سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵

امروز حرفی در گلویم گیر کرده بود که نمی‌زدم، خفه‌ام می‌کرد. اين‌ که البته شوخی بود، چون می‌بینيد که نزدم و هم‌چنان سُر و مُر و گنده اين‌جا نشسته‌ام!
القصه، ناشتايی خورده-نخوره، آمدم سراغ ورودی وبلاگ... امّا هر چه کردم، بلاگر راه نداد. انگار بتا تعريف‌های ديروز من را تاب نياورد و شد قضيه‌ی "عروس تعریفی"! چه می‌شود کرد، سرويس مجانی است، نازش را بايد کشيد... شيطنت‌های گاه‌به‌گاهش را بايد به راه‌آمدن‌هايش بخشيد.
پ.ن: شايد هم مشکل خانگی بوده و من خبر نداشتم؟ راست‌اش مدّتی‌ست که کامپيوتر فرتوت من ديگر چندان با صاحبش رفيق نيست. تازگی‌ها اين اوست که برای خودش برنامه‌ی کاری می‌چيند نه من؛ گاهی با من هم‌قدم است و به هر سوراخی که بخواهم می‌بَرَدم، گاه امّا مَرکب تا سر کوچه‌ رفتن هم نيست. روزی نيست که چشم در چشمم ندوزد و نوازشم را احساس نکند، با اين‌ وجود، باز نارفيقی می‌کند! ولی چه کنم که من بدجوری رفيق‌بازم و نمی‌توانم ازش دل بکنم. آخر رفیق کهنه‌اش بهتر است.

۱ نظر:

Mehdi Sohrabi گفت...

مرا که چند روز است به زور می خواهد بکند توی ِ این سیستم جدید ؛ ( یوزر نیم پس ورد که می دهم ، نمی گیرد ) من هم نمی روم ! البته یک آدرس با این سیستم دارم . به نظر عالی می رسد ؛ اما چون هنوز قالب بازی اش را یاد ندارم ، نمی روم .

و ضمناً این اذیت ها اینجا هم هست !