یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

«زندگی (خودزنی!) مثل زيدان» عاقبت‌اش شهادت است!

يادداشت "زندگی مثل زيدان" پيام يزدانجو تا دل‌تان بخواهد من را غلغلک داد! کم خوانده بودم نوشته‌ای را که اين‌قدر به من فرصت مخالفت بدهد!
پيام در نوشته‌اش در صدد توجيه عمل زين‌الدّين زيدان (فوتباليست فرانسوی الجزايری تبار) است. او برای توجيه‌گری خود دست به دامن فلسفه می‌شود؛ اگزيستانشياليزم. من البته عمل زيدان را ترجمان اين گزاره می‌دانم که "خوی وحشی‌گری را سخت بشود ترک گفت" و به اين وسيله موضع خودم را -که در تقابل با نظر پيام است- روشن و مشخص می‌کنم. حال دوست دارم کمی با استدلال‌های نوشته‌ی پيام کلنجار بروم؛ شايد نکاتی مطرح شود که به‌درد خواننده بخورد.

پيام در نخستين پاراگراف نوشته‌ی خود عمل فوتباليست ايتاليایی را "ترور" لقب می‌دهد که به باور من حرف بی‌اساسی‌ست. من نيز البته چون او معتقدم که «[گاهی] خشونت زبانی می­تواند از خشونت فیزیکی بارها زننده­تر و زیان­بارتر باشد»، امّا آيا هر خشونت زبانی را می‌شود ترور ناميد؟ اگر قرار باشد هر ناسزايی که ديگری را عصبی کند يا به پر قبايش بر بخورد را "ترور" نام نهيم، بی‌شک تک‌تک ما تروريست‌های قهاری هستيم!

با پاره‌ی دوّم نوشته‌ی پيام می‌شود هم‌آوا بود، خصوصاً توضيح جامع او بر اين نکته که جهان منتظر بهانه است تا هر حادثه‌ای را لباس سياسی بپوشاند، امّا در پاره‌ی سوّم، وقتی بحث "اصالت وجودی"‌ ژان پل سارتر (سارت) را مطرح می‌کند، به بيراهه می‌زند. قبل از ورود مشخص به استدلال پيام، لازم است توضيح دهم که به باور من، شهرت سارت بيش از آن‌که به‌خاطر نظريات تئوريک-فلسفی‌ وی بوده باشد، مرهون شخصيت و رفتار ويژه‌ی آنارشيستی و ديدگاه‌های سياسی او بوده است. به واقع اين عقايد سياسی و عملکردهای ژان‌ پل سارت بود که در آن دوره‌ی زمانی خاص (خصوصاً جنگ ويتنام) از او چهره‌ای جهانی ساخت، و الا نظريات او -که مهم‌ترین‌اش مسئله‌ی "ضمير خودآگاه" و همين "اصالت وجودی" است- چندان بار منطقی و معنايی ندارد. بگذاريد به عنوان نمونه، همين مثال پيام را بشکافيم تا حساب دست‌مان بيايد:
مثال معروف سارتر را به خاطر بیاورید، در «اگزیستانسالیسم هم اومانیسم است»، آن­جا که در شرح انگاشت خود از «اصالت» انتخاب و «اضطراب» وجودی، مثال جوانی را می­زند که باید بین ماندن در خانه و مراقبت از مادر بیمارش یا ملحق‌شدن به نیروهای مقاومت و انجام وظیفه­ی دفاع از میهن احتمالن به بهای از دست دادن مادر خود، دست به انتخاب بزند. سارتر می­گوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی»بودن و «انسانی»بودن آن، را فقط خود او است که می­تواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمی­تواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند.
وقتی سارت می‌گويد و پيام تایید می‌کند که «این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی»بودن و «انسانی»بودن آن، را فقط خود او است که می­تواند تعیین کند» بلافاصله بايد گوشزد کرد که اين جوان -يعنی جوان داستان سارت- خيلی بی‌جا می‌کند که بی‌توجه به قواعد اخلاقی اجتماع هر کاری که دلش خواست می‌کند! در ثانی، پيام توجه نمی‌کند که اين "خود" او (خويشتن او/شخصيت جوان) از کجا آمده و اصلاً چطور شکل گرفته است؟ مگر غير از اين است که ساختار فکری انسان مجموعه‌ای‌ست توأمان اکتسابی و ارثی، بنابراين، شخص مورد نظر داستان، اگر در شرايط ديگری رشد می‌يافت، ممکن بود تصميم ديگری بگيرد. پس آزادی يک فرم مشخص ندارد که جناب سارت بتواند آن را تعريف و قالب‌ريزی کند.
نکته‌ی پرسيدنی ديگر اين‌که ما بر چه اساس برای عمل يک شخص "اصالت" قائل می‌شویم و اين "اصالت" را "ارزش" می‌دانيم؟ معيار اصيل‌بودن يک عمل چيست و کجاست؟ پيام خطای ديگری نيز مرتکب می‌شود: او از واژه‌ی "انسانی" به مثابه "صفتی عالی-ارزشی" ياد می‌کند (انسانيت؟) که به باور من استدلالی است باطل. بايد پرسيد: مگر تمام گند و کثافتی که در جهان هست تولید دست بشر نيست؟ از اين گند و کثافت‌ها چه چيز انسانی‌تر؟ مگر کسی که گلوله در شقيقه‌ی ديگری خالی می‌کند، از خواست و "اصالت وجودی" خود تابعيت نمی‌کند و همان "اضطراب" مورد نظر سارت گريبانش را نمی‌گيرد؟ آيا صرف تصميم شخصی، ارزش است؟ مشکل این‌جا -به باور من- باور غلطی است که از "انسان" وجود دارد؛ همان انسانی که پا در تعريف ايده‌آليستی سوسياليزم دارد.

