شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

موضوع تلويزيون فقط "گزارشگری" نيست

در ميان رسانه‌ها، تلويزيون اين ويژگی را دارد که علاوه بر پيام، لحن کلام را نيز منتقل می‌کند. چشم‌-در-چشم‌نشستن مخاطب و توليد‌کننده، با تلويزيون است که ممکن می‌شود. موضوع تأثيرگذاری جعبه‌ی سياه تنها در آگاهی‌هایی که می‌دهد خلاصه نمی‌شود؛ خمير روان آدمی را نيز فرم می‌دهد و بر ضميرش نقش می‌زند.

وقتی موضوع به تلويزيون‌های سياسی لوس‌آنجلسی می‌رسد، قِسم دوّم تأثيرگذاری برجسته‌تر می‌شود. بسياری از اين برنامه‌ها، گذشته از آن‌که در ازای وقتی که صرف‌شان می‌شود چيزی به آگاهی انسان نمی‌افزايند، بر اعصاب و روان او نيز تأثير مخرّب می‌گذارند. کار بعضی‌شان فقط پراکندن تخم نفرت‌ است و بس. يعنی نوع انتقال محتوا، تزريق تنفر است به انسان. انسانی که انباشته شود از تنفر، طبعاً نمی‌تواند سالم و آزادانديش باشد. البته منظور اين نوشته، برنامه‌های درخور اعتنا نیست.

کمی به حاشيه بزنم: در تحليل‌های پيرامون انقلاب اسلامی، جای "نشانه‌شناسی" و "جامعه‌شناسی دين" -خصوصاً از نوع ماکس وبر- خالی است. آن‌چه در اين باره نگاشته شده، اکثراً از زاويه‌ی سياسی بوده است. تعدادی نيز بر مشی نوتاريخی‌گری (New Historicism) پژوهيده‌اند که البته در جای خود حائز اهميت است. با اين وصف، آن‌چه جای آن خالی می‌ماند، شناخت از روان‌شناسی يک جامعه درون کالبد فرهنگی آن است. مثلاً تحليل سياسی، هر چقدر هم عمیق، نمی‌تواند به اين پرسش پاسخ بدهد که چرا يک ملّت -هم‌زمان- تصوير امام را در ماه ديد. يا نمی‌تواند پاسخ بدهد که چه ضرورتی باعث شد که آل احمد کتاب غرب‌زدگی‌اش را نوشت. ما فقط محتوای متنی غرب‌زدگی را نقد کرده‌ايم، امّا بستر فرهنگی و نشانه‌شناختی رويش چنين اثری را کم‌تر به بررسی نشسته‌ايم. در هر اثر، بايستی به دنبال بستر فرهنگی و رگه‌های روان‌شناسی‌اش گشت، چه اثر واگوی پاره‌ای از روان‌شناسی و فرهنگ اجتماع است.
در باب رسانه يا نوشتار، روان‌شناسی/نشانه‌شناسی گفتار و متن، به‌واقع صورت ديگر ماجرا -يعنی لايه‌ی درونی آن- را برای ما روشن می‌کند. يعنی ما مثلاً وقتی يک‌ساعت پای برنامه‌ی صور اسرافيل می‌نشينيم، گذشته از اطلاعاتی که به درست يا غلط می‌دهد، اثر روحی نيز از او می‌گيريم. اين اثر روحی، با پايان برنامه پی کارش نمی‌رود؛ برجا می‌ماند و به زندگی عادی ما رسوخ می‌کند. فردا نيز اثر بعدی را می‌گيريم و بر حجم آثار قبلی همين‌طور اضافه می‌شود...

انسان -چه بخواهد، چه نخواهد- در حجم خاطراتش سرگردان است. اين خاطرات خوب و بد دارد. وقتی حجم "بدها" از مرز ويژه‌ای بگذرد، اين سرگردانی دائمی می‌شود و زندگی حال را از انسان می‌گيرد. يعنی متن زندگی ديروز، جايگزين متن امروز می‌شود. چنين فردی در گذشته‌ی خود منجمد می‌شود و اين يخ را کم‌تر شرايطی يارای آب‌کردن دارد. گاه حتا خود فرد متوجه اين دگرديسی نیست. تلاش سازنده‌ی ما، جلوگيری از حجم‌گيری بی‌رويه‌ی آثار روحی-روانی منفی است.

هر يک از ما انسان‌ها ظرف مشخصی از انرژی و ظرفيت دارد. اين انرژی محدود است. کارهای انجام‌نشده و ناتمام نيز تا بخواهيد فراوان. زمان هم با بی‌رحمی و شدّت در گذر است. روان انسان نيز چون طفلی کوچک، هر لحظه در معرض آلودگی‌ست. پس، در برخورد با رسانه، بايد سبک-سنگين کرد که چه چيز از ما می‌گيرد و چه به ما می‌دهد. آيا آن‌چه هزينه کرده‌ايم را می‌توانستيم در جای ديگر، به شکلی بهتر هزينه کنيم يا نه.

ناگفته نگذارم که بعضی از انسان‌ها، ضمير خود را در سخنان پر از خشونت و نفرت ديگران می‌بينند. در واقع با اين‌گونه سخنان خود را تراپی و ارضا می‌کنند. سخن پرخشم‌ونفرت، فقط آيينه‌ای در مقابل آنان می‌گذارد و فرصتی به آنان می‌دهد که آتش نفرت درون خود را شعله‌ورتر کنند. طبعاً مخاطب اين نوشته اين افراد نیستند!

۱ نظر:

zita گفت...

سلام.هرگز ديش نداشتم که بتوانم برنامه های لس انجلسی را ببينم،ولی گاهی در خانه ديگران ديده ام.و بخاطر همان آگاهی که دارم ،هوس داشتن انرا هم نميکنم.البته در همه کشور ها برنامه های اين چنانی هست که به بخاطر نداشتن حرفی برای گفتن،تنها به زندگی آدمهای معروف میپردازند.خلاصه ما ايرانی ها که نميتوانيم از ديگران عقب بيفتيم.ميتوانيم؟