سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴

داستان من و عبدالله شهبازی و ...

راست‌اش با این آقای عبدالله شهبازی زياد نمی‌شود سربه‌سر گذاشت؛ آخر آدم خطرناکی‌ست! ديدم از صفحه‌ی ايشان کسانی به اين‌جا هدايت شده‌اند، خواستم بگويم که "دیده‌ام"، همين!
آقای عبدالله شهبازی از مسئولين "موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی" [بوده] است که خاطرات فردوست، کيانوری، اسکندری، کتاب منسوب به احسان طبری و تعدادی ديگر از خاطرات "بندیان توّاب" را درآورده است. بی‌شک حکايت چنين تشکیلاتی از همين‌گونه آثاری که منتشر می‌کند مشخص است و نياز به توضيح اضافی ندارد.
یادداشت اخير ايشان را نيز خواندم. طبق معمول، فضای "تئوری توطئه" بر آن حاکم بود. به‌گمان‌ام خوانندگان آقای شهبازی آرزو-به-دل خواهند ماند که یادداشتی از ايشان بخوانند، بدون اين‌که طرف مورد اشاره "عامل صهيونيسم بین‌الملل، مأمور CIA، فراماسون، وابسته به لابی‌های قدرت‌های جهانی و یا بهايی" نباشد! خُب به هر حال عادت است ديگر و خود می‌دانید که ترک عادت موجب چيست:)
کل يادداشت را که بخوانيد در خواهيد یافت که هدف، ساکت‌کردن «پيرمردی از اعضای سابق حزب زحمتکشان» است «که مقيم کانادا»ست. حالا چرا ساکت‌کردن این پيرمرد حدوداً هشتادساله اين‌قدر برای ايشان مهم است و از آن جالب‌تر، چرا برای اشاره به ايشان، آقای شهبازی وبلاگ من را برگزيده‌ است، خود معمایی‌ست که لازم است رمزگشايی شود.

شناخت من از آقای حميد سيف‌زاده محدود به چند ملاقات و گفت‌وگوی تلفنی بوده است. ايشان ارادتمند راستين دکتر مظفر بقايی و مخالف پرشور دکتر محمّد مصدق است. آن‌چه ايشان از من می‌خواست اين بود که اين آخر عمری، یادداشت‌های پراکنده‌ای را که درباره‌ی تاريخ نهضت ملّی نوشته است بخوانم و در ويراستی و تنظيم آن‌ها برای چاپ، یاری‌شان کنم. در همان آغاز راه، حجم سنگين کار و از آن مهم‌تر تفاوت منش و نظرگاه‌های ما باعث شد که از ادامه‌دادن تن زنم و عذر بخواهم.
حميد سيف‌زاده از کتابی[1] که "موسسه‌ مطالعات و پژوهش‌های سياسی" -در چارچوب زندگی‌نامه‌ی دکتر بقايی و در اصل برای فروکاستن او- منتشر کرده بود، سخت آزرده‌خاطر‌ بود. او لازم می‌دانست که از گرد‌‌آورندگان اين کتاب به مقامات شکايت کند. فراهم‌آوردنده و مسئول طبقه‌بندی و تنظيم اسناد کتاب، عبدالله شهبازی بود. لازم به ذکر است که تمامی نامه‌ها و اسناد خصوصی و کلاً کتابخانه‌ی دکتر مظفر بقايی قبلاً مصادره شده و در اختیار "موسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی" قرار گرفته بود. حميد سيف‌زاده برای عملی‌کردن قصد خودش شال‌وکلاه کرد و چندی پيش به ايران رفت.
سيف‌زاده قبلاً نيز در چند مناظره‌‌ی سياسی در باره‌ی نهضت ملّی و نقش شخصيت‌های تاريخ‌سازی چون بقایی، کاشانی و مصدق با شهبازی شرکت کرده بود. در کنارش، آن‌چه سيف‌زاده بر آن تأکید داشت این بود که شهبازی تاريخچه‌ای جعلی برای مرگ پدر خود ساخته است تا از آن طریق، کسب شهرت و امتياز کند. پدر شهبازی در غائله‌ی قشقایی‌ها دستگیر و اعدام شده بود، و امّا دليل اعدام را آقای سيف‌زاده چيز ديگری می‌دانست که البته من از آن آگاه نيستم. وقتی يادداشت آقای شهبازی را بخوانيد، از خود می‌پرسيد که چه‌ شده بی‌دليل، از اين «پيرمرد»، آن‌هم با اين لحن یاد کرده است. اين حکايت بازگفته شد تا بدانيد چرا یک‌دفعه فيل آقای عبدالله شهبازی ياد هندوستان کرده و موضوعی که به ظاهر مربوط به چند سال پيش است را از بايگانی به‌در آورده و بازگشوده است. در واقع، این درس عبرت تاريخ است که "کوزه‌گر خود به درون کوزه می‌افتد" و آدمی که کارش پرونده‌سازی و کتاب‌سازی‌ست، با همین روش از سوی ديگری تهديد می‌شود.