مشکل نوشته‌ی پيام اين است که در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان. پيام با ارزشی‌کردن عمل افراد، زير ورقه‌ی "پاکی نيت" آن‌ها مهر تايید می‌زند! مسئله اين‌جاست که نيت چندان تعيین‌کننده‌ی نتيجه و درستی عمل نيست. اگر کسی خودش را به بمب انتحاری تبديل می‌کند، احتمالاً به هدفی می‌انديشد که به ظنّ خودش درست است؛ لابد نيت خير دارد! بيش‌تر خلافکاری‌ها با نيت مثبت انجام می‌شود. دزد به خانه‌ی من و شما می‌زند تا زندگی‌اش را بهتر کند. آيا بايد عملش را در نظر گرفت (دزدی) یا نيتش را (بهترکردن زندگی‌ خودش)؟ فوتباليستی به اسم زين‌الدّين زيدان -با آن توصيفاتی که پيام ارائه می‌دهد- با سر به سينه‌ی کسی می‌زند، به اين دليل که از طرف او اهانت شنيده است. اگر رفتار تحقيرآميز فوتباليست ايتاليایی خطا بوده، خطای زيدان دوچندان بوده. موضوع اين است که اگر انسان به مدنيت باور داشته باشد، خود در نقش قاضی و مجری قانون نمی‌نشيند. مدنيت دست انسان را از اقدام مستقيم بر عليه ديگری -مخصوصاً از نوع فيزيکی‌اش- کوتاه می‌کند و آن را به قانون می‌سپارد. در مدنيت، "خودرأيی" به "قانون‌شکنی" تعبير می‌شود. بنابراين توضيحات، رفتار زيدان پا در بدويتی داشت که فوتباليست ايتاليایی -و انديشه‌ی غالب و راهنمای او- می‌خواست زيدان را برآمده از آن نشان دهد... که داد.

