‏نمایش پست‌ها با برچسب Literary Criticism. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Literary Criticism. نمایش همه پست‌ها

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

معنی شعر نو نزد بعضی‌ها!

اين سال‌ها، در حوزه‌ی شعر فارسی شاهکارهایی خلق شده که وظيفه‌ی تک‌تک هنردوستان است آن‌ها را معرفی کنند. خصوصاً مکتب "استاد" رضا براهنی شعرای ساختار-پساساختارشکن بی‌مثلی را پرورش داده و به خانواده‌ی ادب اين مرزوبوم هديه کرده است که برای نشستن روی قله‌ی ادبيات، واقعاً ديگر جا کم آمده است! من مفتخرم يکی از "شاهکارها"ی بی‌بديل معاصر را -که داغ داغ از تنور درآمده- معرفی کنم تا شما نيز از چشمه‌ی هنر اين هنرمند وطنی سيراب شويد:

اين قطعه که زیر عنوان "گوشه‌های ابن افسان 6" رقم خورده -که احتمالاً به زبانی غير از فارسی است-، با اين ابيات شکسته و رمزگونه آغاز می‌شود:

آرشه به منقار نکش وقتی بلد نیستی از آسمان بباری
تو پيش از اين که به پنير برسی
در جلد هفتم لغت‌نامه‌ای با پرهای کبود از پشت بام افتاده کلاغ نرفته‌ای...
حالا ديوار دعا از من می‌خواهی؟


که لابد دوستان هنردوست ما متوجه‌ سمبليسم نهفته در شعر هستند. و بعد ادامه‌ می‌يابد که:

(دلم برايش می‌سوزد
می‌خواهد دوباره قارقار شود
خدا درکی از ساعت و حافظه ندارد و چشم‌های او ...)

آغاز سمبليک قعطه‌ی مزبور، در چرخشی آنی، از خطاب به "سوّم‌شخص" به "دوّم شخص" تغيير جهت داده، سياقی رمانتیک به خود می‌گيرد:

بيا برايت سفر در بقچه می‌گذارم
اگر آمدی شايد بخواهی شمال‌هايت را برداری و بيايی کنار چنار
من هم بايد بروم سراغ چشمی که کلاغ سفيد را در بخش سی‌سی‌یو ديده است.
راستی به اطلسی هم سپردم اگر میل داشتی در دلت صبح بکارد

دوستان ظرافت عشق را در واژگان می‌بينيد! چه کسی هست که خطاب اين ابيات قرار بگيرد و زانوانش سست نشود و دلش هُرّی نريزد پايين؟ واقعاً بايد به شاعر خوب‌مان یک خسته‌نباشيد جانانه گفت!
و طنين شاعر را می‌شنويم که در اين بيت، در رگ‌وپی تک‌تک خوانندگان نفوذ می‌کند و دل و هوش از همگی‌شان می‌برد و سر جا ميخ‌کوب‌شان می‌کند:

(وارد اتاق که می‌شوم حس می‌کنم کسی مرا از پشت نگاه می‌کند تا برمی‌گردم ...)
خدا درکی از ساعت و خروس جنوبی ندارد...


کاری بود از ياشار احد صارمی، از مجموعه‌شعر من و این‌همه زن که هنوز زير چاپ نرفته، برگرفته از نشريه‌ی باران، شماره‌ی 13، ص82. بعد از خواندن اين شعر، شايد توصيه اين باشد که شاعر بااستعداد و باذوق ما فعلاً از چاپ مجموعه‌شعرش دست نگه دارد تا چارستون ادب فارسی بيش از اين نلرزد! البته بد هم نيست چاپ کند؛ ملّت بيش‌تر مستفيض می‌شوند!

سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
هم‌چون گلوگاه ِ پرنده‌يی،
هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمی‌ماند.
ساليان ِ بسيار نمی‌بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشانی از غياب ِانسانی‌ست
که حضور ِ انسان
آبادانی‌ست
.
شاملو

اوّل اين‌که «پرنده‌یی» نيست و "پرنده‌ای" است، البته اگر بخواهیم فارسی بنويسيم! دوماً، چه کسی گفته «حضور انسان آبادانی‌ست»؟ پس اين‌همه ويرانی کار دست کيست؟ لابد اجنه! حالا ديگر در محتوای حرف باريک نمی‌شويم که مثلاً تعريف اين "آزادی" از ظنّ شاعر چه بوده و الخ...
به راستی درشگفت نيستيم از اين‌ حجم رمانتيسم بی‌محتوای چپ که در طی ساليان به خوردمان داده‌اند؟ چه پند و نکته‌ای در حرف یا عمل از اين دست افراد بوده که اين‌طور بر جايگاه احترام نشانده‌شان؟ کلاه‌مان را خود قاضی کنيم که اين جايگاه (بخوان بارگاه!) آيا حقيقی‌ است يا تصنعی و زاده‌ی خود-کم-بينی هویتی ما ايرانيان؟

پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵

مختصر، درباره‌ی "پرانتز" و وضعيت آن با "نقطه" در جمله

دوست ارجمند نفیسه نوّاب‌پور از من خواسته است درباره‌ی "موقعیت پرانتز و نقطه، در حالات مختلف و در قبال هم" توضيح بدهم. آن‌چه خواهد آمد، شرح مختصری است در همين راستا.