اين توضيحات بخشی از رمز معمای یادداشت شهبازی را گشود، و امّا بخش ديگر کار که به شخص من مربوط می‌شود را می‌توان از ساختار مشخص فکری شهبازی -که در یادداشت وی بازتاب یافته- استخراج کرد. همان‌گونه که در آغاز ذکر شد، برای آدمی پرونده‌ساز چون عبدالله شهبازی، هیچ‌کس بی‌سابقه نيست؛ حال حساب کنيد که اين آدم در مخمصه‌‌ای نيز گير کند و از آشفته‌گی ناچار شود به هر ريسمانی دست آويزد. از همين رو، ايشان در توضيحات یادداشت خود، به نامه‌ی دکتر بقایی به یار غار خود علی زهری اشاره می‌کند که همين برای دریافت منظور شهبازی کافی و گوياست. علی زهری نماينده‌ی مجلسی بود که به همراه مظفر بقایی يک‌بار تحصن کرد، در جريان 28 مرداد، به‌وسيله‌ی دولت مصدق -به همراه بقایی و عده‌ای ديگر- بازداشت شد و هم‌او به‌همراه دکتر بقایی، نشریه‌ی "شاهد" -ارگان حزب زحمت‌کشان ملت ایران- را درمی‌آورد. وقتی عبدالله شهبازی، برای معرفی حميد سیف‌زاده به یادداشت من لینک‌ می‌دهد و بعد، در توضیحات یادداشت خود از علی زهری یاد می‌کند، به نحوی می‌خواهد من را به علی زهری -و صد البته مخالفان نامبرده‌شده در یادداشت خودش- بچسباند و سابقه‌ برایم بتراشد و خلاصه که يک‌جوری همه‌ی ما را به هم وصل کند و "شبکه‌ی مخالفان" بسازد و خودش بشود "قربانی مظلوم" این سناريو! پاسخ من البته روشن است: هر چند ارزيابی من از نقش تاريخی علی زهری مثبت است و او را شخصيتی وطن‌خواه و موثر در نهضت ملی می‌دانم، امّا شوربختانه کم‌ترین پيوند فاميلی بين ما وجود ندارد. اين نيز ممکن است که تشابه اسمی، آقای شهبازی را به این اشتباه انداخته که به هر حال خودش احتمالی‌ست. خلاصه اين حکايتی بود که به همراه توضيحاتی چند بازگفته شد.

توضيحات:
1- آباديان، حسين. زندگينامه سياسی دکتر مظفر بقايی. تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی، 1377.

۴ نظر:

محسن مومنی گفت...

