سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳

گفت‌وگويی در حاشيه‌ی انتخابات آمريکا

در پی مقاله‌ی "من هم کری را رئيس جمهور آمريکا نمی‌خواهم" به‌قلم دوست هم‌انديش ف.م. سخن، طی دو پيام، نکاتی را برشمردم که عين متن(ها) را در زير ملاحظه می‌کنيد. برای مطالعه‌ی ديگر نظرات، به پيام‌گير صفحه‌ی ايشان مراجعه کنيد.

(1)
1- اين‌که "اروپا و آمريکا" به‌دنبال منافع خودشان هستند، بسيار طبيعی است و جای گله ندارد. اين‌که اروپا و آمريکا منافع خود بر منافع ديگری ترجيح می‌دهند عجيب نيست، عجيب اين است که ما چنين نيستيم! نکته‌ی ظريفی که کشورها و مردمی چون ما را به موضع‌گيری وا می‌دارد اين است که منافع کدام‌يک از اين قدرت‌ها با منافع ما همسو است؟
2- تاريخ 50 ساله‌ی دخالت آمريکا در ايران را برشمردید، اما فراموش‌تان شد که نقش خود ما مردم را هم بگويید! شما فکر می‌کنی اگر آمريکا مثلآ در کشورهای اروپايی "کودتا" راه نيانداخته، عاشق چشم و ابروی‌شان بوده است؟! طبيعی است که کشورهای رشد نيافته استثمار شوند. برای رشد، ما نيازمند شناخت منافع ملّی خود و لاجرم موضع‌گيری صريح سياسی هستيم. نمی‌شود همه را با يک‌ چوب زد، به صرف اين‌که «به دنبال منافع خودشان» هستند.

(2)
چرا همه‌ی کسانی که از انتخاب مجدد جورج بوش پشتيبانی می‌کنند را در يک صف قرار می‌دهيد؟ چرا طرفداری از اقدامات جورج بوش را، طرفداری از حمله‌ی آمريکا به ايران "معنی" می‌کنيد؟! آيا اين طرفداران، هيچ گزينه‌ی ديگری در سر ندارند؟ به گمانی، اين روش نقد مخالفين نيست، بل‌که با پيش‌فرض حرکت‌‌کردن، و قضاوتِ قبل از يقين به هدف مرعوب‌‌کردن است؛ خلع سلاح کردن مخالف است! اين‌که تنها رهبری که در طول اين بيست‌وپنج سال، از حقوق ملّت ايران در علن گفته، و ملّت و رژيم را از هم تفکيک کرده جورج بوش بوده است، خود برای ايرانيان جذابيّت می‌آفريند. موافقان انتخاب جورج بوش معتقدند که آمريکا و ديگر کشورها بايستی به وظيفه‌ی تاريخی-انسانی خود که حمايت از مبارزه‌ی ملّی مردم ايران برای رسيدن به دموکراسی است، عمل کنند. اين حمايت وظيفه‌ای است برگردن دموکراسی‌های جهان که بی‌ترديد، با جنگ‌افروزی از پايه فرق دارد.

من هم -چون آن بانوی نظردهنده- معتقدم "مثال آوردن از 50 سال پيش، برای توضيح حالِ حاضر"، راه صحيح تحليل نيست. به دليلِ اين‌که:
1- ما هنوز تاريخی ملّی و شسته‌رفته نداريم. تاريخ ما دچار تفسير و تأويل‌های به‌غايت متضاد(گاه تا 180 درجه) است. برای مثال، گروهی از "کودتای آمريکايی و ضدّ ملّی 28 مرداد" نام می‌برند، گروهی ديگر از پايه چنين کودتايی را کتمان و رد می‌کنند. ما هنوز بر سر نقاط کليدی تاريخ‌مان به توافقی ملّی نرسيده‌ايم که بخواهيم از مثلآ 50 سال پيش حجّت بی‌آوريم.
2- آن‌چه بر ملّت ما، در همين سده‌ی گذشته رفته است، زمينه و علل داخلی "هم" داشته است. عمده‌کردنِ عوامل خارجی، کمرنگ‌کردنِ علل داخلی -و در کل ناديده‌گرفتنِ ضعف‌های‌مان- است. ضمنآ استثمار و دخالت‌های خارجی را که برجسته کنيم، به رشد و دامنگيری کينه‌ی ملّی دامن زده‌ايم که با مشی سالم ديپلماسی در مغايرت است. اين کينه، چشم حقيقت‌بين ما را بر خلع‌ها و ضعف‌های خودمان کور می‌کند و به تکرار تاريخ می‌انجامد.
3- به دليل تغييرات شگرف جهان، تعريفی از حال حاضر را نمی‌شود از دل تاريخ معاصر بيرون کشيد، آن‌هم از زاويه‌ی سياسی‌اش. سياست پايه‌ای بسا متغيـّر دارد و دشمن ديروز می‌تواند دوست امروز ما باشد(و برعکس). روابط سياسی را نمی‌شود از ماورای "منافع مشترک" و "تضادهای مشترک" ديد؛ دقيقآ روابط کشورها را بايستی در همين دو حوزه گنجاند. نزديکی سياسی يعنی کم‌کردن از تضادهای مشترک و افزودن بر منافع مشترک. پس به تکرار: تضادهای ديروز، امروز، می‌توانند به منافع مشترک تبديل شده باشند. چرا وقتی استراتژی کشوری(آمريکا)، با منافع ملّی ما هم‌سو است، تاريخ را چوب تکفير اين همسويی کنيم؟