1- پرانتز غالباً با حرف قبل و بعد از خودش "يک فاصله" دارد (به جز استثناهايی که توضيح خواهم داد)، امّا محتويات آن بدون فاصله با بدنه است.
استثناها: اگر از يک کتاب يا مجله نقل قول بيآوریم و بخواهيم صفحه‌ی آن را متذکر بشويم و يا اگر بر جمله‌ای که در متن آمده توضيحی در پايين يادداشت بنويسيم و بخواهيم شماره‌ای جلوی آن جمله بگذاريم، اين پرانتز بدون فاصله با حرف قبلی و اگر در پايان جمله باشد، بعد از نقطه‌ی پايانی باز می‌شود:
مثلاً: مجيد می‌نويسد که «دو مطلب به دو دوست بدهکارم»(1)، امّا همين مجيد در ديگر نوشته‌هايش(2) دم از "بدهکاری"های ديگری می‌زند!(3)
1- وبلاگ "مجید زهری"، يادداشت 5 اکتبر 2006.
2- در یادداشت‌های متعدد وبلاگ "مجید زهری".
3- این توضيح ديگر مربوط به "نقل قول" از نوشته‌های مجيد نمی‌شود، بل توضيح اضافی نويسنده‌ای است که توضيحات قبلی را درباره‌ی مجید نوشته و در واقع توضيحی بر کل جمله است.

2- جمله‌ای که درون پرانتز می‌آيد (اگر فقط يک جمله باشد) نيازی به نقطه‌ی پايانی ندارد. بعضی‌ها البته به اين موضوع توجهی نمی‌کنند.

3- پرانتز اگر در پايان جمله بيايد، قبل از نقطه‌ی ته خط قرار می‌گيرد:
مثلاً: مجيد خيلی دراز می‌نويسد (البته قبلاً کوتاه‌تر می‌نوشت).

اميدوارم که اين مختصر توضيح به پرسش نفيسه پاسخ داده باشد.

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

اشاره به "سفر به انتهای شب" نوشته لویی فردینان سلین


برای تحليل -يا حتّا معرفی- هر رمانی بايستی ابتدا "معنی رمان" را دانست. اين یک اصل است. حال اگر رمان انتخابی کاری بود کارستان، بايد از يک سطح دريافت و شعور ادبی-اجتماعی فراتر بود تا به ساختار و مغزه‌ی کار نزديک شد.
در روزنامه‌ی شرق ديدم سفر به انتهای شب لویی فردینان سلين را معرفی کرده است. همين که کسی اين رمان را برای معرفی انتخاب می‌کند، نشان می‌دهد که بد و خوب را در کار ادبی تشخيص می‌دهد. مشکل من اما در دريافت نسبتاً ضعيف نويسنده از رمان است که در جای‌جای نوشته‌اش هويداست. بگذاريد به دو-سه مورد اشاره کنم:

- «صحنه‌هاى اوليه رمان عمدتاً به مونولوگ‌ها و ديالوگ‌هاى راوى آنارشيست -فردينان باردامو- اختصاص دارد كه در آن روايتی امپرسيونيستى از جنگ به تصوير كشيده مى‌شود».
به نظر من روايت سلين از جنگ اصلاً کمرنگ یا "امپرسيونيستی" نيست و اصولاً از قبيله‌ی ديگری‌ست. سلين بجای بیان ادراک لحظهای خود، با طنزی تلخ جنگ را ريشخند می‌کند و "راهِ حل شخصی"ای برای جنگ ارائه می‌دهد که چيزی جز فرار از آن نيست! نويسنده -در واقع- در عين اين‌که جنگ را خصلت بشر و پايه‌ی گذران روزگار آدمی می‌شمرد، خود از آن می‌گرِیزد و برای انسان‌های درگير در آن کم‌ترين دلسوزی نمی‌کند؛ او فقط حساب‌وکتاب خود را از "جامعه‌ی خطرناک" سوا می‌کند.

- «شخصيت‌هاى رمان‌هاى سلين... به آدم‌های مى‌مانند كه روى لايه‌اى ضخيم از كثافت و فلاكت رها شده باشند».
سلين در گفت‌وگويی -که در مقدمه‌ی مرگ قسطی آمده است- وقتی مورد پرسش قرار می‌گیرد که "چرا فضای رمان‌هايش اين‌قدر مملو از خشونت و تلخی است" خاطرنشان می‌کند که «من چيزی جز آن‌چه می‌بينم -و وجود دارد- نمی‌نويسم». (نقل به مضمون). در همين راستا، سلين رمان‌های کلاسيک را بدون بار واقع‌گرايی می‌داند چه فقط به رنگ‌های برّاق و زيبای زندگی توجه کرده‌اند. به همين لحاظ، از نوع شخصيّت‌پردازی و نگاه شخصی سلين در کارهايش نمی‌توان خرده گرفت.

- «سلين با زبانى لخت و ركيك به قلب واقعيت مى‌زند و به اين ترتيب تلخى ماجرا را كمى مى‌گيرد.[!] جملات مغرضانه و پرنيش و كنايه‌اش و قطعى‌گويی‌ها و مطلق‌انگارى‌هاى تحريک‌كننده‌اش بازنمودى است از غليان‌هاى احساسى او و برداشت‌هاى كاملاً شخصى در مواجهه با واقعيت‌هايی كه به او اصابت مى‌كنند و او را بدل به انسانى متنفر از هر چه كه در دنياى واقعى مى‌گذرد، مى‌سازند».
اشتباه نويسنده محترم -و غالب "منتقدين" ايرانی- در اين است که توجه ندارند "رمان اساساً چيزی جز برداشت شخصی نويسنده‌اش از پيرامون نيست". به واقع آن‌چه در يک رمان به تصوير کشيده می‌شود، بازتاب چيزی است که نويسنده‌ از اطراف فهميده و برداشت کرده است. چرا منتقد ايرانی اصرار دارد که پای "نصيحت" و "خطبه" را به متن ادبی باز کند؟ چرا او رمان‌نويس را با پيشوا و ليدر سياسی (يا اجتماعی و ...) و رمان را با رساله و مقاله‌ اشتباه می‌گيرد؟ رمان‌نويسی، "تاريخ‌نگاری" نيست که نويسنده همه‌ی جوانب را درنظر بگيرد. بحث، بحث درک‌نکردن معنی واژه‌ی "رمان" است و بس.