آقای زهری عزیز مطلب شما رو خوندم ، اما هنوز مطلب آقای سیف زاده رو نخوندم ببینم که وضع از چه قراره ، ولی با این حال باید بگم که به نظر من آقای شهبازی هر کسی که می خواد باشه و هر کاره ای هم که هست ، چه این مطلب شما رو می خونه و چه نمی خونه ، نباید این جوری در موردش بنویسین .
من به جد معتقدم که طرز رفتار ماها اثر زیادی روی مخالفینمون خواهد داشت . این جوری که شما نوشتین ، گرچه کاملا درستیه و نقدی بهش نیست ، ولی به نظر من خیلی لطیفتر هم میشه برخورد کرد . نمی دونم "مقایسه شیرین و لیلی" رو که چند روز پیش یکی از دوستان نوشته بود ، خوندین یا نه . به نظر من کار ما باید شیرین وار باشه و نه لیلی وار .
حدود یکماه پیش بود که توی یکی از بحثهای سایت "کلوب" که یه چیزی تو مایه های اورکاته ، یک دفعه دیدم یکی از آقایون ( که یه طلبه بود ) در نقد یکی از مطالب من یه طومار بلند نوشته و درش طبق معمول راستی ها پر بود از لغاتی مثل "افسانه سرا ها " ، "شبهه افکنان " و ... . ( در حاشیه : بحث در مورد کتاب تشیع علوی و صفوی بود و من نوشته بودم که نباید همه حوادث تاریخی رو بهم ربط داد و کنارش هم برای مثال گفته بودم که شیعیان همه چیز رو به ثقیفه ربط می دن . و اون آقا بهم منو مبهم خونده بود و برداشت کرده بود که من گفتم سقیفه یک حادثه مبهمه و کلی بافته بود . ) وقتی مطلبشو خوندم ، اول می خواستم یک جواب دندان شکنی براش بنویسم ، اما بعد دیدم فایده نداره ، فکر کردم دیدم بیچاره اونم گناهی نداره ، اشتباه دیده و ادبیاتش هم مثل بقیه راستی هاست . چرا من ادبیاتم رو تغییر بدم . این بود که در جوابم سعی کردم در نهایت متانت وادب ، همین نکته رو براش بگم . چند روز بعد دیدم جوابش خیلی متین تر شد و اصلا طرز فکرش درباره من تغییر کرد .
البته نمی گم که خدای نکرده بی ادبیی در پاسخ شما هست . نه . پاسخ شما در کمال ادب و متانت نگاشته شده و در ادامه خصلت همیشگی تون که واقعا آزاد و آزادی دوسته ، ولی جوریه که چطوری بگم ، ... جذب کننده نیست . ( به قول خودم : "مخالف پرست نیست." ) نمی دونم شاید همین جوری درسته .
نمی دونم .....
ولی باید اینو می گفتم چون معتقدم رفتار آزادمنشانه باید مخالف پرست باشه و همیشه دست مخالفین رو به گرمی بفشاره و سعی کنه از سخنان اونها مهربانانه ترین برداشت رو در باره خودش به خانه اندیشه ببره . هر چقدر هم زشتی در کردار اونها ببینه ( البته باید بگم که همه این معتقداتم فقط و فقط در عرصه اندیشه س ، من در عرصه اندیشه مطلقا خیا نت ، کج اندیشی و... رو قبول ندارم و هر گونه اندیشیدنی رو بهتر از نیندیشیدن می دونم . )
خیلی ها معتقدند این حرف "عیسی" که "اگر تپانچه ای بر گوش راستت نواخت ، گوش چپ را پیش آور ." یا چرته یا از سر تادیب طرفه ، خودم هم همین جوری فکر می کردم ، ولی الان فکر می کنم که از طرز نگرش ِ "یشوع" به دنیاست . یه چیز تو مایه های نگرش خیام .
دو تا مطلب اخیرم خیلی بی خواننده مونده ، یکی "آخرین مطلب در باره نامه ی گروهی از بلاگرها" و دیگری "آسیب شناسی جناح اصولگرا" .امیدوارم برسین بخونینش و البته خودمم می دونم که هر دوتاش از اون مطالبیه که ادم وقتی تموم میشه میگه "حیف وقت". اما در مورد دومی یه سوال داشتم که امیدوارم جواب بدین و آن اینکه ؛ مثلا من که اصلا هیچ خط و ربطی با اصولگرایان ندارم ، به نظر شما این کار اخلاقی است که آنها را مورد آسیب شناسی قرار دهم و عیوبی را که در آنها می بینم ذکر کنم ؟ و یا مثلا آیا اصلاح طلبان و اپوزسیون حق دارند ، در رفع عیوب اصولگرایان تذکار دهند و به اصطلاح آقایان را "نهی از منکر" کنند ؟
شرمنده از اینکه طولانی شد .