پيام می‌نويسد:
اما اقدام زیدان از سویی دیگر هم به­راستی اگزیستانسیالیستی است. سارتر در مورد آن جوان می­گوید: با این همه او نباید فراموش کند که در هر صورت «اضطراب» ناشی از این انتخاب و کشاکش بین گزینه­ها گریبان­گیر او خواهد بود و همین «اضطراب» وجودی است که نشان می­دهد او مسئولیت «آزادی انسانی» خود را پذیرفته: مسئولیت انسان‌بودن...
من نمی‌فهمم ما کی می‌خواهيم دست از سر کچل تعاريف چپی از انسان و آزادی‌اش برداريم؟ "آزادی انسانی" ديگر چه صيغه‌ای است؟! تعريف‌اش چيست؟ حد و حدودش را که تعيين می‌کند؟ در کجای تاریخ انسان به معنای سارتی‌اش آزاد بوده که يک موردش تا به حال رويت نشده؟ پيام در چند خط پايین‌تر اتفاقاً از ديگر فيلسوف فرانسوی (ميشل فوکو) مثال می‌آورد، امّا ای‌کاش توجه می‌کرد که همين فوکو در تئوری "گفتمان" خود انسان را عملاً عاری از آزادی و فکر او را محصول گفتمانی می‌داند که در اطراف او حکمفرماست و خودش در آن شناور. با عنايت به نظر فوکو، "خود" انسان و "اصالت" سارتی‌اش(!) تشکيل‌يافته از پاره‌های تجربی ديگران است، بنابراين هر چه او تصميم می‌گيرد، نشأت‌گرفته از گذشته و اطراف اوست و بنابراين، هيچ شی مشخص و قابل تعريفی به نام "خود" وجود ندارد که بشود به آن اصالت بخشيد. جان هر کس که قبول داريد، پرونده‌ی نظريات صد تا يک قاز اين جناب سارت را ببنديد و تکليف خودتان را با عبارات بی‌معنی و غير کاربردی‌ای چون "اصالت وجودی" روشن کنيد!

پيام پس از اصالت‌قائل‌شدن برای عمل زيدان و در توجيه آن چنين می‌گويد:
«زیدان انسانی است که می­خواهد خود تصویر خویش را بسازد و تسلیم تصویری که دیگران از او ساخته یا می­سازند نشود».
اين نظر را می‌شود با بدل آن چنين باطل کرد: عمل زيدان اتفاقاً تسليم‌شدن به آن تصويری است که فوتباليست ايتاليایی و تفکری که می‌خواهد مسلمان(ها) را وحشی نشان دهد مد نظر دارند. زيدان با عمل خود در دام طرف مقابل می‌افتد و اگر فرصتی طلایی داشت که نشان دهد يک عرب مسلمان هم می‌تواند سالم و متمدن زندگی کند، پله‌های ترقی را بپيمايد و افتخار آفريند، آن را نيز در دقيقه‌ی نود کارنامه‌اش از دست داد.
آيا تصوير آبرومند زيدان -البته قبل از حمله‌ی فيزيکی‌اش- ساخته‌ی فعاليت‌های حقوق بشری و خصايل نيکوی انسانی و فوتبال زيبای خود او بود، يا ساخته‌ی دست ديگران؟ قضاوت‌اش با خود شما!
به واقع رفتار زيدان چيزی جز "سنت شهادت‌طلبی" در اسلام نیست. خودزنی اسلامی رفتاری است که از سر استيصال و در دقيقه‌ی نود به آن دست می‌زنند تا جاودانه شوند. پشت پا زدن زيدان به پيشينه‌ی افتخار‌آميزش، به مسئوليت ملّی و جهانی‌اش (به عنوان فوتباليست خوب و با اخلاق) و نيز به رفتار مدنی چيزی جز شهيد‌ساختن خود نيست. زيدان تسليم تعصّب خود شد.
پيام توجيه خود را با اين جمله‌ی شبه فلسفی ادامه می‌دهد که جداً ساده‌انگاری است:
«من هم انسان‌ام و اشتباه می­کنم»! اگر نفس "اشتباه" انسانی است که هست، امّا بی‌شک کسی نمی‌تواند از "اشتباه"، "ارزش" بسازد و آن را "مثالی برای اثبات انسان‌بودن" و انسانيت شخص جا بزند. اگر معتقد به عدالت باشيم، سزای اشتباه تنبيه است نه تشويق. اگر هم عدالت‌طلب نباشيم، باز بر مبنای هيچ منطقی نمی‌توان اشتباه را لباس ارزش پوشاند.
ادامه می‌دهد: «این­گونه است که او، به همان مفهومی که رورتی به کار برده، شاعری می­شود که کارش «خودآفرینی» است». اگر گمانه‌ی پيام را هم بپذيريم، باز با اين جدل چه کنيم که نفس "خود‌آفرينی" شايسته‌ی کدامين تقدير است؟ یادم هست در باره‌ی فيلم هفت چيزکی نوشته بودم. ماجرا از اين قرار بود که هنرمندی برای ساختن تئاتر خلاقانه و طبيعی خود آدم‌هایی را می‌کشت که هر يک يکی از نمادهای هفت‌گانه‌ی گناه بودند. هر چند تئاتر "خودساخته‌"ی اين فرد مجنون بسيار "خودآفرين" بود، امّا نامی جز جنايت نداشت. پس: "خودآفرينی" برای تشويق کافی نيست، چه نفس خودآفرينی ارزش نیست.

