‏نمایش پست‌ها با برچسب Political Issues. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Political Issues. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

چرا بايد احتمال حمله‌ی آمریکا را جدّی گرفت؟

در اين روزها، واقعاً بايد دچار کورچشمی شده باشيم اگر دندان‌تيزکردن‌های نظامی آمریکا برای ايران را نبينيم! چنان‌چه می‌دانيد، روش غرب برای حمله‌ی نظامی، نخست "آماده‌کردن اذهان عمومی از طريق رسانه‌ها" است. جنب‌وجوشی که اين‌روزها در رسانه‌ها شاهديم، خود گويای همه‌چيز است...

فرصت‌طلبانی که رشد مغزشان در همان مرحله‌ی جنينی متوقف مانده، فکر می‌کنند با نفوذ به بعضی از رسانه‌ها (مثل CBC و TVO) و ناسزاگفتن به آمریکا، گرهی از گره‌های کار ما ملّت باز می‌کنند! اين افراد یا واقعاً آن‌چه توصيف شد هستند، يا سرشان در جايی بند است که خبر نداريم! کاری که اين افراد می‌کنند، دقيقاً صدور جواز حمله‌ی نظامی آمریکا به ميهن‌مان است. چيزی که آمریکا اين روزها شديداً به آن نياز دارد اين است که ثابت کند دارد تهدید می‌شود.

طرف -بر حسب شغل ژورناليستی که دارد- آمده گوشه‌ای از "زير پوست شهر" و واقعيت‌های موجود جامعه‌ی ایران را نمايش داده، به جای اين‌که به‌ خاطر اين روشنگری از او قدردانی کنند، مثل مور و ملخ ريخته‌اند سرش به اين بهانه که "تو داری گزک می‌دهی دست دستگاه نظامی آمريکا"! اين‌ها درست همان کسانی هستند که از طريق "امدادهای بورسيه‌ای ولایی" پرتاب شده‌اند به دانشگاه‌های غرب (به‌خصوص کانادا) و از همان روز اوّل، چمدان‌شان را باز نکرده، گشته‌اند دنبال "منبر" و شروع کرده‌اند به تبليغات برای جمهوری اسلامی، مخصوصاً پروژه‌ی اتمی آن. چون با برنامه آمده‌اند، با همان امکانات دانشگاه‌های از-همه‌جا-بی‌خبر کانادا، با ايجاد شبکه، بلافاصله برای خودشان تريبون درست کرده‌اند و بعد وارد رسانه‌های غربی شده‌اند. نتيجه اين‌که تا به حال اکثر برنامه‌هايی که در تلويزيون‌های دولتی کانادا در باره‌ی ایران تولید و پخش شده، کار همين دار و دسته بوده است و درست در راستای اهداف‌شان. کسی هم که ساز مخالف بزند -يا حتا باب ميل‌شان نزند- بی‌معطلی سرکوب و مرعوب و بايکوت می‌شود.
اين افراد با منحرف‌کردن ذهن‌‌ها به ناکجاآباد، در واقع تمام تلاش‌شان اين است که کسی اصل قضيه را نبيند. موضوع اين است که بهانه‌ی آمریکا برای تجاوز نظامی به ايران نه نقض حقوق بشر در آن کشور، که در اصل "توليد سلاح هسته‌ای" و تهدیدی است که از طريق آن متوجه آمريکا و جهان غرب است. واقعاً فهم اين مسئله اين‌قدر سخت است برای عدّه‌ای، يا منافع‌‌شان اجازه نمی‌دهد چشم به واقعيت باز کنند؟

تاریخ را که برگ بزنی، به‌روشنی جای پای ندانم‌کاران خودی را می‌بينی. به واقع تاریخ ايران مصداق کاملی‌ است از اين نغزگويی: "از ماست که بر ماست". هميشه دست کاسه‌ليس‌های داخلی، پای اجنبی را به داخل باز کرده است. از تازیدن تازيان به ایران ساسانی و نقش قبلی سلمان فارسی در تئوريزه‌کردن اسلام و خوش‌آمدگويان داخلی بگیريد، تا ندانم‌کاری محمّد خوارزم‌شاه در برخورد با فرستاده‌گان مغول و برانگيخته‌شدن آنان، و نوکری درباريان و شعرا برای ترکان مهاجم تا قضيه‌ی سقوط اصفهان در دوران شاه سلطان حسين صفوی که سخت عبرت‌آموز است، یا فتواهای آخوندی که منجر به پاره‌پاره‌شدن خاک ميهن‌مان در دوران قاجار شد، یا تهديدهای تلويزيونی خمينی روانی در اوان انقلاب که صدام روانی را تحریک کرد و بعدش "دفاع مقدّس"... همه و همه با همياری خودی‌ها ممکن گشت.

نتيجه‌ی سخن: آمريکا که بيايد، "نه از تاک نشان می‌ماند، نه از تاک‌نشان"! در اين موقعيت و لحظات، بايد تمام کسانی که دل در گرو ایران دارند، با هر مرام و عقيده‌ی سياسی، در کنار هم راهی بيانديشند که جلوی تجاوز نظامی آمريکا را بگیرد. فردا شايد خيلی دير باشد...

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

جنگ و حکايت درمانده‌گی ما...

ايران روزهای بدی را می‌گذراند، گرچه نيمه خوش‌بين ذهن‌مان می‌خواهد بگويد حمله نظامی به ايران گزينه‌ای ‌غيرممكن و نامعقول است، اما مگر جنگِ معقولانه هم داشته‌ايم؟ گرچه دل‌مان می‌خواهد تهديدهای جامعه بين‌الملل و در راس آن آمريكا را يک بازی ديپلماتيک بدانيم، اما مگر نگفته‌اند وقتی ديپلماسی تمام شود جنگ شروع می‌شود و مگر ما طی اين سال‌ها شاهد به‌بن‌بست‌رسيدن تدريجی ديپلماسی نبوده‌ايم؟ چه كسی می‌تواند با قاطعيت بگويد جنگ و حمله نظامی به ايران رويدادی نامحتمل و غيرممكن است...[جنگ فاتح بزرگ تاريخ؟، بازگشت ابدی - (تغيير آيين نگارش از من است)]
ترس از جنگ، از خود جنگ ويران‌گرتر است. اگر جنگ در لحظه بکشد، ترس‌اش همه‌ی لحظات انسان را مرگ می‌کند. ولی آيا می‌شود از جنگ نترسید؟
اين‌ روزها، موج دلهره را می‌بينی که از بسياری مقالات سرريز کرده است؛ بحث راجع‌ به حمله‌ی احتمالی آمریکا به ايران شده است مايه‌ی خيلی از نوشته‌ها. نوشته‌ی بالا را از همين جهت نمونه آوردم.
تحليل اين موضوع کار من نيست، امّا گفتن از آن تخصص نمی‌خواهد؛ دلی هراسيده می‌خواهد که در گرو ايران است...
دردی که در اين ساعت‌ها چون موريانه به ذهن من می‌زند، درد درماندگی مردم ماست. تو گویی جاده‌ی تقدير اين ملّت را طوری کوران در خود کشیده که هيچ‌چشم قادر به دیدن فرارو نيست! توان چاره‌انديشی همگی‌مان يخ بسته است. به‌راستی مردم ايران کجای اين معادله قرار می‌گيرند؟ تا چه حد می‌توانند برای آينده‌ی خود تصميم بگيرند؟ وقتی اميد این مردم بخشکد -که حالیا از آن کورسويی بيش نمانده-، چه کار از دست‌شان می‌آید جز لرزيدن به خود و دلهره کشيدن؟
نمی‌دانم...

