شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

اشاره‌ای به انديشه‌ی منوچهر جمالی

هيچ‌گاه نتوانسته‌ام با انديشه‌ی استاد منوچهر جمالی کنار بی‌آيم! چکيده‌ی انديشه‌ی ايشان، تعميم دادن ايران باستان به امروز، و تبيين جهان حاضر با عناصر ايران کهن است. گفتنی‌ست: آن‌چه را که استاد جمالی تحت عنوان "ايران باستان" معرفی می‌کنند، بيشتر به تخيّل می‌ماند تا تاريخ! مثلاً شخصيّتی چون جمشيد را -به سليقه‌ی خود- "خلق" می‌کنند و آرزوهای خويش را در لباس "صفات اين شخصيّت" به وی می‌پوشانند و سپس وی را "تجلی انسان آرمانی" می‌شناسانند. اصالت اين شخصيّت وامدار رنگ‌آميزی ابتکاری و شخصيّت‌پردازی منوچهر جمالی است نه خصوصيات فردی و تاريخی خود جمشيد. با اين سرفصل، می‌شود نتيجه گرفت که رخ‌دادهای تاريخی مد نظر ايشان نيست بل‌که "اسطوره‌های جان‌يافته" هستند که در تفکر ايشان نقش الگوی بشريّت را بازی می‌کنند. بحث "زن‌خدايی" و سيمرغ و "تخمه‌ی خودزا"بودن انسان نيز از جمله علايق ايشان به عنوان آلترناتيو بشريت امروز می‌باشند! به‌عبارتی، عنصر "تخيّل" در انديشه‌ی منوچهر جمالی بر "تعقل" می‌چربد.
مثالی ديگر، معرفی اشو زرتشت به عنوان بزرگ‌ترين فيلسوف تاريخ بشريت است! با احترام به زرتشت که بخشی از ميراث فرهنگی ايران است، بايد پرسيد اين فيلسوف بزرگ کدامين اثر فلسفی را به بشريت تقديم کرده است؟ اوستا؟ اوستا که رسم نيايش و چگونگی عبور از پل صراط را می‌آموزد؟! اين کتاب که برای اوّلين‌بار، از زبان آلمانی به فارسی برگردانده شده (توسط استاد پورداوود)، چه‌طور می‌تواند پايه‌ی فرهنگی-فلسفی ما باشد؟ اگر قرار بود انسان با اغراق کردن -نه عمل-، خود را به هر جايگاهی که می‌خواست برساند، ديگر کسی به دنبال کشف حقيقت و پيشرفت علمی نمی‌رفت.

کسانی که "بازگشت به خويشتن خويش" را در پوسته‌ای تصنعی (در اين مورد ويژه، "باستان‌گرايی" / نارسیسیسم) پنهان می‌کنند، از هر نوع‌اش که باشند، به واپسگرايی دچارند. جهان امروز دست‌آورد تلاش تاريخی انسان‌هاست و يک‌روزه پديد نيآمده است. نمی‌توان چرخ تاريخ را به بهانه‌ای به عقب بازگرداند و هدف را در همان مبدا دید. اين جهان راه‌کارهای درخورِ خود را می‌طلبد. به جای نسخه‌ی مندرس پيچيدن، به‌تر است با ابزار علمی و واقعی، به سوی آينده برويم.