با انتشار
مقالهی سيمور هرش (افشاگر معروف آمريکايی) در نشريه نيويورکر، هياهوی عجيبی در محافل سياسی و اجتماعی، به خصوص در بين ايرانيان برخاست. مشکل ما ايرانيان -که از تحليل و فکرکردن گريزانيم- اين است که هميشه بايستی ديگران خطر را به ما گوشزد کنند! حتا آثار ادبی ما را نيز خارجیها برایمان ارزشگذاری میکنند؛ نويسندگانمان را نيز خارجیها کشف میکنند، تاريخمان را هم.
در مورد حضور آمريکا در خاورميانه، ژرفای تحليل سياسيون ما اين بود: حزب جمهوریخواه و بهويژه شخص جورج بوش مسبب جنگ بوده است، تظاهرات ميليونی در شهرهای اروپا "خودجوش" بوده و بر عليه جنگ و در راستای حمايت از حقوق بشر بود، آمريکا فقط برای نفت به منطقه آمده، طرح جنگ بعد از يازده سپتامبر ريخته شد، تمام بدبختیهای جهان زير سر صهيونيسم بينالملل است و ... دهها خامگويی ديگر که نامی جز "سطحینگری" بر آنها نتوان نهاد. طبيعی هم هست: مملکتی که جمعی از روشنفکرانش به جای پرداختن به حجم عظيم و غير قابل انکار فلاکتهای داخلی و توجه به منافع ملّی، همچنان برای "کودک قهرمان" فلسطينی شيون میکنند و برای شهدای قهرمان خلق فلسطين و ابوعمّار شمع روشن میکنند و در حال و هوای سالها قبل منجمد شدهاند، از اين روشنفکران چپ اندر قیچی بيش از اين نيز نمیتوان انتظار داشت! ما تا هنگامی که بدون هيچ عينکی واقعيتهای جاری جهان را نبينيم و تا بر عادات و ترسهای ايدئولوژيکی خود فائق نياييم و تا جای دريچه تنگ نگاه ايدئولوژيکی را به نگاهی جامع و جهانی ندهيم، همچنان از ديدن واقعيتهای جاری جهان عاجز خواهيم ماند.
در وبلاگ قبلی -که متأسفانه پاک شد- اشارهای به کتاب رابرت دريفوس،
گروگان خمينی کرده بودم که در سال 1981 در آمريکا منتشر شده بود. در اين کتاب، نويسنده -پس از اشاره به کانونهای قدرت- توضيح میدهد که مراحل "جهانیشدن" (گلوبالیسم)، ايجاب میکند که کارتلهای فرامليتی بر توليد و صدور انرژی کنترل کامل و به قولی استيلا داشته باشند. اين کتاب نشان میدهد که ورود آمريکا به منطقه ربطی به رژيم حاکمه در آمريکا (مثل امروز: دستگاه بوش) ندارد و جزو طرحهای بلندمدّت سرمايهداری جهانی است. البته شواهد از اين دست بسيار است که بايد خواند و در آنها انديشيد. با اين توجه که گروگان خمينی در زمان جنگ سرد نگاشته شده است و امروز ديگر جهان ما تکقطبی است، پس بنابراين ولع جهانیسازی بايستی دوچندان باشد.
بعد از يازده سپتامبر، به طرح جهانیشدن سرعت بخشيده شد و به قولی اين طرح وارد فاز نوينی گشت، چرا که يکی از عوامل بازدارندهی "جهانیشدن" بهيکباره در دل جهان غرب رخ نمود: "تروريسم اسلام فناتيک". با ظهور تروريسم اسلامی در جهان غرب، آمريکا به اين نتيجه رسيد که ديگر روش "کج دار و مريز" (هويج و چماق) با دولتهای خودسر کار نمیکند، چه نظامهای خودسر، با ايجاد خطر و تکروی و سنگاندازی، در حکم "بازدارنده" در راه جهانیسازی عمل میکنند.