در پاره‌ی چهارم نوشته می‌خوانيم:
«قضیه­ی زیدان نشان داد که موقعیت­های وجودی تا چه اندازه در زندگی هرروزه جا دارند و مسئولیت­پذیری انسانی چگونه می­تواند به بهای دست شستن از، به تعبیر نیچه، «آسایش متافیزیکی» ما باشد».
بدون اين‌که به شرح اضافه نيازی باشد، من فکر می‌کنم که رفتار زيدان مثال کامل "بی‌مسئوليتی" بود نه مسئوليت‌پذيری.

پيام می‌نويسد:
«اقدام او از دید عموم واکنشی زشت و غیراخلاقی است، اما تا آن­جا که بحث بر سر اخلاقی اگزیستانسیالیستی باشد، اقدام او هم زیبا است هم اخلاقی: اخلاقی که، به تصدیق فوکو، «بخشیدن بعدی زیبایی­شناسانه به وجود خود» است...».
در پاسخ: به توضيح من در باره‌ی فيلم هفت دوباره نگاه کنيد! ... اين نظر مدّت‌هاست مطرح شده که هر عملی دارای بار زيبايی‌شناسانه است. اما موضوع اين است که روابط انسانی را زيبايی‌شناسی تعيین نمی‌کند؛ "قراردادهای اجتماعی" است که تعيین می‌کند. بر همين اصل، برخورد فيزيکی -هر چند به ظنّ بعضی "اصيل و انسانی"، "آرمانی"‌ يا چه می‌دانم "قهرمانی" باشد- علمی مذموم است.

و امّا جمله‌ی آخر یادداشت پيام به راستی که خواندنی -و البته غريب- است:
«حتا تظاهر به این اصالت هم آن­چنان شهامتی می­خواهد که ساده به دست نمی­آید: زندگی در این زمانه مثل زیدان (را) کم دارد».
باز پيام به‌جای اين‌که به مسئله واقعگرايانه بنگرد، آن‌را رمانتيک و ارزشی ديده. آیا نفس داشتن شهامت باارزش است؟ به نظر من خير! بسياری از اعمال شجاعانه مستقيماً در راستای تخريب و ضربه‌زدن به آسايش انسان‌ها هستند. آدم‌کش‌های تاریخ همگی آدم‌های شجاعی بوده‌اند. آن خلبانی که خطر می‌کند و در ميان ميدان جنگ روی سر "دشمن" بمب می‌‌ريزد، هم آدمکش است و هم شجاع (آدمکش شجاع!).
پيام -مثل بسياری از انسان‌های پرخوانده و در حال گذار- با نوعی جدال فکری (Inner Conflict) دست به گريبان است. پيام می‌خواهد از آميختن ابزار جدید (فلسفه) و عناصر قديم (ارزش‌های سنتی مثل شهامت، غيرت و غيره) چيزی بسازد که هم اهل جديد را خوش آيد هم قدیم را. محصول کار اين می‌شود که در عين دانايی، گاه می‌شود که به جاده‌خاکی می‌زند! اگر تصميم‌گيری آنی حرّ رياحی برای مسلمان و غير مسلمان جذاب است، اما با معيارهای امروزين کار او را کسی تکرار نمی‌کند، چون مصلحت‌انديشی در آن نیست. پس: تنها ارزش‌هایی از قديم را می‌شود کماکان استفاده کرد که از صافی معيار جدید عبور کرده باشند.

