جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

دوستی (1)

«دوستی رشته‌ی پيوسته‌ای است. اگر هم بُگسلد، گره‌اش می‌زنند و کوتاه‌تر و نزديک‌تر می‌شود. و نرسد روزی که آن‌قدر گسسته و باز پيوسته شود که پس از آخرين گسستن، کوتاه‌تر از اين باشد که بتوان گره‌اش زد
نوشته‌ی کورش.


حُسن تلاقی نغزگويی کورش با يادی از دوستی من، به فکرم واداشت. دمی کلاه‌ام را قاضی کردم: زمانی را به مرور اُنس و الفت‌ها گذراندم. به آن دورها پرکشيدم؛ به هنگامه‌ای که هنوز تجلی نوازش برگ‌برگ‌اش بر روحم برجسته و رنگين است. "يادشان به خير!" آنانی که آمدند و رفتند، و آنانی که به هر شکل ماندند؛ همه زنده ماندند؛ مجموعه‌ی ماندگار و پيوسته‌ی يادهايم.
مرورشان کردم: يادمان کدامين دوست را در پندارم جشن گرفته‌ام؟ در اميد ديدن کدام‌شان شب و روز سوختم؟ ... و ...
دوستی زيباست؛ پاس‌اش بداريم و قدرش بدانيم.