پس از آن بود که ايجاد "دموکراسی" در اين کشورها، به عنوان راه حل توصيه شد. يعنی دموکراسی، به اقتضای سياست آمريکا و دقيقاً در راستای منافع سرمايهداری جهانی توصيه شد، همانگونه که در اواخر دههی هفتاد، "ايجاد کمربند سبز" (طرح برژينسکی در خاورميانه) توصيه شد و از دل آن، طالبان و جمهوری اسلامی بيرون آمد. اين توضيحات از آن رو است که بدانيم: اين مسيری است که آمريکا در آن گام میزند و به قول سهراب سبحانی، اگر در انتخابات اخير جان کری هم انتخاب میشد، چندان فرقی در اين روند ايجاد نمیشد.
در مورد ايران، آمريکا دو گزينه در پيش رو دارد: به ايران حمله کند يا به مخالفان جمهوری اسلامی که غالب مردم ايران هستند، به نحوی ياری رساند و تهييجشان کند. من بر خلاف سيمور هرش احتمال میدهم که آمريکا به تأسيسات اتمی ايران حمله نکند، برای اينکه جمهوری اسلامی بيشتر اين تأسيسات را در کنار شهرهای بزرگ داير کرده و به قولی، برایشان سپر انسانی ساخته است. ضمناً حمله به اين تأسيسات، خطری نيز برای محيط زيست جهان محسوب میشود (مثل قضيه چرنوويل). اين احتمال نيز هست که شماری از اين تأسيسات را مورد حمله قرار دهد، ولی نه همهشان را. به هر رو، با حمله به تأسيسات اتمی، جمهوری اسلامی سقوط نخواهد کرد. اگر هدف ساقطکردن اين رژيم باشد، راه از همان دو گزينه که گفتم میگذرد.
در اين نيز شک نبايد کرد که جمهوری اسلامی به پايان خط رسيده است. مردم ايران در اين 26 سال ثابت کردند که توانايی براندازی رژيم را ندارند. آن رهبری و سازماندهی که برای براندازی يک رژيم نياز است، در بين اپوزيسيون و مردم ايران وجود ندارد، هرچند اکثر مردم با اين رژيم مخالف هستند. به شهادت تاريخ، اصولاً ملّتی فقير و نيازمند توانايی انقلابکردن ندارد. اين را آمريکايیها میدانند. پس باز قضيه برمیگردد به همان دو گزينه که اشارهاش رفت. اينکه در آينده چه پيش خواهد آمد (تاکتيک آمريکا) را سخت بشود پيشبينی کرد، امّا همانطور که مسير "گريزناپذير" آمريکا را ترسيم کردم، براندازی جمهوری اسلامی در دستور کار ايالات متحده قرار دارد.
چند پرسش در قالب پینوشت:
1- آيا مردم ايران از حملهی آمريکا استقبال خواهند کرد يا در مقابلاش خواهند ايستاد؟ مردم ايران ادامهدادن زندگی در رژيم ولايت فقيه را ترجيح میدهند يا حاضرند مثل مردم افغانستان و عراق برای آيندهی خود ريسک کنند؟ من به شخصه شک ندارم که به جز اعوان و انصار رژيم، کسی حاضر باشد برای اين رژيم بجنگد. هشت سال جنگ بیهدف و بلايی که همين رژيم سر جانبازان آورد و بیحرمتیهايی که به خانوادهی جانباختگان و نزديکان خودش کرد و هزار و يک دليل ديگر خود بهترين تجربه برای مردم بود.