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵

پرسشی از حسين درخشان و ابراز چند نکته

حسين درخشان که در تلويزيون دولتی کانادا، در تبليغ دست‌يابی جمهوری اسلامی به فن‌آوری هسته‌ای و بمب اتمی يقه می‌دراند -و به اين وسيله حيثيت ده‌ها هزار ايرانی تلاشگر و شرافتمند درون خاک کانادا را، بی‌توجه به عواقب گفتارش، به بازی می‌گيرد-، آيا وقتی در خاک اسرائيل "جولان" می‌دهد هم جرأت می‌کند از اين شِکَرها بخورد، يا پيرو رسم پسنديده خاندانش نان را به نرخ روز میل می‌فرمايد؟ اين از بابت پرسش.
و امّا درخشان اهميت‌ندادن مردم به خودش را می‌اندازد به گردن «یک سری آدم مریض و عقده‌ای» و مدعی می‌شود که «تمام زندگی‌ام را زیر ذره‌بین گرفته‌اند» و به این وسيله از خودش -از همه لحاظ- رفع تکليف می‌کند! اين‌جا دو خطا صورت گرفته است: یکی خود طرف "گلِ بی‌عيب" است و تقصيرها همه به گردن ديگران، و دوّم اين‌که مردم خرند و شعور ندارند و به سادگی تحت تأثير «يک سری آدم مريض و عقده‌ای» قرار می‌گيرند که از بخل و حسد، چشم ديدن پيشرفت‌ها و کرامات حضرت درخشان را ندارند!
نخست اين‌که من شخصاً کم‌تر کسی را در دنيای وبلاگ‌های فارسی می‌شناسم که در حد حسين درخشان خودش را در وبلاگ عرضه کرده باشد. به عبارتی "سردبير: خودم"، نمايش تمام‌مدّت زندگی نه‌چندان درخشان حسين درخشان است. خود او هم بارها به اين واقعيت اعتراف کرده و اتفاقاً آن‌را ارزش کار خودش پنداشته، نه عيبش. پس، زندگی اين شخص اصولاً لزومی به زير ذرّه‌بين گذاشتن ندارد، چرا که "چيزی که عيان است، چه حاجت به بيان است"! در ثانی، واقعاً حسين درخشان چه زندگی‌ای دارد که قابل زير ذرّه‌بين گذاشتن باشد؟ ولی از حق نبايد گذشت که درخشان هر چه نباشد، تبليغات‌چی خوبی‌ است (البته برای خودش!)، حال به هر قيمت و با هر عاقبتی...

شما کافی است با حسين درخشان مخالف عقيدتی-سياسی باشيد، در بهترين حالت شما را تبديل می‌کند به خائن و وطن‌فروش و از اين دست القاب صد تا يک قاز از رده‌ی تاریخ خارج‌؛ ديگر حساب بدترين حالت‌اش با خودتان! وقتی هم که از مخالفش بهانه‌ و مدرکی گيرش نيايد، اين‌گونه دست‌وپا می‌زند. خلاصه آرام نمی‌نشيند و هر طور شده طرقّه‌ای در می‌کند. تو گويی بی‌اخلاقی با شخصيت اين آدم چنان آميخته و در تاروپودش چنان تنیده شده که هيچ جداشدنی نيست. کسی که بی‌اخلاقی را ارزش کار خودش بداند، از انزجار -و با يک‌درجه تخفيف، از بی‌محلی- مردم نبايد متعجب يا دلگير بشود. کسی که چهار سال آزگار خالی ببندد که پدر وبلاگ‌نويسی فارسی است و به اين وسيله ده‌ها سفر مجانی-تفريحی به چارگوشه‌ی گيتی برای خودش جور کند، بعد معلوم شود که اوّلين وبلاگ به زبان فارسی ناز شست سلمان جريری نامی بوده، خب طبعاً نبايد غصه‌ی دودشدن آبرويش را بخورد.

من گاهی فکر می‌کنم که حسین درخشان از روی قصد برای خودش تنفر می‌خرد. فکر می‌کنم او از تنفر ديگران هويت می‌گيرد، مثل مرسو، شخصيت اصلی بيگانه‌ی کامو، در انتهای فصل دوّم اين کتاب. کار درخشان به نوعی تقليد بی‌دقت از آنارشيسم فرانسوی يا طغيان ناقص می‌ماند. يعنی به‌واقع "از مسگری، فقط کون‌جنباندنش را یاد گرفته است"! اين‌هم خودش نمونه‌ی بدفهمی مفاهيم است ديگر! اين‌ موضوع البته به خودش مربوط است، امّا تا موقعی که به ديگران آسيب نزند و چوب لای چرخ کسی نگذارد. کسی که مثلاً می‌خواهد چارچوب‌ها را بدرد و در هيچ قالبی نايستد، لزومی ندارد که با ماتحت لخت -بی‌ملاحظه- بپرد به درون چارچوب زندگی-حيثيتی ديگران، يا اين‌که آن‌ها را در قالب‌هایی که فقط خودش می‌پسندد - که ربطی به واقعيت هم ندارند- بگنجاند! اگر اين کار را کرد، بايد پی‌اش را به ماتحت‌اش بمالد که روزی درِ کونی خواهد خورد!

یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (2)

نکته‌ی جالب -و از جهتی ارزشمند- در قضيه‌ی صدّام، نحوه‌ی اعدام و برخورد با جنازه‌ی او بود. به نظرم خيلی محترمانه با این مسائل برخورد شد. بدون حضور قدرت و دموکراسی در عراق فکر می‌کنيد چطور با صدّام و جنازه‌اش برخورد می‌شد؟
ما خودمان اگر بوديم چه می‌کرديم؟ کارنامه‌‌ی انقلابیون ما که مشخص است: نمونه‌اش شورش 57 و برخورد با "ضد انقلاب کوردل". خيال‌تان تخت، عراقی‌ها نيز دست‌ِکمی از ما ندارند! باقی جهان سوّمی‌ها هم.
قطعی نمی‌گويم امّا فکر می‌کنم: با وجود پايکوبی‌ها در اعدام صدّام، باز در دم آخر تعصّب نتوانست بر ديسيپلين مدنی پيروز شود. ممکن است اين نظر چندان به مذاق مخالفان اعدام و اومانيست‌ها خوش نيايد، امّا از جهتی می‌شود گفت عراق در اين موضوع خاص نشان داد که دارد مدنيت را تمرين می‌کند.

پی‌نوشت:
اشتباه برداشت نشود: من با اساس اعدام موافق نيستم. مخالف هم نيستم. يعنی هنوز به نتيجه‌ای قطعی در اين باره نرسيده‌ام که باورم شود. ضمناً فکر می‌کنم در مخالفت با اعدام، بر خلاف آن‌‌چه انسان‌گراها ادعا می‌کنند، هنوز استدلال‌های منسجم و قابل قبولی ارائه نشده است. در اين باره قبلاً مفصل گفت‌وگو کرده‌ايم.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (1)

لااقل می‌گذاشتند "مرحوم" صدّام تکریتی کتابی بنويسد، حرفی مکتوب کند برای تاریخ، که فردا به‌ درد مردم بخورد...