در نوشته‌ی آقای شهرام رستمی باز هم می‌شود خطا ديد، مثلاً اين‌که معرفی او فاقد مشخصات نشر کتاب است* که در یک معرفی الزامی‌ست. اين نوشته البته مختصر است و از اختصار در معرفی رمان انتظاری مضاعف نمی‌توان داشت. نکات ظريف و صحيحی نيز دارد که ستودنی‌ست و دست نويسنده‌اش فشردنی. به هر رو، گفتن از کارهای ادبی درخشان -از هر سو که باشد- نيکوست.
نکته پایانی اینکه برای خواندن سلین، گذشته از اینکه به درکی فرا-منطقهای نیازمندیم و بایستی فهمی جهانی از ادبیات داشته باشیم، لازم است از تحولات تاریخی جهان در میانه جنگ جهانی اول تا یکی-دو دهه پس از جنگ جهانی دوم نیز آگاه باشیم.

* سلين، لويی فردينان (ترجمه‌ی فرهاد غبرايی). سفر به انتهای شب. تهران: جام، 1373، 534 صفحه.

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

دو نگاه به عشق: نقد تطبیقی نگره سعیدی سیرجانی با رضا براهنی

اين نقد با نگاهی روانشناختی-طبّی به شعر دشنه‌ی رضا براهنی می‌نگرد، به جز پاراگراف آخر که عناصر شعری آن‌را به سنجش می‌کشد. از زاويه‌ی ديگری نيز امّا می‌شود به اين‌گونه اشعار نگريست: زاويه‌ی "فرهنگی-اجتماعی".
کاری که سعيدی سيرجانی در سيمای دو زن می‌کند، نقد تطبيقی دو اثر از يک شاعر است: ليلی و مجنون و شيرين و فرهاد از نظامی گنجوی. اگر هنرمندی شاعر و بازنمود و تشريح آن توسط سيرجانی در اين است که عشق را همان‌طور که در بستر فرهنگی مشخص خود روئيده نشان می‌دهند
بر اساس سنجش جانمايه‌دار سيرجانی، هنرمندی نظامی در اين است که عشق را از بستر فرهنگی-اجتماعی آن جدا نمی‌کند و دقيقاً با عناصر بومی خود به‌تصوير می‌کشد. يعنی هر چند اين‌دو اثر نظامی از لحاظ تخيل و ايده‌آل رمانتيک هستند، امّا از لحاظ عناصر شعری و رخدادهای طبيعی پا در واقع‌گرايی دارند. بنابراين، سرگذشت دو زوج عاشق در دو ديار -یکی عرب و ديگری ايرانی (شمال ايران)-، طبعاً به دوگونه‌ی متفاوت است؛ داستان عشق‌شان نيز در دو راه گوناگون رخ می‌دهد؛ سرانجام این‌دو عشق نيز باز وابسته‌ی کاملی است به همان شرايط.
در باره‌ی "روان نثر" و "تنيدگی فکر و زبان" امروز ما همه می‌دانيم که بر خلاف ادعای مارکسيست‌ها، زبان صرفاً "وسيله‌ی ارتباطی" نيست، بل‌که اساساً ساختمان فکر انسان در بستر زبان شکل می‌گيرد. به عبارتی، واژه نه تنها کوچک‌ترین واحد متن، بل‌که خشتی از ساختمان فکر است. اين خود يکی از دلايل گوناگونی فکر در آدميان است. در مقابل، به‌کار‌گيری زبان ويترينی است که درونمایه فکر و روان انسان را به نمايش می‌گذارد... و اين نوعی آميخته‌گی و ارتباط دوطرفه است.

بر اساس توضیحات بالا، اگر رضا براهنی مدعی می‌شود که جمله يا مصرع «به قصد كشت می‌زنم بلند نوک دشنه را به خود» "عاشقانه" است، به اين دليل است که باور دارد عشق همين است! در واقع شعر که جوششی درونی‌ست، چنين از روان "شاعر" جاری می‌شود و پرده برمی دارد.

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴

معرفی کتاب "تجدد و تجددستيزی در ایران"

کسی که من را به خواندن تجدّد و تجدّدستيزی* تشويق کرد، علی ميرفطروس بود. ايشان اين اعتقاد را مطرح کرد که اين اثر، با متد و نگرشی نو به تاريخ نگريسته است. اين کتاب از آثاری‌ست که خيلی "شانسی" از زير دست دستگاه سانسور جان سالم به‌در برده و به دست خوانندگان اصلی خود -يعنی ايرانيان داخل کشور- رسيده است.

کتاب تجدد و تجددستیزی در ایران گردآمده‌ی هفده مقاله‌ در زمینه‌ی نقد و پژوهش به قلم عباس میلانی است. جملگی این مقالات پیش‌تر -بین سال‌های 68 تا 77- در نشریات ایران‌شناسی و ایران‌نامه در آمريکا منتشر شده بود که نخستین آن‌ها مجله کاوه و مساله تجدد‌ و واپسین‌اش تجدد و اندیشه‌ سیاسی در چهار مقاله عروضی بوده است. مضمون اين کتاب، به‌سخن‌درآوردن متن‌های تاريخی و ردگيری جنب‌وجوش‌های تجدّد‌خواهانه در اعصار گوناگون تاريخ در ايران است. از همين رو، از تاريخ بيهقی و چهار مقاله‌ عروضی می‌آغازد تا به کارهای هدايت و گلشيری و سپس سعيدی سيرجانی و عقل آبی شهرنوش پارسی‌پور برسد. تکنیکی که نويسنده در اين کتاب از آن سود می‌جويد، نوتاريخی‌گری (New Historicism) است و در مقدمه‌ی آن، شرح گويایی از اين مکتب تحقيقی ارائه می‌کند. همين شرح را نويسنده در آخرين اثر پژوهشی خود صياد سايه‌ها**، در مقاله‌ای زير عنوان مدخلی بر داستان تاريخ و تاريخ داستان به شکل گسترده‌تری پی می‌گیرد.