از پيام به نوبه‌ی خودم تشکر می‌کنم که با چنين يادداشتی، تکانی به وبلاگ‌شهر خاک‌گرفته داد.

۱۷ نظر:

خیابان شماره 11 گفت...

Hey guys, you are still way off of what really happened. Neither Matteratzzi called him a terrorist nor he made a sophisticated philosophical reaction. They both are human beings and one insulted another and the other responded the way most of us would probably do. Where are you going?

حمید/ میداف گفت...

مجید جان بسیار جالب. دستت درد نکند. برای آگاهی دیگران در بلاگ نیوز لینک داده شد

گوشزد گفت...

سر میدان انقلاب که بایستی روزی صد دعوا می‌بینی که اول یکی ناسزایی گفته (مثل همان که ماتاراتزی گفته بود) و سپس دیگری عکس العملی نشان داده شبیه همان که زیدان نشان داد...فلسفه اگزیستانسیالیستس و اومانیستی هم دنبالش نیست...در حد دولتها و در طول تاریخ نیز این کار در ابعاد بزرگتر تکرار می‌شود.
اگر فیلسوفی را بر یک صندلی در کنار میدان بنشانند و مقلم و کاغذی به دستش بدهند می‌تواند سالها در رفتار لاتها غور کند و بسته به خاستگاه فکری خود کار یک طرف را بستاید یا ذم کند....ولی طرفین دعوا چیزی از این فلسفه نمی‌دانند ...سهل است که اگر برایشان بگویی اولی دشنامی حواله ات می‌کند و دومی مشتی!

بیلی و من گفت...

سلام، با آنچه نوشته ای موافقم به نظر منهم مطلب پیام در توجیه خشونت بود. من عمل زیدان را نه تنها تایید بلکه محکوم می کنم. خشونت در هرشکلش متمدنانه نیست. آدم اهل اندیشه باید خشونت را در کلیت اش نفی کند. ما خشونت بد و خوب و کم و زیاد نداریم؛ خشونت مذموم است چه نوع راونی اش و چه شکل فیریکی آن

ناشناس گفت...

آقای زهری ظاهرا شما خودتان را مرکز وبلاگستان می دانید که تا مطلبی هست که شما درباره اش واکنش نشان می دهید، و یا تا به وبلاگ شما واکنش نشان می دهند ادعا می کنید که به وبلاگستان خاک گرفته تکانی داده شده است. به نظرم این جمله اتان کمی خنده دار بود و خواستم احساسم را بگویم. راستی، این نظر برای آگاهی خودتان بود و اگر منتشر نشود ملالی نخواهد بود.

saraس گفت...

من هرچه كردم نتوانستم نه طرفدار استدلالهاي پيام بشوم و نه طرفدار استدلالهاي شما. اما با خواندن هر دو متن ديدم كه نوشته پيام انسجام، هماهنگي و بلاغت كلامي (يا مهارت زباني) فوق‌العاده‌اي در مقايسه با نوشته شما دارد كه خواننده را به خوبي با خود همراه مي‌كند و گاهي هم هم‌رأي. گرچه من نتوانستم هم‌رأيش بشوم، اما به خوبي فهميدم كه چه مي‌گويد.
نوشته شما سردرگمي و ناهمگوني و كمي پريشانگويي دارد و از همه مهمتر زبانش پرش دارد. مدام گفتاري و روان و نوشتاري و ناروان مي‌شود. براي همين شما شانس كمتري در همراه كردن خواننده با عقايدتان (كدام عقيده؟) داريد. مي‌خواهم بگويم تنها چيزي كه دستگيرم شد اين بود كه انگار فقط مي‌خواستيد مخالفت كنيد.