در اين ماجرا، نکته‌ای که برجسته به‌چشم می‌خورد، "کارکرد دموکراسی" است. دموکراسی اگر بازتاب خواست مردم تعریف شود، در هر کشوری شکل و نمودی ويژه خواهد داشت. پس: 1- جسم جامد مشخصی نيست که هر کشور تکه‌ای از آن را بردارد و فکر کند که فردا می‌شود سوئيس، 2- با تجدّد و توسعه نبايد يکسان فرض شود، چه 3- دموکراسی "هدف" نيست، بل‌که "روش"ی است برای کشورداری، به همين خاطر 4- بدون ايجاد زمينه و بستر مناسب -که پايه‌ی فرهنگی و داربست اقتصادی از عناصر مهم آن هستند- دموکراسی نيامده پايش به لنگی خواهد افتاد!

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

معنی "پيشرفت" در ايران امروز!

آيا روی‌هم‌گذاشتن چند تير و تخته، و اضافه‌شدن چند ساختمان نتراشيده به مجموعه‌ی نخراشيده‌ و بی‌بنياد شهریِ تهران و ديگر شهرهای ايران، اسم‌اش "ساخت زيربنايی" است؟ نمرديم و معنی "نوسازی" و "پيشرفت" را هم فهميديم!
قصد نااميدکردن کسی نيست، امّا واقع‌نگری گام نخست است در حل مشکل و معما: کشوری که زيرساخت‌های آن -از محيط زيست و منابع طبيعی بگيريد تا سيستم‌ کلان اداری و شهری- نابود شده يا در حال نابودی‌ست و در قياس با معيارهای جهانی رو به پسرفت دارد، شتر-گاو-پلنگی که هرطور براندازش کنی -از منظر سياسی، اجتماعی، فرهنگی، هويتی و اقتصادی- چيزی ازش سر-در-نمی‌آوری، دياری که پيشينه‌ی تاريخی و پشتوانه‌ی فرهنگی‌اش مصداق "شير بی‌يال و دم و اشکم" مولاناست، مشکلاتش بغرنج‌تر و ريشه‌ای‌تر از آن است که با احداث چند جاده و ساخت چند برج رفع شود. تبليغ دروغ به عبارتی، يا از سر غرض است يا نادانی و يا منافع شخصی... که هيچ‌يک البته ربطی به "دل در گرو پيشرفت ميهن داشتن" ندارد.


چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۵

چه کس انتخاب شود بهتر است؟

این‌روزها که در استان ما بازار انتخابات داغ است، اين موضوع فکرم را مشغول کرده که "چه کس انتخاب شود بهتر است"؟ بسياری از فعّالين ايرانی، علاقمندی خود از انتخاب يک ايرانی -و در کل ورود ايرانيان به سطوح مختلف سياسی- را پنهان نمی‌کنند. ورود ایرانيان -مثل ديگر مهاجرين- طبعاً حق هر جامعه‌ی بالنده‌ای‌ است. به عبارتی، اگر در جامعه‌ی مهاجرپذير، مهاجرين در بدنه‌ی قدرت سهم و نقش نداشته باشند، سيستم آن جامعه بيمار است. امّا آن‌چه ذهن من را به‌خود کشيده کمی جدای اين‌هاست و ريزبينی بيش‌تری می‌طلبد...
من می‌انديشم که برای مثال، اگر يک ايرانی از نردبان قدرت بالا رود بهتر است، يا همان کانادايی‌های سفيد (انگليسی-فرانسوی‌تبارها) بر صدر بمانند؟ تکيه‌ی هر يک بر سکوی قدرت چه تبعاتی دارد؟ پاسخ را شايد بشود چنين جست: اگر "قبلی‌ها" بمانند، به احتمال قريب به يقين با کانادایی برخورد خواهيم داشت مثل کانادای فعلی و قبلی. و امّا اگر جديدها -آن‌هم از نوع مسلمان و جهان‌ سوّمی- بيايند چه خواهد شد؟ اين ريسک بزرگی است که ما را از افتادن به چاه احساسات از نوع قومی برحذر می‌دارد.

لابد همه در ياد داریم که معتقدان به انتخابات در جمهوری اسلامی، چه اصلاح‌طلب و چه تمامت‌خواه و ديگر انواع، هم‌‌دل و هم‌صدا، برای آن‌که شرکت‌نکردن حدودِ چهل‌درصد از واجدين شرايط را موجه نشان دهند، انگشت اشاره به سمت آمریکا می‌گرفتند که "بله، در آمریکا هم هميشه همين حدودها شرکت نمی‌کنند"! اين قياس بی‌ربطِ "آماری" چيزی نبود جز شيره ماليدن سر مردمی که "ناآگاهی" بخشی از زندگی‌شان شده. بحث اين‌جاست که اگر فلان شهروند کانادایی در انتخابات محل سکونتش شرکت نمی‌کند، آن‌را اصلاً دنبال نمی‌کند و اين‌که هيچ: "اصلاً درباره‌اش هم هيچ نمی‌گويد"، به اين دليل واضح است که به سيستم سياسی کانادا اعتماد دارد و... درون آن احساس امنيت می‌کند. او خيالش راحت است که فردای انتخابات فردی ناباب مثل مثلاً احمدی‌نژاد يا خاتمی از کيسه‌ی مارگيری انتخاباتی نمی‌پرد بيرون! در ايران اسلامی امّا وضعيت چگونه است؟

با توان فکری و روحيه‌ای که من از جهان سوّمی‌های ساکن کانادا سراغ دارم، ترجيح می‌دهم که سکّان کشتی سياسی اين کشور هم‌چنان در دست خود کانادايی‌ها باقی بماند. اگر من به کانادا کوچيده‌ام، دليلی جز اين نداشته که در "سيستمی‌ کانادايی" با همين فرم فعلی زندگی کنم؛ حال اگر در همين خط ارتقا پيدا کرد چه بهتر. در اين‌که بافت ملّی-مردمی و به تبع آن سيستم سياسی کانادا رو به تغيير است حرف و شکّی نيست و بايد هم باشد، امّا اين روند گام‌به‌گام را نبايد با ورود -بخوان تحميل- تفکرات مذهبی و از جنس جهان سوّمی شتاب بخشيد و منحرف کرد.

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

بزرگداشت فيدل کاسترو؟!

آن‌طور که گفته می‌شود، قرار است فردا در تهران، از «مقاومت ضد امپرياليستی و ضد آمريکايی ملّت کوبا» به رهبری زعيم عالیقدر رفيق فيدل کاسترو تجلیل و تقدير شود. خب، صد البته که باید تجلیل شود! ايشان شرايطی فراهم آورده‌اند که هر توريست به محض ورود به خاک کوبا، درست همان لحظه که پايش به آن‌جا می‌رسد، ناخودآگاه زبان به تحسين و تقدير می‌گشايد...
هر هنگام که دستگاه سياسی آمریکا برای رفيق فيدل خط‌ونشان می‌کشيد، اين مردان آمریکایی بودند که بيش از همه دل‌نگران آينده‌ی اين ملک می‌شدند. آخر اگر وضع کوبا به‌هم می‌ريخت، این زبان‌بسته‌ها از کجا می‌توانستند جایی به اين ارزانی و پُرنعمتی پيدا کنند، آن‌هم بغل گوش‌شان؟!
دست‌آورد سال‌ها "مبارزه‌ی ضدّ امپريالیستی" فيدل‌ کاسترو باقی‌گذاشتن ويرانه‌ای است به اسم کوبا که ابداً نام "کشور" روی‌اش نمی‌توان گذاشت. شاخصه‌ی اين "مجمع‌الجزاير تفريحی"، توليد فراری* و -البته از قلم نيافتد- "دلّالی مهر و محبّت" است. در کوبا، در کوبايی که وضع معيشت مردم در حدّ قحطی و همه‌چيزش جيره‌بندی‌ست، در دورافتاده‌ترین روستاهايش هم حتّا بخش عمده‌ی مردم به حرفه‌ی شريف "پااندازی" اشتغال دارند... و در اين مورد خاص، هيچ از "جيره‌بندی" خبری نیست! کوبا از معدود کشورهای جهان است که در آن فحشای کودکان رواج دارد...
حال خود قضاوت کنيد: آیا مردان اهل دل آمريکایی نباید از تغيیر وضع در کوبا نگران باشند؟ آيا نباید "شمعی را که او افراشته و افروخته" پاس داشت و از شخصيت والامکانش تجليل کرد؟

* آن‌طور که آمار می‌گويد، تعداد کوبايی‌های فراری و پراکنده در جهان از جمعيت کل کوبا حتّا بيش‌تر است!