با چند خط توضيح بالا -در پاراگراف دوّم-، خواننده تا حدود زیادی متوجه می‌شود که با چگونه اثری سروکار دارد. اين معرفی کتاب با فرم مقاله‌نويسی غربی است که پاره‌ای از آن تقديم شد. و امّا تمام اين مقدمه آمد تا اشاره‌ای شود به مقاله‌ی تیغ اکام و عناصر پراکنده مدرنیت در تاریخ ایران نوشته‌ی آقای ملايری. در اين مقاله يا نقد‌، نويسنده بيش از آن‌که بر آگاهی خواننده بيافزايد، او را با قطار‌کردن نام‌ها و واژگان فلسفی و جامعه‌شناسی و تعاريف پراکنده بمباران می‌کند! حاصل اين عمل يکی فضل‌فروشی برای نويسنده است و آن ديگر، سردرگمی خواننده. من ديشب هر چه اين متن را خواندم، به هدف نهايی نويسنده از نوشتن آن پی نبردم!
گاهی انسان چنان در خوانده‌ها و آگاهی‌های گوناگون درمی‌پيچد و گير می‌کند که توان نظم‌دادن به ذهن خود را ندارد. از آن‌سو، چنان خود را درگير مقايسه‌ی تطبيقی هر سطر از يک نوشته با دانسته‌های قبلی خود می‌کند که از ديدن اصل موضوع غافل می‌ماند، مانند کسی که وارد خانه‌ی زيبایی بشود و به‌جای توجه به فضاسازی و موقعيت ساختمان، شروع کند به تجزيه‌ی شيميایی آجرهای آن! محصول چنين ذهنی چيزی جز پريشان‌گویی نيست. از عنوان مقاله‌ی مزبور تا مفاد و نتیجه‌گیری آن سراسر بی‌ربط‌گویی است. در اين مقاله، اطلاعات مفيدی نيز ارائه می‌شود، امّا اگر هم نمی‌شد، کار نقد کتاب ميلانی لنگ نمی‌ماند.
خود ميلانی در مقاله‌ی تحليلی مدخلی بر داستان تاريخ و تاريخ داستان با زبانی شسته‌رفته و نوشتاری منظم، آگاهی‌های دست‌ اوّلی از مکاتب جديد در تاريخ و ادب -به‌ويژه "نوتاريخی‌گری"- ارائه می‌کند، بدون اين‌که به درازگویی و بی‌ربط‌گویی بيافتد. اين دقيقاً خميرمايه‌ی تمام تلاشی‌ست که ميلانی در پی ارائه‌ی آن بوده است، يعنی نوشتن با فرم پالوده‌ی "مقاله‌نویسی" در زبان فارسی. با عنايت به اين موضوع می‌توان گفت که آقای ملايری، اين اصل را نادیده گرفته و به قولی، پيام تجدد و تجدّدستيزی را نفهميده است.

*میلانی، عباس. تجدد و تجددستیزی در ایران. چاپ سوم. تهران: اختران، 1381.
** ميلانی، عباس. صياد سايه‌ها. لس‌آنجلس: شرکت کتاب، بهار 1384.

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

بیوگرافی بدون تاریخ تولد!

حرف از بیوگرافی‌نویسی شد، نکته‌ای یادم آمد که پیش‌تر در چند تارنما به چشم‌ام خورده بود. اگر دقت کرده باشید، بعضی از تارنماها که بخشی را به زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ اختصاص داده‌اند، مهم‌ترین قسمت از بیوگرافی او را آگاهانه از قلم انداخته‌اند که آن در واقع "تاریخ تولد" فرد است. مثلاً در یکی از این تارنماها که به یک رمان‌نویس تعلق داشت خواندم: «در ایران زاده شدم» و سپس مستقیم رفته بود سراغ آثارش!
نخستین کنجکاوی خواننده در قبال نویسنده این است که او کی به‌دنیا آمده است تا بداند او به چه نسل و دوره‌ی تاریخی تعلق دارد. مسئله‌ی نسل‌ها -به‌ویژه در کشورهای درحال توسعه- اهمیتی انکارناپذیر دارد، زیرا هر نسل معرف، یا به‌تر است بگوییم آیینه‌ی تحولات آن دوره از تاریخ است. مثلاً در همین ایران ما، در طول پنجاه-شصت سال گذشته، این‌قدر تغییر و تحول‌های مهم رخ داده است که لیست آن خودش یک کتاب می‌شود؛ از کربلای 28 مرداد بگیرید تا بلوای خرداد 42 و شورش اسلامی 57 و هزار تغییر و تحول دیگر بین این‌ها. به همین لحاظ، شخصی که به نسل انقلاب تعلق دارد و مثلاً آن دوره 20 سال داشته، با کسی مثل من که در زمان انقلاب کودکی خردسال بوده، طبیعی است که تفاوت بینش داشته باشد. حال فاصله را بیش‌تر کنید و برسانید به شاهد زنده‌ی 28 مرداد مثلاً، و او را مقایسه کنید با فلان وبلاگ‌نویس دبیرستانی و سپس خود اختلاف را نظاره‌گر شوید. به موضوع از جهتی دیگر هم می‌شود نگاه کرد: بزرگ علوی هنگامی که موریانه را نوشت سال‌ها از انقلاب اسلامی گذشته بود، اما او در کتابش هم‌چنان نقش اول را به "یک ساواکی" داده بود! درست به همین خاطر است که بسیاری از کسانی که سال‌هاست در غرب زندگی می‌کنند، نمی‌توانند شرایط روز ایران را درست درک کنند.
خلاصه کنم: چیزی که در هر بیوگرافی صدرنشین اهمیت است "تاریخ تولد" است و سپس محل تولد و بعد... باقی قضایا.