محسن مومنی گفت...

اقای زهری اومدم کامنت بذارم چشم به کامنتهای بالایی افتاد . این کیه ؟
من شرمنده شدم .
فقط یک سوال برام پیش اومد و اون این که افشین زند کیه ؟
باز هم از اینکه نوشته من کنار این نوشته هاس شرمنده م .
امیدوارم عرصه وبلاگ اینجوری آلوده نشه . که شده ....

مجيد زهری گفت...

آقای مومنی عزيز!
هرگونه مطلبی بيان خاص به خودش را می‌طلبد. نمی‌شود برای همه‌ی نوشته‌ها فرمول يکسانی ارائه داد. نويسنده در واقع می‌سنجد که چه نوع زبانی با آن‌چه در انديشه دارد هم‌سازی دارد و اين در واقع هنر نويسندگی و نقادی‌ست. البته بعضی نيز ممکن است با سليقه‌ی او موافق نباشند.

در مورد هرزنويسی و هرزنويسان بسيار بحث شده که در آرشيوها هست. نتيجه‌ی مشخصی که من و ديگر دوستان به آن رسيده‌ايم اين است که کم‌ترين اهمیت و حتا اشاره‌ای به هرزنويسان، به آنان احساس موفقيت می‌دهد زيرا هدف آنان آزار ديگران است و وقتی ببينند شما عکس‌العمل نشان داده‌ای، پيش خود فکر می‌کنند که تيرشان به هر حال به هدف خورده. من از آن رو برای شما این توضیح را می‌نویسم که می‌دانم از بحث‌های قبلی وبلاگ‌نویسان در این باره بی‌اطلاع‌اید.
شخصی که اين‌جا مرتب ناسزا می‌نويسد، فرد روان‌پريشی است با اسم مستعار بابی کوهی (يا بابک کوهی) که تقريباً همه او را می‌شناسند و با اسامی مختلف برای من و دوستانم فحش‌های رکيک می‌نويسد یا ايميل می‌زند. در اورکات نيز با اسم فرد محترمی (افشين زند) يک اکانت درست کرده و عکس‌های خانوادگی من را در کنار عکس‌های سکسی گذاشته و برای دوستانم دعوتنامه فرستاده!
به هر حال بيمار است و لابد دارد خودش را از طريق پیام‌گیر وبلاگ من "تراپی" می‌کند! توجه شود که اين‌گونه بيماران بيش از هر چيز، نيازمند ترحّم و شفقت ما هستند.

تلاش ما اين است که اين فضا، فضای بحث و تبادل نظر باشد و تا کنون نيز چنين بوده است. برای اين منظور، هيچ‌وقت نبايد با توپ افراد غرض‌ورز بازی کرد و بايستی پرنسيپ‌های خود را داشت. راه ممکن، آگاه‌کردن جامعه‌ی پویا از موجوديت این‌گونه مزاحمان اینترنتی است تا خود را در مقابل‌شان مسلح کنند و از آسیب‌پذیری‌شان کم شود.

مجيد زهری گفت...

و اما برويم سراغ بحث خودمان:
نکته‌ای ديگر که در مورد زبان لازم است اشاره‌اش کرد این است که بيان ما در ايران، تا حدود زيادی کماکان اسير چارچوب‌ها و قواعد فرهنگ سنتی است.
مثلاً در فرهنگ ما، هم‌چنان شاخه‌های بیانی چون هجو و هزل مذموم است و از این دو شيوه جز کم‌تر از انگشتان دست، سابقه‌ی تاريخی نتوان يافت. بیان مورد پسند ما همان بیان اتوکشیده‌ی دبيری یا شعرگونه‌ی آنکادر است، امّا بی‌توجه‌ایم که این زبان در دوره‌ی ما، فاصله‌زاست و وقت‌گیر. من نمی‌خواهم وارد بحث فنی در این حوزه بشوم، اما برای سرانجام‌یافتن گفت‌وگوی‌مان به فرازهایی از آن‌چه لازم است گفت اشاره می‌کنم:

» جهان‌گرایی -که امروزه به صورت ناگزیری تاریخی درآمده- بیش و پیش از هرچیز، "ارتباط" را در جهان ما الزامی می‌کند. من کاری به گوناگونی ارتباطات ندارم و نمی‌خواهم وارد موضوع ارزش‌گذاری شوم، امّا آن‌چه در کل هست و لازم به یادآوری‌ست، رشد روزافزون ارتباطات است. در چنین جهانی راهی جز همگرایی نیست. همگرایی همیشه از واحدهای کوچک انسانی می‌آغازد و بعد به جامعه و ... ملّت‌ها تعمیم می‌یابد. لازمه‌ی همگرایی، برداشت سدهای سنتی‌-فرهنگی‌ست که عمده‌ی آن در زبان و نوع بیان تبلور می‌یابد. مگر غير از اين است که زبان، آيينه‌ی تمام‌نمای طرز تفکر مردم است؟
از روی تجربه، جامعه‌ای‌ متحول و متجددّ نمی‌شود مگر زبان آن متجددّ شود. حال زبان تجددّ چيست؟ بی‌ادبانه، تند؟ نه! زبان تجدد، زبان صراحت، گويايی و دوری از پرده‌پوشی است. زبانی‌ست که با شتاب دنيای به سرعت در حال توسعه همخوان باشد و به همين لحاظ، موجز است و فاقد حاشیه‌روی. در واقع عنصری که در زبان تجدّد سخت گویاست، "وقت‌گیرنبودن" آن است. در دنیای تجدد که وقت طلاست، انسان‌ها خود را در فرسایش زبانی و تعارفات سنتی نمی‌اندازند. چنین است که تجددّ به ما زبان "مقاله‌نویسی" عرضه می‌کند و "انشانویسی" و درازگویی‌های سنتی را پس می‌زند. می‌خواهم بگویم تغییر شیوه‌های بیانی از اجزای جدایی‌ناپذیر تجدّد است و تجدّد هميشه همپا با تحول زبانی حرکت می‌کند و هیچ ملّتی بدون تغییر در بیان (همان تغییراتی که گفته شد) متجدّد نمی‌شود. از این‌روست که من به امثال داریوش آشوری معترضم که چرا نقش زبان در وبلاگ‌ها را دست کم می‌گیرند و اصولاً نمی‌توانند این نقش را آن‌گونه که می‌بايد درک کنند؟ درک امثال آشوری، درکی سنتی است و بی‌توجه به همپایی و ارتباطات تنگاتنگ تحوّل زبان و تجدّد. ادبای ما هنوز گرفتار مسئله‌ی "اخلاقيات سنتی در زبان" هستند، به اين خاطر "‌آسوده‌گویی" و بیان صريح را کاری "خارج اخلاق" دانسته برنمی‌تابند. برای ادبای ما، هم‌چنان پيچ‌وتاب زبانی در حوزه‌ی تحقيق و مقاله‌نويسی زيبا، لازم و ارضا‌کننده است.
به باور من، وبلاگ خود آموزه‌ی زبان تجدّد است؛ محلی‌ست برای تمرین این زبان؛ مسیری‌ست در تحول زبانی ما. وبلاگ فضای عرضه و تقاضاست؛ ويترین جهان باز است. از اين‌روست که وبلاگ‌نویس کوتاه می‌نویسد تا خوانده شود؛ رُک می‌نویسد تا حوصله‌ سر نبرد. این موج بیش‌تر که پيش برود مکتب‌ساز می‌شود؛ فرهنگی نو پایه می‌ریزد که بدون اين فرهنگ، تجدّد را شالوده نشود ريخت، چه پایه‌ی تجدّد، فرهنگ تجدّد است و تجدّد را نمی‌شود تمام و کمال وارد کرد و بايستی آن را در ميان اقليم و مردم خودمان بالاند.