درويش پور گفت...

!مجيدجان سلام
ای کاش بار فرهنگی نوشته ات عريان تر و برجسته تر بودند. خصوصا آنجا که روی «قواعد اخلاقی اجتماع» تأکيدی داشتی و ناخواسته تو نيز مثل پیام، برايش اصالتی قائل گردیدی که بنظرم اشتباه است.
اما من در اينجا با استفاده از شيوه برخورد «گوشزد عزيز» از دری دیگر وارد می شوم:
در جمعی بين دو نفر درگیری ايجاد شده بود. يکی از آنها به طرف مقابلش که از اهالی رشت بود گفت: مادرت فلان کاره است!
مرد رشتی پاسخ داد: شما اشتباه فکر می کنيد مادرم کارمند بانک ملی است. جمع ناخواسته خندید و مطابق قواعد اخلاقی جامعه او را بی غيرت ناميدند
حالا اگر دعوای اگزيستانساليسم و اومانيسم را کنار بگذاریم مضمون کار جفت تان يکی است: پيام با توجه به قواعد اخلاقی جامعه شرقی، برای کار زيدان اصالتی قائل است و تو، بی توجه به قواعد اخلاقی وبلاگستان،برای کار او اصالت ويژه ای قائلی
حيف که يک نقدنوشته خوب را تا سطح نان قرض دادن تنزل نمی دادی

مجيد زهری گفت...

خیابان شماره 11 عزِيز!
آن درگيری را نمی‌شود به سطح درگيری دو نفر ناشناس در سر چهارراه محله‌مان تنزل داد! درک فرق اين‌دو به گمانم چندان سخت نيست.


حميد عزیز از الطاف هميشه‌گی‌ات سپاسگزارم.

گوشزد عزیز!
هرچند منظور شما را می‌گیرم که می‌گویی نباید اين‌قدر موشکافانه کرده‌ی اين‌دو شخص را نيت‌شناسی و روانکاوی کرد، امّا از بابت اهميت موضوع، فکر می‌کنم خودت هم از آن‌سوی بام افتاده‌ای. اين برخورد به‌نظرم ارزش کندوکاو و تحليل را دارد.

اسد عزيز!
نظر تو در باره‌ی "نهی خشونت" کاملاً درست است. البته فکر نمی‌کنم پيام در پی تئوريزه‌کردن خشونت بوده است. پيام با مسئله فقط کمی احساساتی برخورد کرده. البته حرف‌هایش شايان توجه است.

بی‌نام عزيز!
اگر دقت می‌کردی، من گفته‌ام يادداشت پيام به وبلاگ‌شهر تکان داده است نه يادداشت من و از اين بابت (مخصوصاً به‌خاطر تکانی که به خود من داده) تشکر کرده‌ام. آيا فکر می‌کنی درک آن جمله‌ی کوتاه اين‌قدر سخت بوده، يا اين‌که با پيشداوری خوانده‌ای‌اش؟
ضمناً: گمان نمی‌کنم که شهرک بی‌‌در و پيکر وبلاگ‌شهر مرکزی داشته باشد که کسی بتواند آن وسط جا خوش کند!

سارای عزيز!
اين‌ قابل درک است که نتوانسته‌ای با استدلال‌های پيام يا من هم‌عقيده شوی، امّا کاشکی استدلال‌های خودت را ارائه می‌دادی شايد ما دو نفر با تو هم‌عقيده می‌شديم!
فرق "نقد" با "متلک‌پرانی" اين است که منتقد با ارائه‌ی "دلايل"ی، نوشته‌ای را بررسی می‌کند امّا فرد متلک‌پران، با کلی‌گویی، زخم زبانی می‌زند و می‌رود پی کارش. البته شما قصد نقد داشته‌ای، امّا بهتر می‌بود دلايل‌ات را هم می‌گفتی.