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

امان از اين اقليت ناچيز!

من نمی‌فهمم اين افرادی که اسم خودشان را گذاشته‌اند سياسی و اپوزيسيون و در خارج از کشور بيست‌وچهارساعت مسائل ايران را به‌اصطلاح رتق و فتق می‌کنند و شده‌اند "مسئول آزادی ايران" و "رهبر" و از اين حرف‌ها، حرف حساب‌شان واقعاً چيست؟ اين وسط پس مردم داخل کشور چه‌کاره‌اند؛ لابد رقاص پای ناقاره! به اين می‌گويند کنترل از راه دور ديگر!
طرف بالای 20 سال است که خارج از "زندگی" می‌کند و گيس‌هايش مثل دندان‌هایش سفید شده، آن‌وقت تمام زندگی‌اش شده "چرا فلان آيت‌الله در نماز جمعه‌ی مثلاً قم فلان حرف را زد" و... چه می‌دانم "چرا اين یکی انتخاب نشد و آن‌يکی شد" و الخ. بيچاره باستان‌شناسان که اين‌همه زحمت می‌کشند تا در کوه و کمر فسيل پيدا کنند...
چهارتای‌شان نمی‌توانند کنار دست هم پنج دقيقه بنشينند، آن‌وقت می‌خواهند به يک ملت خط بدهند!
اين "رفقا يا برادران مبارز" اگر به مردم داخل ايران حق انتخاب نمی‌دهند که نمی‌دهند، لااقل دل‌شان برای زندگی نکرده‌ی خودشان بسوزد که همين‌طور دارد تباه می‌شود. اين‌ها با يک‌سری آرزوهای محال دارند زندگی می‌کنند و اسمش را هم گذاشته‌اند "آرمان"، بعد مضحک اين‌که هر کس که دنيای واقعی را درک کرده و فهميده پايش را کجا روی زمين گذاشته و سرش به کارش است، به "سازشکاری" متهم می‌کنند. خلاصه که اين اقليّت ناچيز (مواضع‌شان هم اصلاً مهم نيست که چيست)، هم ايرانيان داخل کشور را جان‌به‌لب کرده‌اند، هم خارج از کشوری‌ها را.
... این "وکيل-وصی‌بازی" کی تمام می‌شود و کی دست از سر مردم ايران بر می‌دارند را ديگر نمی‌دانم...

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵

چگونه بمب انسانی توليد می‌شود؟

نوشته‌ی محمّدمسيح مهدوی، با صراحت و اختصار در کلام، "مسير انحطاط" يک نسل را در برابر روی‌مان می‌گذارد. به عبارتی، اگر اجزای اين نوشته را وارسيم، بنيان تفکری که انقلاب اسلامی بر آن پی ريخته شد را آشکارا می‌بينيم؛ انقلابی که داربست آن "استشهاديون" و بالاترين طبقه‌ ساختمانش "مرگ" (بخوان شهادت) بود. حرف از اين صادقانه‌تر و گوياتر:
«تا به حال استشهادبودن براي من نه حکم انتقام از کفار (که آن را از راه‌هاي ديگر هم مي‌توانم تامين کنم) را داشته و نه يک تاکتيک مبارزه، بل اين مسيري است که براي رسيدن به بزرگ‌ترين آرزويم که مرگ است يافته‌ام. اين مرگ‌خواهي از آن نوع که از يک دوستان آن را در وبلاگ‌اش به فيلم مرگ‌خواهان و تجربه‌ي تفنني مرگ نيست، بلکه اين را انتهاي رسالت خلقتم يافته‌ام. اين را اوج لذتي است که می‌خواهم به آن برسم...»

داستان زندگی اين جوان بيادآورنده‌ی مانيفست روح‌الله خمينی است: «جنگ برکت است»!
من نمی‌دانم با چنين افرادی چگونه بايد برخورد کرد؛ آیا بايد از در نصيحت وارد شد يا زور؛ چه روشی برای متنبه‌کردن‌شان جواب می‌دهد را نمی‌دانم... امّا شکی هم ندارم که اگر "مرگ" در فرهنگ ملّی من "ارزش" به حساب آيد، اگر آرزوی جوان ميهنم به سطح "آدم‌کشی برای مردن" سقوط کند، نسل جوان کشورم (لااقل بخشی از آن) در مسير انحطاط افتاده است...

جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴

حُسن خارج کشوری انتخابات

و دلیل گرایش بعضی از دانشجویان به اصلاح‌طلبان

در کنار همه‌ی فواید تجربی‌یی که نتیجه‌ی انتخابات به‌همراه داشت، یک حُسن خارجِ کشوری هم داشت: تابوی ذهنی و خیالی بسیاری را شکست و گوشه‌ای از واقعیت موجود ایران امروز را نشان‌شان داد. من نسبت به کسانی که در غرب قد کشیده‌اند و به تَبَع آن شناخت چندانی از زبان، فرهنگ جاری و جامعه‌ی ایران ندارند و با این وجود خود را به دنباله‌روهای جریان‌های اصلاح‌طلب حکومتی بدل ‌کرده‌اند و برای هدفی که آن را درست نمی‌شناسند سینه‌ چاک می‌دهند، احساس تمسخر آمیخته به ترحم دارم. بعضی از این‌ها را در تورنتوی خودمان می‌شود دید و -اگر اهل حرص‌خوردن نباشیم- می‌شود به حال‌شان خندید! البته شاید استفاده از لفظ "تمسخر" کمی حساسیت‌برانگیز باشد، اما مسئله این‌جاست که گاه در قبال بعضی از چیزهای نامربوط حالتی به انسان دست می‌دهد که گریزی از آن نیست.
ممکن است شنیدن‌اش برای دوستان داخل کشور کمی ثقیل باشد، ولی ما در تورنتو جوانان دانشجویی داریم که شناخت‌شان از فرهنگ و جامعه‌ی ایران محدود به شینده‌ها و بعضی از نوشته‌های چاپی و اینترنتی است، با این حال، به دلایلی که گفته خواهد شد، ناباورانه خود از پی‌گیرترین پشتیبانان اصلاح‌طلبان حکومتی چون "مشارکت" و امثالهم به‌شمار می‌آیند! من برخلافِ عاشقان تئوری توطئه، باور ندارم که همگی این جوانان از این کار خود نفع مالی می‌برند، چه بسا که از جیب نیز خرج بکنند و هیچ عایدشان نشود. پس به‌راستی، چرا جوان مثلاً 22-23 ساله‌ی پرورش‌یافته در غرب، که زبان، روابط و کلاً اجتماع مردم ایران را درست نمی‌شناسد و ارتباطی سطحی و محدود با مام وطن داشته است، خود را به مبلغ انتخاباتی شخصی ولایتمدار مثل مصطفا معین تبدیل می‌کند و در این راه بسیاری انگ‌های خارج کشوری‌ها را نیز به جان می‌خرد؟
یکی از دلایل جذب این جوانان به چنین خط مشی‌یی، حضور در فضای دانشگاه است. فضای دانشجویی در سراسر جهان، فضایی رادیکال و چپ است. کسی اگر قدری خمیرمایه‌ی تحرک سیاسی در وجود خود داشته باشد، با اندکی نشست‌وبرخاست با دیگران و از جمله دانشجویانی که از ایران به دانشگاه‌های غرب راه یافته‌اند -مخصوصاً کلاس‌بالاتری‌ها-، از آنان تاثیر می‌گیرد و فریب می‌خورد. به همین دلیل است که شما مثلاً در میان دانشجوهای آمریکا، کسی را نمی‌بینید که به سیاست‌های بوش معترض نباشد. حال تصور کنید وقتی اصلاح‌طلبان حکومتی در اذهان بسیاری به اشتباه به‌عنوان "اپوزیسیون" جا افتاده‌اند، دور از واقع نیست که فعال دانشجویی در غرب که ماهیت مسئله را دقیق نمی‌داند، با آنان همدل و همراه شود. دلیل دیگر، خانواده است. کسانی که از پایگاه خانوادگی تاحدودی مذهبی برخوردارند، یا فرزند دانشجویان رادیکال قبلی هستند، به این سمت کشیده می‌شوند.
دلیل دیگر، چپ‌زده‌گی مزمن فرهنگ سیاسی ماست. این چپ‌زده‌گی، در گونه‌ی غیر رادیکال خود، به اصلاح‌طلبی حکومتی گرایش دارد که این تمایل را مثلاً می‌شود در حزب توده و فداییان اکثریت مشاهده کرد. اشتراکات غیر قابل انکار توده-اکثریت با اسلامیزم اصلاح‌گرا، نوعی این‌همانی برای کشیده‌شدن چپ به سمت اصلاح‌طلبان مهیا کرده است که مجال صحبت در باره‌ی آن در این یادداشت نیست. از این رو، دور از واقع نیست که دانشجوی کم‌دان از مسائل ایران، توسط ذهنیت توده-اکثریت، حال در اشکال و ظواهر مختلف‌اش، برانگیخته شود و مورد سوء استفاده قرار گیرد. مهمترین دلیل شاید پولی است که جمهوری اسلامی و پشتیبانان فکری آن در دانشگاه های غربی خرج می کنند! از این دست دلایل باز هم هست که در این‌جا به همین اندک اکتفا می‌کنیم و اگر انگیزه‌ای باقی بود، در دیگر یادداشت‌ها پی‌شان خواهیم گرفت.

از خط یادداشت منحرف نشویم: تعدادی از دانشجویان فعال ایرانی در دانشگاه‌های غربی، بر اساس همان دلایلی که ذکر شد، فریب میخورند و به سمت اصلاح‌طلبان حکومتی گرایش پیدا می‌کنند، بدون این‌که بنیاد این جریانات را بشناسند و یا خود قادر باشند در فضای به‌وجود‌آمده توسط آنان -مثلاً در ایران فعلی- زمان اندکی زندگی کنند.

پی‌نوشت، دوم جولای:
نویسنده‌ی وبلاگ ماندنی‌ها بر این یادداشت نقدی نگاشته‌اند که از ایشان سپاسگزاری می‌کنم. در این‌جا لازم است به چند نکته اشاره شود، به امید رفع ابهام:
تعداد دانشجویانی که من به آن‌ها اشاره کرده‌ام در حد "ذره‌بینی" است. در مجموع، دانشجویان ایرانی که در تورنتو بالیده‌اند، چندان به مسائل سیاسی ایران با دقت نمی‌نگرند و به آن اهمیت نمی‌دهند. بر همین اصل بود که "این تعداد اندک" توجه من را جلب کرد و مولد نگارش این یادداشت شد. بر این اصل، از این بابت نمی‌شود امتیازی به اصلاح‌طلبان -و به‌ویژه شخص خاتمی- داد.

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴

انتخابات در کانادا تعطیل شد (تکبیر!)!

این‌طور که سفارت فخیمه جمهوری اسلامی در اتاوا اعلان کرده، از قرار معلوم دیگر از دور دوم انتخابات در این‌جا خبری نیست. با آن بلایی که "ضد انقلاب کوردل" سر سفارت فخیمه آورد و با آن گندی که برادران سفارتی زدند* طبیعی هم هست که نتوانند دیگر بساط دور دوم را پهن کنند. این‌طور که شنیده‌ام، اتفاقاً خیلی هم تلاش کرده بودند که مثل دفعه‌ی قبل، در تورنتو صندوق بگذارند، اما دولت کانادا به خاطر ماجرای قتل زهرا کاظمی چنین اجازه‌ای بهشان نداد. بعد هم که اعتراض مردم و لات‌بازی سفارتی‌ها پیش آمد، دیگر آن آب باریکه‌ی حضرات هم قطع شد و سر همان شد که مجبور شدند برای عرض ادب رهسپار اتاوا شوند.

یک عده از این دانشجویان پیرو خط باد، شال و کلاه می‌کنند و می‌روند اتاوا خدمت آقا برای "رای‌ریزون". این عده بعضی‌های‌شان بورسیه‌ای هستند و خوب لابد برای قطع‌نشدن مستمری رفته بودند، عده‌ی دیگرشان هم که نه درست فارسی بلدند، نه در ایران زندگی کرده‌اند و نه فرهنگ و مردم ایران را می‌شناسند، حتماً از روی تکلیف شرعی-بادی راهی این سفر خطیر شده بودند! حالا یکی نیست که به این کانادایی-ایرانی‌ها بگوید: اگر مردم داخل ایران نخواهند شما سرنوشت‌شان را تعیین کنید باید کی را ببینند؟ البته الان وقت این حرف‌ها نیست چون احتمالاً با به‌شهادت‌رسیدن صندوق رای، خواهران و برادران بدجوری در کُما فرو رفته‌اند که امیدواریم غم آخرشان باشد!
القصه؛ در ضلع مقابل نیز، یکی از بچه‌های دانشجو بوده که بر علیه انتخابات و دانشجویان پیرو خط باد شعار می‌داده و بهشان خیلی خودمانی گوشزد می‌کرده که در کار مردم داخل کشور فضولی بی‌جا نکنید و برای ولایت تبلیغ نکنید! من خیلی کنجکاو شده‌ام که با او آشنا بشوم، به همین خاطر می‌خواهم به برنامه‌ی رادیویی‌ام دعوت‌اش کنم تا ماوقع را از زبان خودش بشنویم.