:: وبلاگ‌ها، بزرگ‌ترين نشردهندگان زبان فارسی ::

و امّا برای مدرن‌زیستی لازم است که: ۱- مدرن فکر کرد و ۲- بیانی مدرن داشت.
انسانی که منظم می‌اندیشد، دوپهلو حرف نمی‌زند. شما به مثلاً مقالات روزنامه‌نگارانی چون مسعود بهنود توجه کنيد که اصلاً نمی‌شود منظور نويسنده را از نوشته فهمید! در این نوشته‌ها، خواننده نیازمند "تفسیر" و خواندن بين خطوط است و پای تفسیر که به میان آید، بایستی قید "فهم مشترک" را زد، برای اين‌که هر کسی از ظن خود یار نويسنده می‌شود و برداشتی می‌کند. تازه فردایش، همین‌کس می‌زند زیر همان حرفی را که دیروز زده و خواننده را در دور باطل فرسایش می اندازد! اتفاقاً این‌گونه نویسندگان با اقبال روبرویند، زیرا فرهنگ ما، فرهنگ توسعه‌نیافته‌ی ما، فرهنگ صراحت بيانی نیست. صراحت بیانی در این فرهنگ تنش می‌آفريند. صراحت بيانی انسان سنتی و متعصب را عصبانی می‌کند. همين است که ما اين‌قدر عاشق شعریم و از نثر صریح گریزان... يعنی می‌خواهم بگویم امثال بهنود درست آن چیزی را به مردم می‌گويند که مردم دوست دارند بشنوند.
مقاله یعنی اثبات. در مقاله شما "تز" خودت را می‌دهی و با آوردن مثال‌هایی چند، آن تز را ثابت می‌کنی. بنابراین لازمه‌ی مقاله‌نویسی، ارائه‌ی تز با موجزترین و شفاف‌ترین نوع زبان است. غیر از این باشد حرف نویسنده نیازمند تفسیر می‌شود که خود می‌دانید در فرهنگ ما، ریشه‌اش تا به کجاست.

» چندرنگی در بیان خود نشانه‌ای از تفکّر و شیوه‌ی بیان مدرن است. پدید‌آمدن مِتُد، ساختار و مدل‌های مختلف بیانی به دلیل این نیاز بود که انسان نمی‌توانست پیرو فرمولی مشخص بنویسد و انديشه‌ی خود را بيان کند. تجدّد از درون افکار مختلف و تکثر پاگرفت و خود تکثر بیش‌تری را دامن زد. آزمودن روش‌های مختلف بيانی و دست‌یازیدن به بیان‌های مختلف، نشانه‌ی تجدّد یا لااقل رفتن به سوی تجدّد (مسیر آن) است. این دقیقاً باز می‌گردد به این‌که ما چه می‌خواهیم بگوییم. یعنی وابسته‌ی تام به ظرافتی‌ست که نویسنده باید داشته باشد. در تاریخ مشروطه‌ی ما نیز که بستر فکری آن تجدّد بود، شیوه‌های گوناگون بیانی مثل خاطره‌نویسی، نثر روزنامه‌نگاری و ادبی و شعر نو به‌وجود آمد و نثر ما را از آن حالت تک‌صدایی جامد دبیری و نظم را از فرم کلاسیک قافیه‌دار به‌در آورد. امروز وضع ما به‌تر است اما باز راه درازی در پیش داریم که شجاعت اخلاقی و بیانی یکایک ما را می‌طلبد.

در باره‌ی تک‌تک سرخط‌های بالا بایستی نشست و حسابی حرف زد که این کار را به فرصت‌های آتی می‌سپاریم. اضافه کنم که من به هیچ‌وجه ناسزاگویی و اتهام‌زنی و امثالهم را در زمره‌ی "بیان صریح" به‌حساب نمی‌آورم و این‌گونه بیان را در واقع نشانه‌ی رشدنیافته‌گی فکری و هراس درونی فرد از بیان منطقی و پایاپای و لاجرم جزم‌گرایی او می‌دانم.

پايدار باشید.