دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴

فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (6)

همش زير سر اين پناهنده‌ها تو اروپاست!
آدم پناهنده باشد، بلاگر باشد، از آن بدتر ساکن اروپا هم باشد، آن‌وقت جسارت کند و بی اذن سخنگو و اوّلين وبلاگ‌نویس جعلی (ببخشيد: مقام عظمای پدر-خود-خواندگی وبلاگ‌شهر!) نامه‌ی سرگشاده بنوِيسد؟ شما سوسیال‌بگیرها اگر شرف داشتيد، امروز انتخابات را تحریم می‌کردید و درست سه روز بعدش می‌رفتید ستاد تبلیغاتی معین پرچم "جان مادرتون بیاید رای بدید" دست می‌گرفتید! آقا اصلاً پناهندگی جرم است به جان شما. هر کس که تقاضای پناهندگی کرد را بايد در دم، شش ماه فرستاد حجره‌ی فرش‌فروشی پدر فلانی تا اينقدر فرش بالاپایین کند که ماتحت تأثير هنر کلاه‌برداری شرعی و "درخشان" حاجی‌آقا قرار بگيرد، شاید متنبه شد...
  • غیر فوبیا، از مسعود برجیان: «تداوم فرهنگ نوچه‌پروری»
  • ۲۳ نظر:

    بهزاد کریمی گفت...

    جناب آقای زهری
    خوشجخلم که در وبلاگم نظرتان را گفتید امیدوارم هرچه بیشتر با شما ارتباط داشته باشم.

    ناشناس گفت...

    یاسر کراچیان:

    امروز داشتم مصاحبه‌ی بیلی و من را با مجید زهری می‌خواندم. فارغ از محتوای گفت‌وگو همین طور که آن را می‌خواندم احساس می‌کردم که یک تریلی هیجده چرخه دارد از روی زبان و نگارش فارسی رد می‌شود. با هم بخش‌هایی از آن را می‌خوانیم. قسمت‌های ایتالیک از متن مصاحبه برداشته شده است.

    اين گفتگو چند ماه پيش آغازید (تا این جا به تعداد افعال فارسی یکی اضافه شد!)
    پاره‌ای از گفته‌ها، به تبع روز اصلاح شد و بعضی پرسش‌ها نيز مرمت گرديد. ( فکر کنم پرسش‌ها اخیرا در فهرست آثار باستانی ثبت شده)
    سپاسگزارم که مهر ورزیده، من را دعوت کردی. (خدا وکیلی تو مراسم خواستگاری هم آدم این جوری حرف نمی‌زند.)
    من اين موضوع را قبلاً بررسیده‌ام (بررسیده‌ام لابد تلفظش از بررسی کرده‌ام راحت‌تر است!)
    من روزی را می‌بینم که اهل اندیشه و سیاست به این نتیجه‌ی اصولی برسند که لازم است هرکدام "یک دفتر کار اینترنتی" داشته باشند که آن، چیزی جز وبلاگ نتواند بود. (تکبیر برای این جمله بتواند بود!)
    معتقدم این تنها جاده‌ای‌ست که مردم ما را به ساخت جامعه‌ای مدنی راهبر می‌شود. (یک فعل جدید دیگر : راهبر شدن، ماشاالله این افعال جدید همه خوش‌آوا هم هستند)
    "خبرچین" نیز در راستای اهداف توسعه‌گرايانه در وبلاگ‌شهر ایجاد شد. ( این جمله را با پنج تا لیوان آب هم فکر نکنم بشود از گلو رد کرد، آدم را یاد رفسنجانی می‌اندازد)
    زیرا سمت‌وسوی خبرچین –که در راستای فضای باز و دموکراتیک و مدنی بود- خود بالنده‌ی "هويت" اعضا بود و به آنان می‌باوراند که هويت خود را ارزش گذارند و آن را با افتخار اعلام کنند. کار جمعی خبرچین پیامش این بوده که بدون "هویت" نمی‌توان جامعه‌ای مدنی را شالوده ريخت ( لابد از وقتی وبلاگ خبرچین راه افتاده شاخص توسعه‌ی سیاسی مملکت یک چند تایی بالا رفته)
    امیدوارم که این مقاله –و دیگر مقالاتم از این دست- جرقه‌ای در ذهن خواننده بزند و باعث خودانگيخته‌گی وی شود ( من که این مصاحبه را خواندم کلی خودانگیخته شدم)
    روش نوشتاری امروز، شکست همه‌جانبه‌ی مبهم‌نویسی سنتی-استبدادی را به دنبال دارد. (مبهم‌نویسی سنتی- استبدادی را هم یادشان باشد بگوییم به فرهنگ لغات اضافه کنند)
    و ...
    http://vahid.blogspot.com/2005/08/blog-post_22.html

    مجيد زهری گفت...

