حسين درخشان که در تلويزيون دولتی کانادا، در تبليغ دستيابی جمهوری اسلامی به فنآوری هستهای و بمب اتمی يقه میدراند -و به اين وسيله حيثيت دهها هزار ايرانی تلاشگر و شرافتمند درون خاک کانادا را، بیتوجه به عواقب گفتارش، به بازی میگيرد-، آيا وقتی در خاک اسرائيل "جولان" میدهد هم جرأت میکند از اين شِکَرها بخورد، يا پيرو رسم پسنديده خاندانش نان را به نرخ روز میل میفرمايد؟ اين از بابت پرسش.
و امّا درخشان اهميتندادن مردم به خودش را میاندازد به گردن «یک سری آدم مریض و عقدهای» و مدعی میشود که «تمام زندگیام را زیر ذرهبین گرفتهاند» و به این وسيله از خودش -از همه لحاظ- رفع تکليف میکند! اينجا دو خطا صورت گرفته است: یکی خود طرف "گلِ بیعيب" است و تقصيرها همه به گردن ديگران، و دوّم اينکه مردم خرند و شعور ندارند و به سادگی تحت تأثير «يک سری آدم مريض و عقدهای» قرار میگيرند که از بخل و حسد، چشم ديدن پيشرفتها و کرامات حضرت درخشان را ندارند!
نخست اينکه من شخصاً کمتر کسی را در دنيای وبلاگهای فارسی میشناسم که در حد حسين درخشان خودش را در وبلاگ عرضه کرده باشد. به عبارتی "سردبير: خودم"، نمايش تماممدّت زندگی نهچندان درخشان حسين درخشان است. خود او هم بارها به اين واقعيت اعتراف کرده و اتفاقاً آنرا ارزش کار خودش پنداشته، نه عيبش. پس، زندگی اين شخص اصولاً لزومی به زير ذرّهبين گذاشتن ندارد، چرا که "چيزی که عيان است، چه حاجت به بيان است"! در ثانی، واقعاً حسين درخشان چه زندگیای دارد که قابل زير ذرّهبين گذاشتن باشد؟ ولی از حق نبايد گذشت که درخشان هر چه نباشد، تبليغاتچی خوبی است (البته برای خودش!)، حال به هر قيمت و با هر عاقبتی...
شما کافی است با حسين درخشان مخالف عقيدتی-سياسی باشيد، در بهترين حالت شما را تبديل میکند به خائن و وطنفروش و از اين دست القاب صد تا يک قاز از ردهی تاریخ خارج؛ ديگر حساب بدترين حالتاش با خودتان! وقتی هم که از مخالفش بهانه و مدرکی گيرش نيايد، اينگونه دستوپا میزند. خلاصه آرام نمینشيند و هر طور شده طرقّهای در میکند. تو گويی بیاخلاقی با شخصيت اين آدم چنان آميخته و در تاروپودش چنان تنیده شده که هيچ جداشدنی نيست. کسی که بیاخلاقی را ارزش کار خودش بداند، از انزجار -و با يکدرجه تخفيف، از بیمحلی- مردم نبايد متعجب يا دلگير بشود. کسی که چهار سال آزگار خالی ببندد که پدر وبلاگنويسی فارسی است و به اين وسيله دهها سفر مجانی-تفريحی به چارگوشهی گيتی برای خودش جور کند، بعد معلوم شود که اوّلين وبلاگ به زبان فارسی ناز شست سلمان جريری نامی بوده، خب طبعاً نبايد غصهی دودشدن آبرويش را بخورد.
من گاهی فکر میکنم که حسین درخشان از روی قصد برای خودش تنفر میخرد. فکر میکنم او از تنفر ديگران هويت میگيرد، مثل مرسو، شخصيت اصلی بيگانهی کامو، در انتهای فصل دوّم اين کتاب. کار درخشان به نوعی تقليد بیدقت از آنارشيسم فرانسوی يا طغيان ناقص میماند. يعنی بهواقع "از مسگری، فقط کونجنباندنش را یاد گرفته است"! اينهم خودش نمونهی بدفهمی مفاهيم است ديگر! اين موضوع البته به خودش مربوط است، امّا تا موقعی که به ديگران آسيب نزند و چوب لای چرخ کسی نگذارد. کسی که مثلاً میخواهد چارچوبها را بدرد و در هيچ قالبی نايستد، لزومی ندارد که با ماتحت لخت -بیملاحظه- بپرد به درون چارچوب زندگی-حيثيتی ديگران، يا اينکه آنها را در قالبهایی که فقط خودش میپسندد - که ربطی به واقعيت هم ندارند- بگنجاند! اگر اين کار را کرد، بايد پیاش را به ماتحتاش بمالد که روزی درِ کونی خواهد خورد!
و امّا درخشان اهميتندادن مردم به خودش را میاندازد به گردن «یک سری آدم مریض و عقدهای» و مدعی میشود که «تمام زندگیام را زیر ذرهبین گرفتهاند» و به این وسيله از خودش -از همه لحاظ- رفع تکليف میکند! اينجا دو خطا صورت گرفته است: یکی خود طرف "گلِ بیعيب" است و تقصيرها همه به گردن ديگران، و دوّم اينکه مردم خرند و شعور ندارند و به سادگی تحت تأثير «يک سری آدم مريض و عقدهای» قرار میگيرند که از بخل و حسد، چشم ديدن پيشرفتها و کرامات حضرت درخشان را ندارند!