حسن عزيز!
همان‌طور که می‌دانی، اين نوشته در نقد نوشته‌ی پيام است و کارکردش فقط نشان‌دادن خطاهای نوشته‌ی پيام. اين يک یادداشت مستقل و تئوريک نيست که در انجام وظيفه‌اش (مثلاً کمبود بار فرهنگی به ظن تو) کوتاهی کرده باشد.
من برای "قواعد اخلاقی اجتماعی" اصالتی قائل نشده‌ام. من قواعد اخلاقی را نسبی و وابسته به فرهنگ و جغرافيا می‌دانم، بنابراين اصولاً نمی‌توانم به آن اصالتی بدهم. در ثانی، اصولاً اخلاق را اصيل نمی‌دانم و اگر به توضيحات من در باره‌ی بحث "اصالت وجودی"‌ سارت عنايت می‌کردی، می‌ديدی که من سر تا پای اين مسئله را زير سئوال برده‌ام. در واقع قصد من گوشزد "واقعی‌بودن" و "کاربردی‌بودن" قواعد اخلاقی اجتماع است نه "اصيل‌بودن" آن‌ها.
مثالی که زده‌ای جالب است.
و دو نکته: قواعد اخلاقی وبلاگستان چندان تعريف مشخصی ندارد. وبلاگستان جامعه‌ای بی‌مرز است که اعضای آن تفاوت‌های فرهنگی آشکاری دارند و هر يک در جغرافيایی می‌زيند. تمام اين تنش‌های هولناک و غول‌آسا به‌خاطر همين تفاوت‌های فرهنگی-ارزشی است که شاهديم. بستر مشترک وبلاگستان تنها زبان فارسی است.
نکته‌ی ديگر اين است که من اهل نان‌قرض‌دادن به کسی نيستم جانم! لااقل تو که دوست من هستی بايد بهتر از بقيه بدانی و اين حرف را نزنی.
موضوع خیلی ساده است: پيام رفيق ماست، نوشته‌اش قابل تأمل است، اهل گفت‌وگو و انديشه است و ... همين‌ها باعث می‌شود که نوشته‌اش برانگیزاند و نقد تولید کند. از اين بابت هم خوشحالم.

از همه‌ی دوستان تشکر می‌کنم.

اكبر گفت...

جناب زهري عزيز
قانع كننده نبود... و همچنين بنظرم بيگانه با آنچه پيام درصصد بيانش بود...

اكبر گفت...

راستي نكته‌اي را هم درباره‌ي نوشته‌ي كوتاه گوشزد بگويم:
گوشزد جان:
درست است كه طرفين دعوا چيزي درباره‌ي اين فلسفه گويي‌ها نمي‌دانند و تمام واكنش‌هاي خود را غريزتاً و يا بنا بر ضرورت‌هاي اوليه زيستي انجام مي‌دهند ولي بنظرم تاملاتي از اين گونه مي‌تواند از پاره‌اي از ساختارهاي عميق‌تري كه در روح و روان ما انسان‌ها مي‌گذرد پرده بردارد...

امير گفت...

عزيز دل برادر شما و پيام هم كه اشتباه شرق و كيهان را ايفا ميكنيد هميشه نوشته اي كه در رد حرف ديگري وجود دارد با اين پيش فرض كه بروي و سلاخي اش كني جالب نمي شود. من فكر ميكنم اگر كمي با نوشته پيام از ديدگاه ديگري نگاه ميكردي آنوقت اشتباهاتش را با زباني بسيار بهتر نمود مي دادي. كه من هم دغدغه او را فهميدم و هم دغدغه شما را و باز هم همان موضوعي كه فوتبال را نه ديگر يك ورزش بلكه خيلي بزرگتر ميبينيد.

saraس گفت...

قبول دارم. يادداشت من نقد نبود. ببخشيد اگر متلك‌پراني برداشت شد. راستش را بخواهيد كمي عصباني شده بودم از نوشته‌تان!

