرفتنِ ضعف‌های‌مان- است. ضمنآ استثمار و دخالت‌های خارجی را که برجسته کنيم، به رشد و دامنگيری کينه‌ی ملّی دامن زده‌ايم که با مشی سالم ديپلماسی در مغايرت است. اين کينه، چشم حقيقت‌بين ما را بر خلع‌ها و ضعف‌های خودمان کور می‌کند و به تکرار تاريخ می‌انجامد.
    3- به دليل تغييرات شگرف جهان، تعريفی از حال حاضر را نمی‌شود از دل تاريخ معاصر بيرون کشيد، آن‌هم از زاويه‌ی سياسی‌اش. سياست پايه‌ای بسا متغيـّر دارد و دشمن ديروز می‌تواند دوست امروز ما باشد (و برعکس). روابط سياسی را نمی‌شود از ماورای "منافع مشترک" و "تضادهای مشترک" ديد؛ دقيقآ روابط کشورها را بايستی در همين دو حوزه گنجاند. نزديکی سياسی يعنی کم‌کردن از تضادهای مشترک و افزودن بر منافع مشترک. پس به تکرار: تضادهای ديروز، امروز، می‌توانند به منافع مشترک تبديل شده باشند. چرا وقتی استراتژی کشوری (آمريکا)، با منافع ملّی ما هم‌سو است، تاريخ را چوب تکفير اين همسويی کنيم؟

    شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

    در مناظره‌ی بوش و کری

    در مناظره، چند نکته‌ی متناقض در گفتار سناتور کری بود که با بی‌توجهی مفسّران روبرو شد. کری گفت: «جمهوری‌خواهان به جایِ تعقيب بن لادن، به عراق، به مصافِ صدّام رفتند و اين کار اشتباه بود». بعد در جای ديگر تأکيد کرد: «صدّام دشمن شماره‌ی يک آمريکا بود» و چندين‌بار تکرار کرد: «من بهتر از رئيس جمهور فعلی می‌توانم بحران عراق را حل کنم». اگر به قول کری، جمهوری‌خواهان فقط در عراق به دنبال نفت بوده‌اند و خطری از جانب صدام، آمريکا و جهان را تهديد نمی‌کرده، پس چطور خود او از آغاز صدّام را دشمن شماره يک آمريکا می‌پنداشته و اينک نيز -با علاقمند نشان دادن خود برای ورود به جنگ- مدّعی می‌شود که حتا بهتر از جمهوری‌خواهان می‌تواند بر بحران عراق فائق آيد؟
    از طرفی ديگر، برای آن‌که ثابت کند عراق در کنترل جورج بوش نيست گفت که «همه روزه از مرزها، سلاح و تروريست به عراق سرازير است». به‌راستی اگر عراق ربطی به جريانات تروريستی نداشت، چرا بايد به آن‌جا «همه روزه سلاح و تروريست سرازير شود»؟ بدين‌گونه، ديدگاه بوش عينيت می‌يابد که «عراق، مرکز تجمع و پايگاه تروريست‌ها بوده است».

    پی‌نوشت:

    1- من شخصآ بوش را باصداقت‌تر از کری يافتم. کری به هنرپيشه‌ای می‌مانست که طوطی‌وار، متنی را حفظ کرده و از روی ناچاری و تنها برای ايفای نقش خود، مرتب آن‌را می‌کند! درضمن بوش مصمم‌تر از کری برای سامان دادن به مسئله‌ی عراق -و در کل مبارزه با تروريسم- نشان می‌داد.
    2- کری به‌خاطر "اظهارنظر غلط گذشته‌اش راجع به جنگِ عراق" پوزش خواست. اين البته نخستين‌باری نبود که او نظر خود را -پيرامون مسائل اصولی آمريکا- تغيير می‌داد. و درست در اين‌جاست که بايستی چالشگری پرزيدنت بوش را به‌ياد آورد: «کسی که هر چند روز يک‌بار اظهار نظر متناقضی می‌کند، چطور خواهد توانست کشوری مثل آمريکا را رهبری کند؟»