نخست اينکه من شخصاً کمتر کسی را در دنيای وبلاگهای فارسی میشناسم که در حد حسين درخشان خودش را در وبلاگ عرضه کرده باشد. به عبارتی "سردبير: خودم"، نمايش تماممدّت زندگی نهچندان درخشان حسين درخشان است. خود او هم بارها به اين واقعيت اعتراف کرده و اتفاقاً آنرا ارزش کار خودش پنداشته، نه عيبش. پس، زندگی اين شخص اصولاً لزومی به زير ذرّهبين گذاشتن ندارد، چرا که "چيزی که عيان است، چه حاجت به بيان است"! در ثانی، واقعاً حسين درخشان چه زندگیای دارد که قابل زير ذرّهبين گذاشتن باشد؟ ولی از حق نبايد گذشت که درخشان هر چه نباشد، تبليغاتچی خوبی است (البته برای خودش!)، حال به هر قيمت و با هر عاقبتی...
شما کافی است با حسين درخشان مخالف عقيدتی-سياسی باشيد، در بهترين حالت شما را تبديل میکند به خائن و وطنفروش و از اين دست القاب صد تا يک قاز از ردهی تاریخ خارج؛ ديگر حساب بدترين حالتاش با خودتان! وقتی هم که از مخالفش بهانه و مدرکی گيرش نيايد، اينگونه دستوپا میزند. خلاصه آرام نمینشيند و هر طور شده طرقّهای در میکند. تو گويی بیاخلاقی با شخصيت اين آدم چنان آميخته و در تاروپودش چنان تنیده شده که هيچ جداشدنی نيست. کسی که بیاخلاقی را ارزش کار خودش بداند، از انزجار -و با يکدرجه تخفيف، از بیمحلی- مردم نبايد متعجب يا دلگير بشود. کسی که چهار سال آزگار خالی ببندد که پدر وبلاگنويسی فارسی است و به اين وسيله دهها سفر مجانی-تفريحی به چارگوشهی گيتی برای خودش جور کند، بعد معلوم شود که اوّلين وبلاگ به زبان فارسی ناز شست سلمان جريری نامی بوده، خب طبعاً نبايد غصهی دودشدن آبرويش را بخورد.
من گاهی فکر میکنم که حسین درخشان از روی قصد برای خودش تنفر میخرد. فکر میکنم او از تنفر ديگران هويت میگيرد، مثل مرسو، شخصيت اصلی بيگانهی کامو، در انتهای فصل دوّم اين کتاب. کار درخشان به نوعی تقليد بیدقت از آنارشيسم فرانسوی يا طغيان ناقص میماند. يعنی بهواقع "از مسگری، فقط کونجنباندنش را یاد گرفته است"! اينهم خودش نمونهی بدفهمی مفاهيم است ديگر! اين موضوع البته به خودش مربوط است، امّا تا موقعی که به ديگران آسيب نزند و چوب لای چرخ کسی نگذارد. کسی که مثلاً میخواهد چارچوبها را بدرد و در هيچ قالبی نايستد، لزومی ندارد که با ماتحت لخت -بیملاحظه- بپرد به درون چارچوب زندگی-حيثيتی ديگران، يا اينکه آنها را در قالبهایی که فقط خودش میپسندد - که ربطی به واقعيت هم ندارند- بگنجاند! اگر اين کار را کرد، بايد پیاش را به ماتحتاش بمالد که روزی درِ کونی خواهد خورد!
۶ نظر:
moshkele shoma joje mosalmon haye tarafdare jomhori eslami ine keh hata jorat nadarid dar kharej rasman az jomhori eslami defa konid . bara hamin vaghti kesi chizi migeh keh beh pare ghabaye Akhonda bar bekhore , foran Abero va ghorore melie shoma lake dar misheh
اقای زهری شما مثل اینکه مشکلی با پیشرفت اقای درخشان داری؟
مردحسابی جمع کن !
شما با دشمنی با اون دارید برا خودتون بازدید کننده تامین می کنید!
واقعا شما تو این دنیا درد دیگه ای ندارید ؟
جای تاسف داره به خدا
مجید گرامی،
طبق معمول خون به جیگر این ریش وپشم تراشیده های پاچه ورمال کردید و چه کار نیکی کردید!!
امثال این مردک، که در حال یورتمه رفتن در کانادا است، کم نیستند. اینان از بهترینهای جمهوری اسلامی هستند، که با نازلترین قیمت در بازارهای جهانی بفروش میرسند.
کامروا باشی
از خواندن کامنت محسن متأسف شدم! نه از بابت اراجيفی که بههم بافته، بلکه از اين جهت که فکر نمیکردم آدمی با آیکیو در اين حد پايين بين خوانندگان اين وبلاگ باشد!
شما بهتره به خودتون بهتر و با دقت تر نگاه کنید؟شاید ادم ای کیو پایین تری رو هم ببنید!
چرا فکر میکنید همه باید دقیقا همونطوری که شما فکر می کنید فکر کنند!
هر کس می تونه هر عقیده داشته باشه و از اون دفاع کنه !
حالا شما رو دعوت نمی کنند ؟ چراشو از خودتون بپرسید و برای خودتون بیشتر متاسف بشید.
مدت ها بود که دیگر فکر می کردم این آدم را نباید بیش از این میدانش داد و با مطرح ترکردنش خوشحالش کرد و بر توهمش افزود!اما گویا کارش به گوشمالی رسیده است!مجید عزیز،سیلی نقدت گوارای وجودش باد!
ارسال یک نظر