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

چندکلمه در باره‌ی چیستی "بیوگرافی‌نویسی"

به وقت نقد و اشاره به گذشته‌ی یکی از شخصیت‌های تاریخی، سیاسی یا علمی تاثیرگذار، بارها شنیده‌ایم که می‌گویند: "فقط به نظرات او کار داشته باش نه زندگی‌اش"! این خود یکی از خطاهای تحلیلی‌ ماست که نشان از توسعه‌نیافته‌گی‌مان دارد.
اصولاً شخصیتی که در برهه‌ای از زمان بر جامعه تاثیر گذاشته، به مشتی نظر خلاصه نمی‌شود که برای گفتن از او فقط به چارچوب همان آرا رجوع شود. اگر بپذیریم که شرایط زمان، پایه‌های مذهبی-اخلاقی-خانوادگی-تربیتی خود شخص و دیگر دلایل در شکل‌گیری تفکر او نقش بنیادی داشته، بنابراین، آرای او را نباید از این مختصات جدا فرض کرد. اتفاقاً برای کشف بن‌مایه و مغزه‌ی فکری هر یک از این افراد "ناچاریم" که به کاوش در موارد ذکرشده بپردازیم. درست به همین خاطر است که این‌قدر در غرب "زندگی‌نامه"نویسی (بیوگرافی) رواج دارد و در فرهنگ ما البته آن‌طور باب نیست و اکثراً آن‌چه نیز نگاشته شده، یا در انکار مطلق و یا در تقدیس فرد بوده است.
بنابراین، مسائل شخصی شخصیتی تاریخی از او جدا نیست، هرچند نبایستی این مسائل باعث شوند که اندیشه‌ی او نادیده گرفته شود.

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!

حسن محمودی دست بر نکته‌ی نغزی گذاشته است: "به نقل از جمال ميرصادقی، احمد شاملو مدعی می‌شود که جمالزاده نويسنده‌ی واقعی يکی بود يکی نبود نيست و در واقع، آن‌را از دو نويسنده‌ی دوره‌ی مشروطيّت دزديده است"! در پيامگير آدم و حوا چنين نوشتم:
نمی‌دانم رواست که به گفته‌ی جمال ميرصادقی استناد کنيم يا نه؟ فرض را بر اين می‌گذاريم که شاملو واقعآ چنين گفته:
در جهان غرب -که کارها اغلب بر مدار منطق می‌گردد- اگر صاحب‌نظری يک يا حداکثر دوبار در حوزه‌ی ادبيات يا سياست يا ... نظری خلاف واقع ابراز کند(به‌قول معروف اکاذيب نشر کند)، بايستی حيثيت "نظری" خود را برباد رفته بداند. در ايران ما البته وضع به گونه‌ی ديگری‌ست!
در ايران، استدلال، فقط به کار توجيه و اثبات نظريات خدشه‌ناپذير قديمیِ ما می‌آيد و بس. مباد روزی که قلم کسی به نقد "قهرمانی" چون شاملو بگردد؛ آن قلم را چوب تکفير کرده بر سر خود منتقد می‌شکنند! مثلآ همين شاملو، نظريه‌ی نويسنده‌ای را -در باره‌ی ضحاک و کاوه و فردوسی و ...- کپی کرده و چند ناسزا نيز برآن افزوده، در دانشگاه برکلی تحويل حضار می‌دهد. کاری به کژی‌ها و نژندی‌های محتوايی مدعای او نداريم که بحث‌اش به‌واقع مثنوی هفتاد من است، امّا بعد از اين‌که بوی قضيه‌ی کپی‌برداری بلند می‌شود، می‌فرمايد که «به وقت سخنرانی مست بودم» و خلاص! خب آب هم از آب تکان نمی‌خورد؛ نبايد هم بخورد، چون شاملو بوده است ديگر! امّا ريشه‌يابی قضيه ما را به کجا می‌برد:
بحث جمالزاده و "اوّلين مجموعه‌قصّه‌ی فارسی" نيز -چون قضيه‌ی فردوسی- درست به هدف شکستن مبدأهای تاريخی و ادبی يک ملّت است. اين مبدأها که سکوهای افتخار اين ملّت هستند، بعضی را آزار می‌دهند که بايستی شکسته شوند. آخر امورات عدّه‌ای فقط از مبارزه با اعتبار ملّت‌ها می‌گذرد ديگر... تصوّرش را بکن: جمالزاده -يعنی پدر قصّه‌نويسی يک ملّت- به‌يکباره به دزد آثار ديگران تبديل می‌شود! کاوه‌ی آهنگر به ظن شاملو، اسطوره‌ی مبارزه با ظلم و ظالمين، ناگهان به يک لات قدّاره‌بند نزول می‌کند، ضحاک می‌شود پدر سوسياليسم تاريخی و حيثيت و نقش بی‌بديل کورش هخامنشی، در زير تيغ نقدِ حضرات به خاکروبه‌دانی تاريخ پرتاب می‌شود...[1]
احمد شاملو در مقدمه‌اش بر ديوان حافظ، خود با صراحت اعتراف می‌کند که بعضی از واژگان را، در لحظات آخری که «حافظ شاملو» می‌خواست زير چاپ برود، به ميل شخصی تغيير داده است![2] بيچاره تاريخ و فرهنگ ما و بيچاره‌تر نوادر ادبی ما چون حافظ، که شاملو فارسی‌نويسی يادشان می‌دهد!