2- زمانی يک رژيم میتواند مردم را با "شعارهای ناسيوناليستی" برانگيزد، که فاصلهای بين آن رژيم و مردم نباشد. آيا شما به عنوان اعضای جامعهی ايران، جمهوری اسلامی را رژيمی مردمی میدانيد؟
3- آيا جنگيدن برای جمهوری اسلامی به معنای جنگيدن برای ايران است؟ آيا ترجيح مردم اين است که حساب و کتاب خودشان را از رژيم جدا کنند يا معتقدند که اين رژيم به هر حال "ايرانی" و "ملّی" است و بايد آن را حفظ کرد؟
4- هنگامی که آمريکا سخن از محور شرارت به ميان میآورد، آيا منظورش مردم ايران است يا رژيم جمهوری اسلامی؟ آيا آمريکا فرقی بين مردم و نظام قائل است؟
5- آيا بين اين دو گزاره فرق میگذاريد: "براندازی جمهوری اسلامی با حملهی نظامی" و "حمله به ايران"؟
6- اين پرسش خيلی سخت است: علی خامنهای قابل اعتمادتر است يا پرزيدنت جورج بوش؟
پینوشت دوّم:
1- ترديدی نيست که آمريکا در پی منافع ملّی خود است، امّا آيا اين منافع هميشه در تضاد با منافع ملّی ماست؟ در کنارش:
2- علاقمندی سرمايهداری جهانی به تقسيم کشورهای در حال توسعه، غير قابل انکار است. دموکراسی نيز، هر چند عنصری از عناصر توسعه است، امّا کليت توسعه نيست. تصور اينکه از دل کشوری بزرگ، تعدادی کشور کوچک و دموکرات بيرون بيايد، بيش از آنکه خوشآيند باشد، مشمئزکننده است. وضعيت اقمار شوروی سابق بهترين مثال تواند بود. همچنين:
3- تضمينی وجود ندارد که ماندگاری جمهوری اسلامی به تقسيم ايران نيانجامد. وضع ايران کنونی بغرنجتر از آن است که بشود آيندهاش را پيشبينی کرد، يا حتا آيندهای بهتر را برای آن متصور شد.
4- فرض را بر اين بگذاريم که آمريکا به ايران حمله بکند و مردم هم -به هر دليل- در کنار رژيم بايستند و با آمريکا بجنگند. آيا اصولاً ما توانايی جنگيدن با آمريکا را داريم؟ با علم به اين که مقاومت ما در پايان به شکستی سخت خواهد انجاميد، آيا ورود به جنگ بيهوده نخواهد بود؟ با اين کار آيا مديون نسلهای بعدی -که احتمالاً واقعنگرتر از ما خواهند بود- نخواهيم شد؟ آيا مقاومت ما منجر به درهمکوبيدهشدن تعداد بيشتری از تأسيسات و صنايع و امکانات ملّی ما نخواهد شد؟ من شخصاً اگر در ايران میبودم، محال بود در اين جنگ شرکت کنم. به مقولاتی چون "شهادت" نيز کمترين اعتقادی ندارم. علاقهای نيز به کشتهشدن برای نظام جمهوری اسلامی ندارم. اگر جنگی در بگيرد، خود سران جمهوری اسلامی قبل از هر کس از کشور فرار خواهند کرد! من میگويم ما هر کار که میخواهيم بکنيم، بايستی قبل از حملهی آمريکا بکنيم. تلاش ما بايستی پيشگيرانه باشد
. اگر آمريکا وارد شود، ديگر عملاً کلافِ کار از دست ما خارج شده است.
5- کسانی مردم را به مقاومت در برابر حملهی نظامی آمريکا فرا میخوانند! من با اينگونه اقدام و موضعگيری از اساس مخالفم و آن را به ضرر نيروی انسانی و منافع ملّیمان میدانم. دلايلم را در يادداشتی مستقل برخواهم شمارد.
اين پرسشها، دغدغههای مشترکی هستند که لازم است مطرح شوند تا شايد به بحثی گسترده دامن بزنند. جُستن پاسخ بر هر پرسش، نيازمند خواندن آن پرسش بدون هرگونه تعصّب و پيشزمينهی منفی فکری است. ما مردم در لحظاتی به سر میبريم که بيش از هر زمان ديگری بايستی واقعگرا باشيم. واقعگرايی به ما کمک میکند که راهِ درست و منطبق با منافع ملّی خود را برگزينيم، چه میدانيم وقت بسيار تنگ است. درست در چنين شرايطی است که به اهميت
گفتمان و طرح رفراندوم پی میبريم.
» در همين رابطه، از يادداشتهای پيشين:
تأثير يازده سپتامبر بر زندگی ما
چرا بمب اتم؟