    آقای یاسر کراچیان!
    آیا بهتر نیست در کاری که صلاحيت‌اش را ندارید دخالت نکنید و بچسبيد به همان فيزيک و مشق‌های مدرسه‌تان؟

    ناشناس گفت...

    شهلا
    درود بر شما آقای "مجید زهری" و با سپاس از اینکه کومه من رابا حضورتان
    .روشن فرمودید
    .تا درودی دگر بدرود

    Faranak گفت...

    آقای زهری،
    خدمتتان عرض می کنم که پدیده ای که شما خواسته اید به آن بپردازید، و به زعم خودتان 6 مصداق آن را تا کنون مطرح کرده اید، اسمش فوبیا(معادل فارسی اش: هراس) نیست. اسم آن پارانویا(معادل فارسی اش: توهم)است، و ظاهراً خود شما بیشتر از همه آنها که نام برده اید به آن مبتلایید، البته به علاوه مقادیر معتنابهی خودشیفتگی!
    خویش را اول مداوا کن!

    مینا گفت...

    ببخشید یک حرف خارج از این بحث داشتم. چند وقت قبل پیشنهاد داداه بودید برای نوشتن داستان یا رمان آنلاین با شرکت وبلاگ نویس ها. پس چی شد؟

    saeed گفت...

    آقا مجید
    می توان فردی را اول بلاگر کرد ولی نمی توان نگاه داشت. وقتی عاقلان وارد گود شوند وروجکها خودبخود محو می شوند.
    وبلاگت را خیلی وقته می خوانم.

    milad گفت...

    آقاي زهري عزيز، اصلا اصلا اصلا از شما راجع به اين حرف ها توقع نداشتم، مخصوصا جوابي که به آقا ياسر داده ايد(البته شايد آقا ياسر اين رو پخش نکرده باشه).

    از شما که داعيه ي ادب (به معناي واقعي) و فرهنگ و فرهيختگي داريد بعيده که اين جور شخصي رو به واسطه ي بينيده ي زيادي که برايتان دست و پا کرده ايد مورد توهين قرار بديد. آقاي زهري من با ديدن برخي مقالات شما فکر مي کردم در مورد شما اشتباه فکر مي کردم قبلا (بوسيله ي يکي از بحث هايي که توي کامنت دوني سيبستان شده بود، از شما پيش زمينه ي بدي داشتم)، اما حالا يا چند مورد ديگه مي بينم شما واقعا به حرف هايي که مي زنيد معتقد نيستيد و در واقع بين ادعاهاي شما و رفتار شما تفاوت وجود داره.

    milad گفت...

    آقاي زهري نکنيد اين کار هارو عزيز من!
    اين کامنت ۹ ام بعد از من که بي نام بود رو چرا پاک کرديد؟ آقا خيلي زشته عزيزم، اين که فقط يک جمله گفت شما به مخالفين گوش نمي ديد انقدر براي شما غير قابل تحمله؟!!!!!!! نکن آقا! همه ديدن اين کامنتو! خيلي زشته!

    مجيد زهری گفت...

    آقای ميلاد!
    وبلاگ فضا و حوزه‌ی خصوصی است و صاحب وبلاگ در اصلاح و حذف یادداشت‌ها و پیام‌ها مختار است.
    رسم در این وبلاگ این است که پیام‌های نامربوط به متن و نیز هتاکانه پاک شوند. شما نظرتان را راجع‌به این یادداشت گفتيد، تند هم بیان کردید، امّا ديدید که پاک نشد. البته اگر بخواهيد بحث فرسايشی و هياهوی بی‌مورد به‌پا کنید به شما اجازه نخواهم داد.
    اجازه بدهید این تنها صاحب وبلاگ باشد که در قبال پیام‌ها و اسپم‌های وبلاگی تصمیم می‌گیرد.

    milad گفت...

    اين که شما گفته ايد بگذاريد من تصميم گيرنده باشم و با هر کامنتي هر جوري که دلم مي خواد برخورد کنم(مضمون) رو من نمي دونستم. من فکر مي کردم شما جور ديگه ادعا مي کنيد.

    شبنم گفت...

    واقعا هم! :)))

    Pantea گفت...

