داستان کوتاه از مجید زهری
صاحبخانه با صورت و چشم و حرکت یکوری سرش به گوشهای از حیاط اشاره کرد. دوزاری ما که بر اثر شوک کجتر از قبل شده بود، مانع میشد که از اشارات جناب صاحبخانه سر در بیاوریم تا اینکه اینقدر گردن کج کرد و چشمک زد تا ما هم بالاخره رو به همان سمت مورد اشارهی او برگرداندیم. فکر میکنید چه دیدیم؟ یک حیوان کوچک داشت در ریحانهای کنار باغچه بالا و پایین میکرد؛ زبانبسته کاری هم به کسی نداشت! اول خندهمان گرفت، اما قبل از اینکه نیشمان باز شود، دو ریالی مبارک یکدفعه تلّقی افتاد که بله، حیوان بیآزار و کوچک مزبور، با آن دُم پشت سفيد مخملين، حضرت راسو است! سرتان را درد نیاورم: خلاصه که اینقدر ساکت و مودب نشستیم تا راسو گشت و گذارش را کرد و برگشت به لانهاش. بعد نفسی تازه کردیم و با هم گفتیم، اگر کاری میکردیم که جناب راسو میترسید یا یکجوری بالاخره اعصابش تحریک میشد، ممکن بود ناغافل از آن بادهای معروفش در کُند که باور بفرمایید یکدهماش هم برای بههمخوردن یک میهمانی کافیست!
۳ نظر:
چه شیرین و با نمک نوشتید:)
با سلام
نمی دونم این داستانه یا واقعیت ولی حرف جالبیه .
در ضمن یه تقاضای کوچولو ازتون داشتم که خیلی برای خودم مهمه .
امیدوارم که عملیش کنید .
http://momeni.blogfa.com/post-48.aspx
اینجا نوشتمش .
به امید دیدار
خدانگهدار
با درود! فکر میکنم نام حیوان مورد اشاره شما"اسکانک" می باشد.
Skunk having black & white fur and enjecting a malodorous secretion.
Skunks use a highly odoriferous secretion to deter predation.
skunk can direct this spray several feet. At high concentrations the secretion causes nausea and retching and will act like tear gas if the liquid gets in the eyes.
ارسال یک نظر