من ديگر از اين تيپ طرحهای فکاهی خندهام نمیگيرد، برای اينکه نمونههايش را در اين سالها فراوان ديدهام. در اينکه چنين طرحی عملی نيست حرفی نيست، ولی وقتی صحبت آزادی بيان به ميان میآيد، بلافاصله شاخکهای آدم میزند و کنجکاو میشود که بداند چه نيتی پشت آن خوابيده.
من فکر میکنم نگاه طراحان اين طرح به سمت مستعارنويسان است و الا آدمی که با اسم خودش مینويسد که تکليفش مشخص است و دم دست است... و هر زمان پايش را از گليمش درازتر کند، گوشش را بیبروبرگرد میپيچند.
خوانندگان اين صفحه لابد آگاهند که من نوشتهای را که امضای نويسندهاش پای آن نباشد چندان جدّی نمیگيرم. اين ضربالمثل فارسی را نيز قبول ندارم که "ببين چه گفته، نبين کی گفته"! برای من اتفاقاً اهميت دارد که چه کسی حرف را میزند، چون تا به حال ديده نشده فردی تبليغ کند که ماستش ترش است! خودتان بهتر میدانيد که در دورهزمانهی ما، خيلی از ضربالمثلها ديگر کارآیی ندارند. مثلاً چه اعتباری میشود برای "خواستن، توانستن است" قائل شد؟ انصافاً ما هر چه را که بخواهيم میتوانيم بهدست بيآوريم؟ خلاصه قصدم از اين رودهدرازی اين بود که بگویم ميانهی چندان خوبی با آدم مستعارنويس و مستعارزيست ندارم. امّا بحث اين است که ما بيايیم ريشهای به مسئله نگاه کنيم و فلسفهی "مستعارنويسی" را کشف کنيم و ببينيم که چرا يک جامعه، به اين سمت کشيده شده. کليد حل معما پاسخ به اين پرسش است: آيا در ايران میشود راحت نوشت و حرف زد؟ بگذاريد من داوطلب شوم و از خودم مثال بزنم که به کسی برنخورد.
من از سن کم شروع کردم به جدّی خواندن و نوشتن، امّا هيچوقت خطّی از من در ايران چاپ نشد. یعنی ندادم که چاپ کنند. خب مگر عقلم کم بود عقايدم را -همینها را که اينجا میخوانيد- خودم دستیدستی لو بدهم؟ حساباش را بکنيد الآن مجيد زهری در ايران بود و میخواست همين حرفها را بزند؛ آيا جرأت میکرد؟ من اين واقعيت را به آدمهای تُنُکمايهای که اسم خودشان را نويسنده و روزنامهنگار (اغلب بعد از دوّم خرداد) گذاشتهاند و در عمرشان چهارجلد کتاب جدّی نخواندهاند و با مدارک دانشگاهی هرّ را از برّ تشخيص نمیدهند و اتفاقاً در تورنتو هم کم نيستند بارها گفتهام که "آدمهايی مثل من، در ميهنمان تمام مدّت زير ضرب بوديم و نفس نمیتوانستيم بکشیم". آن کشور فقط محل جولان افرادی است که یا خودشان پيشنمازند، يا پشت پيشنماز دولا میشوند! جای انديشهای مثل انديشهی من نيست. در واقع امثال من یا بايد تمام عمر خون دل بخورند و در خانهی خود غريب بيافتند، يا ريشهشان را ول کنند و بزنند بيرون. فعلاً که چرخ اينطوری میچرخد...
خب فرصتی شد کمی هم درد دل بکنيم. چرا که نه؟ وبلاگ است ديگر. جای دیگر که گوش مفت گيرمان نمیآید! خلاصه اين عرض اندامهای پوشالی را به دل نگيريد. اصلاً به چيزی نگيريد. الان 27 سال است که در آن مملکت دارد طرح پشت طرح میآيد. اين يکی هم روش...
۳ نظر:
salam
webloge manam be khonin to in zamineh
http://openlearningcenter.blogfa.com
majid jaan man ham az hoviate dorooghi dorost kardan badam miaad. baraye hamine ke nime mostaaram. ama nemishe mioonee nadashte bashi ba mostar nevisha. ma ke dar iranim o be neveshtan ham alaghe darim. chareee be joz in nadarim ke ba esme mostaar benevisim
ma ke dar iran zendegi mikonim chareee joz mostaar neviisi nadarim . to ham agar dar iran boodi shayd aslan zahreye in ke chizi benevisi nadashti
ارسال یک نظر