  • در همين رابطه
  • : «زيرسئوال بردن جمال‌زاده، زيرسئوال بردن مبدا داستان‌نويسى معاصر فارسى است»

    توضيحات:
    1- چکيده‌ای از سخنان شاملو در برکلی.
    2- دلآرام مشهوری در دو گفتار، در جُستار "حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی»"، دست بردن شاملو در غزليات حافظ را نقد کرده است.

    پی‌نوشت:
    1- اخيرآ شخصی به نام ناصر پورپيرار، در چند جلد کتابی که با عجله و تنها ظرف دو يا سه‌سال نوشته، تمامی تاريخ ايران‌زمين را ساخته‌ی صهيونيست‌ها خوانده است! هم‌کيش او عبدالله شهبازی نيز در آثارش، تاريخ و شخصيّت‌های تاريخی ما را لجن‌مال کرده است. می‌خواهم بگويم احمد شاملو از اين حيث يگانه نيست!
    2- در مثل مناقشه نيست!
    3- شنيده‌ام که ناصر پورپيرار جزو معارضان عراقی و از دار و دسته‌ی حزب‌الدّعوه‌ای‌هاست و اصولآ اصليتی ايرانی ندارد. نمی‌دانم اين خبر تا چه حد صحت دارد، امّا جانبداری‌های اين شخص از صدّام حسين و همچنين "تاريخ درخشان اعراب"، اين گمان را به حقيقت نزديک می‌کند.

    سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳

    زاد و بوم نويسنده

    اين‌که در جهانِ مدرن گفتن از هشتادمين "سال‌مرگ" فلان نويسنده تا چه‌اندازه رواست[1] بماند، امّا بی‌شک آن‌قدر شگفتی‌آور نيست که سرقفلی نويسنده‌ای جهانی چون فرانتس کافکا را به‌نام چک‌ها و شهر پراگ بکنند! بد نيست بدانيم کافکا در ادبيات و فرهنگ آلمانی نوشت و باليد و به شهرت رسيد نه چک و چه‌بسا اگر آلمان‌ای نمی‌بود، کافکايی نيز سربرنمی‌آورد. ارتباط دادن فرانتس کافکا به زادگاهش به ‌اين می‌ماند که هرگاه نامی از مولوی می‌بريم، -به‌واسطه‌ی بلخ- پسوند "افغانی" را نيز بدان بی‌افزاييم، يا مثل اين است که رومن گاری، آرتور آداموف و اوژن يونسکو را فرانسوی ندانيم و ناباکوف يا کازينسکی را به جای اديبی آمريکايی، نويسنده‌ی روس بشناسيم!
    درشگفت می‌شوم که چرا هنرمندی در قواره و بلندای کافکا را اين‌قدر به محل زاد و گورش می‌چسبانند، لابد در ميانه، سودای سود و شهرتی نهفته است؟ [2] ميزان کسب و درآمد از کافکا لابد اين‌قدر هست که ملّت چک، ملّتی که در زمان حيات نويسنده پوستش را غلفتی کند و افسرده و آواره‌اش کرد، امروز با وقاحت داعيه‌ی مالکيّت‌اش را داشته باشد.

    پی‌نوشت:

    1- متداول است که در زادروز بزرگان يادی از آن‌ها می‌کنند، نه اين‌که هر سال در روزِ مرگ‌شان به سوگ نشينند و مرثيه‌خوانی به‌راه اندازند! البته همگان می‌دانند که "سال‌مرگ گيری" ريشه در کدامين فرهنگ دارد.
    2- اين‌روزها سرقت آثار و پيشينه‌ی فرهنگی-ادبی سخت رايج است. اين به‌کنار، حتا مفاخر ملّی ملل را نيز مصادره به‌مطلوب می‌کنند! نمونه‌اش ترکيه که هم‌امروز، مولوی را -به بهانه‌ی اين‌که روزی روزگاری در آبادی آن‌ها دو استکان چای نوشيده- ترک الاصل کرده‌اند و شاگردان مکتب استالين و باقراوف و علی اوف در آران(آذربايجان) بی‌توجه به بيتِ «ترکی صفت وفای ما نيست / ترکانه سخن سزای ما نيست»، هويّتِ ملّی حکيم نظامی را بالا کشيده‌اند! در جايی نيز خواندم که «رستم دستان اصلآ ترک بوده»! اگر گوبلز امروز زنده بود و می‌ديد که پَندش (دروغ هرچه بزرگ‌تر، باورکردنش سهل‌تر!) چقدر هواخواه دارد از هيجان شب خوابش نمی‌برد!

    چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۳

    منتقد، دشمن ما نيست!