*آقایان به‌یاد عهد شباب، هوس لات‌بازی به سرشان می‌زند و می‌زنند دماغ مستندساز به‌نام ایرانی مسعود رئوف را می‌شکنند! لابد یادشان رفته بوده که این بابا دارد خبر تهیه می‌کند و نباید خبرنگار را کتک زد؛ شاید هم فکر کرده‌اند اتاوا چاله‌میدان است؟

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۳

روانشناسی ترس

سبب اصلی ورود نظامی آمريکا به افغانستان و عراق، "عامل ترس" بود. در اين شکی نيست که سرمايه‌داری جهانی و مهمتر گلوبالیسم سيطره بر منابع انرژی را در دستور کار خود قرار داده است، امّا اين‌که چرا بلافاصله بعد از يازده سپتامبر به منطقه لشکر کشيد را بايستی در ترس آمريکا از تروريسم بنيادگرا و ضربه‌پذيری‌اش جُست. امروز نيز که تيم‌ها و گروه‌های سياسی-اقتصادی و احزاب آمريکايی -يک‌صدا- جمهوری اسلامی را تهديد می‌کنند، به دليل دستيابی قريب‌الوقوع اين رژيم به بمب اتمی و در کنارش، سنگ‌اندازی‌هايش در امور عراق و منطقه است.
اين مقدمه را به‌عنوان "صورت مسئله" آوردم تا با بازخوانی دقيق آن، تمام آن کسانی که دل در گرو ميهن دارند، به يافتن راه حل بپردازند. طرفداران جمهوری اسلامی که بدون خواندن صورت مسئله، نقاب "ضد جنگ" به چهره زده، هيجان‌زدگی را باب می‌کنند، در واقع قصدشان نه ضدّيت با جنگ، که دقيقاً منحرف‌کردن اذهان عمومی از صورت مسئله است. به عبارتی دشمن، دشمنی خانگی است، ولی آن‌ها بيرون درب را نشان‌مان می‌دهند! اتفاقاً دليل اين رفتار آنان نيز همان "عامل ترس" است، ترس ازميان‌رفتن رژيم مطبوع‌شان. اين افراد خود پيروان راستين رهنمود امام‌شان هستند که تأکيد کرد «جنگ برکت است»، امّا اين‌بار که حريف ابرقدرت آمريکاست، اين رهنمود را زير سبيلی رد می‌کنند!
ما تنها دو راه حل برای از بين بردن تهديد و پيش‌گيری از حمله‌ی آمريکا در پيش رو داريم: با فشارهای بين‌المللی همراه شده و رژيم را وادار به توقف کامل پروژه‌های اتمی‌اش بکنيم يا اين‌که بهتر از آن، مردم به‌طور خودجوش، اين رژيم را براندازند و زمام امور را خودشان به‌دست گيرند.

پی‌نوشت:
خود من هم که اين مطالب را می‌نويسم، احياناً تحت تأثير ترس درونی است، ترس از حمله‌ی خارجی به خاک ميهنم، به دليل ندانم‌کاری‌های حکّام بی‌مسئوليت جمهوری اسلامی.

» در همين باره، از همين قلم:


  • آمريکا و تحليل"گران" ما!



  • مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد



  • احتمال حمله نظامی آمريکا؟



  • خرد يا غيرت؟!
  • جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۳

    تناسب زمانی دموکراسی

    در وبلاگ هوای تازه اين اظهارنظر نظرم را جلب کرد:
    «به نظر من دموكراسي در ايران حركت لاك پشتي دارد و به آهستگي در جريان است , اما بهتر از صادرات آن از طرف غرب خواهد بود.»[+]

    اين، شايد نگاه جمع کثيری از ايرانيان -به‌ويژه آنان که متمايل به "اصلاح‌طلبان" هستند- باشد، امّا به باور من، اين نظريه از دوگونه خطا رنج می‌برد: هم از لحاظ کاربردی و هم بُعد نظری. نقد بر تلفيقی از اين‌دو خطا را، می‌توان چنين عبارت‌بندی کرد:
    1- بر اساس نظر بالا، بايد فرض را بر اين بگذاريم که به‌راستی در ايران، روند دموکراسی در جريان است. دموکراسی، هرچند پايه‌های اجتماعی دارد، امّا در واقع فرمی از "دولت" و "نظام سياسی" است. واقعيت اين است که با گذشت بيست‌وپنج سال از استقرار جمهوری اسلامی، در ساختار نظام هيچ تغييری و در قانون اساسی نظام کم‌ترين تغيير اساسی به چشم نمی‌خورد. يعنی، يک ولی فقيه در رأس بوده (ابتدا خمينی و سپس خامنه‌ای) و رئيس جمهور و مجلسی نيز وجود داشته که نقش‌شان از "نماد" و "تدارکات"(فرماليته) فراتر نمی‌رفته است. در نتيجه، هرچند در چند بخش کوتاه زمانی، شاهد تغييراتی در شيوه‌ی زمامداری بوده‌ايم، امّا اصل به همان شکل دست‌نخورده و ضدملی باقی مانده است.
    2- اگر بپذيريم که دموکراسی در اوضاع جهان امروز، بخشی از "توسعه" تلقی می‌شود، و اگر بپذيريم که توسعه در جهانی که هر روز کوچک‌تر می‌شود امری پيوسته و فراملّی است، ناگزير بايستی بپذيريم که دموکراسی در چارچوب هر کشور، ملزم به هماهنگی با سير توسعه‌ی جهانی است. پس «حرکت لاک‌پشتی» به سوی دموکراسی در يک کشور، در زنجير پيوسته‌ی توسعه‌ی جهانی (به‌عنوان جامعه‌ای که عضوی از جامعه‌ی جهانی است) که شتابی فزاينده دارد، نوعی "بازرفت" و "عقب‌گرد" به حساب خواهد آمد. به زبان دقيق‌تر، وقتی جهان توسعه‌گرا دو گام پيش برود، ما يک گام پيش رفته‌ايم و در بُعد زمان، هر روز بر فاصله‌ی ما با هم افزوده خواهد شد. به اين شکل، ديگر نمی‌توانيم در موازنه‌ی جهان توسعه‌يافته نقشی بيابيم. پس، حرکت رو به جلوی ما بايد شتابی متناسب با روند توسعه‌ی جهانی داشته باشد. نکته‌ی ظريف اين‌جاست که اين شتاب را عدّه‌ای در داخل مرزها تعيين نمی‌کنند و خواستی شخصی يا صرفاً ملّی نيست، بل‌که وابستگی تام به شتابی دارد که جهان توسعه‌گرا را به‌پيش می‌برد. بنابراين، اين ما هستيم که می‌بايد روند دموکراسی‌ ملّی‌مان را با روند توسعه‌ی جهانی تنظيم و همساز کنيم و قاعدتاً نمی‌توانيم ساز خودمان را (بر اساس مثلاً تئوری نشدنی "دموکراسی دينی"!) بزنيم.
    حتا می‌شود با موضوع از زوايه‌ای راديکال‌تر برخورد کرد و به خواست جهانی برای "استقرار دموکراسی در بخشی از جهان" نقشی پررنگ‌تر داد. برای نمونه، کسی نمی‌تواند امروز ثابت کند که مردم عراق در زمان صدام حسين و مردم افغانستان در دوره‌ی طالبان، خود نيز سودای پی‌ريزی نظامی دموکرات در سر می‌پروراندند؟ برای اين ادعا هيچ دليل قابل قبولی در دست نيست، چه هيچ‌يک از اين‌دو ملّت حتا يک اپوزيسيون مطرح يا نيرويی سازمان‌يافته‌[1] بر ضد حکومت‌های خود نداشتند. با اين وجود، خواست جهانی آنان را ملزم (با جنگ) به اين کار کرد، چه نظام‌های آن‌دو کشور خطری برای "توسعه‌ی جهانی" تلقی می‌شدند.
    3- اين‌که ادعا کنيم "دموکراسی وارداتی نيست"، بيشتر به شعارهای شووینیستی امثال جمال عبدالناصر و جمال‌الدين اسدآبادی می‌ماند تا واقعيتی تاريخی و جاری در جهان. چه ما بخواهيم و چه نخواهيم، دموکراسی دست‌آورد کوشش فکری جهان غرب است. از آن‌جا که اين دست‌آورد امتحان خودش را به خوبی پس داده، و از آن‌جا که قرار نيست انسان‌ها هر چيزی را خودشان از نو خلق کنند (و الا ما بايد خودمان مثلاً برق را اختراع کنيم!) دموکراسی را نيز می‌شود آموخت و نه خلق کرد. البته دموکراسی را بايد با فرهنگ و آداب و رسوم مردم آموخته کرد (بومی‌کردن دموکراسی، مثل ژاپن)، ولی اين بدان معنا نيست که دست‌آوردی به بزرگی دموکراسی را به صرف غربی بودنش، از خود ندانيم و نپذيريم و همه‌ی راه‌هايی را که انسان غربی رفته، بخواهيم از نو -و با شيوه‌ای نو و آزمايش نشده- برويم.
    ضمناً من تصور می‌کنم کسانی (مذهبيون، سنتی‌ها) که در دل مهری به دموکراسی و تجدد ندارند، اين شعار را -که "دموکراسی وارداتی نيست"- دستاويزی کرده‌اند تا امتناع خود از دموکراسی را پنهان کنند.