    خیلی زشت بود و شخصی...عجیبه که ترور شخصیت رو محکوم میکنید و این پست سراسر ترور شخصیته و کنایه...شوهر پستی یعنی چه؟ از کجا شما در مقامی قرار گرفته اید که راجع به رابطه ای به این حد شخصی چنین اظهار نظری کنید؟ اگر از گرایشات سیاسی فرد ناراحتید چرا پای رابطه زناشویی طرف رو وسط میکشید؟ به من و شما چه مربوط که مردم چه کار میکنند؟

    ناشناس گفت...

    "منظور این سلسله‌یادداشت‌ها، هيچ فرد خاصی نيست بل‌که قصد، هجوکردن نگرش‌های غلط است."

    اين گفته خود شما نبود؟ آيا هجو بينش يک شخص يعني توهين به مسائل شخصي ايشان؟ آنچه که شما اينجا گفتيد با فحش چاله ميداني فرقي ندارد الا در ظاهر زرورق پيچيده آن.

    fobia-zade گفت...

    ای کاش در زرورق پیچیده شده بود. شاید معدود باشند کسانی که آن را در زرورق ببینند!

    مجيد زهری گفت...

    شماره‌ی چهار، پنج و شش مخاطب مشخص دارند و اين که ديگر نياز به هوش اينيشتن ندارد که کشف‌اش کند!

    این‌که شما دوست بی‌نام این‌قدر احساساتی شده‌ای (کاری هم ندارم با اسم شما) برای من قابل پیش‌بينی بود و در يادداشت "چرا "فوبیای وبلاگی"؟" هم به اين واکنش "طبيعی" اشاره کرده بودم. راه‌اش این است که چندی دندان روی جگر بگذاری تا من فرق "طنز" با "هجو" را بنويسم، شايد داستان کمی فرق کرد.

    ناشناس گفت...

    چرا همه از این گوشکوب درخشان بدشان میاید ؟ عتلش چیست ؟ دستمال یزدی ایشان برای مافیای هاشمی ؟

    عزت زیاد
    آرمان

    ناشناس گفت...

    آن آدم فرهیخته و ادیب که می ‌گفتند شما بودید؟ چقدر نوشته‌هایتان پرمغز و تحلیلی است. انسان واقعا لذت می ‌برد که این قدر بی ‌طرفانه و صادقانه به مسایل نگاه می کنید. لطفا بیشتر ما ار زندگی شخصی حسین درخشان آگاه کنید.

    Just An Input گفت...

    جناب آقاي زهري٬ ببخشيد که هوش من آنقدر نبود که متوجه بشوم از شماره ۴ به بعد سلسله جديدي را شروع کرده ايد و در اين سري جديد٬ انگار حمله به حريم شخصي افراد را مفيد مي دانيد. و لطف بفرماييد زماني که فرق بين هجو و طنز را براي ما روشن کرديد٬ همانجا روشن بفرماييد که به مسخره گرفتن حريم شخصي افراد و توهين به خانواده آنها٬ در فضاي نقد شما کجا مي‌گنجد. توصيه مي کنم يک بار ديگر نوشته خود را بخوانيد و خود قضاوت کنيد که نوشته شما يا کامنت من بر مبناي احساسات نوشته شده. به کامنت پانته آ هم محض گواه نگاهي بياندازيد.

    بعد واقعا فکر مي کنيد اين لحن شما چه در نوشته اخيرتان و چه در نحوه پاسخ‌گويي به کامنت ها فضاي سالمي براي نقد نكرهاي مختلف در اين جامعه وبلاگي فراهم مي‌کند؟

    MARMAR گفت...

    AJAB NEFRATI AZ IN AGHA HOSSEIN E MA DARID

    afra گفت...

    آقای زهری شما میتونید یه نفر رو از لحاظ سیاسی نقد کنید از لحاظ علمی هم همینطور ادبی هم و هر دانش دیگه ای که دوست دارید و کسی حق خرده گرفتن نداره ولی اینکه به زندگی خصوصی طرف مثلا شوهر پستی یا عروس پستی یا چه میدونم چی گیر بدید شان نقدتون رو میاره پایین. اینی که شما اینجا نوشتید نقد نیست ترور شخصیتی یه ادم. حرفم دلیل تایید این بابا نیست ها!
    نمی دونم شاید چون من همیشه نقدای خوبی ازتون خوندم فکر کردم این یکی هم باید نقد باشه! شایدم نیست.

    لنگر گفت...

    دستت طلا
    حرف دل من را نوشتی
    مردک گمان می کنه خیلی آدمه
    واقعاً ممنون
    شاد باشی
    ...بدرود

    مجيد زهری گفت...

    افرا گرامی!
    موضوع این است که این نوشته اصلاً "نقد" نيست؛ "هجو" است.