Saeid گفت...

سلام مجید عزیز
از بابت اصلاح لینک در اولین ساعت ایجاد صفحه و لینک مجزا ممنونم

به نظر من حرکت زین الدین زیدان، ستاره نامی جهان فوتبال هیچ تفاوتی با کسانی که میشناسیمشان و با فریاد و مشت و عربده میخواهند حق (به تعریف خودشان) را صادر کنند و با ارتکاب اعمال تروریستی، در نفی تروریست سخن میگویند ندارد.

پاینده باشی

saba گفت...

سلام و عرض ادب و ارادت
یک دنیا ممنون از لطفتان .

80 گفت...

یه مسله ی دیگه:
شما آمدید و یکدفعه تمام فلسفه ی سارتر رو زیر سوال بردید، بدون دلیل کافی.

مکابیز گفت...

خب من با "پیام" یزدانجو همد ل ترم . اما او خودش به خوبی و شاید خوب تر از آن که لیاقت این جدل است توضیح داده . کامنت من حاشیه ای است بر نظر شما درباره ی سارتر که از سر اتفاق ! به شدت هم شیوع پیدا کرده . ناگهان کشف شده که نظریات سارتر ،تکراری ، بی فایده ، آنارشیستی و بطور کلی پرت و پلا است . مدتی پیش با دانشجوی برخورد کردم که شورای دانشگاه با پایان نامه اش درباره ی سارتر موافقت نکرده بود ( موضوع پایان نامه سارتر و تراژدی بود به گمانم ) به این دلیل که نظریات سارتر از دوره ی آل احمد تا کنون تکرار شده ...اما این هم از بلایای سرزمین گل و بلبل است . مهمترین کتابهای سارتر یا ترجمه نشده اند یا ترجمه ی بدردبخوری ندارند . به صرف چند جزوه ی ژورنالیستی ( نظیر جنگ شکر درکوبا) یا آن سخنرانی که مصطفی رحیمی به گمانم برگردانده و رمانها و نمایشنامه هایی که از سارتر چاپ شده ما گمان کرده ایم سارتر دیگر به چیزی تبدیل شده که همه می دانیم . خیر . اگر اینطور است یک نفر تفاوت وجود لنفسه و فی نفسه را دقیق برای من توضیح بدهد :)
در کل باید عرض کنم نوشته ی شما بسیار عجولانه و تا حدودی عوامانه بود . مقداری هم از پیام یزدانجو متعجبم که با این جدیت به شما پاسخ داده .

مجيد زهری گفت...

اکبر جان!
به گمانم شما دوست عزيز من را با ملای محل اشتباه گرفته‌ای که فکر کرده‌ای "دنبال قانع‌کردن مردم هستم"! کسی اگر برای شعور و حق انتخاب آدم‌ها ارزش قائل باشد، توی مخ‌شان نمی‌رود که تغییرشان دهد یا به لفظ شما "قانع‌"شان کند.

سعيد عزيز!
نوشته‌ای: «من فكر ميكنم اگر كمي با نوشته پيام از ديدگاه ديگري نگاه ميكردي آنوقت اشتباهاتش را با زباني بسيار بهتر نمود مي دادي».
من به متن‌ها از همان منظری می‌نگرم که صلاح می‌دانم. اين یک.
دوّم: جای تعیین تکليف‌کردن، آستين بالا بزن تا ببينيم شما چه گلی به سر خواننده می‌زنی!

سعيد يارمحمّدی عزيز!
از لطف شما مهربان‌یار سپاسگزارم.

صبا جان ممنون از محبت‌ات.
مکابيز مجازی عزيز!
اوّل اين‌که: شما چرا وسط دعوا نرخ تعیین می‌کنی؟
و دوّم: اگر اين نوشته ارزش پاسخ ندارد، چرا وقت گرامی‌ات را برای‌اش هدر می‌دهی؟

برو برس به کار ترجمه‌ی سارت جانم!