    توضيحات:
    1- در افغانستان البته "مجاهدين" بودند، امّا مجاهدين نماينده‌ی تنها بخش کوچکی از قوم تاجيک افغانستان بود که برای قدرت‌گيری خود می‌جنگيد و مقبوليت ملّی نداشتند. ژنرال دوستم نيز از ازبک‌ها بود و وجهه ملّی نداشت.

    سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳

    خليج هميشه فارس

    "شير که پير می‌شود، روباه ..."

    The world calls it Persian Gulfحرکت خودجوش وبلاگ‌نويسان در اعتراض به گنجاندن عبارت "خليج عربی" زير نام خليج فارس در اطلس جهانی موسسه‌ی نشنال جئوگرافيک، پيشتاز ديگر حرکت‌های اعتراضی بوده است. صفحه‌ی هر وبلاگی را بگشاييم، در آن جمله‌ای، عبارتی، کلمه‌ای در نکوهش اين خطای حساب‌شده به چشم‌ می‌خورد. اين هم‌آوايی، نشان از واقعيّتی دارد: زمانی که پای "منافع ملّی" به ميان آيد، مردم آگاه تعلّقات سياسی خود را کنار می‌گذارند و يک‌صدا، به دادخواهی حقوق ملّی خويش برمی‌خيزند. رويکرد به ناسيوناليسم پويا، گواه منطق‌گرايی و رشدِ فکری جامعه‌ی ايران است.
    هرچند نخستين‌باری نيست که می‌بينيم در سطح جهانی، با ارکان هويتی و ملّی‌مان برخوردی نامعقول می‌شود، امّا در مقابل، از معدود دفعاتی است که شاهديم حرکتی اعتراضی به اين وسعت، بدون سازماندهی و پشتيبانی دولتی و فقط از روی خواست تک‌تک اعضايش شکل می‌گيرد. شعور جمعی اعضای حرکت به‌خوبی واقف است که تقسيم يک کشور را از مصادره تاريخ و افتخارات آن آغاز می‌کنند؛ نخست اسم مکان را عوض می‌کنند و وقتی نام جديد جا افتاد، بی‌چانه‌زنی، خود محل را طلب می‌کنند. نيز اين شعور جمعی دريافته که اگر حکومتی چنان به ورطه‌ی انحطاط افتاده که شيخ‌نشين‌های ذره‌بينی با سی-چهل سال تاريخ باديه‌ای برای کندن تکّه‌ای از خاک تحت حکمرانی‌اش دندان تيز کرده‌اند، چشمداشت به حمايت چنين نظام ننگینی از پايه خطاست.
    تجربه‌ی اين اعتراض خودجوش ثابت کرد که هنوز هم دست‌ها يکديگر را می‌جويند و يکديگر را می‌فشارند و اين تجربه، می‌تواند فراراه اعتراض‌های خودجوش بزرگ‌تری قرار گيرد و همبستگی‌های منسجم‌تری را نويد دهد.

    پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۳

    ترور داريم تا ترور!

    دانه‌ی فلفل سياه و خالِ مه‌رويان سياه
    هر دو جان‌سوزند، امّا اين کجا و آن کجا؟!


    بله، ترور همه‌جا هست و به مذهب و مسلک خاصی منحصر نمی‌شود و نشانه‌ی تعصّب و جهالت است و ... همه‌اش قبول! ولی گوينده‌ی اين نکات ظاهرآ يا صورت‌مسئله را درست متوجه نشده و يا بر اساس بعضی تعلقات و مصلحت‌طلبی‌های عقيدتی-سياسی، عمدآ ذهن مردم را به انحراف می‌کشد؟ آيا ايشان نمی‌بيند که بعضی از رژيم‌ها -زير پرچم اسلام- تروريسم را دولتی کرده‌اند، شبکه‌های ترور به‌راه انداخته‌اند، جهان را به ترور اتمی تهديد می‌کنند؟ بين تروريسم دولتی با عملکرد تعدادی آمريکايی خشکه‌مذهبِ ضدّ سقطِ جنين آيا فرق نيست؟
    رهبری يک نظام به اسم خمینی برای قتل يک نويسنده (سلمان رشدی) جايزه ميليونی تعيين می‌کند. دکتر کورش آريامنش (رضا مظلومان) را به خاطر نوشته‌های ضد مذهب‌اش در نشريه‌ی "پيام ما آزادگان" و نيز فعّاليت‌های سياسی‌اش در خيابان‌های پاريس ترور می‌کنند. در ايران خودشان قتل‌های زنجيره‌ای به‌راه می‌اندازند و بعد برای لاپوشانی جنايات و ختم غائله، فقط ابزار قتل‌ها را از سر راه بر می‌دارند، مثل کسی که موقع جارو زدن اتاق خاکروبه را زير فرش بريزد! همين امروز، به هر تروريستی که در عراق يک آمريکايی را بکشد، به هر که هليکوپتر آمريکايی را سرنگون کند، فلان‌قدر دستمزد می‌دهند! خانواده‌ی يک تروريست انتحاری، نه تنها برای آدمکشی فرزندش جايزه‌ی هنگفتی از جمهوری اسلامی می‌گيرد، بل‌که تحت پوشش حقوق بنياد شهيد قرار می‌گيرد. يعنی يک‌مشت تروريست فلسطينی، از جيب ملّت ايران تغذيه می‌شوند!
    هنگامی که هزاران انسان بی‌گناه در برج‌های تجارت جهانی خاکستر می‌شدند، همين افراد به خيابان‌ها ريختند، شادی کردند و تخم کين و نفرت افشاندند. "دکتر" حسن عباسی (يدالله قزوينی)، تئوريسين نظامی رژيم، به پشتوانه‌ی جمهوری اسلامی، آمريکا و دنيای متمدّن را به انفجار اتمی تهديد می‌کند و از هر جنايتی -اعم از يازده سپتامبر، سربريدن مردم بی‌گناه در عراق و ...- تجليل می‌کند. مسئول مهم‌ترين روزنامه‌ی دولتی ايران يعنی حسين شريعتمداری، يک برنامه‌ساز تلويزيون به‌نام فرود فولادوند را علنآ به قتل تهديد می‌کند، هرچند که نخستين باری نيست که زبان و قلم وی، برای مخالفان چنين حکمی صادر می‌کند. حتا مشتی حزب‌اللهی مفت‌خور، از چند وبلاگ‌نويس هم نمی‌گذرند و سپاه سرکوب اسلامی راه می‌اندازند! ترور دولتی مگر شاخ‌ودُم دارد؟
    حرف اين است: دولت‌ها و شبکه‌هايی با دست‌آويز کردن اسلام، ايادی خود و عدّه‌ای خشکه‌مقدّس را به بمب انتحاری در جهان بدل کرده‌اند تا امنيّت تمامی مردم جهان را به خطر بی‌اندازند. ما برخاستگان از جوامع اسلامی، پيش و بيش از هر جامعه‌ی ديگری وظيفه داريم تروريسم اسلامی را نفی کنيم تا هم حساب خودمان را در اذهان جهانيان از اين افراد جدا سازيم، و هم خود غير مستقيم مشوّق‌شان نشويم. 

    جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۸۳

    در رثای آن چريک پير!

    وقتی که يک مهره‌ی سوخته بخواهد به‌زور خودش را زنده نگه دارد، به زنده‌ها مجال زندگی‌کردن نخواهد داد. گذشته از کژی‌ها و خطاهای سياسی بی‌شمار، عرفات درواقع همان چهارسال پيش -که کار صلح با اسرائيل را "پادرهوا" گذاشت- مرد، امّا وابستگی شديد به قدرت و سودای پيشوايی -و البته معلوم شد مال‌اندوزی- نگذاشت که اين مرگ سياسی را بپذيرد. گو اين‌که مرگ در هيچ شکلش خوش‌آيند نيست، امّا شخصآ مرگ عرفات را به مثابه برداشتن سدّ مهمی از جلوی پای صلح در خاورميانه ارزيابی می‌کنم. همچنين باور دارم که با رفتن آخرين سمبل‌ها و بازماندگان مشی چريکی، گفت‌وگوی متمدنانه و ديپلماسی سهل‌تر عموميّت خواهد يافت.

    جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۳

    اهميت "نهاد خانواده" در آمريکا

    راستش عدّه‌ای حق دارند که از توجه فراوان مردم آمريکا به "ارزش‌های خانوادگی" شوکه شوند. خُب آمريکا سمبل سرمايه‌داری است و سال‌ها در کله‌مان فرو کرده‌اند که در اين جامعه، تنها معيار ارزش‌ها پول است و مردم از خود بیگانه‌اند و... از اين‌گونه خُزعبلات! از آن سوی می‌بينيم که شخصی به نام جورج واکر بوش، می‌آيد و گذشته‌ی خويش را با صداقت و شجاعت نقد می‌کند و اذعان می‌دارد که "ايمان به خداوند، نه تنها باعث ترکِ عادت مشروب‌خوری‌اش گشته، بل‌که کليّتِ زندگی نابسامان‌اش را سمتی مثبت داده است". او اصل "حميت خانواده و ارزش‌های خانوادگی" را محور مبارزه‌ی انتخاباتی خويش می‌گرداند. او خود می‌داند که با دست‌گذاشتن بر ارزش‌های خانوادگی، همجنس‌گرايان، فمينيست‌ها و بسياری را که به نظام خانواده چندان باوری ندارند، به دشمنی با خود وا می‌دارد، امّا از آن‌جا که باوری راسخ به آن‌چه می‌گويد دارد، معيارهای ارزشی خود را فدای مصالح تبليغاتی-انتخاباتی نمی‌کند. در مقابل، شخصی به نام جان کری، کسی که به سبب بی‌تجربگی در کار اجرايی جامعه‌ی آمريکا را خوب نمی‌شناسد، در دوّمين مناظره‌اش با بوش، ارزش‌های خانوادگی را به سُخره می گيرد!
    ...
    شگفتی‌ام از اين‌جاست که بعضی از افراد که خوب می‌دانند نظام همبسته‌ی خانواده چه نقش مثبتی در زندگی انسان‌ها ايفا می‌کند، به خاطر تعلّقات ايدئولوژيکی و تنفرشان از بوش، هر چه او کرده و گفته را نکوهش می‌کنند! نقّادی سياستمداران حق همگی ماست، ولی در اين نقّادی، سزاوار است که لااقل اعتقادات و ارزش‌های خودمان را فراموش نکنيم.

    چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳

    مخالفت اروپا با جمهوری خواهان آمریکا

    دليل مخالفت همه‌جانبه‌ی اروپا با جمهوری‌خواهان آمریکا نه جانبداری از حقوق بشر بود و نه ضدّيت با جنگ؛ اروپا از اين ترس داشت (همچنان دارد) که کنترل رگ حياتش، يعنی انرژی، به‌طور کامل به دست آمريکا بی‌افتد. اکنون پرسش اين‌جاست که با دو-قطبی‌شدن اقتصاد جهان، آيا به نفع کشورهايی چون ايران است که به اردوی آمريکا بپيوندند يا به اردوی اروپا؟ لازم به يادآوری‌ست که حجم مبادلات اقتصادی آمريکا، حدود دوبرابر و نيم کل اتحاديه‌ی اروپا و حجم نقدينگی آمريکا، دو برابر اروپا است. يکپارچگی و قدرت سياسی-نظامی آمريکا در مقايسه با اروپا که ديگر نيازی به اشاره ندارد.
    از لحاظ تعداد آرا، بوش سه‌ونيم ميليون بيشتر رأی آورد. اين درحالی بود که اکثر بنگاه‌های نظرسنجی، نشريات و خبرگزاری‌های آمريکا -با جديّت- از دموکرات‌ها طرفداری می‌کردند. نيز، سرمايه‌گذاری تبليغاتی دموکرات‌ها در اين دوره بی‌سابقه بود. در هر سه مناظره، اين کری بود که پيروز شده بود. به گمانم، مردم فيلم "تبليغاتی" مايکل مور، رو کردن مدرک‌های تقلّبی بر عليه بوش، دست‌گذاردن بر هم‌جنس‌گرا بودن دختر ديک چينی و ديگر بی‌اخلاقی‌های دموکرات‌ها را فراموش نکرده‌اند. نيز فراموش نکرده‌اند که به هنگام اعلام پشتيبانی کلينتون از کری و سخنرانی‌های وی، جمهوری‌خواهان به خوبی می‌توانستند از ضعف کلينتون(قضيه‌ی مونيکا لووينسکی) بر عليه کمپين جان کری استفاده کنند، امّا نکردند... به هر رو، اکثر ايالت‌ها و مردم آمريکا جورج بوش را برگزيدند.
    فراموش نشود: سبب بالارفتن امتياز جان کری، پيروزی او در چهار استان مهم دموکرات آمريکا (نيويورک، کاليفرنيا، ميشيگان و واشينگتن) بود. اين استان‌ها، بزرگ‌ترين جمعيّت خارجیان و رنگين‌پوستان را در خود جای داده‌اند. سياه‌پوستان، لاتين‌ها، جوامع يهوديان و مسلمانان و زنان بيوه (Single Moms) کری را پشتيبانی کردند و سفيدپوستان، اکثر خانواده‌ها و جامعه‌ی ايرانی جورج بوش را.
    * 20% از کل ارتش آمريکا در عراق سياهپوست (African-American) و 25% لاتين هستند.