    بخت‌برگشته اثری که نقد نشود!
    جورج برنارد شاو

    بعضی واکنش‌ها بر نقد خوابگرد، حکايت از اين خطای آشنا دارد که "منتقد، دشمن ماست"! يعنی عدّه‌ای، حرکت نويسنده‌ای را که وقت می‌گذارد و کارشناسانه موضوعی را مورد سنجش قرار می‌دهد، حمل بر غرض‌ورزی او می‌کنند! بی‌شک اگر نوشته يا مجموعه کارهای نويسنده‌ای توسط "منتقد"ی مورد ارزيابی قرار گيرد، اين امتيازی برای آن نويسنده است، زيرا ديگر توجه‌ها را برخواهد انگيخت و نيز با خطاگيری صحيح، به ارتقایش ياری خواهد رساند. به‌همين خاطر است که سنجشگری و سنجشگر در فرهنگ‌های رشد يافته از جايگاه ويژه‌ای برخوردارند.
    نکته‌ای که به‌گمانم از قلم خوابگرد افتاده اين است که نشريه‌ای ادبی-اينترنتی (به‌ويژه از جنس ايرانی‌اش) نمی‌تواند به جغرافيا وابسته باشد، زيرا نماينده‌ی فرهنگ است و نه جغرافيا. مثلآ وقتی می‌نويسيم "نشريه‌ی اينترنتی-ادبی فارسی زبان"، اين نشريه نمی‌تواند کليه نويسندگانش را فقط از ميان ساکنان شهر تهران انتخاب کند، بل‌که بی‌توجه به محل سکونت نويسنده، بايستی ارزش کار او مبنای انتخاب نوشته‌اش قرار گيرد. اين مشکلی است که در قريب‌به‌اتّفاق نشريات اينترنتی داخل کشور وجود دارد. نشريه‌ی ادبی "عام" مرز ندارد، اگر داشت، می‌شود چيزی در حد نشريات ادبی دانشگاهی -مثل قاصدک که بچه‌های ايرانی دانشگاه تورنتو در می‌آورند- و شرط همکاری با آن، تحصيل در همان دانشگاه است.
    و امّا بازگرديم به خوابگرد: اگر دوستان حتا نکته‌های او را به‌جا ندانند، لااقل می‌توانند از سبک آموزشی-علمی مقاله‌نويسی که به‌کار برده بهره ببرند. او حتا برای اين‌که اين موضوع را به خواننده‌اش تفهيم کند و تقسيم‌بندی‌های مقاله‌ی علمی (Essay) را نشان دهد، برای هر پاراگراف "عنوان" هم گذاشته است. خود اين عمل نشان‌گر کار آموزشی منتقد است و اگر به کارهای اغلب بی‌چارچوب نشريه‌ی مورد نقد او نظری داشته باشيم، خط آموزشی خوابگرد را به‌تر درک می‌کنيم.

    » دو نشريه‌ی حرفه‌ای در زمينه‌ی ادبيات: ادبيات و فرهنگ و دوات.

    یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳

    هنرِ جنايت!

    "Under the wide and starry sky
    Dig the grave and let me lie
    زيرِ آسمان فراخ و پرستاره
    گوری بکن و بگذار بيارمم"

    رابرت لوييس استيونسون

    دو-سه روز پيش که يادداشت "زيبایی‌شناسی قساوت" را می‌خواندم، چيزهايی به سرم افتاد. روايت نويسنده از دو رخداد اخير -يکی شکنجه در ابوغريب و ديگری سربريدن جوان آمريکايی- در عين نگاهی متفاوت، البته نوآوری محسوب نمی‌شد چه مرگ را تاکنون بسياری با هنر تلفيق کرده‌اند، هنرمندانه به تصوير کشيده‌اند يا بنياد کار هنری‌شان را بر آن گذارده‌اند، مثل قطعه‌ی "مرگ"ِ هدايت که همه خوانده‌ايم‌اش یا جهانی‌تر از آن فيلم "Seven" که شخصی با الهام‌گرفتن از "هفت سمبل گناه"*، آدم می‌کشت و اين جنايات بسان "برچيدن نماد گناهان" جانمايه‌ی اثر هنری او را شکل می‌داد! با تمام اين وجود اگر به اين مطلب توجه کنيم که اينروزها هنر نيز گاه در خدمت قدرت است و راه گسترش و تسلط اش را هموار می‌سازد -مثل نقش هاليوود در سياست آمريکا و جهان- آنگاه است که روايت عليرضا دوستدار را با دقّت بيشتری می‌خوانيم.
    قصد دارم در همين رابطه يادداشتی بنويسم و از آنجا که جرقّه‌ی اوليّه را "زيبایی‌شناسی قساوت" در ذهنم زد، بخش‌هایی از آن را نيز مورد اشاره قرار خواهم داد. در اين دو روز به چند منبع سرزدم و يادداشت‌هايی برداشتم و ساختمان نوشته را در ذهنم پی ريختم. مانده است حس و فرصت نوشتن. اگر اين فرصت پيش آمد و هنوز انگيزه‌ی کار در من قوی مانده بود، آنرا تقديم‌تان خواهم کرد.

    * هفت سمبل گناه عبارتند از: شکم پرستیGluttony، کاهلی Sloth، تکبّر Pride، شهوت Lust، رشک Envy، آز Greed و خشم Anger. در اين بين عدد اساطيری يا به عبارتی مقدسِ "هفت" نيز بسی جای توجه دارد.

    شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به انديشه‌ی منوچهر جمالی

    هيچ‌گاه نتوانسته‌ام با انديشه‌ی استاد منوچهر جمالی کنار بی‌آيم! چکيده‌ی انديشه‌ی ايشان، تعميم دادن ايران باستان به امروز، و تبيين جهان حاضر با عناصر ايران کهن است. گفتنی‌ست: آن‌چه را که استاد جمالی تحت عنوان "ايران باستان" معرفی می‌کنند، بيشتر به تخيّل می‌ماند تا تاريخ! مثلاً شخصيّتی چون جمشيد را -به سليقه‌ی خود- "خلق" می‌کنند و آرزوهای خويش را در لباس "صفات اين شخصيّت" به وی می‌پوشانند، حتا او را "جمهوری خواه" معرفی می کنند و سپس وی را "تجلی انسان آرمانی" می‌شناسانند! اصالت شخصيّت یادشده وامدار رنگ‌آميزی ابتکاری و شخصيّت‌پردازی منوچهر جمالی است نه خصوصيات اساطیری و تاريخی خود جمشيد. با اين سرفصل، می‌شود نتيجه گرفت که رخ‌دادهای تاريخی مد نظر ايشان نيست بل‌که "اسطوره‌های از نو جان‌يافته" هستند که در تفکر ايشان نقش الگوی بشريّت را بازی می‌کنند. بحث "زن‌خدايی" و سيمرغ و "تخمه‌ی خودزا"بودن انسان نيز از جمله علايق ايشان به عنوان آلترناتيو بشريت امروز هستند! به‌عبارتی، عنصر "تخيّل" در انديشه‌ی منوچهر جمالی بر "تعقل" می‌چربد.
    مثالی ديگر، معرفی اشو زرتشت به عنوان بزرگ‌ترين فيلسوف تاريخ بشريت است! با احترام به زرتشت بزرگ که بخشی از ميراث فرهنگی ايرانزمین است، بايد پرسيد اين فيلسوف کدامين اثر فلسفی را به بشريت تقديم کرده است؟ اوستا؟ اوستا که رسم نيايش را می‌آموزد؟! اين کتاب که برای اوّلين‌بار، از زبان آلمانی به فارسی برگردانده شده (توسط استاد پورداوود)، چه‌طور می‌تواند پايه‌ی فرهنگی-فلسفی ما باشد؟ پس نقش شاهنامه ی فردوسی که برگه هویتی ماست چیست؟ اگر قرار بود انسان با اغراق کردن -نه عمل-، خود را به هر جايگاهی که می‌خواست برساند، ديگر کسی به دنبال کشف حقيقت و پيشرفت علمی نمی‌رفت. منوچهر جمالی دیدگاه های شخصی خود را پشت زرتشت بزرگ پنهان می کند و به اسم او سکه ضرب می کند!

    کسانی که "بازگشت به خويشتن خويش" را در پوسته‌ای تصنعی پنهان می‌کنند، از هر نوع‌اش که باشند، به واپسگرايی دچارند. جهان امروز دست‌آورد تلاش تاريخی انسان‌هاست و يک‌روزه پديد نيآمده است. نمی‌توان چرخ تاريخ را به هر بهانه‌ای به عقب بازگرداند و هدف را در همان مبدا دید. اين جهان راه‌کارهای درخورِ خود را می‌طلبد. به جای نسخه‌ی مندرس پيچيدن، به‌تر است با ابزار علمی و واقعی، به سوی آينده برويم.

    پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به "لازمه"ی روزنامه‌نويسی

    روزنامه‌نويسی دو لازمه دارد: انديشه و هنر انتقال انديشه. هنر انتقال انديشه که همان ادبيات و فرم است، امّا انديشه شرح بيش‌تری می‌طلبد. به هر روی، بدون توأمان داشتن اين‌دو لازمه، نمی‌توان نويسنده‌ی خوبی بود. "دبيری"، با روزنامه‌نويسی فرق دارد. هستند کسانی که تسلط بالايی بر زبان دارند و زیر و بم‌اش می‌شناسند، امّا خالی‌اند از نخستين لازمه‌ی روزنامه‌نويسی. حال چرا اين موضوع را پيش کشيدم؟
    ممکن است تا حدّی خودخواهی باشد اگر اکثر نويسندگان امروز را "دبيران بی‌انديشه" بدانيم، امّا ندانستن و نگفتن‌اش نيز دليل بر سهل‌انگاری خود ما خواهد بود. وقتی نگاهی به نسل چهل-پنجاه‌ساله‌های حوزه‌ی قلم می‌افکنيم، هنوز ته‌مايه‌ی انديشه‌ی منجر به انقلاب ویرانگر اسلامی را در آن‌ها می‌بينيم. اين انديشه‌ی جوشش‌کُش -شوربختانه- کماکان قرص و محکم برجای مانده، در ذهن‌هاشان رسوب کرده و آنان نيز شجاعت اخلاقی شکستن‌اش را ندارند. اين قاعده‌ای‌ست کم‌استثنا، که در اطراف‌مان جريان دارد... پس از استثناها درمی‌گذريم. من آن‌چه در سردبيران نشريات و در کل نويسندگان برخاسته از آن نسل می‌بينم، حکايت از ايستايی فکری‌شان دارد. يعنی، گو اين‌که گاه‌گداری حرف‌های خوبی هم می‌زنند، امّا ته‌مايه‌ی نهيليسم "شاعرانه و صوفيانه"، امتناع از تن‌دادن به تحول و ضديّت با دست‌آوردهای تجدد و چپ‌انگاری قطور فکری نشان از انجمادشان در سال‌ها قبل دارد. چرخی بزنيد در همين نشريات اينترنتی داخلی یا خارج از کشور تا برسيد به حرفم.
    گذر از اين نسل خموده و خمارآلوده ضرورت‌اش چنان است که می‌شود آن را "شرط تغيير شرايط فلاکت‌بار فعلی و ساختن ايران فردا" دانست. رويکرد خردمندانه نسل جوان به اين‌گونه افراد بايستی بر پايه‌ی "عبرت‌آموزی" باشد نه "الگوگیری". روی همان خط طی مسير کردن می‌رساندمان به سرخطی که به شورش اسلامی منجر شد. هشدار جدّی‌ام حکايت از خطری جدّی دارد؛ خطر فرسودگی و تکرار تاريخ.